Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

میدان نبرد

گلوله‌ها زمین را شخم می‌زدند. گلوله‌ها در تنه‌های موز و نارگیل فرو می‌رفتند. من و رفیقم می‌دویدیم، گاهی از گودال‌ها پایین می‌رفتیم، گاهی از کناره‌ها بالا می‌رفتیم، گاهی در خطوط مستقیم، گاهی در یک خط مورب، سعی می‌کردیم خط دید دشمن را ناپایدار نگه داریم.

Báo Bến TreBáo Bến Tre17/06/2025

۱

من و نگوین تین، دو برادر، در مسیرمان به گردان ۵۱۶، به عمو مویی فوک (نگوین ون با) - رئیس ستاد وقت فرماندهی نظامی استان بن تره - چسبیده بودیم. ما در زیر آتش مسلسل و موشک هواپیماهای دشمن پنهان شدیم و سرانجام از منطقه آتش آنها فرار کردیم. هنگام عبور از رودخانه گیونگ تروم (نزدیک گذرگاه کشتی کی می) با یک قایق کوچک تنها با یک پارو، مجبور شدیم از پوست نارگیل برای نیروی محرکه اضافی استفاده کنیم. ما هنوز استتار شده بودیم و زیر چشمان تیزبین هواپیما شنا می‌کردیم. تا اواخر بعد از ظهر، به اردوگاه گردان ۵۱۶ در کمون لونگ فو رسیدیم. عمو مویی فوک در پست فرماندهی توقف کرد (به دلیل نیاز فوری به ایفای نقش ستادی در فرماندهی نظامی استان و نظارت دقیق بر میدان نبرد، زیرا از سال ۱۹۶۹ به بعد، بن تره دوره‌ای در نظر گرفته می‌شد که پیاده‌نظام آمریکایی به یک هدف جنگی اضافی تبدیل می‌شد). اطلاعات و مطبوعات نیز به شیوه‌ای مشابه مدیریت می‌شدند. من و نگوین تین - دو خبرنگار مشتاق - در ستاد گردان توقف کردیم. در اینجا، علاوه بر دسته شناسایی که از خط مقدم دفاع می‌کرد، یک واحد مختلط نیز وجود داشت: سیاسی ، ستاد، عملیات، نیروی انسانی، مهمات... (رهبری مهمات بر عهده ویت لیم - تران کواک ویت بود). ما دو نفر در این واحد مختلط بودیم. ما قبلاً تان هونگ - عضو اطلاعات نظامی استان - را دیده بودیم که برای تقویت واحد اعزام شده بود.

من و نگوین تین در گردان ۵۱۶، مدت‌ها مثل یک «خانواده» بودیم و با هم در بسیاری از عملیات‌ها شرکت کرده بودیم. وقتی می‌رسیدیم، لازم نبود هیچ مدرکی نشان دهیم؛ گاهی اوقات، گرسنه، می‌پرسیدیم: «برنج مانده دارید؟» وقتی می‌رفتیم، لبخند می‌زدیم و قول می‌دادیم: «چند روز دیگر برمی‌گردیم.» آن بعدازظهر فرق داشت؛ گرسنه بودیم اما جرات نداشتیم بپرسیم. دو قابلمه آلومینیومی بزرگ، که از قبل تمیز شده بودند، به کوله پشتی مردی که آن روز به عنوان آشپز تعیین شده بود، بسته شده بودند. تفنگ‌هایمان در همان نزدیکی قرار داده شده بود. به جای اینکه طبق معمول در ننوها دراز بکشیم و ورق بازی کنیم، در این زمان، جو پر از تنش بود. می‌شد انتظار را دید. منتظر دریافت دستور رژه. اما، تا غروب بدون هیچ دستوری منتظر ماندیم. چین ها، عکاس خبری از فرماندهی نظامی استان که چند روز پیش اعزام شده بود، گفت:

- من دارم از گرسنگی می‌میرم. بیا کمی نان بگیریم و چیزی بخوریم تا حالمان بهتر شود.

