Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

حقیقت تکان دهنده پشت آن سردی.

Báo Gia đình và Xã hộiBáo Gia đình và Xã hội24/12/2024

روستاییان پچ‌پچ‌پچ می‌کردند و غیبت می‌کردند و می‌گفتند که او قلبی از سنگ دارد. اما من می‌دانستم داستان پشت این ماجرا به آن سادگی که همه فکر می‌کنند نیست.


داستانی هست که مطمئنم هیچ‌کس باورش نمی‌کند. پدر شوهرم در سن ۵۲ سالگی فوت کرد و مراسم تشییع جنازه‌اش همان روز صبح برگزار شد. با این حال، بعدازظهر همان روز، مادر شوهرم حتی نگاهی به پشت سرش هم نینداخت و با عجله سوار اتوبوس شد و برای رفتن به محل کارش به شهر برگشت. جالب‌تر اینکه، او در تمام طول مراسم تشییع جنازه حتی یک قطره اشک هم نریخت.

روستاییان پچ‌پچ‌پچ می‌کردند و غیبت می‌کردند و می‌گفتند که او قلبی از سنگ دارد. اما من می‌دانستم داستان پشت این ماجرا به آن سادگی که همه فکر می‌کنند نیست.

زندگی مادرشوهر و پدرشوهرم مجموعه‌ای طولانی از روزهای تلخ و آشفته بود. پدرشوهرم فوق‌العاده خودخواه بود و هرگز به احساسات دیگران اهمیت نمی‌داد.

هنوز هم آن وعده‌های غذایی خانوادگی را که مثل یک نبرد بود، به وضوح به یاد دارم. در هر وعده غذایی، او همسرم را سرزنش می‌کرد، گاهی اوقات حتی به او حمله فیزیکی می‌کرد. من شاهد همه اینها بودم، احساس رنجش می‌کردم اما هرگز جرات نمی‌کردم کلمه‌ای بگویم.

یک بار، پدرشوهرم دوباره به خشونت متوسل شد. دیگر نتوانستم تحمل کنم و بازویش را کشیدم، اما او قوی‌تر بود. دستش را چرخاند و به من سیلی زد، بنابراین دستش را محکم گاز گرفتم. او از درد فریاد زد و بالاخره مادرشوهرم را رها کرد.

مستقیم توی چشماش نگاه کردم و گفتم: «اگه زنتو بزنی دخالت نمی‌کنم، ولی مادر شوهر منو نمی‌تونی بزنی!»

بعد از آن ماجرا، فکر می‌کردم پدرزنم کمی آرام‌تر می‌شود، اما نه، او هنوز همان آدم سابق بود. هر شب در بارها می‌چرخید و مست به خانه برمی‌گشت. وقتی به خانه می‌رسید، یا وسایل را می‌شکست یا بهانه‌ای برای دعوا و داد و بیداد سر همه پیدا می‌کرد. شوهرم از بچگی از او کتک خورده بود، برای همین از پدرش می‌ترسید. وقتی می‌دید پدرزنش دردسر درست می‌کند، گوشه‌ای قایم می‌شد. بعدها، در یک کارگاه ساختمانی دورافتاده کاری پیدا کرد و هر ۱-۲ ماه فقط ۲-۳ روز به خانه می‌آمد.

یک شب، در حالی که مست بود، سکته کرد و نزدیک نرده‌های کنار خانه‌اش افتاد. همسایه‌ای که از شیفت شب برمی‌گشت او را دید و فریاد زد و کمک خواست و دیگران را خبر کرد. آنها او را به بیمارستان بردند و اگرچه جانش نجات یافت، اما پدرزنم فلج و زمین‌گیر شد.

Sáng đưa tang chồng, chiều mẹ chồng đã vội vã đi làm, không một giọt nước mắt rơi: Sự thật chấn động phía sau sự lạnh lùng ấy- Ảnh 1.

تصویر گویا.

مادرشوهرم چاره‌ای جز مراقبت از او نداشت، اما خلق و خوی او بدون تغییر باقی ماند. هر بار که سعی می‌کرد به او غذا بدهد، او را سرزنش می‌کرد یا غذا را روی او تف می‌کرد. مادرشوهرم دیگر نمی‌توانست تحمل کند، بنابراین موضوع را با شوهرم در میان گذاشت و آنها می‌خواستند پدرش را به خانه سالمندان بسپارند.

