و آ چیا همیشه در گوشش زمزمه میکرد: «برای تو تحقیرآمیز است که به مدرسه بروی و بعد در مزارع کار کنی. من تو را برای چند روز به لائوس میبرم و تو نور را خواهی دید. با پول، میتوانی هر چیزی را که میخواهی داشته باشی! ما نمیتوانیم مثل والدینمان، مثل مردم روستایمان، به زندگی ادامه دهیم!»
|
تصویرسازی: هوانگ بائو |
اینجا در مونگ بان، وقتی کلاس هفتم و هشتم بودیم، ما دو نفر در یک کیسه پلاستیکی به هم میچسبیدیم تا از رودخانه نام هوا به مدرسه برویم. در بارانهای شدید، آب مثل خوکی که سلاخی میشود، به پایین هجوم میآورد، قایقهای بسته شده به ساحل را پاره میکرد و همه چیز را به همراه زبالهها میبلعید. مردان جوان قوی هر کیسه پلاستیکی را به ساحل میکشیدند. همه آنجا مینشستند، نفس نفس میزدند و موهایشان خیس میشد. نو چو با نگاه به لبهای بنفش دوستانش فهمید که زندگی با نفس سنجیده نمیشود، اما شانس شکنندهتر از نخی است که مادرش برای گلدوزی روی لباسش استفاده میکرد.
یک چیا برای رفتن به مدرسه چند روزی از نهر عبور کرد، اما بعد منصرف شد. این نوجوان مشتاق، در حالی که کوله پشتی فرسودهای را حمل میکرد، به دیگر مردان جوان روستا پیوست که در جستجوی کار از قلههای کوه عبور میکردند. لونگ وان خائو سرش را تکان داد و گفت: «با شخصیت چیا، رفتن به آنجا فقط به بنبست منجر میشود.» نو چو حرف او را باور نکرد. یک چیا به اندازه یک جوجه تیغی در جنگل حیلهگر بود. او در عرض کمی بیش از یک سال، بزرگترین خانه پنج اتاقه روستا را با رنگ سفید و کاشیهای قرمز ساخته بود.
مادر یک خانواده چیا دیگر ذرت را برای مبادله با برنج به پایین کوه حمل نمیکند. خانواده برادر بزرگتر یک خانواده چیا نیز ماشین خریدهاند. در مورد خائو، که خانه چوبیاش در سیامین روز سال نو قمری سوخت، او مجبور شد مدرسه را رها کند تا از پدرش که برای درمان طولانی مدت سرطان در بیمارستان ایالتی بستری بود، مراقبت کند. همه میگویند احتمالاً به دلیل حسادت و حرفهای حسادتآمیز اوست که خانوادهاش اینقدر بدشانسی آوردهاند.
***
نوچو گروهی از دوستان داشت که از دوران دبستان میشناخت، اما بعد همه آنها یکی یکی ازدواج کردند. ازدواج نکردن آنها غیرممکن بود، اما در حالی که آنها فقط با هم جشن تت را برگزار میکردند، مرد جوانی آمد و سعی کرد او را بکشد و با خود ببرد. نوچو شروع به گریه کرد، اما خوشبختانه بزرگسالانی که در همان نزدیکی نشسته بودند مداخله کردند و گفتند که اگر قصد ازدواج با آن دختر را ندارد، نباید او را بکشد زیرا به اعتبارش لطمه میزند. سپس مرد جوان او را رها کرد.
کای موآ را به خانهی پسر کشاندند تا سه روز آنجا بماند و عملاً همسر او شود، هرچند برخلاف میلش، مجبور شد چنین زندگیای را بپذیرد. اگر به خانه برمیگشت، هیچکس جرأت نمیکرد بعداً با او ازدواج کند، زیرا روح خانهشان نیز بازمیگشت. یک بار، در حالی که تمام خانواده در مزرعه کار میکردند، نو چو در خانه مشغول درس خواندن بود که آ چیا و دوستانش آمدند تا او را به بیرون دعوت کنند، اما او قبول نکرد، چون میدانست که این کار به این سادگیها نخواهد بود. در یک چشم به هم زدن، آ چیا نو چو را روی شانهاش گذاشت، پشت یک موتورسیکلت نشست و با وجود تقلاهایش به اعماق جنگل رفت. آ چیا حتی تلفن او را هم گرفت.
- با آ چیا ازدواج کن، نو چو. حتی خواب ازدواج با خانواده لونگ را هم نبین. خانواده تایلندی فقیر هستند، اما آنها نمیخواهند با خانواده همونگ ما ازدواج کنند.
