Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

ماگنولیا

گاهی اوقات توی کمی خجالت می‌کشید وقتی بقیه کارمندان در اداره، رئیسشان را به خاطر سخت‌کوشی‌اش تحسین می‌کردند. اما توی می‌دانست که آنها مخفیانه در گوش هم زمزمه می‌کنند که او لازم نیست نگران بچه‌ها یا کارهای خانه باشد.

Báo Đắk LắkBáo Đắk Lắk08/02/2026

به محض اینکه توی دکمه‌ی پاور را فشار داد تا کامپیوترش را خاموش کند، متوجه شد که آخرین نفر در اتاق است که باید آنجا را ترک کند.

هر روز همین است.

گاهی اوقات توی کمی خجالت می‌کشید وقتی بقیه کارمندان در اداره، رئیسشان را به خاطر سخت‌کوشی‌اش تحسین می‌کردند. اما توی می‌دانست که آنها مخفیانه در گوش هم زمزمه می‌کنند که او لازم نیست نگران بچه‌ها یا کارهای خانه باشد.

توی در راه خانه، در یک رستوران مخصوص گیاهخواران توقف کرد تا سریع یک جعبه برنج بخرد. او نوع برنج را مشخص نکرد، اما صاحب رستوران به او سبزیجات و توفوی اضافی داد. چون توی مشتری دائمی رستوران بود، سلیقه او را به خوبی می‌دانست.

توی ناهار را به تنهایی در آشپزخانه خورد. روی میز چوبی بیضی شکل، در وسط، گلدانی از دراسینای سه شاخه - گیاه مورد علاقه وین - قرار داشت. در کنار آن یک گلدان شیشه‌ای و دو لیوان قهوه‌ای تیره قرار داشت. پانزده دقیقه برای ناهار. وقتی غذایش را تمام می‌کرد، به اتاقش برمی‌گشت.

معمولاً توی وقتی وین در خانه بود، پنجره‌ها را باز می‌کرد. این فقط به این دلیل بود که او دوست داشت همه چیز را کاملاً باز بگذارد، هم نور خورشید و هم نسیم را به داخل راه دهد و از سبزی درختان حیاط کوچک جلوی خانه لذت ببرد. به خصوص ردیف درختان ماگنولیا با برگ‌های بلند و سبز پرپشتشان که به صورت مورب در شرق خانه کاشته شده بودند. وین می‌گفت که این درختان با عنصر چوب توی مطابقت دارند.

...

اما وین همیشه غایب بود.

آبیاری گیاهان حیاط و داخل خانه همه به عهده‌ی توی بود. گاهی اوقات توی غر می‌زد، اما توی فقط لبخند می‌زد و بی‌تفاوت می‌بود. می‌گفت: «خب، تو خیلی توانایی، به همین دلیل است که من می‌توانم وظیفه‌ی مردانه‌ام را در به عهده گرفتن چنین کارهای مهمی انجام دهم.»

توی از جزئیات پروژه بزرگش خبر ندارد.

سفرهای کاری وین بدون برنامه‌ریزی قبلی بود. مهم نبود چقدر دیروقت شب باشد، اگر سفارشی دریافت می‌کرد، با عجله به واحدش می‌رفت. گاهی اوقات یک هفته کامل غایب بود. توی نمی‌توانست با او تماس بگیرد. وقتی به خانه برمی‌گشت، اغلب ژولیده، چهره‌اش خسته و لباس‌هایش بوی نم می‌داد. وقتی از او دلیلش را می‌پرسیدند، فقط لبخند می‌زد. "ماموریتم را عالی انجام دادم، اینطور نیست؟ حداقل رئیسم اجازه داد چند روزی در خانه پیش شما بمانم. یک زمان آرامش‌بخش برای مراقبت از همسرم. راضی هستید؟"

اما هر وقت وین خانه بود، توی همیشه مضطرب بود. مخصوصاً وقتی تلفن وین زنگ می‌خورد، لباس‌هایش را عوض می‌کرد و فوراً بیرون می‌دوید. در آن مواقع، توی به یاد می‌آورد که مادر وین وقتی وین را به خانه می‌آورد تا او را معرفی کند، سرش را تکان می‌داد: «خوب فکر کن، شغل وین او را همیشه دور نگه می‌دارد. او خیلی سرش شلوغ است. و همچنین در جاهای خطرناک کار می‌کند. اگر عاشقش شوی و با او ازدواج کنی، دوران سختی را خواهی داشت. می‌توانی از پسش بربیایی؟»

- بله. من از پسش برمی‌آیم.