(کیک‌ها را یکی از اقوام نزدیکم که موقع ناهار سر راهشان به بازار در مسیر کشتی بن تره - هونگ دیم به من سر زده بودند، به من داده بود؛ کیک‌ها هنوز در بسته‌بندی‌شان بودند.)

یکی پرسید: «نان را با چی بخوریم؟» با اینکه مغازه نزدیک بود، کنسرو ساردینشان تمام شده بود، برای همین گزینه‌ی کمی داشتند و مجبور شدند به سس ماهی چرخ‌کرده قناعت کنند.

به هر نفر یک تکه کوچک کیک می‌دهند که بین موزهای رسیده‌ی ورقه شده‌ی نازک قرار گرفته و در سس فرو رفته است. و تمام!

دوباره مجبور شدیم منتظر بمانیم! تا پاسی از نیمه‌شب منتظر ماندیم، بسیاری از آنها چرت می‌زدند، تا اینکه اجازه حرکت به ما داده شد. از لونگ فو به سمت بزرگراه ۵ (که اکنون جاده استانی ۸۸۷ نام دارد)، به منطقه باغ کا نوئی رسیدیم و سپس در هملت های (گو گیا)، بخش لانگ می، یک موضع دفاعی برقرار کردیم. یک واحد مختلط تقریباً ده نفره در یک کلبه بزرگ مستقر شده بود که یک سکوی چوبی بزرگ کل فضا را اشغال می‌کرد (بعداً فهمیدیم که این کلبه خانواده مین تری - عضو واحد ارتباطات رادیویی، بخشی از اطلاعات نظامی استانی - بوده است). کلبه در لبه باغ، در مجاورت یک شالیزار برنج کوچک حدود هزار متر مربعی ساخته شده بود که خانواده‌اش برای پناه گرفتن از حملات بمباران دشمن از آن استفاده می‌کردند. سقف تازه تقویت شده بود و خاک هنوز مرطوب بود. تاک‌های استتار، سقف کاهگلی را پوشانده بودند.

۲

نیمه خواب بودم. شنیدم کسی از کندن سنگر حرف می‌زند. اما اینجا، ترکیبی از «بچه پولدارهای لوس» بود، بنابراین وانمود کردند که فراموش کرده‌اند. صبح زود بعد از یک صبحانه‌ی عجولانه، خواب راحتی دیدم، بی‌خبر از اینکه نگوین تین لباس‌های نایلونی‌اش را شسته و دارد خشک می‌کند. وقتی صدای موتور را از دور شنیدم، با وحشت از خواب پریدم و متوجه شدم که از بوی ماندگار صابون بچه روی یقه‌اش لذت می‌برد.

گفت: «بیدار شو، یه هلیکوپتر چاق اونجاست (اشاره به هلیکوپتر UH1B که معمولاً توسط فرماندهان دشمن برای شناسایی میدان جنگ استفاده میشه).

پرسیدم: «چربی کجاست؟»

- احتمالاً خارج از لونگ هوا.

- خب... مهم نیست.

نیمه بیدار، نیمه خواب، مدام از هوش می‌رفتم و بیدار می‌شدم و از لحظات زودگذری که به دلیل کمبود خواب مداوم در میدان نبرد می‌توانستم تحمل کنم، لذت می‌بردم. سپس صدای غرش بلند یک موتور را در نزدیکی شنیدم و به دنبال آن دستی محکم به پایم کوبید.

آقای نگوین تین صدا زد: «بیدار شوید! سریع بیدار شوید!»

خونسردی‌ام را دوباره به دست آوردم و متوجه شدم که «هلیکوپتر چاق» از راه رسیده و بالای سرمان در حال چرخش است. منوری از هواپیما رها شد که با صدای «پوپ» منفجر شد و بلافاصله ستونی از دود را به صورت عمودی به سمت زمین خالی کنار کلبه‌مان پرتاب کرد.

برادر با توآن (توئونگ) فریاد زد: - زود برو تو سنگر. منتظر دستور من باش!

