
خانوادهای که در بهار جنوبی، ۱۷۰۰ کیلومتر دورتر از آشپزخانهشان، از آنها عکس گرفته شده است - عکس: ارائه شده توسط نویسنده
وقتی تکههای خاطرات را در گوشه آشپزخانه شهر زادگاهم از هم باز میکنم، خلأ عظیمی در قلبم احساس میکنم، مثل پیچ رودخانهای در فصل سیل. بیش از ۳۰ سال گذشته است؛ فکر میکردم خزه آن خاطرات را پوشانده است، که بسیاری از آنها مانند بادبادکی با نخ پاره، در حال پرواز به افق، ناپدید شدهاند.
اما در حقیقت، قلبم هنوز سرشار از این همه آرزوست. همه چیز را از بند رخت فلزی انتهای حیاط گرفته تا آشپزخانه ساده با سقف کاهگلیاش، به کوچکی خانه هفت کوتوله در افسانه، به یاد دارم.
آن روز، باد زمستانی شمال شرقی وزیدن گرفت و گربه در خاکستر گرم به خواب عمیقی فرو رفت. آن ماهها کاملاً بیخیال بودند؛ یک آبنبات نارگیلی و چند تیله کافی بود تا تمام غم و اندوه مانند دود آتش آشپزخانه ناپدید شود.
بعدازظهرها بعد از مدرسه، وقتی به خانه نمیرفتم، به آشپزخانه میدویدم تا سیبزمینیهای شیرینی را که مادرم در پوستههای برنجِ در حال سوختن کباب کرده بود، پیدا کنم. به سادهترین شکل ممکن، احساس یک کودک شاد را داشتم. در طول آن ماهها، تمام ترس از مورد آزار و اذیت قرار گرفتن از بین رفته بود؛ تنها چیزی که نیاز داشتم این بود که به آشپزخانه بدوم و پشت مادرم پنهان شوم.
اون روزا خیلی وقته گذشته...!
خانه من در یک روستای کوچک، آرام و زیبا است. روبرویش یک مزرعه و پشتش یک رودخانه است. در کنارش قبرستان روستا قرار دارد، جایی که شبها کرم شبتاب میگیریم و آنها را در شیشههای کوچک میگذاریم تا به عنوان فانوس استفاده کنیم.
مادرم میگفت هر کرم شبتاب روحی در درونش دارد. نمیدانم این درست است یا نه، اما از آن موقع به بعد به آن اعتقاد پیدا کردهام. چند صد متر آن طرفتر، یک مغازهی بزرگ است که انواع و اقسام چیزها میفروشد، از ترقههای برنجی پانصد دونگی گرفته تا یک بستهی هزار دونگی مونوسدیم گلوتامات. کوچهی طولانی و پر پیچ و خم با درختان فوفلِ خارج از فصل پوشیده شده است که شاخههایشان پر از میوههای رسیده و غیرقابل خوردن است.
غروب اواخر زمستان خاکستری و غمانگیز بود، دود آبیرنگی که از دودکشها بلند میشد، نمیتوانست سرما را تحمل کند. در آشپزخانه کوچک، مادر خودش را با روشن کردن آتش و گذاشتن دیگ برنج روی اجاق گاز سرگرم میکرد، در حالی که پشتش مانند علامت سوال قوز کرده بود و به شعلهها فوت میکرد. در آن لحظه، بلندگوی محله که از تیر چراغ برق آویزان بود، ساعت ۶ را با صدای بلند اعلام میکرد.
به نوعی، مادرم همیشه شام را سر وقت میپخت. غذای ساده به طرز شگفتآوری خوشمزه بود. پوسته برنج ترد، طلایی و معطر با عطر دودی بود. مادرم میز را درست در آشپزخانه چید تا گرم بماند و تمام خانواده دور بشقابی از اسفناج آبپز، مقداری بادامزمینی برشته با سس ماهی خانگی و از همه بهتر، ماهی کپور معمولی که با زنجبیل و پوسته برنج خورش داده شده بود تا استخوانهایش نرم شوند، جمع شدند.
بعد از شام، با عجله، شلوارکهایم را جمع میکردم و انگار میترسیدم طلوع خورشید را از دست بدهم، به سمت خانه همسایهام میرفتم تا برنامه «گلهای کوچک» را از تلویزیون سیاه و سفیدشان تماشا کنم، و مجبور میشدم آنتن را هفت بار بچرخانم تا تصویر واضح شود.

