Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

نسیم ملایمی از میان باغ چای می‌وزید.

از ویتنام تا غرب، نو نمی‌توانست بخوابد. ساعت دو بامداد بود و چشمانش هنوز کاملاً باز بود. او که از شوهرش عصبانی بود، خانه را ترک کرده بود تا با دختر بزرگترش باشد. آن روز، صرفاً به این دلیل بود که نو می‌خواست مزارع چای سنتی باقی‌مانده را نابود کند و آن را با یک گونه جدید و پربازده‌تر جایگزین کند، اما شوهرش کاملاً امتناع ورزید. در طول مشاجره، نو با عصبانیت سیلی از کلمات تند را روانه کرد و به وضوح مزایای اقتصادی تغییر به گونه جدید را توضیح داد. در آن لحظه، او صحبت کرد و به کونگ فرصتی برای قطع کردن حرفش نداد.

Báo Thái NguyênBáo Thái Nguyên14/03/2026


و به این ترتیب آنها دعوا کردند. نو، که غرق در کینه بود، با این بهانه که دخترش به تازگی در استرالیا نوه به دنیا آورده و کسی برای کمک نیست، با انگیزه‌ای آنی بلیط هواپیما خرید تا با دخترش باشد، به این امید که از شر "او" خلاص شود و او را در خانه نگه دارد تا به باغ چای قدیمی‌اش رسیدگی کند.

اما تنها پس از شش ماه که با دخترش بود، خشم نو فروکش کرد و او اشتیاق شدیدی برای خانه احساس کرد. او از خود می‌پرسید که شوهرش چه می‌کند و آیا از باغ چای به درستی مراقبت می‌شود و آیا تمایلی به استفاده از تکنیک‌های مناسب وجود دارد...

 

با فرا رسیدن پاییز، مناظر غربی زیبا بودند، اما نو با یادآوری آب و هوای ویتنامی "آگوست با آفتاب سوزانش"، دلش برای شوهرش سوخت، زیرا می‌دانست که در این زمان از سال، او باید از صبح تا ظهر برگ‌های چای را بچیند، در حالی که او تمام روز را با فراغت در اینجا استراحت می‌کرد. نو یک چای‌چین ماهر بود و می‌توانست روزانه 30 کیلوگرم جوانه چای را برای تبدیل به چای ممتاز بچیند. او این مهارت را به دست آورد زیرا از کودکی با گیاهان چای سر و کار داشت. حتی نام او، نو، توسط مادرش به او داده شد زیرا در فصلی به دنیا آمد که جوانه‌های چای تازه شروع به باز شدن می‌کردند. از شش سالگی، او برای کمک به مادرش در چیدن چای به بالای تپه می‌رفت. مادر نو اغلب به شوخی به مردم می‌گفت: "او حتی قبل از تولدش هم می‌دانست چگونه چای بچیند."

با این حال، او اینجا بود، بی‌حس و حال دراز کشیده بود و تمام کارها روی دوش شوهرش افتاده بود. نو با این فکر، بیشتر برای شوهرش متاسف شد و خودش را به خاطر تمایلش به عصبانی شدن سر کوچکترین چیزی سرزنش کرد. سپس نو با یادآوری اینکه کونگ یک بار به او گفته بود: "اما من واقعاً تمایل تو به عصبانی شدن بی‌دلیل را دوست دارم" خندید. و این درست بود؛ کونگ بارها به خاطر طبیعت دمدمی مزاج نو رنج کشیده بود. اما هر بار، او با محبت لبخند می‌زد و تمام تقصیر را به گردن خودش می‌افتاد. گاهی نو با خود فکر می‌کرد که آیا به این دلیل است که رابطه‌شان، از همان ابتدا، پر از درگیری و حسادت (اغلب حسادت بی‌اساس) بوده است که امروز این تمایل به عصبانیت و اخم کردن بی‌دلیل را پیدا کرده است.

وقتی برای اولین بار همدیگر را ملاقات کردند، به نظر می‌رسید رابطه‌ی بین کوانگ و نو توسط شخص ثالثی پیچیده شده است. درست زمانی که کوانگ و نو در حال عشق پنهانی بودند، هان ظاهر شد. هان عضو سابق یک واحد داوطلب جوانان منحل شده بود که به عنوان کارگر مزرعه چای به کار گمارده شده بود. در آن زمان، مزرعه زنان زیادی داشت، اما بیشتر آنها مسن‌تر بودند، بنابراین زندگی نسبتاً آرام بود. با این حال، هان جوان، زیبا، با پوستی روشن، موهای مشکی بلند و براق و شخصیتی شاد و بی‌خیال بود. او عاشق آواز خواندن و خندیدن بود. هر جا که هان می‌رفت، فضا فوراً روشن می‌شد. بنابراین، با اینکه او تازه کار در مزرعه را شروع کرده بود، به یک ستاره تبدیل شد. در همان زمان، هان همچنین منبع نگرانی بسیاری از همسران و زوج‌های مزرعه، از جمله نو، شد.

