Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

صدای حقیقت

(PLVN) - نام تصمیم گرفت از مرکز رفاه اجتماعی بازدید کند. او به عنوان روزنامه‌نگار نرفت. او فقط "نام" بود، داوطلبی که با بچه‌ها صحبت می‌کرد.

Báo Pháp Luật Việt NamBáo Pháp Luật Việt Nam21/06/2025

گوش کن، عزیزم... در این شب سرد.

در کنارت، صدای ساز موسیقی لانه کرده است!

(تو هو)

اولین خبر در یک صفحه بزرگ طرفداران منتشر شد: «پسری ۱۰ ساله بیرون بیمارستان گیتار می‌نوازد تا برای درمان سرطان مادرش پول گدایی کند. مادر روی برانکارد دراز کشیده و در آستانه مرگ است...»

تنها چند ساعت بعد، این کلیپ در سراسر پلتفرم‌ها وایرال شد. پسری لاغر اندام را نشان می‌داد که گیتاری بزرگتر از خودش را در دست گرفته و جلوی دروازه بیمارستان K نشسته بود، چشمانش خالی بود، انگشتانش ناشیانه آکوردهایی را می‌نواختند... پشت سر او، زنی بیهوش روی برانکارد افتاده بود، سرش روی یک ژاکت قرار داشت و پتویی روی شانه‌هایش افتاده بود. ملودی غمگینی پخش می‌شد و باد به آرامی می‌وزید. صحنه مثل صحنه‌ای از یک فیلم بود.

میلیون‌ها نفر این پیام را با این درخواست به اشتراک گذاشتند: «بیایید به او کمک کنیم!». یکی از حساب‌های تیک‌تاک با ارائه شماره حساب بانکی «مادر نوزاد» درخواست کمک مالی کرد.

دو روز بعد، مبلغ منتقل شده به بیش از ۶۵۰ میلیون دونگ رسید. اما در همان روز، حساب کاربری دیگری متهم کرد: «این صحنه‌سازی بود. مادر سرطان ندارد. آنها یک مادر و دختر هستند که در خیابان‌ها زندگی می‌کنند و وانمود می‌کنند که بیمار هستند تا پول گدایی کنند.»

خشم فوران کرد. مردم کلیپ‌های قدیمی را بیرون کشیدند: همان پسر، همان گیتار، اما این بار «درخواست پول برای خرید لباس گرم»، گاهی «بزرگ کردن یک خواهر و برادر یتیم» و گاهی دیگر ادعا می‌کرد که مادرش فلج است. جامعه آنلاین خشمگین شد: «فریب اعتماد!»، «پول واقعی پرداخت شده!»، «پیگرد قانونی لازم است!».

سه روز بعد، پلیس محلی مادر و پسر را برای بازجویی به کلانتری دعوت کرد. آنها هویت آنها را تأیید کردند اما به این نتیجه رسیدند که دلایل کافی برای کلاهبرداری وجود ندارد - زیرا هیچ کس کسی را مجبور به انتقال پول نکرده است. پسر در یک مرکز حمایت از کودکان بستری شد. مادر معاینه شد و مشخص شد که سرطان ندارد، فقط گاستریت مزمن دارد.

این ماجرا در شبکه‌های اجتماعی با ناامیدی به پایان رسید. جمعیت به همان سرعتی که جشن گرفته بودند، رویشان را برگرداندند. دیگر هیچ‌کس به مادر و دختر اهمیتی نمی‌داد.

به جز یک نفر.

روزنامه‌نگار نام، هنگام شیفت خبری عصر خود، به‌طور اتفاقی به این کلیپ برخورد. او بیش از ۱۵ سال روزنامه‌نگار بود و شاهد موارد بی‌شماری از «تبدیل غیرمنتظره‌ی افراد خوب به کلاهبردار» بود. اما این بار، چیزی او را مردد کرد.

او بارها و بارها به صورت پسر نگاه کرد - نه با نگاهی فریبنده، بلکه با نگاهی گیج و مالیخولیایی که سال‌ها پیش در چهره برادر کوچکترش دیده بود - زمانی که والدین نام از هم جدا شدند و دو برادر را برای زندگی با مادربزرگشان تنها گذاشتند.

