Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

پرچین هیبیسکوس

یک پرچین قدیمی از گل ختمی، اختلاف یک متری در اندازه زمین پس از اندازه‌گیری مجدد، و محبت‌هایی که به نظر می‌رسید در گذشته‌های دور محو شده‌اند. از یک اختلاف کوچک بین دو خانه روستایی، داستان به بازتابی تکان‌دهنده در مورد مرزهای زمین و مرزهای درون قلب مردم تبدیل می‌شود.

Báo Pháp Luật Việt NamBáo Pháp Luật Việt Nam31/03/2026

علامت مرزی جدید یک صبح آوریل، درست کنار پرچین گل ختمی بین خانه‌های آقای بِی و آقای مویی کاشته شد.

نقشه بردار متر را بیرون کشید، خم شد تا به نقشه نقشه برداری نگاه کند و با لحنی کوتاه گفت:

«این قسمت تقریباً یک متر منحرف شده، قربان.»

آقای مویی در یک طرف نرده ایستاده بود و به یک چوب بامبوی صاف و صیقلی تکیه داده بود. آقای بِی در طرف دیگر ایستاده بود. هر دو به پاهایشان نگاه کردند، جایی که یک تیر چوبی قرمز رنگ به تازگی در خاک سخت و فشرده فرو رفته بود.

بیش از چهل سال پیش، پدرشان آن بوته‌های ختمی را فقط برای مشخص کردن مرز کاشت. در آن زمان، زمین وسیع و جمعیت کم بود، بنابراین مرزهای خانه‌ها معمولاً به صورت شفاهی تعیین می‌شد. دو خانه مسیری مشترک به مزارع و چاهی در انتهای باغ داشتند. آنها در طول برداشت محصول با هم کار می‌کردند. وقتی سقف در فصل بارندگی چکه می‌کرد، فردی که در یک طرف بود، از سقف بالا می‌رفت تا به فرد سمت دیگر در تعمیر آن کمک کند.

پسر آقای مویی چندین سال دور از خانه کار می‌کرد و برای استراحت کوتاهی به خانه آمده بود. به محض اینکه نقشه جدید را دید، اخم کرد و به نوار زمینی که در امتداد حصار کشیده شده بود اشاره کرد:

«خونه‌ی ما یه جاده‌ی کامل مثل این رو از دست داده، و تو می‌خوای همین‌طوری ولش کنی، بابا؟»

آقای مویی جواب نداد.

«این زمین متعلق به ماست، بنابراین باید آن را پس بگیریم. اگر اکنون این کار را نکنیم، فرزندان و نوه‌هایمان در آینده با مشکلات بیشتری روبرو خواهند شد.»

اشتباه نیست. اما درست در آن سوی حصار، گوشه آشپزخانه قدیمی خانه آقای بی قرار دارد. اگر مرزها طبق سوابق جدید دوباره علامت‌گذاری شوند، بخشی از پیشخوان آشپزخانه به همراه سقفش به زمینی که باید بازگردانده شود، می‌رسد.

آن بعد از ظهر، رهگذران هنوز می‌توانستند صدای فریاد آقای بِی را از حیاط بشنوند:

«الان داری کدوم مسئله‌ی زمین رو مطرح می‌کنی؟ این حصار رو اجدادمون به جا گذاشتن. ما دهه‌ها اینجا با آرامش و بدون هیچ مشکلی زندگی کردیم، و حالا بالاخره داری هر اینچش رو محاسبه می‌کنی؟»

خانم تِو که داشت آتش روشن می‌کرد، مجبور شد در نیمه راه بایستد و به در تکیه دهد. صورتش تیره و فرسوده بود. از نظر یک غریبه، تنها چیزی که می‌توانستند ببینند، گوشه آشپزخانه‌ای قدیمی بود. اما برای او، آنجا قلب خانه‌اش بود.

از همان تیرک قرمز، حال و هوای بین دو خانه کاملاً تغییر کرد. دروازه‌ها با شدت بیشتری بسته شدند. سلام و احوالپرسی‌ها محو شد. بیرون، در بازار، مردم شروع به پچ پچ کردند.

چند روز بعد، کمون هر دو طرف را به جلسه میانجیگری دعوت کرد.

آقای لام، یک مقام قضایی ، کسی بود که گوش می‌داد. آقای مویی ابتدا صحبت کرد:

«مدارک همین‌طوری که هست، هست. من بیشتر از این نمی‌خواهم. من فقط همان بخش دقیق زمین متعلق به خانواده‌ام را می‌خواهم.»

آقای بای با صدای خشنی گفت:

«کارهای اداری تازه انجام شده بود. و آن حصار را پدرم قبل از اینکه زمین حتی به قطعات تقسیم شود، ساخت. آن همه دهه محبت کجا رفت؟»

پسر آقای مویی حرفش را قطع کرد:

«احساسات نمی‌توانند جایگزین قانون شوند.»