نو چو تقلا میکرد تا دستهای قوی را از کمرش جدا کند و با صدای بلند فریاد زد:
اما من از تو خوشم نمیآید.
غریبهای که پشت فرمان نشسته بود با خوشحالی فریاد زد:
- امشب، ما دو تا از هم خوشمون میاد.
آن دو مرد با صدای بلند خندیدند. در راه، نو چو به بیرون پریدن از ماشین فکر کرد، اما نگران بود که اگر دست یا پایش بشکند، والدینش مبلغ زیادی پول از دست بدهند و آنها دو ماه گذشته بهره بانکی را پرداخت نکرده بودند. دو زن غریبه آمدند و نو چو را به داخل اتاقی هل دادند و در را قفل کردند. نو چو وحشت زده و گیج شده بود و نمیتوانست باور کند که مجبور است با آ چیا ازدواج کند، زیرا آنها هرگز عاشق هم نبودند و یکدیگر را به خوبی نمیشناختند. او احساس بیاحترامی میکرد و کسی را نداشت که از او کمک بخواهد.
اما نوچو معتقد بود که این زندگیای نیست که همیشه آرزویش را داشت. با فکر کردن به موآ، به موآ که همسر شخص دیگری شده بود، اشتیاقش برای رفتن به مدرسه حتی بیشتر شعلهور شد. نوچو تمام شب خوابش نمیبرد و نقشه فرارش را میکشید. او صدای دو زن را شنید که در مورد مشغول بودن آ چیا و برنگشتن او تا چند روز دیگر صحبت میکردند. پس از سه روز، او در زد و درخواست استفاده از دستشویی کرد. آنها مدت زیادی به یکدیگر نگاه کردند تا اینکه با احتیاط در را برای او باز کردند تا به اتاق میانی برود، نگاهشان لحظهای از او دور نمیشد. وقتی یکی از آنها به تماس تلفنی آ چیا پاسخ داد، نوچو ناگهان به بیرون دوید و به سرعت در جنگل ناپدید شد و سپس جاده اصلی را پیدا کرد و از کسی خواست که به پدرش زنگ بزند تا او را ببرد.
بسیاری از مردم روستا و خانواده آ چیا آمدند تا از نو چو بخواهند که برای مراسم تقدیم او به ارواح بازگردد. پدرش چیزی نگفت. او حتی زحمت نوشیدن الکل طبق معمول را هم به خود نداد. مادرش، پریشان، گریان، نگران بود که نو چو مانند درختی خشکیده در روستا شود و همه او را فراموش کنند. اما از آنجایی که هنوز آن دو گاو نر وجود داشتند، دندانهایش را به هم فشرد و آنها را به عنوان جهیزیه به دخترش داد تا با یک خانواده ثروتمند ازدواج کند. نو چو امتناع کرد؛ او حتی با آ چیا هم بستر نشده بود. او فقط کلمات کینه توزانهای گفت که باعث شد خانواده نو چو توسط کل روستا مورد تمسخر قرار گیرند و همه احساس وحشتناکی کنند.
نوچو تنها چند روز تا امتحانات دبیرستانش باقی مانده بود که به بازار رفت و پرس و جو کرد که آیا شرکتی در مناطق پست کارگر استخدام میکند یا خیر. برای جلوگیری از شایعات در مورد او، بهترین راه رفتن به یک مکان عجیب بود. نوچو در کنار جاده ایستاده بود و موآ را دید که فرزندش را در آغوش گرفته بود، شوهر مستش دائماً او را نیشگون میگرفت و به او فحشهای رکیک میداد که باعث گریه بیوقفه نوزاد میشد. ازدواج با کسی که قرار بود چنین رنجی بکشد چه فایدهای داشت؟ آیا موآ هر ریالی را که به دست میآورد، خرج شوهرش میکرد؟ حتی پولی که از فروش موهای مشکی زیبایش، از آن نوع موهایی که خیلیها به آن حسادت میکردند، به دست میآورد؟
شاید، حتی اگر موآ بیشتر رنج میکشید، هنوز هم میترسید که جز آن مرد مست کس دیگری را پیدا نکند. نو چو با خود فکر میکرد: آیا این همان زندگیای است که الان میخواهد؟ او یک دختر است، مثل گلی که فقط یک بار شکوفا میشود. نه! حتی اگر بخواهد کارگر کارخانه شود، اول باید درسش را تمام کند. کم کم آرام شد و روی درس خواندن برای امتحاناتش تمرکز کرد و شایعاتی را که مثل باران سیلآسا در روستا بر سرش میریخت، نادیده گرفت.
