Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

پروانه‌ها در دامنه تپه

کیوتو - واضح‌ترین نشانه پاییز زمانی است که هوا به یک دوره طولانی باران تغییر می‌کند و هوا به طور محسوسی خنک‌تر می‌شود. من احساس طراوت می‌کنم و می‌خواهم برای چند روز به جایی بروم و بعد از روزهای گرم تابستان، کمی از شهر دور باشم. این چیزی است که مردم آن را "شفا" می‌نامند.

Báo Quảng TrịBáo Quảng Trị29/05/2026

دوچرخه در امتداد جاده‌های تپه‌ای، در میان درختان کاج سر به فلک کشیده، پیچ و تاب می‌خورد، مناظر آرام بودند و تنها خش‌خش ملایم باد آنها را می‌شکست. راستش را بخواهید، مواقعی بود که وقتی به اطراف نگاه می‌کردم و هیچ روح یا مغازه‌ای را در دیدرس نمی‌دیدم، احساس سرما می‌کردم و آسمان شروع به باریدن می‌کرد.

خوشبختانه، بعد از عبور از شیب دوم، کسی با چتری در همان جهت در جلو قدم می‌زد. سرعت دوچرخه را کم کردم تا کاملاً متوقف شود، فقط به اندازه‌ای که آنها را نترسانم.

سبد گل و دوچرخه - عکس: T.T
سبد گل و دوچرخه - عکس: TT

- سوار ماشین من شو، من میرسونمت.

چتر به صورت زاویه‌دار پایین آمده بود و چهره‌ی زن جوان را نمایان می‌کرد. چهره‌ای طبیعی، ساده و ملایم، اما در عین حال محتاطانه.

- بله، متشکرم.

دختر بعد از لحظه‌ای تردید، همچنان از سوار شدن به ماشین خودداری کرد، طوری که انگار داشت او را زیر نظر داشت.

- من یک آدمم، نه یک روح، پس نترس. تازه، هوا خوب و خنک است، ماشین رایگان است و مناظر زیباست؛ تنها سفر کردن خیلی بد است.

تنها در آن لحظه بود که دختر لبخندی طبیعی زد و موافقت کرد که سوار ماشین شود. آینه عقب را تنظیم کردم تا بتوانم صورتش را که پشت سرم نشسته بود ببینم. جاده اینجا خلوت بود، بنابراین خیلی نگران رانندگی ایمن نبودم. بعد از مدت کوتاهی، بالاخره مکالمه را شروع کرد:

- با این سفر در این جاده، برای امرار معاش چه کار می‌کنی؟

- من به عنوان روزنامه نگار کار می کنم.

جای تعجب نیست که او اینقدر شیوا صحبت می‌کند. آن کدام روزنامه است، آقا؟

- «زندگی بالا و پایین داره.» یعنی من بیکارم، برای همین دارم برای تفریح ​​این‌ور و آن‌ور می‌رم. و تو، ازدواج کردی که هنوز تو این جاده نیستی؟

او ریزریز خندید.

- فقط آدم‌های تنها از این راه رد می‌شوند، آقا.

- او کاملاً خوب پاسخ داد. و درست است، من تا الان کسی را در جاده ندیده‌ام.

- با نزدیک شدن به فصل بارندگی، این مکان حتی متروک‌تر هم خواهد شد. کسانی که از آنجا عبور می‌کنند ممکن است فکر کنند که رمانتیک است، اما ماندن برای مدتی در اینجا کاملاً افسرده‌کننده است.

بعد از یک پیچ دیگر در جاده، به مقصدم رسیدیم. ماشین را جلوی دروازه چوبی که روی آن نوشته شده بود «اقامتگاه خانوادگی آن نهین» نگه داشتم و به دختر گفتم:

- من به اینجا رسیده‌ام. اما اجازه دهید شما را تا مقصدتان برسانم و بعد برگردم. اگر قرار است مهربان باشید، در تمام طول مسیر مهربان باشید.

- اوه، این برای تو خیلی دردسر میشه. لازم نیست؛ میتونی منو اینجا پیاده کنی.

بعد از گفتن این حرف، از ماشین پیاده شد و سریع رفت تا در را باز کند. دو در چوبی را با شدت باز کرد تا من بتوانم موتورسیکلتم را داخل بیاورم.