(او که اکنون در سمت رئیس ستاد گردان منصوب شده بود، در مسیر بازگشت از گروهان‌ها به ستاد فرماندهی، به طور خودکار به فردی تبدیل شد که مجاز به صدور دستور به واحد ترکیبی ما بود.)

- ویت لیم، تو...

سخنان او با رگبار مسلسل از دو تانک «ماهی شکل» (1) قطع شد . صدای گلوله‌ها که در اطراف کلبه می‌چرخیدند و حتی به سقف هنوز مرطوب برخورد می‌کردند، به گوش می‌رسید.

ویت لیم با مسلسلی در دست و سرش به عقب برگشته، به سرعت بیرون دوید.

عمو توان با اصرار گفت: «بله، این سرنوشته. زود بگیرش!»

از داخل سنگر، ​​متوجه شدم که او و تان هونگ هر دو به این سو و آن سو می‌دوند، از سوراخی در دیوار نگاه می‌کنند تا اطراف را ببینند، سپس به گوشه بیرونی سنگر تکیه می‌دهند تا از گلوله‌های دو نارنجک «ماهیگیری» جاخالی دهند. گلوله‌ها در زمین و اجسام جامد داخل کلبه فرو می‌رفتند و نوری چشمک‌زن ایجاد می‌کردند. در حالی که داخل سنگر نشسته بودم، تصور کردم کسی بیرون مدام کبریت روشن می‌کند.

ناگهان، آن با توآن فریاد زد: "آه... آن!" سپس، به دنبال شلیک گلوله‌ها، سه گلوله همزمان منفجر شد. بعداً فهمیدیم که وقتی او فریاد زد "آه... آن!"، ویت لیم از خط مقدم دو سرباز آمریکایی را دید که از جهتی نامعلوم به دیوار کلبه نزدیک شده بودند. هر دو هنوز در گودال دست و پا می‌زدند. یکی از آنها به جلو خیز برداشت و دستش را دراز کرد تا مهار دیوار را بکشد تا سرعت بگیرد. (اگر می‌توانست بالا برود، مطمئناً نارنجک‌هایی را به سمت در کلبه ما پرتاب می‌کرد. و...). مسلسلی که در دست ویت لیم بود، یک اسلحه شکسته بود که از گروهان منتقل شده بود و هنوز برای تعمیر فرستاده نشده بود. فقط می‌توانست یک رگبار (2) شلیک کند ، نه یک رگبار (3) . اما در این لحظه، نجات‌بخش شد. ویت لیم شلیک کرد. خوشبختانه هر دوی آنها افتادند.

- برو بیرون. همین الان برو بیرون!

ترک کلبه به دستور برادر با توآن، و مجبور شدن به رها کردن امنیت موقتمان و دویدن زیر رگبار گلوله‌های هواپیماها، واقعاً وحشتناک بود. اما چاره دیگری نبود. سربازان آمریکایی دیگر به لبه باغ رسیده بودند!

فقط حدود ده قدم برداشته بودم که با تیچ، کمیسر سیاسی گردان، را دیدم که کوله پشتی بر یک شانه و کیف دستی بر شانه دیگر داشت و با هر قدم به جلو و عقب تاب می‌خورد؛ تپانچه‌ای در دست داشت که برق می‌زد. کمی دورتر، با ترونگ، فرمانده گردان، و با توآن (وای)، معاون فرمانده گردان، در وضعیت مشابهی بودند. به طور کلی، آنها غافلگیر شده بودند.

