Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

دلم خیلی برای بابا تنگ شده عزیزم.

Báo Tuổi TrẻBáo Tuổi Trẻ14/04/2024


Minh họa: ĐẶNG HỒNG QUÂN

تصویرسازی: دانگ هونگ کوان

سه سال از فوت پدرم گذشته بود و فکر می‌کردم دیگر اشکی برای گریه کردن ندارم. اما یک روز، شوهرم در راه محل کارش، با عجله به انتهای خیابان رسید و از طریق زالو عکسی برای من فرستاد. عکسی سریع بود که هنگام رانندگی گرفته بود، برای همین تار بود. از او پرسیدم از چه چیزی عکس می‌گیرد. گفت: «بابا!» همین، اما ناگهان اشک از چشمانم جاری شد.

مرد لاغر، کوچک اندام و مو سفید توی عکس، هم از نظر قیافه و هم از نظر صدا، کاملاً شبیه پدرم بود. خانه‌اش هم در همان محله، درست ابتدای خیابان بود، اما من به ندرت او را می‌دیدم.

من هر شب تا دیروقت کار می‌کنم و کارهای زیادی برای انجام دادن در خانه دارم، بنابراین تقریباً هیچ‌وقت مثل بقیه‌ی زن‌ها در کوچه و خیابان قدم نمی‌زنم تا غیبت کنم.

من آن عمو را فقط یک بار، در طول همه‌گیری، دیدم، وقتی که با هم به انتهای خیابان رفتیم - در دوران قرنطینه‌ی پرتنش - تا پول کمک‌های کووید-۱۹ را دریافت کنیم. هرگز راه رفتنش را فراموش نمی‌کنم، هرچند لاغر، اما بسیار سریع و چابک بود، از نوع راه رفتن کسی که به کار یدی عادت دارد.

در آن زمان، همه مجبور بودند ماسک بزنند و فاصله اجتماعی را رعایت کنند، اما وقتی صدای عمویم را شنیدم که به مسئول بخش پاسخ می‌داد، قلبم به درد آمد. صدایش خیلی شبیه صدای پدرم بود! این را به شوهرم گفتم و او با تکان دادن سر تایید کرد. او گفت: «در این دنیا، شبیه بودن آدم‌ها به هم عادی است.» اما او می‌دانست که در اعماق وجودم، دلم برای پدرم تنگ شده است.

آخرین باری که به خانه‌ی خواهر و برادر کوچکترم در کو چی رفتم، وقتی وارد خانه شدم و پدرشان را دیدم، تقریباً زبانم بند آمد، انگار روبروی پدر خودم ایستاده بودم. او خیلی شبیه پدرم بود، از لبخند چروکیده‌اش گرفته تا صورت مهربانش، چشمان درخشانش، رفتار سریعش، موهای سفیدش و صدای رسایش.

نتوانستم احساساتم را کنترل کنم، از عمو و خواهر کوچکترم اجازه گرفتم تا یواشکی او را «بابا» صدا کنم! خواستم با او عکس بگیرم. وقتی به خانه رسیدم، آن را با این پیام برای خواهر کوچکترم فرستادم: «دلم برای بابا خیلی تنگ شده، عزیزم!» شاید او نمی‌دانست که هنگام ارسال پیام، گریه می‌کنم.

سال‌ها گذشته است، اما آن حسرت هرگز کمرنگ نشده است، هرچند همیشه از صحبت کردن در مورد آن طفره می‌روم تا بتوانم به اندازه کافی قوی باشم تا بر غم غلبه کنم. من خانواده و فرزند خردسالم را پشت سر دارم؛ نمی‌توانم اجازه دهم که هیچ غم و دردی مرا خرد کند - این نظم و اصولی است که برای خودم تعیین کرده‌ام. اما قلب دلایل خودش را دارد.

نوستالژی - به خصوص دلتنگی برای کسی که در زندگی‌تان بیش از همه دوستش دارید - چیزی نیست که بتوانید به سادگی کنار بگذارید و فراموش کنید؛ هنوز هم هر زمان که کسی را که شبیه پدرتان است ملاقات می‌کنید، به وضوح دوباره زنده می‌شود.

دیروز، یکی از دوستانم پیامی گذاشت که من را شوکه کرد. او گفت که همین دیروز با پدرش صحبت کرده، اما امروز صبح، او فوت کرده است.

من همیشه از خواندن چنین پیام‌های آرام و دلخراشی وحشت داشته‌ام، چون خودم هم این شرایط را تجربه کرده‌ام. من هم نفهمیدم چه اتفاقی دارد برایم می‌افتد، وقتی که درست همان بعدازظهر با پدرم تماس گرفتم تا بپرسم چه غذایی می‌خواهد تا من آن را بپزم و به بیمارستان ببرم. آخرین وعده غذایی پدرم، یک وعده غذایی آرام با برادر کوچکترم در بیمارستان بود، نه یک غذای خانگی.

نمی‌دانم چطور می‌توانم دوستم را تسلی بدهم، جز رایج‌ترین ابراز تسلیت. چون حتی هزار کلمه تسلی هم نمی‌تواند دلتنگی ناشی از آن جدایی را تسکین دهد. آن دلتنگی ماندگار خواهد بود، و ماندگار...

گاهی اوقات، حتی پس از یک عمر، خاطرات هرگز محو نمی‌شوند.

Con nhớ ba nhiều lắm دلم خیلی برات تنگ شده بابا.

TTO - بابا، با اینکه نمی‌دانم تو کی هستی، خیلی دلم برایت تنگ شده. هنوز هم باور دارم که روزی تو را خواهم دید، حداقل در خواب‌هایم.



منبع

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
شادی ساده

شادی ساده

ماه خونین

ماه خونین

یک سفر

یک سفر