- ممنون که من را رساندید. دوباره از شما متشکرم که این اقامتگاه را برای اقامت انتخاب کردید. حالا نوبت من است که به شما خدمت کنم.

نمی‌دانم او صاحب این اقامتگاه است یا فقط کارمند این اقامتگاه است. من بعد از اینکه نگاهی کوتاه به عکس‌های منتشر شده در اینترنت انداختم، از طریق یک اپلیکیشن شبکه اجتماعی این مکان را رزرو کردم. عکس‌ها همیشه بهتر از واقعیت به نظر می‌رسند؛ این یک امر بدیهی در تبلیغات است. اقامتگاهی که الان دیدم، غمگین‌تر از چیزی بود که در اینترنت منتشر شده بود. اما به هر حال، من یک برخورد اتفاقی و خوشایند با آن دختر داشتم.

او مرا به اتاقی با پنجره‌ای مشرف به دریاچه‌ای در دوردست هدایت کرد. این مکان بسیار زیبا به نظر می‌رسید و فنگ شویی خوبی داشت. کل مجتمع اقامتی ده اتاقه، با محوطه‌ای مرتب، درختان چند ساله و سکوی چوبی تماشا، به طرز غیرقابل توضیحی متروک بود.

امروز فقط من اینجام؟

- من هم مطمئن نیستم. خانه من پایین تپه است و هر وقت مهمانی اتاق رزرو می‌کند، صاحبخانه زنگ می‌زند تا به من اطلاع دهد تا بتوانم برای خدمت به او به اینجا بیایم.

بعد از گفتن این حرف، به باغ رفت و جارویی برداشت. حتماً چند روزی بود که جارو نشده بود؛ برگ‌های زرد و خشک در سراسر حیاط پراکنده شده بودند. من روی نیمکت چوبی ایوان نشستم و صحنه را تماشا کردم. اندامش لاغر بود و با هر ضربه جارو، پیوسته جارو می‌کرد، سپس با فراغت برگ‌ها را از روی سنگفرش مسیر باغ جمع می‌کرد.

شب در آن نهین آرام بود، واقعاً شایسته‌ی نامش. هلال ماه در آسمان پایین آویزان بود، چند ستاره‌ی دوردست به سختی دیده می‌شدند. نور شب به اندازه‌ای بود که درختان کاج بلند را که حالا با شاخه‌های باریکشان به صورت سایه‌ای سیاه و یکدست درآمده بودند، می‌شد دید. ناگهان، قورباغه‌ها و وزغ‌ها با هیجان شروع به قارقار کردند، انگار که سمفونی می‌نواختند. یادم آمد که بعدازظهر همان روز باران باریده بود. به نظر می‌رسید آن هوای نمناک و مرطوب، دوزیستان را بیشتر خوشحال می‌کند.

در مسیرهای سنگفرش قدم می‌زدم. یک پلاک چوبی که به تنه درختی میخ شده بود، نوشته‌ای شاد داشت: "این مکان به شما در بهبودی کمک خواهد کرد." در انتهای مسیر، آشپزخانه‌ای با نور زیاد قرار داشت که دختری در آن مشغول شستن لیوان‌های شیشه‌ای و چیدن آنها روی طاقچه بود. از پنجره، فقط می‌توانستم او را از پشت ببینم، موهای بلندش با یک گیره موی فیروزه‌ای پروانه‌ای شکل چشمگیر، جلوه بیشتری پیدا کرده بود. آه، آن گیره مو! حتماً بیست سال از آخرین باری که آن را دیدم گذشته بود. خاطرات زیادی به ذهنم هجوم آوردند و مانع از ادامه پیاده‌روی‌ام شدند.

تصویرسازی: اچ. اچ.
تصویرسازی: HH

دختر هنوز داشت فنجان‌ها را می‌شست، آرام و با دقت، و آهنگی قدیمی را آرام زمزمه می‌کرد. لحظه‌ای بعد، با دیدن من که آنجا ایستاده بودم و غرق در افکارم بودم، جا خورد و گفت:

به چه چیزهایی نیاز دارید؟

- اوه نه. متوجه شدم یه گیره موی عجیب داری.

- اون یه عتیقه‌ست، آقا.

او در حالی که ریزریز می‌خندید جواب داد و سپس به تمیز کردن پیشخوان آشپزخانه ادامه داد.

در دوران دانشجویی‌ام، یک گیره مو مثل این خریدم تا به همکلاسی‌ام بدهم. گیره ارزانی بود و به راحتی در بازار پیدا می‌شد. فقط می‌دانستم سرگرمی او جمع‌آوری پروانه است و اغلب لباس‌های آبی می‌پوشید، بنابراین می‌خواستم یک هدیه نمادین داشته باشم. هر روز در مسیر رفتن به کلاس، گیره را در کیفم نگه می‌داشتم و منتظر فرصتی بودم تا آن را به او بدهم. اما بعد کار احمقانه و یواشکی‌ای کردم: صبر کردم تا درست قبل از تمام شدن کلاس و مخفیانه جعبه هدیه را در سبد دوچرخه‌اش گذاشتم.

تا چند روز بعد، ندیدم که از آن گیره مو استفاده کند. اما گهگاه، هنگام مطالعه، نگاهی به او می‌انداختم و متوجه نگاه متفاوتی در چشمانش می‌شدم. هر بار که این اتفاق می‌افتاد، قلبم به تپش می‌افتاد، نمی‌دانستم به خاطر این است که از او خوشم می‌آید یا به خاطر اینکه خجالت می‌کشیدم.

روز آخر قبل از فارغ‌التحصیلی، هنوز جرات نداشتم پیشش بروم و چیزی بگویم. آه، چه خجالتیِ جوانی. انگار یک پیرمردی یک بار گفته بود: «کاش می‌توانستم دوباره بیست ساله شوم و تجربه‌ای را که الان دارم، داشته باشم.»

از آن روز به بعد، دیگر همدیگر را ندیده‌ایم. زندگی مرا با خود برد، و نمی‌دانم که آیا او هنوز بعد از بیست سال آن گیره مو را نگه داشته است یا نه. با این حال، امروز، ناگهان، یک پروانه آبی مانند آن جلوی چشمانم ظاهر شد. همانطور که او گفت، یک عتیقه است، آن گیره باید مربوط به دهه ۲۰۰۰ باشد، زمانی که ما دانشجو بودیم.

- مدتی پیش کسی این گیره مو را به من داد.

- احتمالاً دوست پسر/دوست دختر؟

نگاهش دور و مبهم بود، با رگه‌هایی از غم. جوابی نداد، فقط در جواب سوالی از من پرسید:

- اما، انگار به گیره مو توجه می‌کنی؟ یا شاید روزنامه‌نگارها معمولاً به جزئیات توجه می‌کنند.

دیدنش ناگهان مرا به یاد یکی از دوستان قدیمی‌ام انداخت.

الان اون شخص کجاست؟

از آخرین باری که با هم تماس داشتیم، مدت زیادی می‌گذرد.

چرا دنبالش نگشتی؟

- برای چی؟

- اگر بتوانیم دوباره همدیگر را ببینیم، باید حداقل یک بار این کار را انجام دهیم. بالاخره برای «التیام» است.

- آیا دوباره کسی را که گیره مو را به تو داد، دیدی؟

- ما دیگر هرگز یکدیگر را نخواهیم دید. او رفته است. رفته، خیلی خیلی دور...

همچنان که شب عمیق‌تر می‌شد، باران به طور پیوسته شروع به باریدن کرد. قطرات آب از سقف کاشی‌کاری شده، با حرکتی ریتمیک و منظم، روی نرده‌ها می‌چکیدند. من روی صندلی در ایوان نشسته بودم و از میان باران به آشپزخانه خیره شده بودم، جایی که نور زرد هنوز می‌درخشید.

گاهی اوقات، همین که دختر از کنار شیشه پنجره رد می‌شد، گیره مویش مثل پروانه‌ای کوچک در شب بارانی برق می‌زد.

هوانگ کونگ دانه

منبع: https://baoquangtri.vn/van-hoa/202605/canh-buom-tren-trien-doi-0d56078/


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
کودک شاد، کودک سالم

کودک شاد، کودک سالم

ساحل صخره‌های جهنده کوانگ بین: شاهکاری از «مجسمه‌سازی» در کنار دریای مرکزی ویتنام

ساحل صخره‌های جهنده کوانگ بین: شاهکاری از «مجسمه‌سازی» در کنار دریای مرکزی ویتنام

شادی در کشاورزی

شادی در کشاورزی