در آن زمان، کوانگ جوان‌ترین سرپرست تیم تولید در مزرعه بود. او اهل استان تای بین بود و به همراه خانواده‌اش برای پاکسازی زمین برای کشاورزی به دای تو نقل مکان کرده بود و در نهایت کارگر مزرعه شد. کوانگ باوقار و فروتن بود و از همان اولین ملاقاتشان، محبت نو را به خود جلب کرد. نو مخفیانه کوانگ را دوست داشت اما جرات ابراز احساساتش را نداشت.

نو با شم زنانه‌اش، مخفیانه حدس زد که کونگ هم از او خوشش می‌آید. اگرچه هنوز با هم قرار ملاقات نگذاشته بودند، اما از نگاه‌های محبت‌آمیز، کلمات ظریف و دوست‌داشتنی و توجه متقابلشان، به نظر می‌رسید که یکدیگر را درک کرده‌اند.

اما از وقتی هان به مزرعه برگشت، نو احساس می‌کرد که کوانگ توجه بیشتری به هان نشان می‌دهد. نو در سکوت رنج می‌برد اما نمی‌دانست چه کار کند. کوانگ و او هنوز حتی عاشق هم نبودند. نو اغلب در مزرعه چای به تنهایی گریه می‌کرد. بعد از مدتی گریه، خودش دست از گریه برمی‌داشت. عطر معطر چای نو را احاطه کرده بود، اما روحش در محاصره حسادت و کینه بی‌دلیل بود.

در آن زمان، به لطف ابتکار کوانگ، مزرعه با هر کارگر قراردادی برای مراقبت از یک تپه چای منعقد کرد. از آنجایی که نو یک چایچین ماهر بود و از کودکی در کشت چای تجربه داشت، تپه چای او همیشه سرسبز و خرم بود و بالاترین بهره‌وری را به همراه داشت. از زمان اجرای قرارداد، همه سخت‌تر کار می‌کردند و برای حضور در مزرعه چای از صبح تا شب رقابت می‌کردند.

مزرعه وسیع بود و کارکنان کمی داشت، بنابراین قدم‌های کوانگ باید سریع در تمام تپه‌های چای می‌بود. چشمان نو همیشه کوانگ را دنبال می‌کرد و هر وقت می‌دید که او کنار تپه چای هان پرسه می‌زند، احساس بی‌قراری و پریشانی می‌کرد. هر وقت کوانگ در کنار هان می‌ایستاد و او را در هرس کردن راهنمایی می‌کرد یا به او نشان می‌داد که چگونه چای را بچیند، نو حسادت می‌کرد، در شیار چای چمباتمه می‌زد و به تلخی گریه می‌کرد...

بعدازظهر آن روز، مه شبانه همه جا را فرا گرفته بود و نو هنوز برنگشته بود و این باعث ایجاد غوغایی در سراسر مجتمع آپارتمانی شد. همه از هان خواستند که به اتاق کونگ برود و ماجرا را گزارش دهد.

- به کاپیتان گزارش می‌دهم، دارد دیر می‌شود و نو هنوز برنگشته است.

کوانگ با وحشت سرش را بالا آورد، سپس با عجله کاسه برنج و جو خود را انداخت:

- من می‌رم دنبال نو. شما دخترا برید خونه و استراحت کنید تا فردا بتونید بیاید سر کار.

هان با ابراز علاقه پرسید: «می‌توانم بیایم؟»

- نه، بیرون رفتن با هم در شب فقط باعث شایعات بیشتر می‌شود و این برای هان بد است.

کوانگ با عجله به خیابان رفت. هان با بی‌تفاوتی به آسمان تاریک خیره شد و سرش را تکان داد.

کوانگ بعد از مدتی دویدن، خسته شده بود. او به یاد آورد که بعدازظهر همان روز، در حالی که به هان نحوه چیدن برگ‌های چای را آموزش می‌داد، نو در مزرعه همسایه هنوز مشغول جستجوی حشرات در میان برگ‌ها بود. او با نگرانی فریاد زد:

نه... کجایی... کجایی؟

صدای مضطرب و فوری او در اعماق صخره طنین‌انداز می‌شد.

نو با شنیدن صدایی شبیه به صدای کسی که از دوردست‌ها او را می‌خواند، چشمانش را باز کرد. احتمالاً بیش از یک ساعت خوابیده بود. به طور مبهم به یاد آورد. آن بعد از ظهر، نو با دیدن کونگ که مدت زیادی در کنار هان ایستاده بود، احساس کرد که انگار دستی قلبش را فشار می‌دهد، دیدش تار شد، تعادلش را از دست داد و از حال رفت. سپس همانجا در جوی چای دراز کشید و بی‌اختیار گریه کرد. مدت زیادی گریه کرد، انگار اشک‌هایش به او می‌گفتند که چقدر غیرمنطقی است و هیچ چیزی بین آنها وجود ندارد. نو آرام شد و قصد داشت بلند شود و به خانه برود، اما عطر چای هوا را پر کرد و او را مست کرد. بنابراین بی‌حرکت دراز کشید و عطر دلربا را استنشاق کرد. سپس در میان عطر چای به خواب رفت. از زمان ظهور هان، حال و هوای نو همیشه با این حملات بی‌دلیل خشم و رنجش مختل شده بود. اما این حملات خشم، مانند عطر چای که در باد پراکنده می‌شود، به سرعت گذشت.

