Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

هیچ وقت امیدت رو از دست نده...

- بونگ بونگ بنگ بنگ! بونگ بونگ بنگ بنگ...

Báo Thanh HóaBáo Thanh Hóa20/05/2026

هیچ وقت امیدت رو از دست نده...

تصویرسازی توسط لو های آن

بونگ صورتش را در موهای بلند و سیاه مادرش فرو برد و آرام زمزمه کرد. شیوین صورت دخترش را بوسید و با انرژی شیرین او، روز طولانی و خسته‌کننده‌ی دیگری را که پر از نگرانی بود، آغاز کرد. او به آرامی دست‌ها و پاهای بونگ را ماساژ داد و زمزمه کرد: «امروز، بونگ، باید در بیمارستان برای تمرینات پا خوب باشی. زیاد گریه نکن و مادربزرگ را خسته نکن. مامان امشب برایت چند تا پفک خامه‌ای می‌خرد!» بونگ در آغوش مادرش لم داد و به آرامی سر تکان داد. ناگهان، ساعت زنگ‌دار در پانسیون با صدای بلند به صدا درآمد. همین که شیوین در را باز کرد، کیسه‌ای میوه دید که بیرون آویزان بود. حتماً آخر هفته بود؛ همسایه‌ها به زادگاه‌هایشان برگشته بودند و به بونگ چند لیچیِ اوایل فصل و چند انبه‌ی کج اما رسیده و معطر داده بودند.

گاهی صبح زود، گاهی اواخر بعد از ظهر، هدایای کوچک اغلب جلوی خانه به این شکل آویزان می‌شدند. شوین دسته میوه را در دست داشت، انگار مشتی از آفتاب سوزان ماه مه را در باغ زادگاهش در دست داشت، انگار می‌توانست صدای فاخته‌ای را بشنود که در یک بعد از ظهر تابستانی جفت خود را صدا می‌زند. شوین برگشت و به مادر پیرش که نشسته بود و موهای نوه‌اش را می‌بست نگاه کرد و چشمانش پر از اشک شد. چه مدت بود که مادرش به خانه نیامده بود؟ مطمئناً دلش برای زادگاهش خیلی تنگ شده بود. در سن او، باید از پیری‌اش لذت می‌برد. اما به خاطر فرزندان و نوه‌هایش، مجبور شد زادگاهش را ترک کند و به شهر بیاید و چندین سال است که در این اتاق اجاره‌ای تنگ زندگی می‌کند. شوین غرق در افکارش بود که صدای مادرش را شنید که اصرار می‌کرد: "اگر لباس یا سبزیجاتی برای شستن دارید، سریع این کار را انجام دهید، وگرنه تمام محله بیدار می‌شوند و جایی برای شستن نیست. همه عجله دارند که سر کار بروند." از بیرون دروازه، فریادهای «برنج چسبناک با مرغ ریش ریش شده، نان‌های بخارپز!» به داخل می‌آمد...

این پانسیون دوازده اتاق دارد که به دو ردیف روبروی هم تقسیم شده‌اند. در وسط، حیاط مشترکی وجود دارد که صاحبخانه در آن داربستی از میوه گل ساعتی پر از میوه پرورش می‌دهد. تمام پانسیون از یک توالت مشترک در انتهای ردیف استفاده می‌کند. مستاجران اینجا همگی کارگر یدی هستند. برخی در بازار عمده‌فروشی کالا می‌فروشند، برخی دیگر کارگر ساختمانی، قراضه‌فروش و تعداد کمی هم کارگر کارخانه در یک منطقه صنعتی بزرگ در حومه شهر هستند. هر فرد از زادگاه متفاوتی می‌آید و پیشینه متفاوتی دارد، اما همه فقیر هستند، بنابراین با هم خوب کنار می‌آیند. در تمام سال‌های زندگی‌اش در اینجا، شوین هرگز ندیده است که کسی صدایش را سر کسی بلند کند. همه نسبت به یکدیگر ملاحظه‌کار هستند. موتورسیکلت‌ها همیشه دم در خاموش می‌شوند و بی‌سروصدا داخل می‌روند تا شیفت‌های کاری مزاحم خواب آنها نشوند. در طول ناهار هیچ صدای پایی نمی‌آید. غذا و آواز معمولاً زود تمام می‌شود. اینجا، مردم از یکدیگر مراقبت می‌کنند، از یک کاسه فرنی وقتی کسی بیمار است گرفته تا کمک به کسی وقتی نیاز دارد. بسیاری از روزها، وقتی از سر کار به خانه برمی‌گشت و فرزندش را می‌دید که آرام در آغوش همسایه‌اش خوابیده، در سکوت از زندگی بسیار سپاسگزاری می‌کرد.

