Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

تماشای بارش باران تابستانی

نمی‌دانم چرا، اما هر وقت باران تابستانی را تماشا می‌کنم، احساس آرامش می‌کنم. هوا این روزها غیرقابل پیش‌بینی است، یک لحظه آفتابی و لحظه بعد بارانی. آسمان آبی است، خورشید به روشنی می‌درخشد، سپس ناگهان ابرهای تیره جمع می‌شوند و باران مسیر خانه را می‌پوشاند.

Báo Long AnBáo Long An06/07/2025

(هوش مصنوعی)

وسط تابستان باران می‌بارید. در بالکن، گل‌های ماگنولیا شکوفه داده بودند.

نمی‌دانم چرا، اما هر وقت باران تابستانی را تماشا می‌کنم، احساس آرامش می‌کنم. هوا این روزها غیرقابل پیش‌بینی است، یک لحظه آفتابی و لحظه بعد بارانی. آسمان آبی است، خورشید به روشنی می‌درخشد، سپس ناگهان ابرهای تیره جمع می‌شوند و باران مسیر خانه را می‌پوشاند. تابستان مثل زندگی است: ناگهانی، غیرقابل پیش‌بینی، طوفانی، اما در عین حال عمیق و تأمل‌برانگیز...

اما چیزی که بیش از همه دوست دارم تماشای بارش باران در اواسط تابستان است. باران اواسط تابستان ملایم است، با رگه‌هایی از نرمی و لطافت ماندگار باران‌های اوایل تابستان، و همچنین اندکی از بارش شدید و شتابان باران پاییزی که بارها در یک شهر کوهستانی دورافتاده و مه‌آلود تجربه کرده‌ام. با پشت سر گذاشتن تابستان‌های سوزان بی‌شماری در دوران جوانی‌ام و تماشای بارش باران تابستانی در آسمان‌های مختلف در طول سال‌ها، تابستان را به عنوان فصلی از اشتیاق، فصلی از یادآوری، فصلی سرشار از خاطرات، و در عین حال غرق در غم، جدایی و دلشکستگی می‌بینم که تا آخر عمر مرا آزار می‌دهد.

این ماه، اغلب باران می‌بارد. صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شوم، باران به آرامی روی ایوان معبد می‌بارد. صدای باران با ناقوس‌های آرام معبد در هم می‌آمیزد و در اعماق روح کسانی که رنج زیادی کشیده‌اند و اغلب برای کشف دوباره خود به زیر سقف معبد پناه می‌برند، طنین‌انداز می‌شود. باران به آرامی بر روی "مسیرهای پرواز ققنوس" شهر می‌بارد و در جای پای دانش‌آموزانی که قبل از شروع سفر به افقی وسیع‌تر، با دوران مدرسه خود خداحافظی می‌کنند، باقی می‌ماند. باران مداوم، لباس‌های ژنده افراد بی‌شماری را که برای امرار معاش تلاش می‌کنند، خیس می‌کند، افرادی که زیر باران سردی که در جوانی فکر می‌کردم به اندازه یک ملودی رمانتیک است، له شده‌اند. باران رویاهای شکننده اوایل زندگی‌ام را در من بیدار می‌کند، رویاهایی که به سرعت در طوفان‌های چرخان زندگی خرد می‌شوند.

و بنابراین، باران مانند اشک است، صدای باران مانند هق هق خفه‌ای در دوره‌ای خاص از زندگی در میان وجودهای بی‌شمار بشریت...