نام تصمیم گرفت از مرکز رفاه اجتماعی بازدید کند. او به عنوان روزنامه‌نگار نرفته بود. او فقط «نام» بود، داوطلبی که با بچه‌ها صحبت می‌کرد. اسم پسر تی بود. او ده ساله بود، اما قدش به زحمت به ۱.۳ متر می‌رسید. موهایش کوتاه و پوستش برنزه بود. در ابتدا، تی حرفی نزد. او فقط در گوشه‌ای از حیاط نشسته بود، انگشتانش را در شکاف‌های پیراهنش فرو می‌کرد و نگاهش به جای دیگری خیره شده بود.

سه بار طول کشید تا نام اولین کلمات را بشنود.

«گیتار داری؟»

«بله. می‌توانم چند آهنگ بنوازم.»

«عمو، میشه آهنگ «لک لک کوچولو» رو با پیانو بزنی؟»

نام سر تکان داد. چهارمین باری که آمد، یک یوکللی قدیمی آورد. آن را برای تی نواخت. پسر لبخند زد. اولین لبخندش.

از آن به بعد، نام شروع به گوش دادن به داستان‌های تی کرد.

تی حقیقت را می‌گفت. او نمی‌دانست «کلاهبرداری» چیست. مادرش اغلب می‌گفت: «ما فقیریم، باید به مردم بگوییم تا دلشان برای ما بسوزد.» و بنابراین، هر روز، آن دو به گوشه‌ای دیگر می‌رفتند. بیمارستان K جایی بود که بسیاری از مردم به راحتی در آن اشک می‌ریختند. مادرش می‌گفت: «ما دزدی نمی‌کنیم، جیب‌بری نمی‌کنیم. ما فقط گیتار می‌زنیم و اگر مردم دلشان برای ما بسوزد، چیزی به ما می‌دهند.»

نام پرسید: «مادرت تو را مجبور به دروغ گفتن کرد؟»

تی سرش را تکان داد: «مامان گفت... اگه کسی پرسید، باید راستش را بگویم. اما اگه نپرسید، نمی‌پرسم.»

سکوتی بین آنها برقرار شد. نام ناگهان احساس کرد که دلش فرو ریخت. آن پسر... دروغ نمی‌گفت. او فقط دنیای بزرگسالان را نمی‌فهمید. اما ناگهان نکته‌ای نام را مبهوت کرد. تی تعریف کرد: «مادرم گفت: اگر آن روز کارت‌های درست را بازی کنم، کسی به من پول می‌دهد. یک نفر قبلاً این را به مادرم گفته بود.» نام شروع به شک کردن کرد. چه کسی به مادرش گفته بود؟ چه کسی ترتیبش را داده بود؟ چه نیازی بود که کارت‌های درست باشند؟

او دوباره آن کلیپ پربازدید را تماشا کرد. در ثانیه ۱۲، مردی پشت سر تی ایستاده بود - مردی با کت مشکی و کلاه بیسبال، که تلفنی در دست داشت و ضبط می‌کرد و سپس ناپدید شد.

نام ردپا را دنبال کرد و گروهی از «تولیدکنندگان محتوای اجتماعی» را پیدا کرد که این کلیپ را منتشر کرده بودند. پس از چند روز، او با شخصی به نام م.، صاحب کانال، تماس گرفت. نام با جا زدن خود به عنوان یک همکار جدید، مکالمه‌ای را آغاز کرد و شنید که م. می‌گوید: «ما آن را کاملاً صحنه‌سازی نمی‌کنیم؛ ما فقط افرادی را با شرایط واقعی پیدا می‌کنیم و سپس آنها را راهنمایی می‌کنیم تا آن را «بازسازی» کنند. فیلمنامه ساده است. بعد از فیلمبرداری، تدوین می‌کنیم، موسیقی اضافه می‌کنیم و میلیون‌ها بازدید دریافت می‌کند.»

نام پرسید: «هنوز پولی برای جمع‌آوری باقی مانده؟»

م. پوزخندی زد: «واقعاً فقیرند. ما فقط بخش کوچکی را برای اداره کسب و کار نگه می‌داریم. بقیه‌اش را... مادر و دختر باید خودشان اداره کنند.»