دختر شیوین پس از یک تصادف رانندگی دچار فلج مغزی شد. او هفت سال دارد و بونگ با وجود سال‌ها درمان، هنوز نمی‌تواند راه برود. زادگاه شیوین فقیر است، اما کار سخت در مزارع تضمین می‌کند که آنها گرسنه نمی‌مانند. اگر به خاطر درمان پزشکی دخترشان نبود، شیوین و همسرش به همراه مادر مسن خود به شهر نقل مکان نمی‌کردند. این اتاق اجاره‌ای از محل کار آنها دور است اما به بیمارستان نزدیک است که برای درمان دخترشان مناسب است. بعداً، وقتی شیوین برای رسیدن به محل کار از میان جمعیت عبور می‌کرد، شوهرش پس از یک شب طولانی کار به خانه بازگشت. او فقط فرصت داشت دوش بگیرد و قبل از اینکه به همراه مادرش بونگ کوچک را به مرکز توانبخشی ببرد، به سرعت یک مشت برنج چسبناک بخورد. سال‌ها احساس خستگی مفرط می‌کرد. اما با دیدن لبخند معصوم و بی‌خیال دخترش، به خودش اجازه تسلیم شدن نمی‌داد. او روزی را تصور می‌کرد که بونگ کوچک روی پاهای خودش راه برود. بونگ در حیاط روستا می‌دوید و جوجه‌های پرطلایی را که جیک‌جیک می‌کردند، دنبال می‌کرد. بونگ لبخند می‌زد...

شرکت من اخیراً خیلی به اضافه کاری نیاز داشته است. احتمالاً عصرها دیر به خانه می‌رسم. اگر به عنوان راننده تاکسی موتوری کار می‌کنید، لطفاً سعی کنید زودتر به خانه بیایید تا در مراقبت از بونگ کمک کنید تا مامان بتواند شام را آماده کند. فقط اول در خانه غذا بخورید، منتظر من نمانید.

- اشکالی ندارد، اگر مهمان دارید، فقط از فرصت استفاده کنید و کارهای خانه را انجام دهید. مامان می‌تواند در کارهای خانه به همسایه‌ها کمک کند. پختن غذا خیلی زود تمام می‌شود.

خانم سائو همیشه مشغول بود و با چابکی سبزیجات خرد می‌کرد. او به ندرت استراحت می‌کرد. او فقط نوه‌اش را به بیمارستان می‌برد، اما به محض اینکه به پانسیون برمی‌گشت، در حین ترشی انداختن سبزیجات برای فروش، از کودک مراقبت می‌کرد. پیاز ترشی، موسیر ترشی، کلم ترشی - او هر روز آنها را می‌خورد. او یک میز چوبی درست در ورودی پانسیون قرار داد و چندین شیشه ترشی را روی آن گذاشت، به همراه مقداری ورمیشل، شاخه‌های بامبو خشک، بادام زمینی، لوبیا... همه چیزهایی که از زادگاهش برای کسب کمی پول اضافی فرستاده شده بود. این چیزها به راحتی در بازار موجود بود، اما مردم هنوز برای حمایت از او و نوه‌اش به آنجا می‌آمدند. در روزهای شلوغ، او نمی‌توانست تقاضا را برآورده کند. شوین و شوهرش از کار سخت مادرشان متاسف بودند و اغلب به او توصیه می‌کردند که بیش از حد به خودش فشار نیاورد. او می‌خندید و می‌گفت: "اگر چیزهایی نفروشم، احتمالاً فقط با نشستن در آنجا بیمار می‌شوم. نشستن در ورودی، با افرادی که خرید و فروش می‌کنند و گپ می‌زنند، کمتر احساس تنهایی می‌کند." مشتریان او اکثراً کارگران فقیری بودند که در پانسیون‌های اطراف زندگی می‌کردند. آنها همیشه آنجا می‌ماندند، داستان‌هایی از زادگاهشان تعریف می‌کردند، بونگ کوچولو را نوازش می‌کردند و او را به ادامه دادن تشویق می‌کردند. گاهی اوقات، آنها نه تنها پول خرد برای سبزیجات ترشی، بلکه یک آبنبات چوبی، یک گیره موی زیبا یا چند میوه رسیده را هم از جیب‌های ژاکت کارگری خود بیرون می‌آوردند تا برای بونگ کوچولو نگه دارند.