ناگهان آن باران تابستانی سال‌ها پیش را به یاد آوردم، زمانی که با مادرم در شهر کوهستانی پرسه می‌زدم. آن زمان، مادرم خیلی جوان بود، هرچند حالا، از نظر من، هنوز پیر نیست. آن افکار از احساس اضطراب ناشی می‌شد، ترس از اینکه مردم پیر شوند، به خاک و باد تبدیل شوند و شاید روزی در نیستی ناپدید شوند. واقعیت تلخ این است که با هر فصل بارانی که می‌گذرد، مادرم یک سال پیرتر می‌شود. در آن فصل بارانی در شهر کوهستانی، زیر لبه بام خانه‌ای کوچک در انتهای شیبی که تاک‌های نیلوفر پیچ در پیچ حصار را در بر گرفته بودند، من و مادرم نشسته بودیم و به تماشای آب جاری در جاده می‌نشستیم که رنگ صورتی خاک بازالت قرمز و گلبرگ‌های افتاده آفتابگردان‌های وحشی را پس از یک عمر فداکاری با خود حمل می‌کرد. مدت زیادی به مادرم نگاه کردم و تک تک چین و چروک‌های صورت مهربانش را شمردم. از پشت پرده‌ای از اشک به باران نگاه کردم. باران تابستانی در شهر کوهستانی زیبا اما غم‌انگیز بود، بر سقف می‌کوبید اما در عین حال پر از تفکر بود، به اندازه‌ای که کسی بتواند به آن نگاه کند و به قلب خود بنگرد. نشستم و با انگشتانم شمردم و با خودم زمزمه کردم، مدت زیادی از آن فصل بارانی گذشته است. حالا، نمی‌دانم آیا شهر کوهستانی هنوز مرا به یاد دارد؟ نمی‌دانم آیا شهر کوهستانی هنوز مادر و دختری را که فصل بارانی را برای بازدید از شهر کوهستانی انتخاب کردند، به یاد دارد، فقط برای اینکه گل‌های آفتابگردان وحشی خارج از فصل، خاک بازالت قرمز و صدای کوهستان را که در قلب مسافر طنین‌انداز می‌شد، پیدا کنند...

آیا الان در این شهر کوهستانی، باران همان حس سابق را دارد؟

امروز صبح، نم نم باران ملایمی روی بالکن می‌بارید. به محض اینکه در را باز کرده بودم، بوی معطر شکوفه‌های ماگنولیا به داخل هجوم آورد. گاهی اوقات درخت ماگنولیای جلوی خانه‌ام شکوفه می‌داد، اما فقط چند شکوفه ظاهر می‌شد، پشت برگ‌ها پنهان می‌شد و سپس در آفتاب اواخر بعد از ظهر محو می‌شد. من هنوز منتظر لحظه‌ای در زندگی‌ام بودم که شکوفه‌های ماگنولیا را در شکوفه کامل ببینم. در تمام روزهای آفتابی، در سکوت آرزوی فصل ماگنولیا را داشتم. و سپس، شکوفه‌های ماگنولیا دوباره در یک صبح بارانی باز شدند. عطر ماگنولیا را تا بالکن دنبال کردم و به گلبرگ‌های کوچک، به اندازه انگشت کوچکم، باریک و با انحنای ملایم، نه متظاهرانه اما پر از انعطاف‌پذیری، خیره شدم. در صدای پژواک باران تابستانی که بر روی برگ‌های ماگنولیا می‌ریخت، در آسمان صاف و پاک شده توسط باران، احساس کردم قلبم پاک شده و زندگی واقعاً چقدر مهربان است. گاهی اوقات، خوشبختی از چنین چیزهای ساده، معمولی، اما به طرز شگفت‌آوری شگفت‌انگیزی ناشی می‌شود!

روی بالکن ایستاده بودم و به پرده سفید باران خیره شده بودم. ناگهان برگشتم و شکوفه‌های ظریف ماگنولیا را دیدم که مسیر خانه را پر کرده بودند...

هوانگ خان دوی

منبع: https://baolongan.vn/ngam-mua-ha-roi-a198116.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

روستاهای گل هانوی مملو از جمعیت هستند و خود را برای سال نو قمری آماده می‌کنند.
با نزدیک شدن به عید تت، روستاهای صنایع دستی منحصر به فرد مملو از فعالیت هستند.
باغ کامکوات بی‌نظیر و بی‌نظیر را در قلب هانوی تحسین کنید.
سیل میوه‌های پوملو اوایل صبح جنوب را فرا می‌گیرد، قیمت‌ها قبل از عید تت افزایش می‌یابد.

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

پوملوهای دین، به ارزش بیش از ۱۰۰ میلیون دونگ ویتنام، به تازگی به شهر هوشی مین رسیده و مشتریان قبلاً آنها را سفارش داده‌اند.

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول