Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

شادی روز آزادی

وو ساعت ۴:۳۰ بعد از ظهر از اتوبوس پیاده شد. او عجله‌ای برای رفتن به خانه نداشت، بلکه در عوض به دنبال دوست قدیمی‌اش می‌گشت تا با او گپ بزند. گاری سه‌چرخ آشنا بیرون بازار عمده‌فروشی پارک شده بود، اما کسی آنجا نبود. وو به تخت چوبی که به دو درخت کنار جاده بسته شده بود و هنوز تکان می‌خورد نگاه کرد و فهمید که آقای بائو حتماً تازه آنجا را ترک کرده، شاید برای خرید یک بسته برنج چسبناک به پشت بازار رفته باشد.

Báo Phú YênBáo Phú Yên20/04/2025

دکه چای کنار جاده‌ای خانم باو هم دیر باز شد. دخترش، لیِن، با عجله دکه‌اش را آماده کرد، به وو یک صندلی تعارف کرد و بدون اینکه کسی بپرسد، توضیح داد: «امروز هوا عوض شد و زخم قدیمی مادرم دوباره عود کرد، بنابراین مجبور است در خانه بماند.» این قابل درک است! حتی افراد جوان و سالم هم در این هوای غیرقابل پیش‌بینی بیمار می‌شوند. وو برای خودش یک فنجان چای داغ ریخت و در حالی که منتظر بود پیرمرد کارش را تمام کند، آن را جرعه جرعه نوشید. وقتی کوله پشتی‌اش را باز کرد تا دفترچه‌اش را بردارد، یک جعبه چوبی منبت‌کاری شده با مروارید از آن بیرون افتاد. وو هدیه‌ای را که آن جانباز پیر آن بعدازظهر به او داده بود، در دست داشت، قلبش هنوز پر از همان احساس بود.

تصویر: پی‌وی
تصویر: پی‌وی

- خیلی قشنگه! اون کار دست رو از کجا خریدی؟ لطفا بگو از کجا؟

- من آن را به عنوان هدیه دریافت کردم. به نظر می‌رسد که با دقت ساخته شده است، اما با دستان یک جانباز جنگ که یک دستش را از دست داده ساخته شده است. او یک استادکار از یک روستای سنتی معروف است.

وو به دیوار ناهموار پشت سرش تکیه داده بود و هدفون به گوش داشت تا صدای ضبط شده مصاحبه برای شماره ویژه بزرگداشت آزادسازی ویتنام جنوبی و اتحاد مجدد کشور را رونویسی کند. صدای خنده‌ای از ته دل بلند شد و آقای هونگ یک صندلی حصیری بیرون کشید و از مهمانش دعوت کرد تا بنشیند. او در حالی که یک قوری چای تازه دم می‌کرد، از وو پرسید که آنجا چه کار می‌کند. او گفت: «با نگاه کردن به تو، می‌توانم بگویم که مشتری نیستی.» با نوشیدن جرعه‌ای چای، چشمانش به دوردست‌ها خیره شد و خاطرات به وضوح به ذهنش هجوم آوردند. انگار هواپیماهای دشمن در آسمان جلوی او در حال چرخش بودند.

- داری درباره عملیات ارتفاعات مرکزی می‌پرسی؟ داری می‌پرسی وقتی به خدمت سربازی رفتم چند سالم بود؟ ۱۷. اون موقع‌ها خیلی‌ها از من کوچیک‌تر بودن. ما از سراسر کشور اومده بودیم و توی جبهه‌های جنگ سخت با هم آشنا می‌شدیم. هر کدوم از ما داستان‌های خودمون رو داشتیم، اما وقتی به روز پیروزی کامل فکر می‌کردیم، چشم‌های همه یه جورایی برق می‌زد.

- آیا تا به حال فکر کرده‌اید مردمی که در کنار شما در لشکرکشی به ارتفاعات مرکزی جنگیدند، اکنون چگونه زندگی می‌کنند؟

- بسیاری از آنها در میدان نبرد جان باختند. آنهایی که آنقدر خوش شانس بودند که بازگشتند، درست مثل من، به تحصیل و کار پربار خود ادامه دادند. باور کنید یا نه، من هر روز در خاطراتم با آنها روبرو می‌شوم.

خاطرات او او را به روزهای اولیه خدمتش در ارتش بازمی‌گرداند. در آن زمان، او در هنگ ۲۹۹، فرماندهی مهندسی، آموزش دید. در سال ۱۹۷۴، او به تیپ ۲۹۹ مهندسی سپاه اول ارتش منتقل شد. در اوایل ژانویه ۱۹۷۵، به دلیل فوریت اوضاع، واحد او موقتاً سپاه اول ارتش را ترک کرد و به سمت جنوب و به میدان نبرد B3 در ارتفاعات مرکزی پیشروی کرد تا در عملیات تاریخی ارتفاعات مرکزی شرکت کند. او به وضوح عبور شبانه از فری ۱۰ را به یاد می‌آورد، زمانی که دشمن منطقه را به شدت بمباران کرد. بسیاری از رفقایش در همان شب جان باختند و هرگز فرصت دیدن پرچم ملی در اهتزاز در روز اتحاد را نداشتند.