گفت: «قصد دارم پدرتان را به خانه سالمندان بسپارم. نگران نباشید، خودم سر کار می‌روم و پول درمی‌آورم تا از پس هزینه‌ها بربیایم، پس مزاحم شما بچه‌ها نمی‌شوم.»

من متوجه شدم که مادرشوهرم در شرایط سختی بود. بنابراین سریع تحقیق کردم و یک خانه سالمندان مقرون به صرفه پیدا کردم.

اما وقتی خواهرشوهرهایم از این موضوع باخبر شدند، به خانه آمدند و شروع به داد و فریاد و فحاشی کردند.

در آن لحظه نتوانستم خودم را کنترل کنم. جلوی مادرشوهرم ایستادم و مستقیم توی صورتش فریاد زدم: «هر کسی که فکر می‌کند با من رابطه‌ی فرزندی دارد، باید پدرشوهرم را به خانه ببرد تا از او مراقبت کند! اما اگر مجبور باشم از او مراقبت کنم، تنها گزینه این است که او را به خانه‌ی سالمندان بفرستم!»

وقتی حرفم را شنیدند، ساکت شدند.

مادرشوهرم نمی‌خواست به زندگی تحت آزار و اذیت اقوامش ادامه دهد، بنابراین به دنبال یکی از آشنایانش به شهر رفت تا به عنوان خدمتکار خانگی کار کند.

هر ماه برایم پول می‌فرستد و می‌گوید که باید هزینه خانه سالمندان پدرشوهرم را بپردازم. به او گفتم که آن را برای خودش نگه دارد، اما او قبول نکرد و اصرار داشت که این مسئولیت خودش است.

بعداً، پدرشوهرم در خانه سالمندان دوباره سکته کرد، به بیمارستان منتقل شد، اما زنده نماند.

Sáng đưa tang chồng, chiều mẹ chồng đã vội vã đi làm, không một giọt nước mắt rơi: Sự thật chấn động phía sau sự lạnh lùng ấy- Ảnh 2.

تصویر گویا.

مادرشوهرم فقط شب قبل از مراسم خاکسپاری به خانه آمد. از ابتدا تا انتها، حتی یک قطره اشک هم نریخت.

خواهرشوهرم با دیدن این موضوع، حرف‌های نامفهومی زد و مادرشوهرم را به سنگدلی متهم کرد. نتوانستم تحمل کنم، بنابراین به او گفتم: «اگر می‌خواهی گریه کنی، فقط گریه کن، اما از دیگران بدگویی نکن! وقتی او زنده بود، تو حتی یک بار هم حاضر نشدی از او مراقبت کنی، پس حالا چه چیزی را می‌خواهی نشان بدهی؟»

آن روز صبح، بعد از مراسم خاکسپاری پدر شوهرم، مادر شوهرم قبل از اینکه وسایلش را جمع کند و دوباره برود، مدتی در خانه ماند تا خانه را مرتب کند. با تماشای ناپدید شدن هیکلش در دوردست، غرق در احساسات وصف‌ناپذیری شدم.

می‌دانم که مادرشوهرم دارد برای خودش زندگی می‌کند.

مسیری که او پیموده فوق‌العاده دشوار بوده است. او سال‌های زیادی از تحقیر این خانواده، برای من و شوهرم را تحمل کرده است.

حالا، او بالاخره می‌تواند برای خودش زندگی کند. امیدوارم روزهای باقی‌مانده‌اش آرام، آرام و پر از شادی واقعی باشد.

انتخاب مادرشوهرم، هرچند پذیرفتنش سخت است، اما کاملاً قابل درک است. بالاخره هر کسی سبک زندگی خودش را دارد، رویاها و آرزوهای خودش را.



منبع: https://giadinh.suckhoedoisong.vn/sang-dua-tang-chong-chieu-me-chong-da-voi-va-di-lam-khong-mot-giot-nuoc-mat-roi-su-that-chan-dong-phia-sau-su-lanh-lung-ay-172241222194652882.htm

برچسب: مادر شوهر

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
میوه شیرین

میوه شیرین

شادی در میان مناظر ملی

شادی در میان مناظر ملی

فراتر از یک پرواز

فراتر از یک پرواز