به محض اینکه صحبتش تمام شد، خانم تو دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد:

«گفتنش برای شما بچه‌ها راحته. اما آشپزخونه‌ی من چی؟ اگه خرابش کنم، از چی برای بازسازیش استفاده کنم؟»

تمام اتاق در سکوت فرو رفت.

آقای لام به سادگی گفت: «قانون اساس است. اما اول، قبل از اینکه بیشتر بحث کنیم، می‌خواهم بروم و وضعیت فعلی را ببینم.»

آن روز بعد از ظهر، او مدت زیادی جلوی پرچین گل ختمی ایستاد. یک طرفش مسیر پشت باغ آقای مویی بود. طرف دیگرش گوشه آشپزخانه دود گرفته خانم تو. خم شد، یک گل ختمی کبود برداشت، آن را در دستش چرخاند و گفت:

«مشکل این پرونده این است که هر دو طرف نکات معتبری دارند.»

جلسات میانجیگری بعدی طولانی شد. گاهی اوقات، درست زمانی که به نظر می‌رسید همه چیز در حال حل و فصل است، یک کلمه تند آنها را به نقطه اول برمی‌گرداند. پسر آقای موی بی‌صبر شد و پیشنهاد داد که از او شکایت کنند. صورت آقای بای از عصبانیت سرخ شد. خانم تو تمام شب غلت زد و غلت زد. و آقای موی به طور فزاینده‌ای کم‌حرف شد.

عصرها، او اغلب روی ایوان می‌نشست و از میان پرچین تیره‌ی گل ختمی کنار خانه‌ی آقای بِی به بیرون نگاه می‌کرد. یک شب، دوران کودکی‌اش را به یاد آورد، زمانی که او و پسر بِی برای آب دادن به نهال‌های تازه کاشته شده با پوست نارگیل با هم رقابت می‌کردند. پدرش پشت سر آنها ایستاده بود و می‌خندید و گفت: «ما آنها را این‌طور کاشتیم تا بدانیم زمین مال کیست، نه اینکه بعداً آن را تقسیم کنیم.»

صبح روز بعد، خانم تِو به تنهایی به کمون رفت. او چند عکس سیاه و سفید زرد شده را روی میز آقای لام گذاشت.

«عمو، یه نگاهی بنداز.»

یکی از عکس‌های عروسی این زوج، بوته‌ای کوتاه از گل ختمی را در پس‌زمینه نشان می‌دهد. عکس دیگری جشن یک‌ماهگی اولین فرزندشان را با آشپزخانه‌ای نوساز در گوشه تصویر ثبت کرده است. و عکسی حتی تارتر، پدر آقای می را نشان می‌دهد که در کنار پدر آقای بای زیر یک داربست کدو نشسته است و پرچینی تازه جوانه زده در میان آنها قرار دارد.

خانم تِو مدت زیادی ساکت نشست و بعد شروع به صحبت کرد:

«من از مدارکش خبر ندارم. فقط یادمه وقتی مادر آقای مویی فوت کرد، اون اولین کسی بود که اومد خونه و به خانواده‌ام کمک کرد تا آتش روشن کنن و برنج بپزن. وقتی شوهرم مریض بود، اونا اول پول آوردن. حالا، صحبت از اینکه کی درست میگه و کی اشتباه می‌کنه، از شنیدنش خسته شدم، آقا.»

بعدازظهر آن روز، آقای لام به تنهایی به دیدن آقای مویی رفت. او فقط چند عکس روی میز گذاشت.

آقای مویی، که عینک به چشم داشت، مدت زیادی هر عکس را بررسی کرد. وقتی به عکسی رسید که پدرش را کنار پدر آقای بای نشان می‌داد، ناگهان دستانش لرزید.

«پدر من و پدر بِی قبلاً مثل دو برادر با هم صمیمی بودند.»

آقای لام سر تکان داد:

«بنابراین فکر می‌کنم هنوز راهی برای حل این مشکل وجود دارد تا کمتر دردناک باشد.»

راه حل نهایی در چهارمین جلسه میانجیگری ارائه شد.

طبق نتایج بررسی، مساحت زمین‌های همپوشانی به وضوح مشخص شده است. با این حال، با توجه به اینکه آشپزخانه آقای بای مدت زیادی است که وجود داشته و برای زندگی روزمره ضروری است، هر دو طرف می‌توانند توافق کنند که وضعیت فعلی آن منطقه را حفظ کنند. در عوض، آقای بای علامت‌های مرزی جدید را در زمین باقی مانده تأیید خواهد کرد؛ هر دو خانوار جوی زهکشی را تنظیم می‌کنند، یک گذرگاه باقی می‌گذارند و یک سند واضح برای پایان دادن به اختلاف در آینده تهیه می‌کنند.

