Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

نگاهی اجمالی به دلتای مکونگ...

هر از گاهی به من پیام می‌دادی و می‌پرسیدی: «نوشته‌ای؟ آیا قصد داری در امتحان شرکت کنی؟ آیا منصرف شده‌ای؟» مرا تشویق می‌کردی چون گرمی و صداقت مردم دلتای مکونگ را در هر صفحه‌ای که می‌نوشتم، حس می‌کردی.

Báo Long AnBáo Long An07/06/2025

(هوش مصنوعی)

هر از گاهی به من پیام می‌دادی و می‌پرسیدی: «شروع به نوشتن کرده‌ای؟ آیا قصد داری در امتحان شرکت کنی؟ آیا منصرف شده‌ای؟» مرا تشویق می‌کردی چون گرمی و صداقت مردم دلتای مکونگ را در هر صفحه‌ای که می‌نوشتم، حس می‌کردی. می‌پرسیدی: «چرا چیزی در مورد دلتای مکونگ نمی‌نویسی؟» می‌توانستم اشتیاق را در قلبت ببینم. چون در چشمانت، دلتای مکونگ سرزمین درستکاری و درستکاری است.

به من گفتی که از طریق نوشته‌های یک نویسنده زن عاشق دلتای مکونگ شدی. وقتی به سمت جنوب رانده شدی، اصرار داشتی که به زادگاهت برگردی، انگار می‌خواستی آنچه را که کتاب‌ها می‌گویند، تأیید کنی. یک بار با تو شوخی کردم: «من تمام دلتای مکونگ را در درونم دارم.» با ترک زادگاهم به مقصد شهر، و ساکن شدن در تقاطع‌های شلوغ پر از ماشین‌های بوق‌زن ، به نظر می‌رسد خون دلتای مکونگ هرگز از بین نرفته است. پرسیدی که آیا دلتای مکونگ هنوز خانه‌هایی دارد که مردم با درهای بسته نمی‌خوابند، آیا باد هنوز در امتداد سواحل رودخانه از میان برگ‌های نارگیل می‌پیچد، آیا سخاوت مردم آنجا هنوز باقی مانده است - مثل وقتی که به دیدنشان می‌آیی و دانه‌های برنج را از انبار غله برمی‌داری تا با آنها تقسیم کنی؟... سوالات زیادی پرسیدی؛ به بعضی از آنها فوراً پاسخ دادم، به بعضی دیگر آنقدر دلمشغول دلتنگی برای خانه بودم که اشک در چشمانم حلقه زد و یادم نیامد چه پرسیده بودی.

وقتی شیشه‌های سس ماهی، دسته‌های خرچنگ با چنگال‌های شکسته یا چند کیک ذرت که مادرم با اتوبوس فرستاده بود، دریافت می‌کردم، اغلب شانه‌ام را نوازش می‌کردی و می‌خندیدی. نظرت، «دقیقاً مثل توی کتاب»، احساساتم را برانگیخت. چون پدر و مادرم را ناامید نکرده بودم، سرزمینی که مرا بزرگ کرده بود، ناامید نکرده بودم؛ حداقل در میان آن شهر بزرگ، هنوز کمی از روح شیرین و روستایی زادگاهم را حفظ کرده بودم. روستای کوچک را با دود سوسوزنش به یاد دارم، جایی که سوپ شیرین یک خانواده بین تمام محله تقسیم می‌شد، جایی که در فصل صید ماهی در برکه، تمام محله برای درست کردن ماهی خشک جمع می‌شدند، جایی که کیک‌های برنجی شیرین و چسبناکی «برای بچه‌ها به خانه می‌آوردند» در هر مراسم یادبود اجدادی وجود داشت. من از این چیزهای کوچک و ساده بزرگ شدم!