اخیراً، مونگ بان شاهد کاهش تعداد جوانان بوده است. نو چو، پس از فارغالتحصیلی از دانشکده پزشکی، به مزارع بازگشت تا به مادرش در کاشت ذرت و رسیدگی به شالیزارهای برنج کمک کند. خائو ازدواج کرده و یک پسر کوچک دارد. این زوج با دیدن مناظر زیبای روستا، تصمیم گرفتند یک مدل گردشگری اجتماعی ایجاد کنند و به روستای قومی تایلندی نزدیکتر شوند، لباسهای سنتی اجاره کنند و برای خدمت به گردشگران داخلی و بینالمللی، ساز سنتور بنوازند. در ابتدا، لونگ ون خائو و همسرش به دلیل کمبود سرمایه و تجربه، برای گذران زندگی با مشکل مواجه بودند. خائو با دیدن اینکه آ چیا از قصد خود برای خواستگاری از نو چو دست نکشیده است، توصیه کرد:
- خائو چندین بار سعی کرد از بانک پول قرض بگیرد اما موفق نشد. مردم فکر میکردند که او برای قاچاق مواد مخدر قرض میگیرد، زیرا قاچاقچیان مواد مخدر زیادی در مونگ بان وجود دارند. درست بین خودمان باشد، خانه آ چیا مخفیگاه آنهاست که به صورت یک سیستم پیچیده با چندین لایه حصار، یک پناهگاه زیرزمینی، یک سیستم دوربین مداربسته و انبارهایی از بنزین، گازوئیل و تفنگهای چخماقی ساخته شده است. برادرانش مرتباً زندانیان تازه آزاد شده و معتادان به مواد مخدر را برای ماندن در آنجا و نگهبانی و حفاظت از محل استخدام میکنند.
هر روز، با اولین بانگ خروس، خائو با موتورسیکلتش به شهری که تقریباً سی کیلومتر از مونگ بان فاصله داشت میرفت تا شیر و سبزیجات بخرد و باید قبل از ساعت شش برمیگشت تا مهمانان صبحانه بخورند. همسرش بلند میشد تا مرغی را ذبح کند و رشته فرنگی بپزد. آنها هنوز یخچال نخریده بودند، بنابراین خائو روزهایش را با موتورسیکلتش میگذراند. نو چو با تماشای آنها که مثل دو پرنده جیکجیک میکردند، برای همکلاسیاش خوشحال بود. جنگلهایی که پس از تخریب و جنگلزدایی توسط چوببرهای غیرقانونی، لخت و عریان شده بودند، در مونگ بان و روستاهای دیگر منقرض شده بودند. چیا گفت که فقط با یک تکان دادن سر، دستان نو چو دیگر هرگز به خاک آلوده نخواهند شد. اما، او از تمام تلاشی که برای تحصیلش کرده بود پشیمان بود.
او که میدید کشت ذرت و برنج کوهستانی نتیجهی چندانی نمیدهد، تصمیم گرفت گیاه قرمز Polygonum multiflorum را پرورش دهد تا عصارهی آن را استخراج کند. نو چو خودش یاد گرفت که چگونه این گیاهان را پرورش دهد. او هر روز، هر هفته، حتی هر ماه، با دقت میزان رشد گیاهان را اندازهگیری میکرد. به لطف مشاهدهی دقیقش، میتوانست فقط با نگاه کردن به رنگ برگها تشخیص دهد که آیا گیاهان مواد مغذی کافی دریافت میکنند و آیا سالمتر هستند یا خیر. اگر جوانهی جدیدی را در حال ظهور میدید، میدانست که لایهی جدیدی از ریشهها در زیر گیاه رشد کرده است و به آن اجازه میدهد تا محکمتر به خاک بچسبد...
سپس، چند سال بعد، روزی نوچو دید که گیاه از علفهای هرز بلندتر شده و میتواند بدون نیاز به مراقبت انسان، به تنهایی زنده بماند. اگرچه گیاهی که او پرورش داده بود هنوز به جنگل انبوه و لایه لایهای که او آرزویش را داشت تبدیل نشده بود، اما او مطمئن بود که جنگل خودش را خواهد داشت و از جوانههای گیاه چندبرگی که برگهایشان را پهن میکردند و مانند قلبهای سبز از تنه درختان بالا میرفتند و در زیر نور خورشید به هم میپیوستند، حمایت خواهد کرد. در یک لحظه نادر استراحت، نوچو با نگاه به کندوی عسل که در میان شاخ و برگها لانه کرده بود، زنبورها را دید که با پشتکار خانه زیبای خود را میسازند. سپس، یک روز خوب، همه آنها آنجا را ترک کردند. به نظر میرسد فقط انسانها وقت خود را صرف بحث با یکدیگر در مورد زندگی در هماهنگی با طبیعت میکنند...