- واقعاً؟

بله. واقعاً.

در آن زمان، توی، دختری حدوداً بیست و چند ساله، بسیار گیج و خجالتی بود، اما قاطعانه سر تکان داد. چون او را دوست داشت. چون وین از دیگر پسرهای همسن و سالش بالغ‌تر، باثبات‌تر و معقول‌تر به نظر می‌رسید. هر بار که وین دست توی را می‌گرفت، هر بار که دست پینه بسته‌اش که از تمرین هنرهای رزمی پینه بسته بود، به آرامی دست نرم او را می‌فشرد، توی احساس امنیت غیرمعمولی می‌کرد.

حتی پس از گذشت این همه سال، توی هنوز به وضوح به یاد می‌آورد که در آن لحظه چه احساسی داشت: پس از پاسخ دادن به مادرش، سرش را بالا آورد و نگاه درخشان دوست پسرش را دید. او به طرز وصف‌ناپذیری خوشحال بود.

تصویرسازی: تران تان لانگ

کمتر از یک سال بعد، دختری که در دفتر کمیته ناحیه کار می‌کرد با مرد جوانی از نیروی پلیس سیار ازدواج کرد.

بعد از عروسی مجللش، لباس‌های توی همه طیف‌های سبز بودند. از سبز روشن گرفته تا سبز خزه‌ای و سبز تیره. دوستان و همکارانش او را مسخره می‌کردند و می‌گفتند که او آنقدر عاشق شوهرش است که حتی عاشق یونیفرم محل کارش هم هست.

***

ناهار خوردی، همسر؟

پیام روی صفحه چشمک می‌زد.

توی پیام شوهرش را خواند اما جوابی نداد.

ناگهان، احساسی آمیخته با رنجش و کینه در درونم فوران کرد. احساس تلخی می‌کردم.

سه روز بود که تلفن وین بی‌صدا بود؛ وقتی با او تماس گرفت، فقط نوشته بود که آنتن‌دهی قطع است. این اولین پیامی بود که وین برایش فرستاده بود.

- لطفا امشب برای شوهرت شام بپز. بعد از اینکه کارش در اداره تمام شد، سعی می‌کند برای شام بیاید.

پیام دیگری در صفحه Zalo وین رسید. یک آیکون لبخند چشمک زن. وضعیت "دیده شده" را نشان می‌داد، اما توی کاملاً از پاسخ دادن خودداری کرد. هنوز کار می‌کرد. انگار توی هرگز در زندگی او وجود نداشته است.

عجیب است که احساس کینه‌ای که تازه در دلش فوران کرده بود، فوراً ناپدید شد. از زمانی که با هم قرار گذاشتند و بعد ازدواج کردند، این صدمین باری بود که این حس را تجربه می‌کرد. کینه هرگز از بین نرفت. شغل او بسیار منحصر به فرد بود. او هر چه از دستش بر می‌آمد به او گفته بود. اما او باید به یاد می‌داشت که به شوهرش اعتماد کند. بله. اما در مواقعی مثل امروز، توی احساس عجیب و نگران‌کننده‌ای در قلبش داشت که نامی برایش پیدا نمی‌کرد.

***

وقتی به خانه رسیدم، در هنوز بسته بود.

وین احتمالاً هنوز در جلسه است.

در حالی که توی در حال فکر کردن بود، با قفل دروازه ور رفت. قفل صدای کلیک داد و در همان لحظه، متوجه هیکل زنی شد که با تردید در آن سوی جاده ایستاده و به آن سو خیره شده بود.

دنبال کی میگردی؟

- من آمده‌ام آقای وین را ببینم. آیا اینجا خانه آقای وین است، خانم؟

ناگهان، قلب توی به درد آمد. سرش را تکان داد. بی‌صدا، دروازه را باز کرد و زن غریبه را به داخل خانه دعوت کرد. در همان لحظه، توی به یاد سریال‌های کره‌ای افتاد که هر شب تماشا می‌کرد. آنها نشان می‌دادند که چگونه روزی، ورود یک زن غریبه همه چیز را در خانه آرام یک زوج جوان زیر و رو می‌کند.