فضای بازار تت در حومه شهر - عکس تصویری
آن موقعها، احمقانه آرزو میکردم زودتر بزرگ شوم و بزرگ شوم. حالا، با این زندگی پر از نگرانی و مسئولیت، فقط آرزو میکنم کاش همان کودکی بودم که مادرم بود. دوران کودکیام خیلی سادهلوحانه و عجولانه گذشت!
بعضی وقتها فراموش میکنم که آشپزخانهی قدیمیام چقدر گرم و دنج بود. روزهایی را که زیر باد خشک پاییزی که آخرین کاه و کلشهای برداشت را خشک میکرد، میدویدم، فراموش میکنم. آخرین تکهی کلم در زمستان، گلهای زردش که در گوشهای از باغ شکوفا میشدند.
مادرم آنها را چید و با ماهی سوف پخت و تمام خانواده تا آخرین قطره سوپ را خوردند، اما هنوز هوس ماهی بیشتری میکردند. گوجهفرنگیها و کلم قمریها زیر کابینت پخش و پلا بودند. مادرم داستانهایی از روستا تعریف میکرد، دستان پینه بستهاش که از یک عمر کار سخت، سفت شده بودند، هنوز هم با پشتکار ماهی سوف ترد و معطر را در ماهیتابه روغن زیر و رو میکرد.
در گوشه آشپزخانه نشسته بودم و به بیرون خیره شده بودم و دلتنگ صدای تقتق دوچرخه مادرم بودم که به بازار میرفت. با تماشای قامت نحیفش که روی خاکریز بود و کلی وسایل برای آمادهسازی تت حمل میکرد، دلم هوس یک دونات سرخشده شیرین و پر از شکر کرد.
آدمی که الان هستم با آدمی که توی اون عکس خانوادگی کمیاب بود خیلی فرق داره، عکسی که حتی یادم نمیاد توی کدوم تعطیلات تت گرفته شده. دیگه اون بچهی سربرهنه نیستم که دور هم جمع شده باشیم و یه توپ پلاستیکی ارزون رو زیر بیشهی بامبوی روستا شوت کنیم.
زندگی ما را مجبور میکند به شیوهای بسیار متفاوت از آنچه مادرانمان به ما آموختهاند، بزرگ شویم. در مسیر بیوقفهمان برای رسیدن به رویاها، زندگی ما را در معرض ضررهای زیادی قرار میدهد.
و بنابراین، هر بار که به گذشته نگاه میکنم، احساس نوستالژی شدیدی به من دست میدهد وقتی مادرم خوراک خوک میپخت و به خواهرم یاد میداد چطور شکوفههای پوملو را به رشته بکشد تا گردنبندی برای عروس درست کند، من که یک حصیر بافته شده روی سرم میگذاشتم تا نقش داماد را بازی کنم، و حتی یاد میآورم که چطور کاه ببافم تا جارو درست کنم.
در آن دوران سخت، مادرم همیشه نگران این بود که وقتی برنج تمام میشود، از کجا نسیه بخرد. از آخرین باری که صدای جوشیدن آب و برنج را روی سهپایه شنیدم، خیلی گذشته است. از آخرین باری که شنیدم مادرم به من یادآوری کرد که آب برنج را خالی کنم، خیلی گذشته است. از آنجایی که شکر نداشتیم، چند دانه نمک اضافه کرد تا طعم برنج بهتر و نوشیدن آن راحتتر شود.
در آن روزهای گذشته، تمام سرمای گزندهی زمستان پشت در آشپزخانه متوقف میشد. گرمای خاکستر و آتشِ فروزان، هر نفس را گرم میکرد. و بنابراین، وقتی دوستانمان ما را به بیرون دعوت میکردند، فوراً شلوارهای نویی را که مادرانمان برایمان دوخته بودند، میپوشیدیم تا سال نو را به آنها تبریک بگوییم، دوچرخههایمان را برمیداشتیم و در روستا دوچرخهسواری میکردیم، و اگر زنجیر دوچرخهها باز میشد، در میان نم نم باران قدم میزدیم.
آن عصرهای سرد را به یاد دارم، در آغوش مادرم لم میدادم و به پیشبینی آب و هوا از آن رادیوی خشخشدار که با باتریهای قدیمی کار میکرد گوش میدادم. ناگهان، وقتی رادیو یخبندان را اعلام کرد، مادرم آه کشید، احتمالاً نگران سبزیجات تازه جوانه زده در باغ و محصول سیب زمینی دسامبر برای تت (سال نو قمری) بود.