- اوه، بونگ عزیزم، امروز کفش‌های جدید داری؟ اون کفش‌های صورتی خیلی خوشگلن!

خانم ساو با محبت پاسخ داد: «بله. مادرم مجبور شد کفش‌های جدیدی سفارش دهد تا من راه رفتن را یاد بگیرم، خانم.»

به جای نوه‌ام.

- حال بونگ خیلی خوبه، الان خیلی بی‌حرکت نشسته. دست‌ها و پاهایش خیلی انعطاف‌پذیرتر شده‌اند. به زودی می‌تواند راه برود!

درسته خانم؟

- هنوز هم به پشتکار زیادی نیاز دارد، خانم. هر روز که به تمرینات کششی می‌روم، اشک از چشمانم جاری می‌شود. خیلی سخت است! اما به محض اینکه به خوابگاه برمی‌گردم، دوباره شاد هستم.

البته که خوشحالم، چون همه عاشق بونگ هستند. خانم هان هر روز به محض اینکه بونگ از سر کار به خانه می‌آید و موتورسیکلتش را زمین می‌گذارد، به سمتش می‌دود تا گونه‌هایش را نیشگون بگیرد و قلقلکش دهد. خانم ها در کار با دست‌هایش مهارت دارد و زبان شیرینی دارد؛ بونگ هر روز به او اجازه می‌دهد دست‌ها و پاهایش را ماساژ دهد. خانم تائو یک چرخ خیاطی کوچک دارد و هر وقت پارچه خوبی پیدا می‌کند، برای بونگ لباس می‌دوزد. گاهی اوقات، وقتی سرش شلوغ است، زنان پانسیون به یکدیگر در حمام کردن و تمیز کردن بونگ و غذا دادن به او کمک می‌کنند. شوین اغلب دیر از اضافه کاری به خانه می‌آید. آخر هفته‌ها، او نظافت ساعتی خانه را برای چندین مشتری دائمی انجام می‌دهد. شوهرش بعد از شیفتش اغلب به عنوان راننده تاکسی موتورسیکلت کار می‌کند تا پول اضافی برای دارو و درمان فرزندشان به دست آورد. بدون همسایه‌ها، این دو نفر برای گذران زندگی در خانه به سختی تلاش می‌کنند. شوین حتی به فکر پیدا کردن اتاقی جادارتر افتاد. اما مادر شوهرش گفت:

حتی یک درخت که اینجا کاشته شده هم به زمین حس تعلق می‌دهد، چه برسد به یک آدم. با توجه به اینکه سال‌هاست اینجا زندگی می‌کنم و به همه خیلی نزدیک هستم، مطمئنم اگر مجبور به نقل مکان شویم، بونگ خیلی ناراحت می‌شود.

- من هم نمی‌خواهم بروم، مامان. اینجا، بونگ کوچولو احساس می‌کند که مادران زیادی دارد. اما خیلی تنگ است و ما احساس معذب بودن می‌کنیم که به تو اجازه می‌دهیم در اتاق کس دیگری بخوابی.

همسایه مهربان که داشت لباس‌ها را روی ایوان آویزان می‌کرد، فریاد زد: «اوه، خجالت نکش. فقط بگذار پیش من بخوابد. من تنها زندگی می‌کنم و اینکه او پیش من بخوابد و گپ بزند، باعث می‌شود کمتر احساس تنهایی کنم. احتمالاً بدون او نمی‌توانم بخوابم. اجاره یک اتاق بزرگتر هر ماه کلی هزینه دارد. باید آن پول را برای بونگ پس‌انداز کنی.»

خانم ها همچنین نظرات خود را اضافه کرد:

- اما فکر می‌کنی نقل مکان به یک خانه اجاره‌ای جدید آسان است؟ بعضی وقت‌ها، تغییر مکان می‌تواند خیلی زندگی را مختل کند. و مادربزرگ! چه کسی می‌داند که آیا در جای دیگری هم جایی پیدا می‌شود که ترشی، سس و چاشنی‌هایی مثل این بفروشد، درست است؟

بله! و چه کسی می‌داند مادربزرگ و نوه‌ها کی دوباره یکدیگر را خواهند دید.

