Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

خداحافظ عزیزم، تو به سرزمین ابرهای سپید باز می‌گردی!!!

زندگی من طولانی نبود، و هیچ‌وقت هم کامل نشد، اما با هر آنچه داشتم از آن گذشتم...

Báo Pháp Luật Việt NamBáo Pháp Luật Việt Nam15/04/2026

همانطور که داشتم برای یک سفر کاری آماده می‌شدم، خبری دریافت کردم - خبری که باید خوشحال‌کننده می‌بود، با آمدن یک فرشته کوچک - اما اطلاعات همراه آن، شادی را تحت الشعاع قرار داد: تویئت یک دختر به دنیا آورده بود، اما او در بیمارستان در شرایط وخیمی بود. تویئت بسیار ضعیف شده بود!

شادی‌ای که هنوز حتی با کسی تقسیم نشده بود، باید جای خود را به نگرانی می‌داد. و آن نگرانی اصلاً کوچک نبود. با هر تماس تلفنی، هر پیام، هر نگاه نگران همکاران، بیشتر می‌شد. در گروه کوچک چت همکاران زن، فقط پیام‌هایی در مورد تویئت بود - الان کجاست، حالش چطور است؟...

با خودم گفتم وقتی از سفر کاری برگشتم، حتماً به دیدنش می‌روم.

سفر کاری‌ام را آغاز کردم و با اشتیاق برای گذر سریع زمان و اتمام هر چه سریع‌تر کارها، در جلسات و کنفرانس‌های کاری شرکت می‌کردم. روز دوم سفرم، تلفنم زنگ خورد. صدای همکارم از آن طرف خط مردد و بسیار آرام بود، اما نمی‌توانست وحشتش را پنهان کند: «خبر را شنیده‌اید؟... برف دارد ضعیف‌تر می‌شود... خیلی می‌ترسم. از از دست دادن کسی، از این حس که شاهد فوت همکار دیگری در حین کار با هم باشیم، می‌ترسم.»

یادم نمی‌آید چه جوابی دادم. فقط یک حس کاملاً واقعی را به یاد دارم: قلبم به تپش افتاد، مثل حس سرگیجه ناشی از اینکه چیزی را که نمی‌توانی به آن بچسبی، به زودی از دست بدهی.

مثل تو، من هم از جدایی می‌ترسم. از این می‌ترسم که شاهد رفتن ناگهانی یکی دیگر از همکارانم - کسی که همین دیروز با او کار می‌کردم و می‌خندیدم - باشم، درست مثل زمانی که همکارمان را از دست دادیم، تا ابد دلتنگش خواهیم بود و هیچ‌وقت نمی‌توانیم جای خالی‌اش را در قلب‌هایمان پر کنیم.

از لحظه‌ای که تماس تلفنی او را دریافت کردم، همه چیز بهم ریخت. اعداد و ارقام و صورتجلسات کنفرانس بی‌هدف از ذهنم عبور می‌کردند. همان‌جا نشسته بودم، اما قلبم با ترکیبی آشفته از احساسات در تلاطم بود. موجی از غم و اندوه طاقت‌فرسا در درونم بالا می‌آمد.

نتوانستم جلوی خودم را بگیرم، بعداً به سرپرست مستقیم تویئت پیامک فرستادم. با احتیاط سوالی پرسیدم، مدت زیادی تردید و تعمق کردم تا اینکه جرات کردم آن را بفرستم. و پاسخ به همان اندازه کوتاه بود:

«احتمالاً دیگر نمی‌تواند زیاد دوام بیاورد...»

«دیشب توانستم نوزادم را در آغوش بگیرم. بعد از مدتی که او را در آغوش گرفتم، به کما رفتم. بیمارستان من را به خانه فرستاد. من و همکارانم تازه از جایی که او بود برگشتیم.»

چند دقیقه بعد، دوباره تلفن زنگ خورد.

«او رفته!!!»

«چقدر رقت‌انگیز!»

هیچ کس آنقدر آرام نبود که بتواند جمله‌ای منسجم بنویسد. دیگر هیچ کس قدرت چنگ زدن به چیزی را نداشت.

بارها و بارها پیام را خواندم: «...او توانست فرزندش را در آغوش بگیرد. بعد از مدتی در آغوش گرفتن فرزندش، به کما رفت...» قلبم شکست. آن آخرین آغوش بود، و سپس او رها کرد...

