-یه کم دیگه برات یکی دیگه میارم، دیگه گریه نکن!
دخترک گریهاش بند آمد وقتی دست گرم معلم به آرامی موهایش را نوازش کرد. اما کمی بعد، در آن سوی کلاس، پسر دیگری از خوابآلودگی شروع به گریه بلند کرد. کلاس درس مختلط در مدرسه روستایی در هملت ۵ هرگز ساکت نبود، به خصوص از زمانی که معلم شوان مسئولیت اضافی مراقبت از کودکان پیشدبستانی روستا را بر عهده گرفت. صدای کودکانی که املا یاد میگرفتند با نجواهای کسانی که هنوز نمیتوانستند جملات کامل بسازند، در هم میآمیخت. میزهای شلوغ، حالا با آدمهای کوچک، تنگتر هم شده بودند؛ برخی آرام نشسته بودند و با مداد بازی میکردند، برخی دیگر روی صندلیها دراز کشیده بودند و حولههای قدیمی که بوی شیر مادرشان را میداد، در دست داشتند.
![]() |
در ابتدا، فقط تعداد کمی از بچهها به طور اتفاقی وارد کلاس میشدند، دنبال خواهر و برادرهای بزرگترشان میرفتند، در گوشهای کز میکردند و با چشمان درشت و گرد شده به معلم و خواهر و برادرهای بزرگترشان با ترکیبی از کنجکاوی و خجالت خیره میشدند. اما به تدریج تعداد بچهها افزایش یافت. بعضی از بچهها را مادرانشان میآوردند تا معلم از آنها مراقبت کند، چون نمیتوانستند آنها را به مزارع ببرند. بعضی دیگر وقتی والدینشان صبح زود میرفتند و خانه خالی میماند، خودشان راه کلاس را پیدا میکردند.
معلم شوان نزدیک به هشت سال است که خود را وقف این مدرسه کوچک در کوهستانهای دورافتاده کرده است. کودکان اینجا، که اکثراً از خانوادههای فقیر هستند، با صندلهای کهنه، لباسهای نازکی که به سختی آنها را از سرما محافظت میکند و گاهی اوقات با شکمهای خالی به کلاس میآیند زیرا صبحانه نخوردهاند. با وجود این سختیها، معصومیت آنها خدشهدار نشده است. هر زمان که معلم داستانهایی درباره یک مکان جدید، یک داستان جالب یا درسهایی که قبلاً هرگز با آنها مواجه نشدهاند، میشنوند، چشمانشان مانند ستارههای کوچک میدرخشد. برای معلم شوان، این بزرگترین انگیزه برای ماندن، غلبه بر محرومیتها و سختیهای این مکان است.
زمان خودآموزی امروز مثل هر روز دیگری بود. آقای شوان مشغول تصحیح برگهها بود و در عین حال دختر کوچکی را که به خاطر دلتنگی برای مادرش هق هق میکرد، آرام میکرد.
- پسر خوبی باش، بعد از کلاس، تو را تا دم در میبرم تا با مادرت آشنا شوی!
هق هق گریه کم کم فروکش کرد، اما چشمان کودک هنوز قرمز و متورم بود و به معلم نگاه میکرد، انگار که به دنبال آرامش میگشت. بیرون، باد کوهستان از میان برگها میپیچید و سرمای اواخر پاییز را با خود حمل میکرد. در گوشه کلاس، کودک دیگری روی یک میز چوبی قدیمی به خواب رفته بود، سطح آن توسط زمان و نسلها دانشآموز خراشیده شده بود. پاهای کوچک کودک از لبه صندلی آویزان بود، صندلهای پلاستیکی آنها مدتی پیش روی زمین افتاده بود. معلم ژوان این را دید و بیسروصدا روسری نازک خود را برداشت و کودک را پوشاند و لبه آن را با دقت تا گردن کودک بالا کشید. او لحظهای مکث کرد و به بچهها خیره شد. چشمان شفاف و چهرههای تپل آنها با دقت روی دفترچههایشان متمرکز شده بودند یا خوابآلود خوابیده بودند... قلب او سرشار از عشق به بچهها بود.
آقای شوان بعد از جلسه تدریس صبحگاهیاش، با عجله کتابهایش را جمع کرد و آنها را مرتب در گوشه میزش چید. آستینهایش را بالا زد و به سمت آشپزخانه کوچک پشت کلاس رفت. خانم فوآنگ روی ایوان مشغول شستن سبدی از سبزیجات تازه چیده شده از باغ بود. برای کم کردن بار آقای شوان، والدین دانشآموزان هر روز به نوبت در پختن ناهار برای بچهها به او کمک میکنند. او در حالی که برگهای پژمرده را جدا میکرد، تعریف کرد:
- معلم، بچههای اینجا خیلی شما را دوست دارند. دیروز شنیدم که هوآ به مادرش میگفت اینجا بیشتر از خانه خوش میگذرد و معلم ژوان خیلی مهربان است، مثل پدر دوم برایشان.
معلم شوان لحظهای مکث کرد، چشمانش از هیجان برق میزد:
«حتی در چنین سن کمی، بچهها از قبل میدانند که چگونه یکدیگر را دوست داشته باشند، خانم فوئونگ. هوا اخیراً تغییر کرده است و من نگرانم که آنها بیمار شوند!»
خانم فوونگ کمی دستپاچه به نظر میرسید:
- ما خیلی دلمون براتون تنگ شده معلم! اما نمیدونیم چیکار کنیم. ممنون که اومدید و موندید!