***
با غروب خورشید، نو چو از مزارعش به سمت روستایش، نهر نام هوآ را دنبال کرد. گلهای کاپوک به روشنی در میان مناظر سنگی خاکستری میدرخشیدند. روزهایی که برای رفتن به مدرسه، سیل را پشت سر میگذاشتند، انگار همین دیروز بود. حالا، در کلاس، با دهانی باز و مشتاقانه به حرفهای معلمش گوش میداد. به لطف حمایت روزنامهها، رادیو و بسیاری دیگر، پلی در روستای مونگ بان ساخته شده بود که آن را به مونگ دین و شهر متصل میکرد. آه، حالا دوستانش هر کدام نگرانیهای خودشان را داشتند! نور ماه روی کوه بر شانههای نرم و خنک او میتابید. نو چو به خانه خائو سر زد تا اطلاعات بیشتری در مورد گردشگرانی که میخواستند ریشههای قرمز تازه گیاه چندگل چندگل را برای مصارف دارویی بخرند، بپرسد.
وقتی به پایین پلهها رسید، صدای گریه بیوقفه کودکی را شنید. خانه کاملاً تاریک بود. آن زوج حتماً تا دیروقت کار میکردند در حالی که کودک خواب بود. او میخواست برگردد، اما گریههای دلخراش باعث شد نوچو ریسک کند و به طبقه بالا برود تا چراغ را روشن کند. پسر کوچک شلوارش را خیس کرده بود. با دیدن چراغ، فکر کرد مادرش برگشته است، بنابراین با هیجان سکسکه کرد و نزدیکتر خزید. با تشخیص یک غریبه، مدتی بیحرکت خیره شد، سپس دهانش تکان خورد، اطراف را نگاه کرد و ناله کرد.
نو چو شلوار خیس را درآورد و یک پوشک خشک برداشت تا پسرک را بپوشاند. پشهها در اطراف وزوز میکردند. او به اطراف نگاه کرد؛ مبلمان به هم ریخته بود، آتش آشپزخانه خاموش شده بود. خائو در وسط اتاق، نزدیک ورودی اتاق خواب، دراز کشیده بود و بوی الکل میداد.
پس از تلاش فراوان، نوچو بالاخره برای پسر کوچک یک کاسه نودل فوری خرد شده پخت. پسرک گرسنه بود و آن را با لذت خورد. مادرش او را کنار گذاشت تا روی زمین بازی کند و رفت تا خائو را بیدار کند. به محض اینکه خائو او را دید، مانند یک کودک به گریه افتاد.
- آن... آن به دنبال آ چیا آمده است.
اسکناسها از برگهای جنگل تیزتر بودند، آنقدر که روسری پیئو که همسر خائو کمتر از دو سال پس از بازگشت به خانه به سر داشت، اکنون دو تکه شده بود. چیا خوشقیافه نبود، اما اغلب به نوچو میگفت: «وقتی دستهای زن بوی پول بدهد، دیگر زحمت کندن خاک برای کاشت ذرت را به خود نمیدهد.» با مرگ پدرش، همسرش او را به خاطر مرد دیگری رها کرد و آخرین قطعه زمین باقیمانده متعلق به خانواده لونگ برای پرداخت وام بانکی فروخته شد و او دیگر از گردشگران استقبال نکرد، خائو تقریباً دیوانه شد. از شدت ناامیدی، نوچو مجبور شد برود و از پسر مراقبت کند و برایش آشپزی کند. مادر خائو در حالی که از خانه پسر کوچکش برمیگشت، اشکهایش را پاک کرد و نوچو را در آغوش گرفت، در حالی که کلماتش در گلویش خفه شده بود.
روزی، برادر آ چیا مخفیانه مواد مخدر را با موتورسیکلت از روستای مونگ بان خارج کرد تا با افرادی در لائوس تجارت کند. با این حال، در حالی که او در مسیر هوآ فان بود، توسط ماموران مرزی به همراه مواد مخدر دستگیر شد. در بازرسی از خانه آ چیا بیش از ده کیلوگرم هروئین، هزار قرص مواد مخدر مصنوعی، یک اسلحه و یک ترازوی کوچک که در قاچاق مواد مخدر استفاده میشود، کشف شد.