- ما خستگی‌ناپذیر در طول شب راهپیمایی کردیم و سعی داشتیم به بوون ما توت برسیم. نزدیک سپیده دم، کل واحد در سنگرهای طولانی و عمیق (30-40 سانتی‌متر) پنهان شد تا از شر منور در امان باشد. به واحد وظیفه پاکسازی مسیر داده شد، بنابراین ما به گروه‌های کوچک تقسیم شدیم تا در عمق منطقه پیشروی کنیم، به هدف نزدیک شویم و منتظر دستور پاکسازی مسیر باشیم.

اون شب حتماً خیلی طولانی بوده، مگه نه؟

- بله! قبل از حمله، تمام جنگل ساکت و آرام بود. تا ساعت ۲:۰۳ بامداد ۱۰ مارس ۱۹۷۵، فرماندهی عملیات ارتفاعات مرکزی دستور آتش گشودن و حمله به شهر بوون ما توت را صادر کرد. تمام جنگل لرزید. گروه‌هایی از تانک‌ها که از قبل منتظر بودند، شجاعانه از میان درختان قطع شده عبور کردند و مسیری را برای کامیون‌های حامل سلاح و مهمات باز کردند تا به راحتی پیشروی کرده و به انبار عمومی مای هاک دِ حمله کنند. همزمان، از همه جهات، نیروهای ما به فرودگاه شهر حمله کردند؛ منطقه اداری، منطقه لجستیک، وزارت خزانه‌داری... تا ساعت ۱۰:۰۰ صبح ۱۱ مارس ۱۹۷۵، نیروهای ما کنترل کامل شهر را به دست گرفته بودند.

پس، شما هم در این نبرد نهایی زخمی شدید؟

این نبرد نهایی نبود.

- واحد من دشمن را در امتداد بزرگراه ملی ۱۴ تعقیب کرد، سپس در چان تان، ما بزرگراه ۱۳ را برای آزادسازی سایگون دنبال کردیم. من در نبرد در پایگاه دونگ دو در کوچی، که به عنوان "دروازه فولادی" محافظ شمال غربی سایگون در نظر گرفته می‌شد، زخمی شدم.

زنگ تلفن او را به واقعیت برگرداند. او در حالی که برای وو چای می‌ریخت، با آرامش گفت: «مشتری است، دارند اصرار می‌کنند که سفارش را سر وقت تحویل بدهم.» کارگاه او در روستای محلی منبت‌کاری صدفی واقع شده بود. وو در حالی که مسحور محصولات منبت‌کاری صدفی استادانه و نفیس بود، به آنجا رفت. او لحظه‌ای را ثبت کرد که دستان پیرمرد، که دیگر سالم نمانده بود، با دقت تمام جزئیات را حکاکی می‌کرد. او که از جنگ جان سالم به در برده بود، به وطن خود بازگشت تا با تمام وجود ارزش‌های این روستای صنایع دستی سنتی را ادامه داده و حفظ کند.

***

آقای بائو پس از اتمام تحویل، به همان نقطه برگشت و یک کیسه نیشکر به سمت وو و لیِن گرفت و گفت: «هدیه‌ای از طرف صاحبخانه.» وو پرسید:

- امروز چند سفر داشته‌ای؟

- برای خوردن کافیه. اما چرا هنوز این ساعت اینجایی؟ مگه قرار نیست فوتبال بازی کنی؟

- من آمدم چون می‌خواستم اجازه بگیرم که درباره شما بنویسم.

- درباره من بنویس؟ درباره این پیرمرد چه چیزی برای نوشتن وجود دارد؟

- دوست دارم از نبرد ترانگ بوم در طول لشکرکشی تاریخی هوشی مین برایم بگویید.

- خب، من این را چندین بار به شما گفته‌ام. شوخی کردم، قرار نیست اسمم در روزنامه باشد. وقتی دشمنی وجود دارد، باید اسلحه به دست گرفت؛ همه این کار را می‌کنند. خیلی از رفقای من حتی فرصت نکردند اسمشان مطرح شود.

روی تخت دراز کشید و آهنگی را زمزمه کرد. دستش را به سمت لباس نظامی رنگ و رو رفته‌اش دراز کرد و دسته‌ای از دستمزد روزانه‌اش را بیرون آورد، هر اسکناس را شمرد و صاف کرد. او تمام پول را به همسرش می‌داد تا برای هزینه‌های خانه استفاده کند. در این دوران کاهش ارزش پول و هزینه‌های بی‌شمار، کمبود حقوق او و همسرش زندگی را سخت‌تر می‌کرد. هیچ‌کدام از فرزندانشان وضع مالی خوبی نداشتند و او نمی‌خواست به دیگران وابسته باشد. تا زمانی که سلامتی‌اش را داشت، کار می‌کرد. به یاد می‌آورد که زندگی در طول جنگ چقدر سخت و خطرناک بوده است، اما آنها هنوز پیروز شده بودند. مبارزه برای غذا و پول در زمان صلح نمی‌توانست او را شکست دهد. اگرچه زخم‌های قدیمی‌اش گاهی اوقات شعله‌ور می‌شدند و روزها او را آزار می‌دادند، اما مهم نبود. با حمایت خدا و مردم، کار سخت به این معنی بود که گرسنه نخواهد ماند. اگر کسی دوباره او را استخدام نمی‌کرد، به خانه برمی‌گشت. خانه کوچک او در حومه شهر، درست آن طرف پل بود. بعد از دوش گرفتن، غذا خوردن و یک خواب خوب شبانه، نیمه شب از خواب بیدار شد تا در بازار عمده فروشی کسب درآمد کند. انگار که ناگهان چیزی به خاطرش آمده باشد، رو به وو کرد و گفت:

