Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

عشق شاعرانه

اتوبوس، خویی را اواخر بعد از ظهر در تقاطع سونگ مائو پیاده کرد. او در این سمت جاده ایستاده بود و به مرکز نمایشگاه فرهنگی چم نگاه می‌کرد. یک راننده تاکسی موتوری دوستانه به او خوشامد گفت:

Báo Bình ThuậnBáo Bình Thuận29/05/2025

کجا میری عمو؟

خویی امتناع کرد. او می‌خواست از مکانی بازدید کند که روح ملی یک زن جوان از گذشته را که پس از مدت‌ها فراموشی به دنبالش می‌گشت، حفظ کرده بود، اما سپس سوار موتورسیکلت شد و از راننده خواست که او را به هتل یا مهمانسرایی در همان نزدیکی ببرد.

screenshot_1748558754.png

این شهر کوچک، جدا از بزرگراه شلوغی که از مرکز آن می‌گذرد، خیابان‌های آرام و درختکاری‌شده‌ای داشت. هتل کوچک احتمالاً به این دلیل که شهر فاقد جاذبه‌های گردشگری بود و از دریا دور بود، مهمانان زیادی را جذب نمی‌کرد. هوا گرم بود! خویی که تازه دوش گرفته بود، می‌توانست قطرات عرق را از پوستش حس کند. او روی تخت دراز کشیده بود و غرق در افکارش بود. حتی حالا که به این شهر رسیده بود، هنوز از رفتن عجولانه‌اش متعجب بود. خویی اینجا دنبال چه می‌گشت؟ یک فرصت تجاری در زمینه‌ی اقلام تزئینی سرامیکی دست‌ساز، یا فقط بهانه‌ای برای کشف دوباره‌ی چهره‌ای که تنها چند بار قبل از ناپدید شدنش در هوا، او را ملاقات کرده بود؟ احساسی زودگذر، عاشقانه و مالیخولیایی در صبح‌های مه‌آلود و سرد زادگاهش، دی‌ران، یا ندایی از اعماق روحش، که در سوت غم‌انگیز قطاری که از ایستگاه تاپ چام به آرامی در ایستگاه دی‌ران توقف می‌کرد، طنین‌انداز می‌شد؟ یا هر دو دلیل حضور او در اینجا بودند؟

دیروز بعد از ظهر، خویی هنگام مرتب کردن نقاشی‌های قدیمی در استودیوی خود، به خاطره‌ای گرامی، خاطره‌ای فراموش‌شده برخورد: نقاشی از دختری از قوم چم که روی سکوی ایستگاه قطار دران نشسته بود و سبدهای بزرگی پر از سفال‌هایی که در آشپزی خانواده‌اش استفاده می‌شد، دورش را گرفته بود. او قطار را تماشا می‌کرد که دود سفیدش در مسیرش به سمت ایستگاه دا لات بلند می‌شد. چند رشته کاه که برای نگه داشتن سفال‌ها استفاده می‌شد، در باد تکان می‌خورد و به موهای طلایی‌اش چسبیده بود، موهایی که در نور خورشید صبحگاهی که از لبه بام ایستگاه می‌تابید، می‌درخشیدند. خویی این نقاشی را به عنوان هدیه‌ای برای یک دختر جوان کشیده بود، اما هرگز فرصتی برای دادن آن به او پیدا نکرده بود.

در گوشه‌ای از نقاشی، نوشته‌ای ناخوانا او را به این مکان فرا می‌خواند: «به مینا - زن جوانی از روستای گو، فان لین چام، بین توآن .» روستای گو! او مدت‌ها بود که به دنبال جایی برای سفارش هنر سرامیک دست‌ساز می‌گشت؛ چرا به روستای گو نمی‌رفت؟ با یک تیر دو نشان می‌زد! با این فکر، روز بعد راه افتاد.

***

خویی عادت داشت... تا دیروقت بخوابد. تا دیروقت بیدار می‌ماند و صبح زود، راحت پتوی گرمش را دور خودش می‌پیچید. هوای دِران خنک و دلچسب بود. آسمان صبح زود مه‌آلود و مه‌آلود بود. فقط وقتی نور ضعیف خورشید به شیشه پنجره می‌تابید، بلند می‌شد، دست و صورتش را می‌شست و لباس‌هایش را برای پیاده‌روی صبحگاهی عوض می‌کرد. خویی عادت داشت در امتداد جاده‌ای که دور شهر می‌پیچید قدم بزند، هوای تازه را استنشاق کند و در ایستگاه قطار توقف کند و چرخ‌های آهنی قطار تاپ چام-دا لات را که هنگام بالا رفتن به ریل ساییده می‌شدند، سوت سنگین قطار که ناله می‌کرد و دود سفیدی که با عجله از لوکوموتیو بلند می‌شد، تصور کند.