آن سال، سال نو قمری سردتر از همیشه بود. مادرم در آشپزخانه کاه میگذاشت، روی زمین حصیر پهن میکرد تا همه خانواده بتوانند گرم بخوابند. من اصرار داشتم که وسط بخوابم. او چند کلمه در گوشم زمزمه کرد که خیلی دیر فهمیدم: «در زندگی، فروتنی را فراموش نکن، انتظارات غیرواقعی نداشته باش، به یک پایان باشکوه امیدوار نباش، بلکه امیدوار باش که آنقدر قوی باشی که بتوانی روزهای طوفانی و نامطمئن را پشت سر بگذاری.»
باورم نمیشد زنی روستایی که تازه کلاس هفتم را در مدرسهای روستایی تمام کرده، بتواند به شیوایی یک معلم ادبیات صحبت کند. بعد، وقتی بزرگ شدم، مجبور شدم زادگاهم را ترک کنم تا امرار معاش کنم و در خارج از کشور شغلی برای خودم دست و پا کنم، تلاش میکردم تا پول دربیاورم و خانه و ماشین بخرم، سعی میکردم زندگیام را بهتر کنم، و ناگهان نصیحت مادرم را که سالها پیش در آشپزخانه به من داده بود، فراموش کردم.
من به چیزهای کوچکی که مادرم به من میگفت سریع بخورم، وقتی که برنج سرخشدهی مانده را میخوردم تا صبح به موقع به مدرسه برسم، علاقهی عمیقی دارم. کلمهی «علاقه» شاید زیباترین کلمه باشد، و تمام آن «علاقه» که مادرم در هر رشته مربای نارگیل خانگی میپیچید و روی آتش شعلهور میجوشاند، چون میگفت: «ما میتوانیم خودمان آن را درست کنیم، چرا آن را بخریم و پول هدر دهیم؟» تمام آن «علاقه» که پدرم با گوشت خوک و لوبیای ماش در کیکهای برنجی چسبناک میپیچید و من و خواهرانم در گوشهی پر از کاه آشپزخانه منتظر پختنشان برای جشن شب سال نو بودیم، پیچیده بود. عطر کیکها و مربا آنقدر معطر بود که یک نفس کافی بود تا ما را کاملاً سیر کند!
سپس زمانی فرا رسید که موهای پدر و مادرم از قبل خاکستری شده بود و من به اندازه کافی بزرگ شده بودم که بفهمم آشپزخانه خانه من است. اما اوضاع تغییر کرد و صحنههای قدیمی از بین رفتند. در روستای قدیمی من، کوچه دیگر با درختان فوفل پوشیده نشده بود. من آنجا ایستاده بودم، غرق در افکارم، به دنبال دروازه بامبو و پرچین هیبیسکوس که پدرم با زحمت هرس کرده بود و با رشتههای ابریشم قرمز تزئین شده بود، میگشتم، مشتاق بودم که دود از آشپزخانه بلند شود، اما مطلقاً چیزی دیده نمیشد.
پیرمردهای روستا هم مثل ابرهای سفیدی که به سرزمینهای دور میروند، از دنیا رفتهاند. بچهها مثل یک غریبه به من نگاه میکنند، انگار که اینجا بزرگ نشدهاند. سی سال بیصدا گذشت و شاهد تغییرات در همه چیز بودم. وقتی به خودم آمدم، دیگر بچه نبودم؛ بیش از نیمی از عمرم بدون اینکه متوجه شوم، گذشته بود. با این حال، واقعاً زندگی معناداری را تجربه نکرده بودم.
تت همین نزدیکی است. آیا کسی دور از خانه هنوز گوشهای از سرزمین مادریاش را که در دود مهآلود گذشته فرو رفته، به یاد میآورد؟
آیا هنوز کسی صدای جیرجیرکهایی را که در یک شب زمستانی دور انبار کاه آواز میخواندند، به خاطر دارد؟
آیا وقتی دیر از جشن عید تت به خانه برمیگردم، هنوز کسی دم در منتظرم هست؟
آیا کسی راه بازگشت به عشق را فراموش کرده است؟
از خوانندگان دعوت میکنیم تا در مسابقه نویسندگی «خانه بهاری» شرکت کنند.