از من خواستی وونگ کو (آوازهای سنتی محلی ویتنامی) را بخوانم. فکر اینکه همه در دلتای مکونگ علاقه عمیقی به تاي تو (موسیقی محلی سنتی ویتنامی) دارند و اپرای سنتی ویتنامی شما را از بر می‌دانند، خنده‌ام گرفت. نمی‌توانستم تحمل کنم که عشق تو به چي لونگ از بین برود، بنابراین جرات نکردم وونگ کو را با صدای نفس‌گیر و گرفته‌ام بخوانم. به من گفتی وقتی کوچک بودی، هر بار که صدای مین کان را می‌شنیدی که یک سطر (با صدای بم) را تمام می‌کند، به ران‌هایت می‌زدی و می‌گفتی "به شیرینی نیشکر است"، سپس از خنده منفجر می‌شدی به ماجرای "باران بی‌پایان در لوتوی". یه بار دیگه، وقتی ازت خواستم برام vọng cổ بخونی، خندیدی و گفتی: «یه نفس درست و حسابی از مین کان می‌گیرم.» و یه نگاه بهم انداختی و گفتی: «داری مهارت‌هاتو قایم می‌کنی، نه؟» بعد روی یه قول کوچیک پافشاری کردی وقتی قول دادم ببرمت خونه تا روی یه زیرانداز بافته شده بشینی، به موسیقی tài tử گوش بدی، شراب برنج بنوشی تا مست بشی، ماهی سرمار کبابی بخوری و از هوای خنک لذت ببری.

یک روز، در حالی که از درون احساس پوچی می‌کردم، دوستم را با موتورسیکلت قدیمی و زهوار در رفته‌مان که پر از مشکل بود، به زادگاهش بردم. به شوخی گفتم: «ممکن است مجبور شویم آن را تا کین گیانگ عقب ببریم!» حتی بدون اینکه برگردد، می‌توانستم ببینم که لبخند می‌زند. «از چه می‌ترسی؟ اگر اتفاقی بیفتد، می‌توانیم ماشین را نگه داریم و از کسی جایی برای خوابیدن بخواهیم.» نمی‌دانم کدام صفحه از کتاب این را گفته بود، یا او این را از کجا یاد گرفته بود. اما شاید به خاطر حرف‌هایش، دیگر نگران گیر کردن موتورسیکلت در وسط جاده نبودم. ایستادم و به تقاطع «هیچ» (نامی که خودم ساخته بودم) اشاره کردم، جایی که یک زوج مسن سحر از خواب بیدار شده بودند تا کیک برنجی چسبناک بپیچند و سیب‌زمینی شیرین بجوشانند تا به اقوامی که برای فرار از بیماری همه‌گیر به زادگاهشان برمی‌گشتند بدهند. شوهر یک «پمپ بنزین» راه‌اندازی کرده بود، ابزارهای تعمیر موتورسیکلت فراموش‌شده‌اش را که تقریباً یک دهه پیش فراموش کرده بود، بیرون آورده بود و کارش را از سر گرفته بود. همه چیز رایگان بود. «بازگشت» این زوج پیر با مخالفت شدید فرزندان و نوه‌هایشان مواجه شد، اما بچه‌ها سرانجام تسلیم شدند، آستین‌هایشان را بالا زدند و به آنها پیوستند و به این زوج پیر در راه‌اندازی تقاطع «هیچ» کمک کردند. وقتی از آنها پرسیده شد که آیا از «آلوده شدن» نمی‌ترسند، زوج پیر خندیدند و گفتند: «هیچ ویروسی نمی‌تواند مرا بگیرد.» کاروان‌های شلوغ وسایل نقلیه برای دریافت کیک برنجی چسبناک، سیب‌زمینی شیرین، بطری‌های آب، باد لاستیک و سایر مایحتاج توقف کردند، سپس به آرامی حرکت کردند و به دنبال آن جمله «هیچی، سفر امنی به خانه داشته باشید» تکرار شد. در تمام طول مسیر خانه، به یاد نمی‌آورم که چند تقاطع از این دست را به دوستم نشان دادم...

به محض اینکه کوله پشتی‌ات را زمین گذاشتی، اصرار کردی که به دیدن خانم های اوک، بالای ۸۵ سال، در جزیره هون هئو بروی - زنی که ۱۰ سال است روزی دو بار دانش‌آموزان جزیره را به مدرسه می‌برد و برایشان غذا تهیه می‌کند تا والدینشان بتوانند روی ماهیگیری تمرکز کنند. گفتی که هرگز نمی‌توانی لبخند بی‌دندان پیرزن را فراموش کنی، آنقدر زیبا که نفس‌گیر بود. با نگاه به لبخندت، ناگهان متوجه شدم که در این مکان افراد زیادی مثل خانم های اوک وجود دارند، افرادی که کمک به دیگران را به عنوان شادی و خوشبختی خود انتخاب می‌کنند.