بارها، خویی هنگام پیاده‌روی صبحگاهی قبل از رفتن به ایستگاه قطار، جلوی خانه‌ای با دیوارهای سفید توقف می‌کرد و در سکوت به پنجره‌های بسته و به همان اندازه سفید خیره می‌شد. او زن جوانی را همسن خودش در آن خانه سفید تصور می‌کرد که برمی‌گردد تا پتوی ضخیم را تا سینه‌اش بالا بکشد و سعی کند از رویاهایش بیرون بیاید. زن جوانی که او فقط از دور دیده بود، و سپس تصویر او را روی بوم نقاشی می‌کرد، اما هرگز نقاشی را کامل نکرد.

چون خویی سرگرم نقاشی دیگری بود. نقاشی که دیروز بعدازظهر به طور اتفاقی از میان نقاشی‌های غبارگرفته‌ای که کنار دیوار استودیویش چیده شده بودند، پیدا کرده بود.

خویی روی سکو، به آرامی قهوه داغش را مزه مزه کرد. قهوه، که در یک کیسه پارچه‌ای دم شده و در یک قوری سفالی روی آتش زغالی درخشان می‌جوشید، عطری معطر منتشر می‌کرد. چند مسافر آشنا روی چهارپایه‌های کوتاهی دور آتش نشسته بودند و فضایی گرم و صمیمی ایجاد کرده بودند که در احاطه بوی قهوه بود که به آرامی محو می‌شد، شاید به دلیل هوای سرد. خویی به گفتگو نپیوست و با دقت به گوش دادن تمرکز کرد و مشتاقانه منتظر سوت قطار بود. او بی‌صبر بود زیرا مشتاقانه می‌خواست دوباره دختر را ببیند - تصویری که می‌دانست در ذهنش بازسازی خواهد شد، یک تصویر زیبا.

روی پله‌های واگن قطار، چند زن با لباس‌های نیلی، درست به موقع سوت قطار که علامت حرکت قطار بود، سبدهای بامبو پر از سفال را با عجله روی سکو پایین می‌آوردند. سپس، در حالی که به نرده‌های آهنی پله‌ها چسبیده بودند، با چابکی به واگن برگشتند. روی سکو، دو نفر، یک زن و یک دختر جوان، برای حمل سبدها زیر لبه بام تقلا می‌کردند. خوی با خودش فکر کرد: «این خیلی کار داره!» و به زن نزدیک شد و پیشنهاد کمک داد.

او و دختر سبدها را از دست زن گرفتند و به کارشان ادامه دادند. وقتی کارشان تمام شد، خوی نشست تا نفسی تازه کند؛ دختر، بدون ذره‌ای خستگی، به چیدن سفال‌ها در سبدها ادامه داد. این سفال‌ها شامل قابلمه‌ها، ماهیتابه‌ها، اجاق‌های هیزمی، کوزه‌های آب و ظروف دیگر بودند. همین‌طور که خم می‌شد، نور خورشید صبحگاهی از میان موهایش می‌تابید و کاه طلایی چسبیده به آنها را برق می‌زد - کاهی که برای محافظت از سفال‌ها در حین حمل و نقل استفاده می‌شد. خوی با دقت به صورت او که در نور ملایم صبحگاهی قاب گرفته شده بود، خیره شد. و می‌دانست که عکس زیبایی خواهد گرفت، زیرا واقعاً تحت تأثیر زیبایی خالص و روستایی دختر قرار گرفته بود.

دختر جوان چام در روستای گو، روستایی که متخصص ساخت وسایل خانگی از گل رس بود، زندگی می‌کرد. روستای گو در استان دیگری بود و او از طریق یکی از دوستان تازه آشنا شده‌اش فهمید که آنجا روستایی با اکثریت جمعیت چام است. آنها کشاورزی می‌کردند، دام‌های شاخدار پرورش می‌دادند و سفال می‌ساختند تا در بسیاری از نقاط، به ویژه در مناطق روستایی، بفروشند. هر چند روز یکبار، پس از فروش تمام کالاهای خود، با قطار از ایستگاه تاپ چام به دی‌ران، دا لات، می‌رفتند. دختر و مادرش محصولات خانواده خود را در دی‌ران و بازارهای اطراف می‌فروختند. دیگران کالاهای خود را به ایستگاه دا لات می‌آوردند و سپس آنها را در بازارهای دورتر می‌فروختند.