با فکر کردن به این موضوع، وقتی به زن روبرویش نگاه کرد، لرزید. در همین حال، زن صبورانه منتظر بود تا توی دروازه را ببندد.

توی داخل رفت و یک لیوان آب آورد. صدایش آرام بود:

دوست داری بیرون توی حیاط بشینی؟

اینجا هوا مطبوع‌تر و خنک‌تر از داخل خانه است. همچنین می‌خواهم از این فرصت برای آب دادن به گیاهان استفاده کنم، چون تمام روز سر کار وقت ندارم که از آنها مراقبت کنم.

بله، حتماً. باغ شما خیلی جادار است.

توی هنگام آب دادن به گیاهان، نگاهی به زن انداخت. احتمالاً او یکی دو سال از او کوچکتر بود.

او جذاب و کاملاً زیباست. او از شوهرش چه می‌خواهد؟ آیا سفر کاری ناگهانی وین می‌تواند به او مربوط باشد؟

قلب توی آشفته بود. با این حال، زن غریبه کاملاً آرام بود. او از روی نیمکت بلند شد و به آرامی به سمت ردیف درختان رفت، سپس به آرامی زمزمه کرد:

باغچه‌ات چقدر بوی خوبی می‌دهد.

آنها خیلی صمیمی بودند. انگار مدت زیادی بود که یکدیگر را می‌شناختند.

بله، ماگنولیا. عطر این گل نیز بسیار متمایز است.

صدای توی کمی تندتر شد. در گرگ و میش هوا، برای فرد مقابل دیدن اخم خفیف روی پیشانی او دشوار بود. اما شاید غریزه‌اش خلاف این را می‌گفت، زن که غرق در کنار زدن برگ‌ها برای یافتن گلی تازه شکفته بود، ناگهان به سمت نیمکت سنگی برگشت.

- من تمام بعد از ظهر منتظر بودم به امید اینکه وین را ببینم.

- او کار دارد، ممکن است گاهی به خانه بیاید. یا ممکن است در واحد بماند. مطمئن نیستم.

صدای توی، کمی گرفته و گرفته، خاموش شد. سعی کرد جلوی خودش را بگیرد و نپرسد: «چرا دنبالش می‌گردی؟» یا «چی لازم داری؟»

- خانم، من فقط می‌خواستم وین را ملاقات کنم تا از او تشکر و عذرخواهی کنم. دیروز، در حالی که وین داشت تقلا می‌کرد تا شوهر سابق بدرفتارم را مهار کند، آسیب دید. خوشبختانه...

- ستاره؟

توی از جا پرید. گوش‌هایش زنگ می‌زد. شماره‌اش را گرفت. تلفن پشت سر هم زنگ خورد.

- او در راه خانه است. آیا شما مشتاقانه منتظر شوهرتان هستید؟

صدای وین واضح و روشن بود. توی لب‌هایش را جمع کرد و سعی کرد جلوی گرفته شدن صدای خودش را بگیرد.

- آره. من تازه به خانه رسیدم و با دیدن گل‌های ماگنولیا که کاملاً شکوفا شده بودند و بوی فوق‌العاده‌ای می‌دادند، شگفت‌زده شدم. سریع به خانه بیا و آنها را تحسین کن.

- البته. من آن گل‌ها را مخصوصاً برای تو کاشتم. بیا با هم از آنها لذت ببریم. و لطفاً شام را بپز. من واقعاً گرسنه‌ام.

خنده‌ی واضح و شاد وین از پشت تلفن باعث شد توی دلش بخواهد بزند زیر گریه.

حس استقبال از همسرم از یک سفر کاری، حس عجیبی از شادی است. آیا این حس با حس دیدن شکوفه‌های ماگنولیا که همین الان به طور غیرمنتظره‌ای در ایوان خانه‌مان به دریایی از شکوفه‌های سفید و معطر تبدیل شده‌اند، شباهت دارد؟

داستان های کوتاه از Niê Thanh Mai

منبع: https://baodaklak.vn/van-hoa-du-lich-van-hoc-nghe-thuat/van-hoc-nghe-thuat/202602/thiet-moc-lan-thom-ngat-1a7374a/


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول