تو ها از پنجره کلاس طبقه دوم به حیاط شلوغ مدرسه که پر از حال و هوای تعطیلات پیش رو بود، نگاه میکرد. گروههایی از دانشآموزان در راهروها جمع شده بودند تا در مورد خرید گل برای معلمانشان صحبت کنند. نور خورشید اواخر پاییز، نور طلایی را در سراسر حیاط پخش میکرد و تصویری خلق میکرد که هم شاعرانه و هم رمانتیک بود.
در گوشه حیاط خلوت، از میان شکافهای بین شاخهها، تو ها مین آن را دید که تنها ایستاده بود. او خم شد و با حرکاتی محتاطانه، مانند جواهرسازی که جواهری گرانبها را صیقل میدهد، به چیزی رسیدگی کرد. گلهای صورتی تیگون در میان چمنها روییده بودند، گلبرگهایشان به شکنندگی کاغذ بود اما سرزندگیشان قوی بود و در برابر آفتاب و باران مقاومت میکردند. تو ها به یاد آورد که از ابتدای سال تحصیلی، مین آن را بارها در حال آبیاری و وجین کردن آن باغچه کوچک گل بعد از مدرسه دیده بود.

(عکس توسط هوش مصنوعی ساخته شده است)
مین آن دانشآموز خوبی بود، اما معمولاً ساکت بود، در گوشه انتهایی کلاس مینشست و به ندرت در فعالیتهای گروهی شرکت میکرد. وضعیت خانوادگی او دشوار بود، پدرش خیلی زود وقتی او کلاس ششم بود، درگذشت، مادرش برای حمایت از تحصیل او و خواهرش به صورت مزدوری کار میکرد. همکلاسیهایش اغلب به صورت گروهی دور هم جمع میشدند، میخندیدند و شوخی میکردند، اما مین آن همیشه بیرون از آن دایره میایستاد، مانند یتیمی که از پنجره بیرون ایستاده و به مهمانیای که متعلق به او نبود نگاه میکند.
زنگ مدرسه به صدا درآمد. تو ها به پشت تریبون برگشت و برنامه درسیاش را باز کرد. کلاس نهم الف وارد شد، با سر و صدا به او سلام کرد و نشست. صدای کشیده شدن صندلیها با خشخش کتابها در هم آمیخت.
«دیروز معلم تکلیف تحلیل شعر داد. مین آن، لطفاً شعرت را برای کلاس بخوان!»
مین آن بلند شد، دستانش لبه دفترچه یادداشتش را چنان محکم گرفته بود که رنگش پرید. صدایش در ابتدا مانند برگ پاییزی که در باد میافتد، میلرزید، اما به تدریج واضحتر و شفافتر شد. جملات واضح و احساسات خالصانهاش مانند جویباری کوچک که از میان شکاف صخرهها جاری میشود، جاری بودند. تو ها متوجه شد که توانایی بسیار خوبی در درک ادبیات دارد.
فقط کمبود اعتماد به نفس برای ابراز وجود.
وقتی مین آن خواندنش را تمام کرد، تمام کلاس با شور و شوق او را تشویق کردند. چند نفر از دوستانش برگشتند تا از او تعریف کنند، «خیلی خوب»، «چه نویسندهی بزرگی». او نشست، گونههایش سرخ شده بود، اما چشمانش از شادیای میدرخشید که تو ها قبلاً هرگز ندیده بود، مانند نوری که در اتاقی تاریک و طولانی روشن شود.
بعد از مدرسه، وقتی تو ها داشت کتابهایش را روی میز جمع میکرد، مین آن به سمتش دوید. او یک پاکت کوچک به او داد، دستخط روی پاکت کج بود و با خط سادهای نوشته شده بود: «برای خانم ها».
«معلم! دارم برایت مینویسم. فردا، ۲۰ نوامبر، روز معلم ویتنامی است. میخواهم اول آن را به تو بدهم!»
تو ها از دریافت آن شگفتزده شد و به آرامی سر مین آن را نوازش کرد: «خیلی ممنونم. وقتی به خانه رسیدم آن را خواهم خواند.»