گلوله‌ها از بالای سرمان ویز ویز می‌کردند. برگشتم و یک سرباز آمریکایی را دیدم که صورتش به سرخی صورت خروس جنگی بود و اسلحه‌اش را به سمتم نشانه گرفته بود. فریاد زدم: «تین!» و او را گرفتم. به داخل گودال غلتیدیم. گلوله‌ها دنبالمان می‌آمدند، زمین را می‌شکافتند و خودشان را در تنه‌های موز و نارگیل فرو می‌کردند. می‌دویدیم، گاهی از گودال پایین، گاهی از کناره، گاهی در یک خط مستقیم، گاهی در یک خط مورب، سعی می‌کردیم از تغییر مداوم خط دید دشمن جلوگیری کنیم. بعد از مدتی، مطمئن شدیم که دشمن هنوز به ما نرسیده است، من و تین در یک سنگر I شکل باز توقف کردیم. دوباره با با تیچ روبرو شدیم. وو بین، تایپیست گردان، نیز آنجا بود و ماشین تحریر سنگینش هنوز روی شانه‌اش بود. با تیچ گفت:

- بین، برو و به ارتباط کارمایی‌ات بچسب.

صدای وو بین لرزید:

نه، من اسلحه ندارم. و این دستگاه؟...

شاید تازه حالا فهمیده بود که هیچ‌کدام از ما اسلحه نداریم.

- آره، باشه. بذار...

سپس "ماهی" به پایین شیرجه زد، همراه با انفجار نارنجک‌های M79 و گلوله‌های تیز، ما را بی‌صدا گذاشت. بعد از کمی دویدن بیشتر، به یک سنگر L شکل با درب رسیدیم که نیمی از دهانه آن باز بود و من به داخل پریدم. تصادفاً، دو نفر دیگر (که آنها هم افسران غیرمسلح بودند) با ما به داخل پریدند. شش پا را روی هم انداخته بودند. همه گفتند: "خب، بگذارید شما دو نفر اول بروید، بگذارید من بالا بروم." اما چگونه می‌توانستیم بلند شویم وقتی سنگر در پایین تنگ بود و دو "سنگر بالایی" (4) در بالا شیرجه می‌زدند و مدام گلوله‌های تیز شلیک می‌کردند و نارنجک پرتاب می‌کردند؟ هر بار، سه سر به هم چسبیده بودند و طوری می‌چرخیدند که انگار می‌توانستند گلوله‌ها را ببینند و می‌دانستند چگونه از آنها جاخالی دهند. در نهایت، فرار کردیم. با دیدن درختان موز متراکم در ساحل که ناامن بودند، به داخل خندق دویدم، دویدم و برای پناه گرفتن زیر برگ‌های جوان نارگیل پناه گرفتم. در این خندق کم‌عمق، دوباره با تان هونگ روبرو شدم. او حدود ده قدم جلوتر از من می‌دوید. نگوین تین دیگر آنجا نبود. یکی از نارنجک‌های M79 که از "ماهیگیر" شلیک شده بود، درست بین ما منفجر شد. درد شدیدی در کشاله ران من پیچید؛ گرمای خون باعث شد باندانایم را پاره کنم. بعد از بانداژ کردن، تان هونگ را دیدم که تلوتلو می‌خورد و نزدیک بود بیفتد، مثل کودکی که یاد می‌گیرد بایستد. خون از پشت و سینه‌اش جاری بود. به سرعت به سمتش دویدم و سعی کردم تعادلش را حفظ کنم و مطمئن شوم که به رو نمی‌افتد و خطر عفونت ندارد. نفس نفس می‌زد و دندان‌هایش را به هم می‌فشرد. من یک کیف بنددار حاوی رادیو، ماشین اصلاح ریش و چند وسیله ضروری دیگر را حمل می‌کردم. او یک کیف دستی حمل می‌کرد و تپانچه هنوز در غلافش بود. من به سرعت کیف دستی را پنهان کردم و پیشنهاد دادم که کیف را نیز پنهان کند تا بتوانم به او کمک کنم. او سرش را تکان داد و گفت: "نه"، و تلویحاً به من فهماند که کیف حاوی اسناد محرمانه زیادی است، همان‌هایی که افسران اطلاعات نظامی مهربان فقط پس از مرگ از خود به جا می‌گذارند. او قدبلند بود، در حالی که من کوتاه‌تر و سبک‌تر بودم. او برای عبور از گودال گل‌آلود تقلا می‌کرد، و این کار را حتی دشوارتر می‌کرد زیرا مجبور بود دائماً برای جاخالی دادن از گلوله‌های هواپیما به کناره گودال تکیه دهد. با شنیدن صدای قدم‌هایی روی کناره، سرم را بالا آوردم و سون های - یکی از سربازان همرزم واحدش - را دیدم که یک رادیوی جمهوری خلق چین را حمل می‌کرد. فریاد زدم: "پسرم، تان هونگ..." سون پاسخ داد: "بله، یک لحظه صبر کن، باید رادیویی را که در اثر تیراندازی آسیب دیده است پنهان کنم." فکر می‌کردم سون فوراً آنجا را ترک خواهد کرد، اما به طور غیرمنتظره‌ای، او برگشت و پشت محکمش را به من داد تا تان هونگ را به آن تکیه دهم.

