Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

آن بهار

بک جیانگ - آن سال، مای ۳۳ ساله بود، اما خیلی جوان‌تر از سنش به نظر می‌رسید، شاید به خاطر پوست روشن، بینی ظریف و اندام متناسبش. او نیازی به تقلید از کسی و ازدواج با کسی احساس نمی‌کرد و ناگهان متوجه شد که قطعه گمشده زندگی‌اش هنوز آنجاست. و به این ترتیب، ۳۳ سال گذشته بود و او هنوز نمی‌دانست آینده‌اش چه خواهد شد. تت (سال نو قمری) امسال سردتر به نظر می‌رسید، سرد، خشک، تلخ و مالیخولیایی.

Báo Bắc GiangBáo Bắc Giang22/04/2025


مای عاشق این حس بود که به خانه برمی‌گشت، برگ‌های موز را می‌شست، لوبیاها را مرتب می‌کرد، گل‌های تازه می‌چید، مراقب قابلمه گوشت ژله‌ای مادرش بود و مشتاقانه منتظر شب سال نو بود. صبح زود، هوا به شدت سرد بود؛ حتی دستکش‌های پشمی‌اش هم به اندازه کافی گرم نبودند، بنابراین خیلی آهسته راه می‌رفت. پشت سرش، روی موتورسیکلت قدیمی و سبز پاپایایش، یک کیسه خرید بود که چند دسته گل در روزنامه پیچیده شده بود و به کنارش بسته شده بود. مای یک ژاکت پفی قرمز، شلوار جین و کفش‌های کتانی سفید پوشیده بود. باد زوزه می‌کشید و ناحیه بین مچ پا و لبه شلوار جینش که در معرض هوا قرار داشت، پاهایش را از سرما بی‌حس می‌کرد.

تصویرسازی: چین.

وقتی مای به خانه رسید، از سرما یخ زده بود و دندان‌هایش به هم می‌خورد. پدرش برای کمک به حمل ساک به او آمد و غر زد: «ما که چیزی کم نداریم، چرا این همه وسیله آوردی؟» «مامان همیشه عاشق چیزهای بازار دونگ ژوان است، بابا. من برای او یک ژاکت و یک جفت کفش خریدم، و برای تو هم یک جفت دستکش و چند جفت جوراب.» مادر مای به حیاط دوید: «مای، خانه‌ای؟ هوا خیلی سرد است، چرا با موتور آمدی؟ بهتر نبود با اتوبوس می‌رفتم؟» «خدای من، آنجا جا می‌شدم! با خیال راحت موتورسواری کردم و به خانه رسیدم.» یک موتور دریم ۲ به رنگ آلویی از دروازه عبور کرد. ترا، که با یک مرد جوان جایی رفته بود، مای را دید و با خوشحالی فریاد زد: «زیبای روستا برگشته! برایش هدیه‌ای خریدی؟»

ترا از موتور ویو خود پیاده شد و دسته گل را پایین آورد. او گفت: «این خانم خیلی رمانتیک است، همیشه گل‌ها را دوست دارد.» مرد جوانی که ترا را همراهی می‌کرد، مودبانه به او سلام کرد و افزود: «ترا به تو خیلی افتخار می‌کند.» مای کمی اخم کرد و از خود پرسید که ترا در مورد او چه گفته که اینقدر پرحرف است، اما اعتراف کرد که ترا چشم‌های تیزبینی دارد. مرد جوان بسیار خوش‌قیافه، با قدی بلند و ظاهری قوی و با اعتماد به نفس بود. او شلوار خاکی به رنگ سیمان، یک کت قهوه‌ای بلوطی و یک شال پشمی همرنگ که به طور غیررسمی دور گردنش انداخته شده بود، به تن داشت و ظاهری آراسته به خود گرفته بود. ترا دوستش را لی معرفی کرد که در حال حاضر خبرنگار یک روزنامه مهم در هانوی است.