- یادم رفت بهت بگم، چند روز پیش داشتم می‌خوابیدم که یهو یه شماره ناشناس بهم زنگ زد. فکر کردم یه کلاهبرداره که می‌خواد سرم داد بزنه، اما معلوم شد یه رفیق قدیمیه. نمی‌دونم چطور شماره‌ام رو پیدا کرده بود. ما تو یه گردان هشتم، هنگ ۲۶۶ پیاده نظام بودیم. چند روز پیش، وقتی گردان با تانک‌ها هماهنگ کرد تا به هدف در بائو کا نزدیک بشن و مقاومت دشمن رو بشکنن، یه گلوله بهش خورد و ما فکر کردیم که نمی‌تونه زنده بمونه. اما هنوز حالش کاملاً خوبه. بعداً، معلم مدرسه روستا شد و با یه زن توانمند و ماهر ازدواج کرد. بچه‌هاشون بزرگ شدن. حالا تو خونه می‌مونه و به باغچه و گل‌هاش رسیدگی می‌کنه.

- از زمان آزادسازی، آیا آقایان هرگز با رفقای خود تجدید دیدار نکرده‌اند؟

- خب، هر کسی جای خودش بود. آن موقع‌ها هیچ وسیله‌ی ارتباطی وجود نداشت. تازه همین اواخر توانسته‌ایم دوباره با هم ارتباط برقرار کنیم؛ بعضی‌ها هنوز زنده‌اند، بعضی‌ها فوت کرده‌اند، بنابراین تعداد زیادی نمانده‌اند. با این حال، همین که هنوز در قلب‌هایمان به یاد هم هستیم کافی است. اگر دوباره همدیگر را ببینیم، مثل آن موقع احساس نزدیکی خواهیم کرد، جیره و آب را با هم تقسیم می‌کردیم، جانمان را فدا می‌کردیم و از هم در برابر گلوله و بمب محافظت می‌کردیم.

- امسال پنجاهمین سالگرد آزادسازی ویتنام جنوبی است، پس چرا شما آقایان دور هم جمع نمی‌شوید؟

- خب، داریم بهش فکر می‌کنیم. من و دوستانم داریم در مورد اینکه آیا باید برای دیدن رژه در تالار اتحاد به شهر هوشی مین سفر کنیم یا نه، بحث می‌کنیم. تا بخشی از حال و هوای روز آزادی را دوباره تجربه کنیم. ۵۰ سال خیلی سریع گذشت. مطمئنم ۵۰ سال دیگر هیچ‌کدام از ما دیگر اینجا نخواهیم بود.

آسمان بدون اینکه کسی متوجه شود، تاریک شده بود. آقای بائو چمدانش را جمع کرد و آماده شد تا از روی پل عبور کند و برای شام به خانه برود، جایی که همسرش منتظرش بود. ناگهان چیزی به خاطر آورد، وو برگشت و از لیِن پرسید:

- چرا قبلاً پرسیدی که این جعبه جواهرات صدفی را از کجا می‌توان خرید؟

- اوه! داشتم برنامه‌ریزی می‌کردم که آن را به عنوان هدیه برای مادرم بخرم. مادرم هیچ جواهر گران‌قیمتی ندارد. او فقط یک شانه دارد که از لاشه یک هواپیمای B-52 ساخته شده و یک دستبند نقره قدیمی که آن را با دقت در دستمالی پیچیده است - حیف شد.

وو لبخندی زد و به موزاییک‌های درخشان صدفی نگاه کرد، موزاییک‌هایی که مطمئناً به زیبایی ستارگان آسمان شب بر فراز جنگل ارتفاعات مرکزی بودند، همان جنگلی که آقای هونگ زمانی توصیف کرده بود. او این هدیه را به یک پزشک نظامی زن از جنگ داد. لین هدیه را در دست داشت و چشمان شاد مادرش را تصور می‌کرد و نمی‌توانست جلوی احساساتش را بگیرد. چراغ‌های خیابان از قبل روشن شده بودند و برق می‌زدند...

منبع: https://baophuyen.vn/tin-noi-bat/202504/niem-vui-ngay-giai-phong-adb2385/


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
شعله دونگ نگوک نانگ - فصلی باشکوه در تاریخ مردم باک لیو.

شعله دونگ نگوک نانگ - فصلی باشکوه در تاریخ مردم باک لیو.

همیشه لبخندی درخشان داشته باشید

همیشه لبخندی درخشان داشته باشید

عزت و افتخار

عزت و افتخار