از اینجا، من تنها بودم. از کدام جهت و با چه کسی باید به گروه ملحق می‌شدم؟ تردید. امیدوار بودم نگوین تین را پیدا کنم، بنابراین به دویدن ادامه دادم. در میان غرش کر کننده موتورهای هواپیماهای کم ارتفاع و سوت گلوله‌ها می‌دویدم. تا زمانی که به تپه اونگ موک - تپه‌ای واقع در شاخه‌ای از رودخانه که از رودخانه گیونگ تروم به سمت هونگ دیم منشعب می‌شود - نرسیدم، متوجه نشدم که از منطقه نبرد خارج شده‌ام. صدای شلیک گلوله را از پشت سرم شنیدم.

حالا که عبور از رودخانه غیرممکن بود چون طرف دیگرش یک زمین باز بود، نشستم و اتفاقاً یک کنده بزرگ حرا را دیدم. درخت توسط بمب‌ها آسیب دیده بود، نمی‌دانم کی، اما شاخه‌هایش به طور پراکنده دوباره رشد کرده بودند و با برگ‌های نخل نیپا در هم آمیخته بودند. کنده کج شده بود و پناهگاهی ایجاد کرده بود. اگر دشمن منطقه آتش خود را گسترش می‌داد، می‌توانستم به آن بچسبم تا از گلوله‌ها جاخالی بدهم. خب، فقط باید آن را بپذیرم و منتظر شب شوم.

۳

با استفاده از مکث‌های کوتاه بین شلیک‌های هواپیماهای دشمن، از رودخانه عبور کردم و به سمت کلیسا که آن هم در منطقه‌ی لانگ می بود، رفتم. با شنیدن صداهای ضعیفی از یک خانه (احتمالاً متروکه) و اطمینان از اینکه دشمن نیست، نزدیک شدم. به‌طور غیرمنتظره‌ای، با یکی از اعضای تیم جراحی روبرو شدم. صادقانه به یک پرستار مرد گفتم که در کشاله ران خود زخمی دارم. او آن را معاینه کرد، گفت که زخم بافت نرم است، یک تکه نازک گوشت به اندازه‌ی دانه‌ی جک فروت را برداشت، آن را شست و بانداژ کرد. دختری یک بسته رشته فرنگی فوری برایم آورد، خندید و گفت: «تمام برنج سوخته را بخور و حالت خوب می‌شود.» با دیدن انبوه بانداژها و بوی تند خون که هنوز از بین نرفته بود، فهمیدم که تیم به تازگی چندین سرباز زخمی را درمان کرده و آنها را از آنجا دور کرده است.