مین آن لبخندی زد و به سرعت بیرون دوید و تو ها را در حالی که پاکت سبک را در دست داشت، در وسط کلاس خالی تنها گذاشت، در حالی که قلبش ناگهان به طرز عجیبی گرم شده بود.
*
* *
عصر، در اتاق کوچک اجارهای، تو ها پاکت را باز کرد تا بخواند. کاغذ سفید مربع، دستخط مرتب، هر سطر با جوهر آبی نوشته شده بود:
خانم ها عزیز!
نمیدانم نوشتن نامه خوب است یا نه، اما میخواهم به شما بگویم که از شما بسیار سپاسگزارم. قبل از اینکه برای تدریس به کلاس من بیایید، همیشه خودم را یک کودک بیاهمیت میدانستم، مثل یک دانه شن که در ساحلی وسیع گم شده است. خانوادهام فقیر بودند، مثل دوستانم لباسهای قشنگی نداشتم و پولی برای کلاسهای فوق برنامه نداشتم. دوستانم اغلب به من میخندیدند، بنابراین فقط میخواستم ساکت در گوشهای بنشینم و نامرئی باشم. اما شما مرا نادیده نگرفتید. اغلب مرا صدا میزدید تا درسهایم را از حفظ بخوانم، به خاطر نوشتن خوبم از من تعریف میکردید و مرا تشویق میکردید که اعتماد به نفس بیشتری داشته باشم. حالا جرات میکنم بایستم و جلوی کلاس صحبت کنم. احساس میکنم دیگر نامرئی نیستم. از کلاس ششم، در گوشه حیاط، باغچهای از گلهای تیگون کاشتهام. قبل از فوت پدرم، او به من یاد داد که این گل را پرورش دهم. او گفت گلهای تیگون کوچک اما بسیار مقاوم هستند، میتوانند در خاک بد زندگی کنند و از خشکسالی یا طوفان نمیترسند. درست مانند افراد فقیر، باید یاد بگیرید که مقاوم باشید. دیروز، دیدم که شکوفه داده، میخواستم آن را بچینم و به تو بدهم. من پولی ندارم که مثل دوستانم گلهای زیبا بخرم، اما میتوانم به تو قول بدهم که تمام تلاشم را میکنم تا سخت درس بخوانم تا در آینده بتوانم همانطور که تو به من آموختی، فرد مفیدی برای جامعه شوم. این هدیهای است که میخواهم به تو بدهم.
مین آنه".
تو ها هر کلمه و هر جمله را طوری خواند و دوباره خواند که انگار میخواست آن را در قلبش حک کند. نامه را روی میز گذاشت، از پنجره به بیرون نگاه کرد، جایی که چراغهای خیابان مانند ستارههای کوچکی در قلب شهری که در شب فرو میرفت، شروع به چشمک زدن کردند.
تو ها در طول سه سال معلمیاش، تشکرهای فراوان و دسته گلهای زیبایی دریافت کرده بود، اما این نامه متفاوت بود. این نامه اعماق قلب او را لمس کرد، جایی که دلیل اصلی انتخاب شغل معلمی هنوز در آن حفظ شده بود.
*
* *
صبح روز 20 نوامبر، نور طلایی خورشید به طور یکنواخت در حیاط مدرسه پخش شد. دانشآموزان از همه کلاسها بیرون دویدند و مرتب صف کشیدند، هر کدام دسته گلهای تازهای را که با دقت در کاغذ براق فلزی پیچیده شده بودند، در دست داشتند.
تو ها در صف معلمان ایستاده بود و به خنده و شوخی دانشآموزان کلاس نهم الف نگاه میکرد. وقتی زمان اهدای گل رسید، هر دانشآموز به سمت معلم دوید تا گلها را به همراه آرزوهای شیرین به او بدهد. تو ها دسته گلها را از دانشآموزان گرفت و با لبخندی گرم از تک تک آنها تشکر کرد. تو ها متوجه شد که مین آنه تنها در گوشه حیاط ایستاده و عقب میرود. او هیچ دسته گلی در دست نداشت.