مردم اغلب می‌گویند مادر بودن یک سفر مقدس است. اما چه کسی فکرش را می‌کرد که برخی افراد باید جان خود را فدا کنند تا آن نقش مقدس را ایفا کنند، حتی اگر فقط برای لحظه‌ای زودگذر باشد؟

مدت زیادی به صفحه نمایش خیره شدم و سعی کردم جلوی اشک‌هایم را جلوی غریبه‌ها بگیرم. اما نمی‌توانستم درد عمیقی را که در درونم احساس می‌کردم، سرکوب کنم.

بی‌سروصدا برنامه کاری‌ام را مرتب کردم و همانطور که در پیام قبلی به همکارم گفته بودم «فردا زود برمی‌گردم و به او سر می‌زنم» به هانوی برگشتم، در حالی که نسبت به تویئت احساس گناه می‌کردم.

وقتی خبر بستری بودنش در اورژانس را شنیدم، به خودم قول دادم که بعد از سفر کاری‌ام به دیدنش بروم. به همکارم هم قول دادم که فردا به دیدنش بروم.

چند تا قرار ملاقات منتظر می‌مانیم، اما هیچ‌وقت سر نمی‌رسند؟ چند تا رابطه هست که انگار بدیهی فرض شده‌اند، و بعد وقتی از هم جدا می‌شوند، دلتنگشان می‌شویم؟ و بعد، یک روز، وقتی از بین می‌روند، می‌فهمیم: همه چیز نمی‌تواند منتظر بماند.

تویات مدت زیادی نیست که در دفتر کار می‌کند. او مهربان و ساکت است، اما فداکاری و مسئولیت‌پذیری‌اش برای همه آشکار است. کارش شامل منابع انسانی، کارهای اداری و غیره می‌شود. گاهی اوقات، من هنوز به راهنمایی و کمک او در کارهای مختلف نیاز دارم. او مهربان و فداکار است و تک تک جزئیات کوچک را توضیح می‌دهد. حتی در دوران بارداری خسته‌کننده، وقتی همکاران مرتباً سوالات مشابهی می‌پرسند، او صبور و مهربان می‌ماند. شاید او متوجه نباشد که دقیقاً همین رفتار آرام اوست که باعث می‌شود مردم او را برای مدت طولانی به یاد داشته باشند.

گوشه کوچک میزش همیشه پر از کاغذ است، و حتی اواخر بعدازظهر، چراغ‌های دفترش هنوز روشن است... او طوری کار می‌کند که انگار همیشه از تمام نکردن به موقع کارش می‌ترسد. انگار هر روز باید به طور کامل زندگی شود.

از این پس، همه اینها در خاطرات همکارانت باقی خواهد ماند! تو زندگی‌ای سرشار از فداکاری و از خودگذشتگی برای کارت داشتی، زندگی‌ای سرشار از فداکاری و به خطر انداختن جانت برای همسر بودن و مادر بودن - حتی اگر فقط برای لحظه‌ای کوتاه باشد!

مردم اغلب از فداکاری با کلمات پر طمطراق صحبت می‌کنند. اما گاهی اوقات، فداکاری بسیار آرام اتفاق می‌افتد. مثل شما - یک زن جوان. شما این زندگی را بدون هیاهو، بدون مطالبه، بی‌سروصدا، با کار بی‌سروصدا، با عشق بی‌سروصدا، و سپس بی‌سروصدا ترک کردید.

زندگی من طولانی نبود، و هیچ‌وقت هم کامل نبود. اما با هر آنچه داشتم از آن عبور کردم...

وقتی به هانوی رسیدم که چراغ‌های خیابان روشن شده بودند. هنوز خیابان‌های آشنا، هنوز هانوی من بود، اما فاقد رنگ‌های درخشانی بود که حس شادی‌بخش بازگشت پس از سفرهای طولانی را به همراه داشت. انگار نورهای زرد غمگین در چشمانم محو شده بودند. شاید به این خاطر بود که ستاره‌ای تازه غروب کرده بود.

خداحافظ عزیزم، تو به سرزمین ابرهای سپید باز می‌گردی!!!

منبع: https://baophapluat.vn/tien-biet-em-em-ve-mien-may-trang.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
بسیاری از خیابان‌های هانوی با پرچم‌های قرمز با ستاره‌های زرد تزئین شده‌اند.

بسیاری از خیابان‌های هانوی با پرچم‌های قرمز با ستاره‌های زرد تزئین شده‌اند.

ای ویتنام!

ای ویتنام!

افتخار

افتخار