معلم شوان فقط با مهربانی لبخند میزد و دستانش با چابکی گوشت را برش میداد. برشهای نازک گوشت به طور مرتب روی بشقاب چیده شده بودند، سپس با دقت طعمدار و مزهدار شده بودند. وقتی عطر گوشت سرخشده و برنج تازه پخته شده آشپزخانه را پر کرد، صورتهای کوچک جیکجیک کنان مانند پرندگان جوان به داخل هجوم آوردند. آنها دور میزهای چوبی کوچک جمع شده بودند و مرتب نشسته بودند. علاوه بر دانشآموزانش، زمان ناهار شامل مهمانان ویژه نیز میشد: کودکان پیشدبستانی و گاهی اوقات حتی کودکانی که برای رفتن به مدرسه در روستا خیلی کوچک بودند.
- بخور پسرم، بخور تا سیر بشی، هنوز تکالیفت مونده که باید امروز عصر انجام بدی.
صدای به هم خوردن آرام کاسهها و چوبهای غذاخوری با خندههای بلند در هم میآمیخت. یکی از بچهها با قاشق سوپ را میچشید و با لذت آن را سر میکشید، در حالی که دیگری با بازیگوشی تکهای گوشت را برمیداشت، در دهانش میگذاشت و ریزریز میخندید. چشمان گرد شدهشان از شادی برق میزد و دستان کوچکشان با چابکی دور میز حرکت میکرد. در کنار آنها، تین، دختری کلاس دومی، با دقت برای کودکان پیشدبستانی کوچکتر غذا تقسیم میکرد. بچههای بزرگتر مانند تین میدانستند که آقای شوان نمیتواند همه کارها را خودش انجام دهد، بنابراین فعالانه در کارهایی مانند مراقبت و خدمت به بچهها به او کمک میکردند.
با پایان ناهار، صدای به هم خوردن ظرفها به تدریج فروکش کرد. بچههای بزرگتر با چابکی بلند شدند، وظایف را تقسیم کردند و میزها و صندلیها را بعد از غذا مرتب کردند. یک گروه با دقت کاسهها و چوبهای غذاخوری استفاده شده را به سمت نهر کوچک پشت مدرسه بردند تا آنها را بشویند. صدای ملایم آب روان با خندههای زلالی که در کوهستان طنینانداز میشد، در هم میآمیخت. در گوشه کوچک آشپزخانه، معلم شوان به مرتب کردن قابلمهها و ماهیتابهها ادامه داد. آتش تازه خاموش شده بود، اما دود باقی مانده هنوز به آرامی پخش میشد و با بوی علف، گیاهان و بوی خاکی خاص منطقه کوهستانی در میآمیخت.
جلوی کلاس، آفتاب بعدازظهر از میان درختان به درون میتابید و رگههای طلایی و بلندی را در حیاط خاکی و قرمز رنگ میافکند. دانشآموزان پابرهنه جست و خیز میکردند و بازی میکردند و ردپاهای کوچکی روی زمین به جا میگذاشتند. خندهی واضح و بیخیالشان طنینانداز میشد و سرمای گزندهی کوهستان را از بین میبرد. بعضی از بچهها به جای بازی، روی زیرانداز کوچکی که معلم موقتاً جلوی در کلاس پهن کرده بود، دراز میکشیدند تا بخوابند.
در دوردست، قلههای سر به فلک کشیدهی کوهها سر به فلک کشیده بودند و در لایهای نازک و مبهم از مه شامگاهی پنهان شده بودند. این رشتهکوه مانند نگهبانی خاموش ایستاده بود و از این مدرسهی کوچک روستایی در هملت ۵ محافظت و پناه میگرفت. اگرچه ساده بود، اما از نظر آقای شوان، این مدرسه چراغی راهنما بود، جایی که رویاهای کوچک در آن شعلهور میشدند و روز به روز قویتر میشدند. با تماشای کودکانی که جلوی کلاس بازی میکردند و قدمهایشان روی زمین خاکی ریتمیک بود، نمیتوانست از تحت تأثیر قرار گرفتن خودداری کند. این مدرسه فقط یک نقطهی کوچک نور در جنگل عمیق بود، اما اینجا بود که پرتوهای دانش و عشق روشن میشدند. حتی اگر فقط یک کودک یک حرف جدید یاد میگرفت، حتی اگر فقط کورسوی امیدی در چشمانشان میدرخشید، تمام سختیها ارزشش را داشت. از این مکان، این کودکان گرمای عشق و دانش را به زندگی میآوردند و در میان مشکلات بیشمار به جوانههای سبز پر جنب و جوش تبدیل میشدند...
اواخر بعد از ظهر. خورشید به تدریج پشت کوهها غروب میکند و رگه نازک و ظریفی از نور را در افق به جا میگذارد، مانند نخی طلایی که در آسمان بنفش عمیق کشیده شده است. فردا درست مثل امروز خواهد بود؛ معلم ژوان بار دیگر در سپیده دم از خواب بیدار میشود، آتش را روشن میکند، تخته سیاه را تعمیر میکند و هر چهره کوچک را که با عطر آفتاب و باد معطر است، به کلاس درس خوشامد میگوید. حروف ساده همچنان نوشته خواهند شد، هر کدام خطی ناخوانا، اما حاوی رویاهای بسیاری است. و بنابراین، چراغ دانش هر روز با عشق به حرفهاش، مهربانی و پشتکار مردی که راه را برای کوهها روشن میکند، همچنان روشن خواهد ماند!
منبع: https://huengaynay.vn/van-hoa-nghe-thuat/tac-gia-tac-pham/nguoi-thap-den-cho-nui-161924.html







نظر (0)