پسر آقای موی اولین کسی بود که واکنش نشان داد:

«بنابراین، ما هنوز در موقعیت نامساعدی هستیم.»

آقای موی ساکت ماند. سپس آرام اما با قاطعیت شروع به صحبت کرد:

«از دست دادن یک زمین کوچک... اما حفظ معنای قدیمی شاید بهتر باشد.»

دستش را بالا برد تا جلوی پسرش را که می‌خواست بیشتر صحبت کند، بگیرد:

«بیش از چهل سال پیش، پدرم آن حصار را نکاشته بود تا نوادگانش بعداً از یکدیگر شکایت کنند.»

از طرف دیگر، آقای بِی ناگهان سرش را بالا آورد. بعد از لحظه‌ای بالاخره توانست صحبت کند:

«من هم نمی‌خواستم تا آخرش بحث کنم. فقط وقتی ماجرای آشپزخانه را شنیدم... همسرم حالش بد شد.»

امضای صورتجلسه صبح روز بعد انجام شد. آقای مویی اول امضا کرد و بعد آقای بای. دست خط هر دوی آنها لرزان بود، اما هیچ کدام تردید نکردند.

بعد از امضای اسناد، همین که می‌خواستند بلند شوند و بروند، آقای مویی به‌طور غیرمنتظره‌ای رو به خانم تو کرد و پرسید:

«هنوز هم زیاد سرفه می‌کند؟»

خانم تو لحظه‌ای مکث کرد، سپس پاسخ داد:

«حالم بهتر شده.»

چند روز بعد، خانواده آقای بِی کسی را استخدام کردند تا جوی کنار حصار را بکند. خانواده آقای مویی علف‌های هرز را کندند و مسیر حیاط خلوت را دوباره مرتب کردند. بوته‌های گل ختمی به طور مرتب هرس شدند.

یک روز صبح، خانم تِو یک سبد لیموی زرد به خانه آقای موئی آورد و گفت که درخت میوه زیادی می‌دهد و نمی‌شود خورد. بعدازظهر همان روز، آنها یک دسته موز رسیده برایش فرستادند.

در سالگرد مرگ پدر آقای بای، آقای مویی در حال راه رفتن با عصایش دیده شد. پس از روشن کردن عود، آن دو مرد روی ایوان نشستند. جلوی آنها فنجان‌های چای داغ و بوته‌های گل ختمی بود که گل‌هایشان روی کف کاشی‌کاری شده می‌ریخت.

آقای بِی لبخندی تصنعی زد:

«فکر کردم دیگه نمیاد.»

آقای موی جرعه‌ای چای نوشید و به نرده‌ها نگاه کرد:

«اگر پدرم هنوز زنده بود، اول من را می‌زد.»

آقای بِی زد زیر خنده:

«احتمالاً پدرم هم همین حس را داشت.»

آن دو مرد مدت زیادی نشستند. آنها خاطرات فصل سیل را که با هم خاکریز می‌ساختند، مرور کردند. درباره چاه قدیمی انتهای باغ صحبت کردند. دوران کودکی‌شان را به یاد آوردند که یواشکی از دست بزرگترها فرار می‌کردند تا از حیاط همسایه گواوا بدزدند و در حین ارتکاب جرم دستگیر می‌شدند.

وقتی داشتند می‌رفتند، آقای مویی اول از همه بلند شد و به عصایش تکیه داد. بعد از چند قدم برداشتن، برگشت تا به پرچین مرتب و هرس شده نگاه کند و گفت:

«قطعش نکن.»

آقای بِی کمی جا خورد:

«چطور می‌توانیم از آن دست بکشیم؟»

آقای مویی سر تکان داد:

«بله. او هنوز یادش هست.»

آن بعد از ظهر، خورشید سایه‌های بلندی بر کوچه باریک انداخته بود. علامت قرمز مرز، دست نخورده باقی مانده بود. مرز خشکی بالاخره مشخص‌تر شده بود. اما درست زیر آن، بوته‌های قدیمی گل ختمی هنوز به زمین چسبیده بودند و بی‌صدا خوشه‌های جدیدی از گل‌های قرمز را پرورش می‌دادند.

منبع: https://baophapluat.vn/hang-rao-dam-but.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
درختان شعله در رودخانه عطر

درختان شعله در رودخانه عطر

قطره خون، نماد عشق و وفاداری.

قطره خون، نماد عشق و وفاداری.

جشنواره قایق‌رانی Ngo (جشنواره Oóc Om Bóc)

جشنواره قایق‌رانی Ngo (جشنواره Oóc Om Bóc)