آن بعد از ظهر، لِه برای شام با خانواده‌ی مای ماند. او از خودش می‌پرسید که چرا این مرد جوان در طول تعطیلات شلوغ تِت اینقدر آزاد به نظر می‌رسد. در ابتدا، او فکر می‌کرد که او دوست پسر ترا است، اما ترا گفت: «من و او فقط دوست هستیم. چون تو به ندرت به زادگاهت برمی‌گردی، او را ندیده‌ای، اما او در واقع اغلب به خانه‌ی ما می‌آید.» توجه لِه تقریباً به مای دوخته شده بود. ترا از لِه پرسید: «می‌دانی خواهرم مای چقدر از تو بزرگتر است؟ او دائماً توسط والدینش سرزنش شده است، اما هنوز مجرد است. هدفت از این که اینطور به او خیره شده‌ای چیست؟» سپس ترا خندید. مای کمی خجالت کشید.

در طول تعطیلات سال نو قمری آن سال، لِه همیشه راهی برای سر زدن به خانه‌ی مای پیدا می‌کرد. این اولین بهاری بود که مای با دیدن چنین مرد جوان فوق‌العاده جذابی، با آن رفتار مغرورانه و سخاوتمندانه‌اش، در دلش شور و شوقی ایجاد کرد. در واقع، این اولین بهاری بود که لِه با دختری با چنین جذابیت فریبنده‌ای آشنا می‌شد. تعطیلات به سرعت گذشت و مای برای کار به هانوی بازگشت، غرق در جلسات تدریس، فعالیت‌های مدرسه و دپارتمان و وظایفش به عنوان رئیس امور دانشجویی که دائماً او را ملزم به فریاد زدن و داد زدن می‌کرد. او اغلب به دوستانش می‌گفت که تدریس سخت نیست، فقط سرزنش دانش‌آموزان سخت است.

لی به مای پیامک داد و او را به قهوه دعوت کرد. مای گفت که مشغول آماده شدن برای مسابقه معلمان ممتاز شهر است و آخر هفته بعد با لی ملاقات خواهد کرد. با این حال، قبل از تاریخ تعیین شده، آنها به طور غیرمنتظره‌ای در یک کافه تازه افتتاح شده ملاقات کردند. این کافه واکرو بود، کافه‌ای با سبک غرب وحشی آمریکایی. این کافه که در یک خیابان کوچک و آرام واقع شده بود، طراحی نزدیک به طبیعت داشت، از قطعات چوبی قهوه‌ای تیره در ترکیب با مجسمه‌های حیوانات ساخته شده از چرم واقعی. مای تحت تأثیر گوزن بسیار سرزنده با چشمان گرد و درخشانش قرار گرفت که به تنهایی در گوشه‌ای از کافه ایستاده بود. سقف با چراغ‌های رشته‌ای با نور زرد گرم تزئین شده بود و فضا را دنج می‌کرد. یک فر پیتزای عتیقه، میز، صندلی و گلدان‌های گل وجود داشت که همگی به طور هماهنگ برای فضایی جادار و مطبوع چیده شده بودند. بار بزرگ دارای شیشه‌های قهوه بزرگ بود و عطر قهوه هوا را پر کرده بود...

له وقتی مای را دید، جا خورد. چند ثانیه مکث کرد و سپس با خوشرویی به او سلام کرد. دستپاچگی‌اش دوست‌داشتنی بود؛ انگار نمی‌توانست احساساتش را پنهان کند. سپس، همانطور که سرنوشت رقم زده بود، آنها کمی بعد شروع به قرار گذاشتن کردند. آن بهار، مای مثل یک پرستوی کوچک بود، بی‌خیال و معصوم. هیچ‌کس فکر نمی‌کرد که او به سنی رسیده باشد که بزرگترها اغلب آن را "نزدیک شدن به پیری" می‌نامند. از زمان ملاقات با مای، له قلبش را همیشه پر از شادی احساس می‌کرد. او اغلب دوست داشت لبخند او را ببیند، چشمان شفافش را تحسین کند. او اغلب او را "پرستوی کوچک" صدا می‌زد، به این معنی که او مانند پرستویی که نوید رسیدن بهار را می‌دهد، وارد زندگی‌اش شده بود. مای گفت که استعاره‌اش کلیشه‌ای است، اما او هنوز خوشحال بود زیرا واقعاً چنین احساسی داشت.