تماس‌های کوانگ همچنان فوری بود و در تاریکی طنین‌انداز می‌شد:

- نه... نه لی... کجایی... نه لی...

حالا نو به وضوح صدای سراسیمه کونگ را شنید. نو او را نادیده گرفت. گذاشت بمیرد. چه کسی به او گفته بود که اینقدر مدت طولانی کنارش بایستد؟

کوانگ تلو تلو خورد و با صورت به زمین خورد و روی چیزی نرم زیر پایش فرود آمد.

- نه، تویی؟

کوانگ چراغ قوه‌اش را روشن کرد و با تعجب فریاد زد:

- نه، منو نترسون، مشکلت چیه؟

پیشانی‌اش را لمس کرد و کمکش کرد بنشیند.

نه ضعف وانمود شده سراسیمه:

- بیدار شو... بیدار شو عشق من...

او که نمی‌خواست کوانگ را بیشتر از این نگران کند، لبخند پهنی زد:

- شوخی کردم، حالم خوبه. زودتر خسته شده بودم و خوابم برد. نگران نباش. خوشحالم که اومدی دنبالم... خواب نمیدیدم، نه؟

همه واقعاً نگرانت شدن.

کوانگ، نو را در آغوش گرفت. به نظر می‌رسید که در این لحظه دیگر نمی‌تواند کلماتی را که مدت‌ها در قلبش پنهان کرده بود، پنهان کند:

- دوستت دارم! مدت زیادیه که دوستت دارم، نه... من هم احساسات تو رو حس می‌کنم، فقط هنوز جرات نکردم بهت بگم.

خدای من، نو مدام به چیزها فکر می‌کرد، شب‌های زیادی بی‌خواب شده بود... او غرق در کلمات عاشقانه و آغوش گرم کونگ شده بود. خوشبختی خیلی غیرمنتظره به سراغش آمد. احساس می‌کرد در خواب شناور است و با صدایی گرفته گفت:

- من هم مدت زیادیه که دوستت دارم. دوستت دارم!

کوانگ ساکت شد، سپس بوسه‌ای پرشور و سوزان بر لب‌های او کاشت.

عطر چای هنوز در اطرافشان پیچیده بود.

 

***

اگرچه دخترش از او التماس کرد که چند روز دیگر بماند، نو تصمیم گرفت به خانه برگردد.

بعد از پیاده شدن از هواپیما، نو یک تاکسی گرفت. او به شوهرش نگفت که دنبالش بیاید چون می‌خواست او را غافلگیر کند.

نوی اولین باری که شوهرش را دید، گفت:

- برگشتم چون دلم خیلی برای... چای تنگ شده بود.

کوانگ با شیطنت لبخند زد. صدایش شوخ‌طبعانه بود:

بله! در خانه... چای هم خیلی دلتنگ توست.

لبخندی پنهان در پس لبخندی دیگر، صدایی صمیمانه:

- اشتباه کردم. در مدتی که با دخترمان گذراندم، فهمیدم که حق با تو بود که باغ چای سنتی خانوادگی‌مان را نگه داری. امیدوارم گرایش من به زود رنجیده شدن را درک کنی.

کوانگ با لحنی طنزآلود زد زیر خنده:

- من با طبیعت اخموی تو غریبه نیستم. با این حال، معمولاً عصبانیت تو مثل نسیم ملایمی است که از میان مزرعه چای می‌گذرد، اما این یکی بیش از نیمی از ماه طول کشید تا فروکش کند.

لبخندی خجالتی زد.

بعد از لحظه‌ای، کوانگ طوری صحبت کرد که انگار سعی داشت منظورش را توضیح دهد:

- من می‌خواهم آن باغ چای باستانی را حفظ کنم، نه تنها به این دلیل که برای حفظ سنت ضروری است، بلکه به دلیل دیگری نیز هست. به یاد داشته باشید، آن باغ چای جایی است که ما عشق خود را اعتراف کردیم و رسماً قرار گذاشتن را شروع کردیم. آن باغ چای بی‌قیمت است؛ هیچ منفعت اقتصادی نمی‌تواند با آن مقایسه شود.

نو بعد از گوش دادن به داستان کوانگ، احساس غم و اندوه شدیدی کرد. او احساس شرمندگی کرد و مجبور شد به سختی جلوی اشک‌هایش را بگیرد.


منبع: https://baothainguyen.vn/van-nghe-thai-nguyen/202603/gio-thoang-vuon-che-0551996/


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
همچنین بوچیا بازی می‌کند

همچنین بوچیا بازی می‌کند

مناظر تای نگوین

مناظر تای نگوین

فصل برداشت جدید در مزارع استان نِگه آن آغاز شده است.

فصل برداشت جدید در مزارع استان نِگه آن آغاز شده است.