مین آن از دور نگاه میکرد، صورتش کمی سرخ شده بود، دستانش جیبش را گرفته بود، لبش را گاز میگرفت، انگار که در مورد چیزی مردد بود. وقتی دوستانش گل دادن را تمام کردند و به صف خود برگشتند، مین آن به آرامی بیرون رفت. وقتی جلوی تو ها رسید، شاخهای از گلهای تیگون را از جیبش بیرون آورد، با احتیاط مانند کسی که گنجی گرانبها را حمل میکند.
«خانم! من از این درخت تیگون از وقتی خیلی کوچک بود مراقبت کردم. همین دیروز شکوفه داد، من آن را برای شما چیدم.»
مین آن شاخه گل را بالا گرفت، چشمان درخشانش پر از اقیانوسی از احساسات بود. صدایش آرام اما واضح بود و از شدت احساسات میلرزید. تو ها خم شد و به آرامی شاخه گل را گرفت. شانهاش را بغل کرد، صدایش گرفته بود و نمیتوانست کلمات را ادا کند: «این زیباترین هدیهای است که امروز دریافت کردهام. خیلی ممنونم!»
مین آن لبخند زد، لبخندش به روشنی نور خورشید صبحگاهی بود که از میان برگها میتابید. برگشت و به سمت صف دوید، این بار مثل همیشه سرش را پایین نینداخت، بلکه سرش را بالا گرفته بود، با اعتماد به نفس و آسودگی خاطر.
تو ها شاخه گل تیگون را در دست گرفت و به آرامی بو کشید. عطر ملایمی داشت، یادآور ضعیف خاک مرطوب و نور خورشید صبح زود، عطر سرزمین مادری و دوران کودکیاش. شاخه گل در خود قلبی کامل، مراقبتی دقیق و موشکافانه، روز به روز، ماه به ماه، احساسی به پاکی جویباری زلال را حمل میکرد.
*
* *
آن بعد از ظهر، بعد از اینکه همه دانشآموزان به خانههایشان رفتند و حیاط مدرسه خلوت شد، تو ها در دفتر نشست و مشغول مرتب کردن پروندهها شد. آقای توآن، معلم ریاضی، در حالی که یک فنجان قهوه سیاه بخارآلود در دست داشت، از آنجا عبور کرد. او نگاهی به شاخه گل تیگون که تو ها در گلدان آب روی میز گذاشته بود، انداخت و گفت: «گلهای قشنگی هستند!»
صدایش ملایم بود، با رگههایی از عمق.
تو ها (Thu Ha) سرش را بالا آورد و لبخندی زد و گفت: «اینو شاگردم بهم داد، استاد!»
آقای توآن سر تکان داد، جرعهای از قهوهاش را نوشید و به راه رفتن ادامه داد. اما قبل از اینکه از در بیرون برود، ایستاد، برگشت و با صدای آرام و غمگینی گفت: «من نزدیک به سی سال است که تدریس میکنم. گلهایی مثل این گلها، گلهایی هستند که مردم بیشتر از همه به یاد میآورند. حتی بیشتر از دسته گلهای گرانقیمت.»
عصر، تو ها شاخه گل را با دقت در دستمال مرطوبی پیچید و با احترام فراوان به اتاق اجارهایاش آورد. آن را در یک گلدان شیشهای کوچک و قدیمی گذاشت و روی میزش گذاشت. نور ملایمی به پایین میتابید و گلبرگهای گل با نوری طلایی و گرم میدرخشیدند.
بیرون پنجره، شهر کمکم در دل شب فرو میرفت. چراغهای ساختمانهای بلند یکییکی روشن میشدند. تو ها چراغها را خاموش کرد و فقط چراغ رومیزیِ سوسوزن را باقی گذاشت. نور کمرنگی بر شاخههای گل صورتیِ تیگون میتابید و او میدانست که مهم نیست آینده چقدر دشوار باشد، مهم نیست زندگی چقدر طاقتفرسا باشد، او به مسیری که انتخاب کرده بود، مسیر یک معلم، ادامه خواهد داد.../.
مای هوانگ
منبع: https://baolongan.vn/canh-hoa-tigon-a207480.html






نظر (0)