له اغلب آخر هفته‌ها مای را ملاقات می‌کرد. او عاشق این حس بود که دست مای را بگیرد و صبح‌های یکشنبه در شهر قدیمی قدم بزند، انگشتان سفید عاجی‌اش را تحسین کند، و گاهی اوقات تماشایش کند که با بازیگوشی موهایش را به عقب می‌راند، سرش را کج می‌کند و معصومانه به او لبخند می‌زند، چشمانش از اشتیاق می‌سوزد. این هفته، له گفت که قرار است شنبه شب برای یک جشن تولد به خانه های برود و احتمالاً دیر به خانه خواهد رسید، بنابراین آنها قصد داشتند بعدازظهر یکشنبه در کافه "Vaquero" ملاقات کنند تا چیزی را که دوست دارد بخورند. له قرار یکشنبه‌شان را از دست داد و مای چندین بار بدون موفقیت با او تماس گرفت. او منتظر ماند، اما حتی ساعت ۱ بعد از ظهر، له هیچ جا دیده نمی‌شد. کافه خلوت بود و آهنگ مالیخولیایی "Once Loved" با خطوط ماندگارش پخش می‌شد: "عشق گذشته به فراموشی سپرده شده است، خاطرات فقط امواج مبهمی هستند، اگر مدام از محبت‌های گذشته پشیمان باشیم، چرا عشق بورزیم وقتی روحمان فقط در این رویای طولانی خرد می‌شود..."

تا اواخر عصر دوشنبه، بدون قرار قبلی، لِی به اتاق مای نرسید. او اعتراف کرد که، همانطور که قبلاً به مای گفته بود، شنبه شب قبل برای یک جشن تولد به خانه های رفته و بیش از حد نوشیده است - شراب واقعاً مست می‌کند، او حتماً حداقل دو بطری نوشیده است، دیگر حتی نمی‌توانست به خاطر بیاورد - بنابراین مجبور شده در خانه یکی از دوستانش بخوابد، تا ظهر خوابیده و قرار ملاقاتش با مای را فراموش کرده است. او فراموش نکرده بود، بلکه واقعاً مست بوده است. او با دستپاچگی توضیح داد. مای متوجه شد که لِی کاملاً خسته به نظر می‌رسد، انگار که طوفانی را پشت سر گذاشته باشد؛ چشمانش خالی و خسته بود.

له سرش را روی شانه مای گذاشت، انگار نمی‌توانست احساساتش را کنترل کند: «ببخشید، خیلی متاسفم، خیلی بد بود.» مای گفت: «مست بودن چه اشکالی دارد؟ اما دفعه بعد، یادت باشد به من پیام بدهی تا مجبور نباشم اینقدر منتظر بمانم.» له کاملاً احساس حقارت می‌کرد؛ از اینکه همه چیز را به مای نگفته بود، عذاب می‌کشید. «نیمی از حقیقت، حقیقت نیست.» شنبه شب، له واقعاً مست بود و واقعاً شب را در خانه های مانده بود، اما در آن حالت مستی، نمی‌دانست چه کرده است. نیمه شب که از خواب بیدار شد، در حالی که ذهنش گیج می‌رفت، وحشت کرد وقتی دید روی تخت عجیبی دراز کشیده، برهنه، و توی - خواهر کوچکتر های - کنارش بود.