همسر خوآنگ نیز به همراه حلقه دستگیر شد. چیا نیز نتوانست از دستبندها فرار کند. اما او ناگهان بیمار شد و حتی انتقال به بیمارستان مرکزی نیز حالش را بهبود نبخشید. در روزهای پایانی عمرش، به خانه قدیمیاش در جنگل بازگشت. نو چو نزدیک خائو ایستاده بود و به زمزمههای او گوش میداد:
- من ازت خوشم میاد، نو چو. اگه ازت خوشم نمیومد، همون روزی که آوردمت به لائوس میفروختمت. اما حتی وقتی بمیرم، هنوز نمیدونم عشق چیه! عشق رو نمیشه به زور به دست آورد!
***
برادر کوچکتری که به ندرت به خانهشان میآمد، ناگهان در زد و مدت زیادی نشست و صحبت کرد. بعد از کلی حرف زدن، بالاخره از نوچو پرسید:
- شنیدهام که چهار قطعه زمین جنگلی مجاور دیگر هم خریدهای، آیا این درست است؟
- درست است، اما همه اینها قبل از سال ۲۰۲۲ بود. پارسال، من یک ماشین خریدم بنابراین نتوانستم زمین جنگلی بیشتری بخرم. امسال، اگر امکاناتش را داشته باشم، دوباره کارم را گسترش میدهم.
- به تازگی یک پروژه حفاظت از گیاهان دارویی به من محول شده است. من میخواهم حدود سه هکتار زمین بخرم؛ میتوانید در پیدا کردن زمین به من کمک کنید؟
- در روستای خواهرم، هر خانواده زمینی به مساحت ده تا بیست هکتار دارد. اگر بخواهی اینقدر زمین بخری، نباید کار سختی باشد.
- پس میشه کمکم کنی پیداش کنم؟
- اما زمینهای روستای ما خیلی گرونه! چون من همیشه یه و نیم برابر قیمت بازار میخرمش.
چرا اینطور است؟
- چون او یک زن است، به راحتی فقط به خاطر مراقبت از خانه مورد آزار و اذیت قرار میگیرد، چه برسد به مدیریت یک قطعه زمین بزرگ. به همین دلیل است که او همیشه قیمت بالایی برای خرید زمینهای مجاور پرداخته است. کل روستای مونگ بان با قیمتهای بالایی به فروش میرسد. زمین گران است، اما کیفیت خاک عالی است و او فکر میکند خرید آن بهتر از خرید زمین ارزان و بیحاصل است.
- اما قیمتهای بالا، اجرای پروژه را دشوار میکند.
- گذشته از این، او پس از خرید زمین، به هر خانواده عصاره ریشه گیاه چندگل با کیفیت بالا داد تا مادامالعمر از آن استفاده کنند، به همین دلیل همه موافقت کردند که زمین خود را به او بفروشند!
- پس منصرف میشم. باید از یکی دیگه بپرسم!
خائو از مهمانی که برای آخر هفته اتاق رزرو میکرد، تماس تلفنی دریافت کرد، آن را با دقت در دفتر خاطراتش ثبت کرد و سپس رو به برادر کوچکترش کرد و گفت:
- من اصلاً خودم را ثروتمند نمیدانم. در حال حاضر، من و همسرم به شدت بدهکار هستیم، اما احساس میکنیم ارزشش را دارد. چون همه در روستا درگیر گردشگری اجتماعی هستند، میتوانیم از پدربزرگ و مادربزرگهایمان در خانه مراقبت کنیم و تت (سال نو قمری) را درست در زادگاهمان جشن بگیریم. همه درآمد دارند و اینکه بتوانیم هنگام بیماری از یکدیگر مراقبت کنیم بهترین چیز است. جنگل دوباره سبز خواهد شد، اثرات مستکننده سنگها هنوز احساس خواهد شد، اما مطمئن باشید که در مونگ بان، اپیدمی مواد مخدر و عبور غیرقانونی از مرز به همراه چوببرهای غیرقانونی ریشهکن شدهاند.
منبع: https://baothainguyen.vn/van-nghe-thai-nguyen/sang-tac-van-hoc/202603/men-da-con-say-e1d3576/







نظر (0)