من با تیم ماندم. دیگر هیچ زخمی وجود نداشت. ساعت ۴ صبح، تمام تیم راهپیمایی کرد. من هم همراه آنها رفتم. در طول مسیر، با چندین گروه روبرو شدیم که در جهت مخالف می‌رفتند. ناگهان فریادهای شادی بلند شد:

- فوک، تو هنوز زنده‌ای؟

معلوم شد نگوین تین است. او گفت از وقتی که من را گم کرده، مدام در حال حرکت بوده و به این فکر می‌کرده که به خانه عمو تام در دهکده هوآ لوی، بخش لونگ هوآ، برگردد و من را پیدا کند. عمو تام پدر بیولوژیکی با نون است که در حال حاضر معاون رئیس دفتر اداره تبلیغات استان است - اداره بزرگی که آژانس ما زیرمجموعه آن است. دیروز بعد از ظهر، از آنجا، پس از پنهان کردن کوله پشتی، او و من عمو موی فوک را تا گردان ۵۱۶ دنبال کردیم. او که من را پیدا نکرده بود، کوله پشتی را هم پیدا نکرده بود و مشکوک شده بود که اتفاق بدی افتاده است، به گورستان لانگ می برگشت تا اجازه بگیرد چراغ قوه را روشن کند تا به چهره تک تک سربازان کشته شده نگاه کند و ببیند آیا من هم جزو آنها هستم یا نه.

من و برادرم تصمیم گرفتیم اردوگاه جدید گردان ۵۱۶ را که گفته می‌شود در تان هائو است، پیدا کنیم. در آنجا، دوباره با عمو مویی فوک و ستاد فرماندهی گردان ملاقات کردیم. متوجه شدیم که با وجود دستورالعمل عمو مویی برای استقرار توپ‌های ضدهوایی حتی در شالیزارهای کوچک برنج، این منطقه بسیار کوچک - کمی بیش از هزار متر مربع - بود که نمی‌توان آن را بدیهی دانست. علاوه بر این، پست فرماندهی درست در لبه باغ، کنار شالیزارها قرار داشت، بنابراین وقتی مرکز فرماندهی مورد اصابت قرار گرفت، آنها غافلگیر شدند. تیم شناسایی به سرعت شکاف‌ها را پر کرد و آمریکایی‌هایی را که درست زمانی که سه فرمانده دوباره متحد شدند، مشورت کردند و دستورات را صادر کردند، وارد باغ شده بودند، از بین برد. اوضاع تغییر کرد. درگیری بین پیاده نظام آمریکایی و پیاده نظام گردان ۵۱۶ درست در لبه باغ رخ داد. دشمن پس از متحمل شدن تلفات بیش از یک سوم از نیروهای خود عقب‌نشینی کرد. ما نیز متحمل تلفات شدیم و درس ارزشمندی در مورد چگونگی مقابله با پیاده نظام آمریکایی در نبرد نزدیک آموختیم. دو سرباز شناسایی جدید که با جابجایی مواضع شلیک خود در خطوط مقدم ناآشنا بودند، بر اثر نارنجک‌های پرتاب شده توسط دشمن کشته شدند. تان هنگ به شدت زخمی شد و طبق گزارش‌ها، هوآ - رهبر تیم داوطلبان جوانان که در میدان نبرد خدمت می‌کرد - در مسیر بیمارستان نظامی جان سالم به در برد.

من به دهکده گیونگ چونگ برگشتم - جایی که دفتر تحریریه روزنامه چیان تانگ در خانه عمه مونی قرار داشت - تا نسخه خطی را تحویل دهم. نام تانگ - سردبیر (که دانش پزشکی پایه داشت) با شنیدن اینکه من مجروح شده‌ام، پرسید:

- سنگینه یا سبک؟ کجا؟ می‌تونم کمکت کنم…

نمی‌توانستم جلوی این همه آدم به او نشان بدهم، برای همین با دستم اشاره کردم:

- فقط یه خراش جزئیه. با خوردن همه برنج سوخته خوب میشه.

او خندید:

- فهمیدم! بذار من حلش کنم.

او یک چهارپایه برداشت. من با او به حیاط خلوت رفتم. آنجا کسی نبود!

مه ۲۰۲۵

خاطرات هان وین نگوین

منبع: https://baodongkhoi.vn/chien-truong-giap-mat-17062025-a148286.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
رژه سواره نظام.

رژه سواره نظام.

رایگان

رایگان

مسابقه حمل ماهی در جشنواره دهکده ماهیگیری.

مسابقه حمل ماهی در جشنواره دهکده ماهیگیری.