همین که این را به خانم ساو گفتم، اشک در چشمانش حلقه زد. او هنوز هم اولین روزی را که برای اجاره اتاق به اینجا آمد، به وضوح به یاد دارد. هر سلام و احوالپرسی آشنا به نظر می‌رسید؛ مکالمه بین مردم روستا بسیار صمیمی به نظر می‌رسید. کسی در جابجایی وسایلش به او کمک کرد. کسی بونگ کوچولو را که تقلا می‌کرد و گریه می‌کرد، دلداری داد. کسی برای استقبال از همسایه جدیدشان، برای تمام محله ضیافتی پخت. بیش از چهار سال از آن زمان می‌گذرد. ​​سفر مبارزه با فلج مغزی با بونگ کوچولو هنوز در پیش است، پر از مشکلات. هر تغییر مثبتی در وضعیت بونگ به قیمت پشتکار، درد و اشک‌های بی‌شماری در طول این سال‌ها به دست آمده است. او تمام دستی را که برای در آغوش گرفتن نوه فقیر و عزیزم دراز شده بود، به یاد دارد. او لبخندهای درخشان همه را وقتی بونگ یاد گرفت که راحت‌تر بنشیند و اشیاء را بگیرد، به یاد دارد. او چشمان شاد را وقتی بونگ به عمه و عمویش سلام کرد، و وقتی که صدای محبت‌آمیز "مادربزرگ" و "مامان" او واضح و مشخص شد، به یاد دارد. من به یاد دارم وقتی بونگ بیمار بود، چگونه دستانش را روی پیشانی‌اش می‌گذاشتند تا تب بالا را بررسی کنند. یک لیوان آب پرتقال. یک آغوش محبت‌آمیز. چند کلمه دلگرم‌کننده‌ی صمیمانه کافی بود تا او را قوی کند. به خاطر فرزندان و نوه‌هایش، او مجبور بود زادگاهش، حیاطش، آشپزخانه‌اش را ترک کند. مانند درختی پیر که از باغ آشنایش کنده شده باشد، برای ریشه دواندن در سرزمینی غریب به تلاش زیادی نیاز داشت. حالا که مجبور بود دوباره نقل مکان کند، خانم ساو نمی‌توانست تحمل کند.

- چرا باید نقل مکان کنیم؟ ما باید اینجا بمانیم تا عمه‌ها و عموها هنوز بتوانند روزی را که بونگ اولین قدم‌هایش را برداشت، ببینند. درسته، بونگ؟ خب، تو دنیا کی رو بیشتر از همه دوست داری؟

- من عاشق مامان هستم. من عاشق بابا هستم. من عاشق مادربزرگ هستم.

- خب، بونگ عاشق کی دیگه‌ست؟

- من خانم هان، خانم ها و خانم تائو را دوست دارم.

- خدای من، ببین نوه‌ام چقدر باهوش است! به زودی می‌تواند راه برود و بدود.

لبخند بونگ پهن و شیرین بود، مثل پشمک. روزهای زیادی، در حالی که اضافه کاری می‌کرد، ده ساعت متوالی ایستاده بود، تمام بدنش درد می‌کرد و خسته بود، شیوین به لبخند معصوم دخترش فکر می‌کرد. می‌دانست که شوهرش هم همین حس را دارد، به فرزندشان فکر می‌کند تا از پس همه سختی‌ها برآید. به طوری که روزی، به زودی، بونگ به دستان کسانی که دوستشان داشت تکیه می‌کرد و بلند می‌شد و اولین قدم‌های آزمایشی خود را در جاده طولانی و وسیع زندگی برمی‌داشت. شیوین از کارگران فقیر این محله کوچک سپاسگزار بود. غریبه‌ها دوست شدند، آدم‌های دور نزدیک شدند. سپاسگزار بود زیرا آنها به بخش شیرینی از خاطرات یک کودک محروم تبدیل شده بودند. سپاسگزار بود زیرا وقتی به آینده بونگ فکر می‌کردند، هرگز از امید دست نمی‌کشیدند...

داستان های کوتاه از Vu Thi Huyen Trang

منبع: https://baothanhhoa.vn/khong-ngung-nbsp-hy-vong-288075.htm


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
شاد

شاد

رنگ‌ها

رنگ‌ها

پرواز بر فراز منطقه میراث فرهنگی

پرواز بر فراز منطقه میراث فرهنگی