او نمی‌فهمید چرا کنار توی دراز کشیده، او با او چه کرده یا او با او چه کرده است؛ نمی‌توانست آن را درک کند. انبوهی از احساسات متناقض بر او غلبه کرد. با عجله لباس‌هایش را پوشید. از خودش متنفر بود. از جا پرید و قصد فرار از اتاق را داشت، اما توی از قبل بیدار شده بود، صدایش سرد بود: «پدرم کلید را گذاشته، تو نمی‌توانی برگردی.» له با اکراه به رختخواب برگشت، دستش را روی پیشانی‌اش گذاشته بود و این‌طرف و آن‌طرف می‌چرخید. توی دستش را دور شانه‌ی له انداخت و له چشمانش را بست، به امید طلوع آفتاب. از خودش متنفر بود و از خودش می‌پرسید که چرا اجازه داده در چنین موقعیت مسخره‌ای قرار بگیرد.

***

لی سفری به خارج از شهر ترتیب داد، چون می‌خواست با مای جبران کند و هر اتفاقی را که شب مستی برایش افتاده بود، برایش تعریف کند. در واقع، این مقصد گردشگری را می‌شد دور یا نزدیک در نظر گرفت؛ حدود ۵۰ کیلومتر از مرکز هانوی فاصله داشت، یک منطقه توریستی بزرگ، دورافتاده، نسبتاً متروک و بکر. مای تحت تأثیر دریاچه نیلوفر آبی سبز و پر جنب و جوش، و به خصوص میمون‌های زیادی که در جنگل درون آن بودند - خیلی زیاد - قرار گرفت! آنها فوق‌العاده دوستانه بودند، حتی کمی بیش از حد پر سر و صدا، آماده بودند تا در کوچکترین فرصتی چیزهایی را از بازدیدکنندگان بگیرند. آن دو پس از دوچرخه‌سواری در اطراف دریاچه نیلوفر آبی، یک اتاق کوچک اجاره کردند.

در آن لحظه، جوانه‌های نیلوفر آبی تازه شروع به جوانه زدن کرده بودند، جوانه‌های سفید هنوز مانند برگ‌ها سبز بودند، هر جوانه فقط به اندازه یک دانه فوفل بود، اما بسیار تپل و آبدار به نظر می‌رسیدند. آن بعد از ظهر، لِه قول داد که تا آخر عمر مای را دوست داشته باشد، که او همیشه پرستوی کوچک او باشد، و مهم نیست چه اتفاقی بیفتد، او فقط مای را دوست خواهد داشت. مای بسیار خوشحال شد. او قلبش را باز کرد زیرا دید که او واقعاً در مورد رابطه‌شان جدی است. لِه گفت که به زودی مای را به خانه می‌برد تا او را به والدین و اقوامش معرفی کند. او می‌خواست که آنها در پایان امسال ازدواج کنند. اعلام عشق ساده اما صمیمانه بود. مای احساس می‌کرد شادترین فرد جهان است، گرمایی او را در بر گرفته بود. با این حال، بعد از امروز، او می‌دانست که فردا باید با فشار سن خود روبرو شود و از خود می‌پرسید که آیا خانواده لِ او را می‌پذیرند یا خیر.

له کاملاً فراموش کرده بود که قصد دارد به مای اعتراف کند که مست بوده و ناگهان دختری به او علاقه‌مند شده است... او فراموش کرده بود چون مای بیش از حد زیبا، بیش از حد فریبنده و مسحورکننده بود. له شیفته‌ی او شده بود؛ مای باعث می‌شد احساس کند در سرزمین‌های معطر و پر از گل سرگردان است، گاهی اوقات مانند سرگردانی گمشده در بیابانی سوزان... دیگر نمی‌دانست، می‌خواست برای همیشه در این احساس بماند. مای همه چیز گرانبها را به شدیدترین شکل به او داد، گویی فردا ممکن است در این زندگی یکدیگر را از دست بدهند.