آنجا نشسته بودی و از نسیم مزارع لذت می‌بردی و گفتی: «وقتی پیر شوم، احتمالاً برمی‌گردم اینجا تا راحت زندگی کنم.» جرات نداشتم به لهجه جنوبی‌ات بلند بخندم، اما زنی که رشته‌فرنگی می‌فروخت، نمی‌گذاشت خنده‌ام بگیرد. به تو نگاه کرد و لبخند زد: «خدای من، داری نقشه می‌کشی داماد اینجا شوی، نه؟» زنی که رشته‌فرنگی می‌فروخت تقریباً می‌خواست قایقش را به ساحل بکشد تا بنشیند و با تو گپ بزند. مکالمات پراکنده، آن دو غریبه را به هم نزدیک‌تر کرد. همانطور که رکاب می‌زد و می‌رفت، اضافه کرد: «وقتی برمی‌گردی، قبلش به من زنگ بزن تا بتوانم دست از فروش بردارم و برای شما پنکیک برنجی درست کنم تا لذت ببرید.»

از تو پرسیدم: «دیدن دلتای مکونگ از نزدیک کمی حس عجیبی ندارد؟» تو آنجا ایستاده بودی، غرق در فکر، و به تماشای سنبل‌های آبی که در آب شناور می‌شدند و شکوفه می‌دادند، می‌پرداختی. منظره متفاوت بود، اما روحیه روستایی، سخاوتمند و ساده مردم دلتای مکونگ بدون تغییر باقی مانده بود و هرگز محو نمی‌شد. انگار هر تیغه علف، هر درخت، هر جاده اینجا برای تو آشنا بود. آنقدر که فکر کردم تو ساکن واقعی دلتای مکونگ هستی، نه من.

شب‌ها در روستا، صدای قورباغه‌ها خاطرات را در قلبت زنده می‌کند. ساده‌لوح، خو، مثل تراکتور در ایوان خرناس می‌کشید. مادرش قبل از اینکه پشه‌ها بتوانند "او را تکه‌تکه کنند"، او را به وسط پشه‌بند هل می‌داد. روستاییان نمی‌دانستند خو از کجا آمده است، حتی بدون یک تکه کاغذ برای اثبات آن. خو به لطف مهربانی همسایگانش در این سرزمین ریشه دوانده بود و هر چه در دسترس بود می‌خورد. صبح‌ها، او در سراسر روستا پرسه می‌زد و هر جا که می‌توانست استراحت کند، می‌خوابید. عمه با، در آن سوی چهارراه، چندین بار سعی کرد او را با خود ببرد، اما در نهایت منصرف شد زیرا "پاهایش برای سفر هستند؛ او نمی‌تواند یک جا بماند." شما پرسیدید که آیا خو تا به حال در حالی که در خواب غلت می‌زند و خرناس می‌کشد، رانده شده است؟ من هرگز چنین چیزی ندیده‌ام، فقط هر از گاهی تمام روستا جلوی خو را می‌گرفتند، نی‌ها و کیسه‌های پلاستیکی بسته شده به او را باز می‌کردند، موهایش را کوتاه می‌کردند، او را حمام می‌کردند و لباس‌هایش را عوض می‌کردند. شاید به همین دلیل بود که خو نمی‌توانست تحمل کند آنجا را ترک کند.

داری آماده می‌شوی که به شهر برگردی. گمان می‌کنم همه چیز را از دلتای مکونگ در کوله‌پشتی‌ات جا داده‌ای، بنابراین می‌توانی هر از گاهی آن را باز کنی و هر وقت یادت آمد نگاهی به آن بیندازی. اشک در چشمانت حلقه می‌زند وقتی روستاییان را تماشا می‌کنی که تو را بدرقه می‌کنند. ماشین به آرامی در دود غلیظ شام ناپدید می‌شود و نگاه‌های گذرا به هم برخورد می‌کنند. پشت سرم نشسته‌ای و در گوشم زمزمه می‌کنی: «این کیسه هدایا احتمالاً چند هفته‌ای دوام می‌آورد، اما مهربانی و مهمان‌نوازی این مکان تا آخر عمر باقی خواهد ماند.»

تران تونگ تین

منبع: https://baolongan.vn/mot-thoang-mien-tay--a196619.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
از طریق شاخه‌ها و تاریخچه

از طریق شاخه‌ها و تاریخچه

«آبشار نه طبقه - جریانی از عشق از مادر روستای لانگ سن»

«آبشار نه طبقه - جریانی از عشق از مادر روستای لانگ سن»

ویتنام شاد

ویتنام شاد