روی ایوان ایستاده بودم و در سکوت به آشپزخانه کوچک خیره شده بودم، جایی که مادرم در میان دود غلیظ مشغول کار بود. دود، که ابتدا رقیق و سپس غلیظ بود، با نور زرد و بیروح خورشید در هم میآمیخت و فضا را مانند یک حلقه فیلم قدیمی که به آرامی در حال پخش شدن است، تار میکرد.
![]() |
| تصویرسازی: nongnghiepmoitruong.vn |
مادرم در حال پختن سوپ بادمجان است. یک قابلمه آلومینیومی قدیمی روی اجاق گاز قرار دارد و آب آن شروع به جوشیدن میکند. او یک مشت سبزی وحشی که با عجله از باغچه چیده بود را به آن اضافه میکند: چند شاخه اسفناج وحشی، مقداری جوانه نرم و لطیف گل ختمی و کمی خرفه آبدار. بادمجانها را چهار قاچ میکنند و گوشت سفیدشان را با آب باران میشویند تا شیره تلخ آن گرفته شود. مادرم آن را به سادگی و با کمی نمک سفید و کمی سس ماهی غلیظ مزهدار میکند. سوپ بادمجان به سبک نگ آن نیازی به پخت مفصل ندارد، اما باید ترشی طراوتبخش بادمجان، عطر کمی تند سبزیهای وحشی و از همه مهمتر، همراه با یک کاسه سس فلفل سبز آسیاب شده دستی باشد، به اندازهای که حواس را بیدار کند.
آشپزخانه سقف کوتاهی داشت، با کف خاکی ناهموار و سقف سیمانی الیافی فرسوده. در طول فصول بیشمار آفتاب و باران، دود تک تک تیرهای سقف و دیوارها را سیاه کرده بود. بعضی لکههای دوده، مهم نبود چند بار پاک شده باشند، سرسختانه باقی مانده بودند، مانند ردپای یک عمر - هر چه بیشتر سعی کنی آنها را پاک کنی، بیشتر متوجه میشوی که جزئی از روحت شدهاند.
دوران کودکی من با آن باریکه دود شکل گرفت. آن صبحهای بارانی زمستانی را به یاد دارم، آشپزخانه جایی پر از گرما و حضور انسان. مادرم یک قابلمه فرنی رقیق را کنار اجاق گاز میگذاشت تا سرد نشود. من روی یک چهارپایه چوبی فرسوده جمع میشدم، شعلههای قرمز را که در اطراف کف قابلمه میلغزیدند تماشا میکردم، به صدای ترق تروق هیزم گوش میدادم و احساس آرامش عجیبی میکردم. کمر لاغر مادرم، شانههای کمی کجش، آتش را از باد شدید محافظت میکرد. بعضی روزها، وقتی باد شدید بود و دود چشمانم را میسوزاند، او فقط پلکهایش را به هم میزد و خم میشد تا دوباره به آتش فوت کند.
مادرم با دیدن من که خیره شده بودم، به آرامی لبخند زد: «برو کنار، وگرنه دودش توی چشمهایت میرود و مثل چشمهای من قرمزشان میکند.»
آن موقعها، مخفیانه آرزو میکردم که زودتر بزرگ شوم تا بتوانم نقش مادرم را در آشپزخانه به عهده بگیرم، شانههایش بتوانند استراحت کنند و دیگر دود خاکستری چشمانش را تار نکند. میخواستم شانهای قوی و محکم باشم، که بتوانم او را از بادی که از شکاف دیوارهای بامبو میوزد، محافظت کنم، همانطور که او همیشه در این آشپزخانه کوچک از من محافظت میکرد. اما بعد، با بزرگتر شدنم، با عبور از کنار آشپزخانههای مدرن و بیعیب و نقص بیشماری که عاری از دود زغال بودند، متوجه شدم که شدیداً دلم برای بوی دودی که به لباسهای مادرم چسبیده بود، تنگ شده است. معلوم شد که چیزی که آرزویش را داشتم فقط بزرگ شدن و محافظت از مادرم نبود، بلکه دوباره کودک شدن بود، نشستن روی آن صندلی چوبی فرسوده، تماشای سایه مادرم در مقابل دیوار خاکی و دیدن دنیا به کاملی یک قابلمه فرنی رقیق در یک شب سرد زمستانی.
آن آشپزخانه شاهد وعدههای غذایی سادهای بود: یک کاسه سوپ گوجهفرنگی، یک بشقاب سبزیجات آبپز، و حداکثر یک خورش ماهی کوچک و کمی سوخته. سر میز، مادرم همیشه آخرین نفری بود که غذا میخورد و کمترین غذا را میخورد. او میگفت وقتی سوپ تقریباً تمام شده بود، آن را دوست نداشت و ترجیح میداد سر ماهی را بخورد چون استخوانهای بیشتری داشت، "تا به طعم آن عادت کند." در کودکی حرفش را باور میکردم، اما بعدها فداکاری خاموش پشت این ترجیح را فهمیدم. حالا که میتوانم با گوشت و ماهی فراوان غذا درست کنم، با نگاه به آن کاسه پر از سوپ، چشمانم پر از اشک میشود. برخی از بزرگترین دروغهای دنیا از قلب یک مادر سرچشمه میگیرند و برخی از درسهای قدردانی فقط پس از یک عمر، زمانی که موهای مادر خاکستری شده است، آموخته میشوند.
منبع: https://www.qdnd.vn/van-hoa/van-hoc-nghe-thuat/mien-khoi-cu-1031268







نظر (0)