***

بعضی از مردم به تناسخ اعتقاد دارند، فکر می‌کنند زندگی فعلی‌شان اولین زندگی‌شان نیست، بلکه ادامه سفر روحشان از طریق تناسخ‌های متعدد است. لو به طور مبهم متوجه شد که مای به او احساسی آشنا می‌دهد، نه از نگاه اول. گاهی اوقات به خودش می‌گفت شاید به این دلیل باشد که مای بسیار زیبا، بسیار جذاب است، اما هنوز احساس می‌کرد چیزی در مورد او وجود دارد که توصیف آن با کلمات دشوار است، یک حس عجیب و غریب از آشنایی. بیست سال از آن بهار اول گذشته است، همه چیز تغییر کرده است، زمین و آسمان تغییر کرده‌اند، فقط قلب انسان هر بهار یکسان باقی می‌ماند.

له همیشه مای را مثل پرستویی کوچک که بهار را می‌آورد به یاد می‌آورد، لبخند زیبا و چشمان سیاه درخشان و اندامش را به یاد می‌آورد. هر بار که به آن لحظه فکر می‌کرد، احساس می‌کرد که از روی یک تپه شنی سر می‌خورد و آرزوی کشف کردن دارد. او زمان‌هایی را به یاد می‌آورد که در اوج خوشبختی بودند، انگشتان مای مانند گلبرگ‌های گل پنجه اژدها آویزان بودند. او از تماشای خواب آرام، راحت و شاداب او با لب‌های قهوه‌ای روشن و لب‌های داخلی صورتی هلویی و شیرینش لذت می‌برد. او نمی‌توانست بفهمد که چرا در تمام این سال‌ها، مای هرگز حقیقت خیانت او را جویا نشده است. او تعجب می‌کرد که چرا مای هرگز او را سرزنش نکرده است، یا شاید مای تصمیم گرفته بود که به سخاوت نیاز دارد - عشق به خود، سخاوت برای زندگی آرام‌تر، همانطور که قبلاً به اشتراک گذاشته بود.

سال‌هاست که لِه از سرزنش خود و ناامیدی رنج می‌برد و دلش برای مای بسیار می‌سوزد. او شبی را که مست کرده بود، به یاد می‌آورد، گویی در دام افتاده است، تله‌ای تمام‌عیار که توسط یک شکارچی پهن شده است. چهار ماه پس از آن شب، توی به او اطلاع داد که در شُرُف پدر شدن است. این ضربه‌ای ویرانگر و تحقیرآمیز برای او و حتی بیشتر برای مای بود. پس از آن، مای دیگر لِه را ندید و تمام تماس‌هایش را با او قطع کرد. او گریه یا جیغ نزد، اما مطمئناً بخشیدن او برایش دشوار بود.

در مورد لو، پس از حادثه مستی‌اش، چاره‌ای جز برگزاری سریع یک عروسی با تشریفات بسیار ساده نداشت. سه روز پس از عروسی، پدر توی دچار سکته مغزی شد. سپس یک مراسم تشییع جنازه بسیار سریع برگزار شد. در عرض چهار روز، او شاهد و تجربه کننده یک عروسی و یک مراسم تشییع جنازه، یک آزمون و طعنه سرنوشت، بود. بنابراین، لو از یک مرد ۲۷ ساله، با تولد نوزاد بی، رسماً به یک پدر خانه‌دار تبدیل شد و مرد جوان شروع به مواجهه با بارهای فراوان زندگی خانوادگی کرد.