روزنامهها به عنوان منبع تغذیه معنوی در طول فصل سال نو قمری، جوانان ما به همراه شریک خود، شرکت سیمان INSEE، همچنان از خوانندگان دعوت میکنیم تا در مسابقه نویسندگی «خانه بهاری» شرکت کنند و خانه خود - پناهگاه گرم و دنج خود، ویژگیهای آن و خاطرات فراموشنشدنیاش - را به اشتراک بگذارند و معرفی کنند.
خانهای که پدربزرگ و مادربزرگ، والدین و خودتان در آن به دنیا آمده و بزرگ شدهاید؛ خانهای که خودتان ساختهاید؛ خانهای که اولین عید تت (سال نو قمری) خود را با خانواده کوچکتان در آن جشن گرفتید... همه را میتوان برای معرفی به خوانندگان در سراسر کشور به مسابقه ارسال کرد.
مقاله «خانه ای گرم در بهار» نباید قبلاً در هیچ مسابقه نویسندگی شرکت داده شده باشد و یا در هیچ رسانه یا شبکه اجتماعی منتشر شده باشد. مسئولیت کپی رایت بر عهده نویسنده است و در صورت انتخاب مقاله برای انتشار در نشریات، کمیته برگزارکننده حق ویرایش آن را دارد. جوانان حق امتیاز دریافت خواهند کرد.
این مسابقه از اول دسامبر ۲۰۲۵ تا ۱۵ ژانویه ۲۰۲۶ برگزار خواهد شد و همه مردم ویتنام، صرف نظر از سن یا حرفه، میتوانند در آن شرکت کنند.
مقاله «خانهای گرم در یک روز بهاری» به زبان ویتنامی باید حداکثر ۱۰۰۰ کلمه باشد. استفاده از عکس و فیلم توصیه میشود (عکسها و فیلمهای گرفته شده از رسانههای اجتماعی بدون حق چاپ پذیرفته نمیشوند). آثار فقط از طریق ایمیل پذیرفته میشوند؛ برای جلوگیری از گم شدن آثار، پست پذیرفته نمیشود.
آثار باید به آدرس ایمیل maiamngayxuan@tuoitre.com.vn ارسال شوند.
نویسندگان باید آدرس، شماره تلفن، آدرس ایمیل، شماره حساب بانکی و شماره شناسایی شهروندی خود را ارائه دهند تا برگزارکنندگان بتوانند با آنها تماس بگیرند و حق امتیاز یا جوایز را ارسال کنند.
کارکنان روزنامه جوانان اعضای خانواده میتوانند در مسابقه نویسندگی «گرمای بهاری» شرکت کنند اما برای دریافت جوایز در نظر گرفته نخواهند شد. تصمیم کمیته برگزارکننده قطعی است.

مراسم اهدای جایزه پناهگاه بهاری و رونمایی از نسخه ویژه بهار جوانان
هیئت داوران شامل روزنامهنگاران مشهور، چهرههای فرهنگی و نمایندگان مطبوعات بودند. جوانان هیئت داوران، آثاری را که از مرحله مقدماتی عبور کردهاند، بررسی و برندگان را انتخاب خواهند کرد.
مراسم اهدای جوایز و رونمایی از شماره ویژه Tuoi Tre Spring قرار است در پایان ژانویه 2026 در خیابان کتاب نگوین ون بین، شهر هوشی مین برگزار شود.
جایزه:
جایزه اول: ۱۰ میلیون دانگ ویتنام + گواهی، یک نسخه بهاری از Tuoi Tre؛
جایزه دوم: ۷ میلیون دانگ ویتنام + گواهی، یک نسخه بهاری از Tuoi Tre؛
جایزه سوم: ۵ میلیون دانگ ویتنام + گواهی، یک نسخه بهاری از Tuoi Tre؛
۵ جایزهی تقدیری: ۲ میلیون دونگ ویتنامی برای هر نفر + گواهینامه، یک نسخه از مجلهی بهاری Tuoi Tre.
۱۰ جایزه برگزیده خوانندگان: ۱ میلیون دونگ ویتنامی برای هر کدام + گواهی، نسخه بهاری Tuoi Tre.
امتیازهای رأیگیری بر اساس تعامل با پست محاسبه میشوند، به طوری که ۱ ستاره = ۱۵ امتیاز، ۱ قلب = ۳ امتیاز و ۱ لایک = ۲ امتیاز.
منبع: https://tuoitre.vn/mot-goc-khoi-ca-mot-doi-thuong-20260111074415297.htm







نظر (0)