نام پرسید: «چه کسی حساب را نگه می‌دارد تا پول را دریافت کند؟»

م. مکثی کرد. سپس زمزمه کرد: «حساب متعلق به ماست. مادرش بی‌سواد است.»

نام لال شده بود و حرفی نمی‌زد.

مقاله نام یک هفته بعد با عنوان: «وقتی گیتار از زندگی عذرخواهی می‌کند» منتشر شد. بدون هیچ بهانه‌ای. بدون هیچ توجیهی. فقط یک سفر - از یک کلیپ پربازدید تا حقیقت پشت آن.

هیچ‌کس کسی را فریب نمی‌داد. موضوع صرفاً این بود که مادر و پسر مورد سوءاستفاده قرار گرفته بودند. آن‌ها هرگز بازی رسانه‌های اجتماعی را درک نکرده بودند. پس از انتشار مقاله، اتفاق غیرمنتظره‌ای رخ داد. یک سازمان خیریه به پناهگاه مراجعه کرد. آن‌ها پیشنهاد دادند که تی را به فرزندی بپذیرند - به شرطی که مادرش حرفه‌ای بیاموزد و زندگی پایداری برای خود بسازد. یک مرکز موسیقی کوچک قول داد که به تی بورسیه تحصیلی برای آموزش رسمی پیانو بدهد. گروهی از نوازندگان حرفه‌ای یک پیانوی جدید به او اهدا کردند.

دو سال بعد، یک برنامه تلویزیونی از تی - که اکنون ۱۲ سال داشت - دعوت کرد تا در برنامه موسیقی «آواز کودکان خیابانی» اجرا کند. او پیراهنی سفید پوشیده بود، موهایش را مرتب حالت داده بود و گیتاری در دست داشت که روی آن این جمله حک شده بود: «موسیقی خانه اول من است».

مجری پرسید: «آیا نکته‌ای هست که امروز بخواهید به حضار بگویید؟»

تی به آرامی لبخند زد و پاسخ داد: «فقط می‌خواستم از روزنامه‌نگاری تشکر کنم که باور داشت... من آدم بدی نیستم.»

پشت صحنه، نام ساکت ایستاده بود. نورها درخشش ملایمی روی صورتش انداخته بودند. او نیازی نداشت کسی بداند او کیست. چون برای روزنامه‌نگاری مثل او، بزرگترین پاداش این بود که حقیقت به درستی فهمیده شود.

چند ماه بعد، ویدئویی در رسانه‌های اجتماعی منتشر شد که گروهی از مردم را نشان می‌داد که خود را به عنوان بیمار جا زده بودند تا در یک بازار عمده‌فروشی پول خیریه جمع‌آوری کنند. یک صفحه هواداری داستان تی را بازنشر کرد، اما یک داستان ساختگی به آن اضافه کرد: «مادر پسر پس از دریافت کمک، از بیمارستان فرار کرد، پول را برداشت و با دوست پسرش فرار کرد.»

نام هیچ ردیه‌ای ننوشت. او صرفاً بی‌سروصدا ایمیل‌هایی را به همراه شواهد به هر رسانه خبری ارسال کرد: زنی که به دروغ متهم شده بود، اکنون به عنوان آشپز در یک آشپزخانه خیریه کار می‌کند و روزانه ۱۰۰ وعده غذایی رایگان برای بیماران فقیر تهیه می‌کند.

دفتر تحریریه سابق نام، تمام حقیقت را دوباره منتشر کرد—این بار، با یک سطر پررنگ:

از کسانی که به خاطر عجله جمعیت آسیب دیده‌اند عذرخواهی می‌کنم.»

و بنابراین، نام کار همیشگی‌اش را از سر گرفت - خواندن، گوش دادن، جستجوی داستان‌های کوچک در میان دریایی از اخبار جعلی. او به نورافکن نیاز نداشت. او فقط به حفظ هر حقیقت کوچک نیاز داشت - مانند صدای ظریف گیتار روی سقف حلبی در یک روز بارانی.

داستان‌های کوتاه از تران دوک آن

منبع: https://baophapluat.vn/thanh-am-cua-su-that-post552479.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
نور عصرگاهی

نور عصرگاهی

ارتفاعات در فصل برداشت.

ارتفاعات در فصل برداشت.

یک روز شاد با عمو هو

یک روز شاد با عمو هو