***

از وقتی فهمید که بی فرزند او نیست، لِی افسرده شده است. دندان‌هایش را به هم می‌فشرد و تحمل می‌کرد، اما بی را خیلی دوست داشت؛ عشق آزادی است و مطمئناً هیچ چیز نمی‌توانست این را تغییر دهد. زندگی خانوادگی سنگین و راکد بود. توی به طور فزاینده‌ای تحریک‌پذیر می‌شد و هرگز از هیچ چیز راضی نمی‌شد. وقتی عصبانی می‌شد، سفیدی چشمانش برجسته‌تر می‌شد. لب‌های قرمز بزرگ و تازه جراحی شده‌اش خفه‌کننده به نظر می‌رسید. او عاشق بی بود و به دلایلی هرگز از او عصبانی نمی‌شد. لِی اغلب از خودش رنجیده بود؛ او هزار بار به آن شب شوم فکر کرده بود. واضح است که چیز عجیبی در مورد بدن توی وجود داشت؛ او زن جوانی در اوایل بیست سالگی نبود. در آن زمان، اگرچه فقط یک احساس مبهم بود، اما نمی‌توانست بر ترس و قضاوت خود غلبه کند.

بارها، لِه می‌خواست مای را ببیند، اما مای با سکوت امتناع می‌کرد. در اعماق وجودش، او می‌خواست تمام بهار را به مای تقدیم کند، زیرا تنها زمانی که با او بود، واقعاً احساس خوشبختی و رضایت می‌کرد. امسال، تت زود آمد، هوا به طرز دلپذیری سرد بود، درست مثل تت سال‌های گذشته، با کیک برنجی چسبناک، پیاز ترشی، سوپ ساقه بامبو، گوشت ژله‌ای و سوسیس خوک، اما او هنوز هم دلتنگ مای بود. بیست سال بود که اوضاع همیشه همین‌طور بود. در اولین روز بهار، او اغلب به مای پیامک می‌داد، اما مای هرگز جواب نمی‌داد، حتی با یک پیام کوتاه.

حالا، پس از طوفان‌های زندگی، او بی‌صدا زمان را سرزنش می‌کند. زمان از هر چیزی در جهان شرورتر است، از هر چیزی در جهان بی‌تفاوت‌تر است، از هر چیزی در جهان بی‌رحم‌تر است. چرا؟ چون هرگز به عقب نگاه نمی‌کند، هرگز به کسی لطفی نمی‌کند، هرگز منتظر کسی نمی‌ماند یا به کسی لطفی نمی‌کند. فقط به راه خود ادامه می‌دهد، سراسیمه، مانند یک دیوانه، کاملاً بی‌خبر. برای خود لی، زمان - آن چیز نیز نام بی‌رحمی را یدک می‌کشد. چند تار موی خاکستری در موهایش ظاهر شده است، صورتش با چین و چروک‌های زمان عمیقاً پوشانده شده است، پسرش بزرگ شده است، هنوز خوش‌قیافه و خوش‌رفتار است، اما تا حدودی ساده و بی‌روح نیز هست.

بدون هیچ تردیدی، به مای پیامک داد: «دلم برایت تنگ شده، پرستوی کوچکم، نمی‌دانم بالاخره کی دوباره با هم خواهیم بود.» بعد از فرستادن پیام، وسایلش را مرتب کرد، نامه‌ای برای پسرش (که همیشه بی را پسرش می‌دانست) و نامه‌ای دیگر برای توی فرستاد. می‌توانست پیامک بدهد، اما نوشتن را ترجیح می‌داد، انگار قلم راحت‌تر می‌توانست قلبش را لمس کند، یا چیزی شبیه به این. قلبش تند تند می‌زد؛ می‌خواست پرستوی کوچکش را پیدا کند، پرستویی که زمانی بهار را برایش به ارمغان آورده بود و او او را بی‌رحمانه و سنگدلانه رها کرده بود. حالا فهمیده بود که برای رسیدن به چیزی بزرگ، ممکن است لازم باشد هزاران چیزی را که از قبل داشتند، فدا کنند.

 

داستان های کوتاه از Doan Thi Phuong Nhung

منبع: https://baobacgiang.vn/mua-xuan-nam-ay-postid416382.bbg


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
قدم به آسمان بگذار

قدم به آسمان بگذار

سرگرمی

سرگرمی

کنسرت ملی - ۸۰ سال استقلال

کنسرت ملی - ۸۰ سال استقلال