هر روز صبح، مادر و دختر یک گاری کرایه می‌کنند تا کالاهایشان را در بازارها تحویل دهند یا بفروشند. شب‌ها، آنها زیر لبه بام ایستگاه قطار، در محاصره کالاهایشان، می‌خوابند.

خویی بعد از ظهرهای زیادی را از دور با دختر گپ می‌زد، بعد از اینکه او و مادرش غذای ساده‌شان شامل برنج پخته شده در قابلمه سفالی و چند ماهی آب شیرین پخته شده در تابه روی اجاق زغالی را تمام کرده بودند... او با کنجکاوی مادر و دختر را تماشا می‌کرد که با ظروف روستایی مشغول آشپزی بودند، در حالی که بقیه از قابلمه‌های آلومینیومی و اجاق‌های نفتی استفاده می‌کردند. او همچنین از اینکه دختر را وادار می‌کرد تا معصومانه در مورد زادگاهش و حرفه‌ای که کاملاً برایش ناآشنا بود برایش تعریف کند، لذت می‌برد.

«خانواده من خیلی فقیر هستند! پدر و مادرم فقط چند هکتار شالیزار برنج دارند، اما کشاورزی حتی برنج کافی برای خوردن یک سال را هم نمی‌دهد! پدرم با ارابه گاو نر از راه دور گل رس خوب می‌آورد، سه روز طول می‌کشد تا به خانه برسد؛ سپس باید برای پختن سفال هیزم جمع کند. من و مادرم گل رس را الک می‌کنیم، ورز می‌دهیم و می‌گذاریم تخمیر شود؛ فقط در آن زمان است که کوزه، ماهیتابه و سایر سفال‌ها را می‌سازیم... سفالگری در روستای من دو ویژگی خاص دارد که آن را از جاهای دیگر متمایز می‌کند: صنعتگران از چرخ سفالگری استفاده نمی‌کنند؛ آنها دور یک میز می‌چرخند تا گل رس انعطاف‌پذیر را به محصولات نهایی تبدیل کنند. روستای من همچنین کوره ندارد؛ تمام محصولات نهایی بیرون آورده می‌شوند و در مزارع باز، پوشیده از کاه و هیزم خشک، روی هم چیده می‌شوند و وقتی باد می‌وزد، آتش را روشن می‌کنند و... محصولات پخته می‌شوند.»

***

خوی با پیروی از دستورالعمل‌های صاحب هتل، با یک تاکسی موتورسیکلت به روستای گو، چند کیلومتری محل اقامتش، رفت. در حالی که ظروف آشپزخانه در هر خانه، ساخته شده از آلومینیوم با کیفیت بالا، فولاد ضد زنگ و شیشه، مدت‌هاست که جایگزین اقلام سنتی در روستاها شده‌اند، صنایع دستی سنتی روستای گو هنوز پابرجاست و محصولات آن هنوز در بسیاری از مناطق روستایی توزیع می‌شود.

خوی از قدیمی‌ترین خانواده سفالگر روستا دیدن کرد. در حیاط بزرگ، محصولات نهایی در ردیف‌های طولانی چیده شده بودند، زیر نور خورشید خشک می‌شدند و منتظر بودند تا به محل پخت برده شوند. نور خورشید سایه‌های مختلفی بر روی محصولات می‌افکند و برگ‌های درختان فوفل را به آرامی در امتداد لبه باغ تکان می‌داد.

هنرمند دور میز کوتاه حرکت می‌کرد و دستانش با چابکی گل رس نرم را ورز می‌داد. او تکه‌های اضافی گل رس را برای پر کردن جاهای خالی جدا می‌کرد یا از یک چاقوی بامبو برای صاف کردن قسمت‌های ناهموار استفاده می‌کرد، و همه این‌ها در حالی بود که با مشتری کنجکاو گپ می‌زد.

- اهالی روستای من فقط از کار خود امرار معاش ناچیزی می‌کنند، زیرا همه چیز اکنون بسیار گران است؛ از خاک رس و هیزم گرفته تا نیروی کار و حمل و نقل... اخیراً، کالاها فروش خوبی ندارند، زیرا مردم بیشتر و بیشتر از محصولات آلومینیومی و فولادی ضد زنگ استفاده می‌کنند...

خوی با دقت به دختر کوشا خیره شد و مونا را در دهه‌های پیش تصور کرد که با چابکی تکه‌های گل رس را می‌شکست، دستانش به سرعت ورز می‌داد و شکل می‌داد، دور میز حرکت می‌کرد و سپس با رضایت محصول نهایی خود را تحسین می‌کرد. چه بسیارند زنان چم که با پیروی از سیستم مادرسالاری و به ارث بردن هنر سفالگری از مادرانشان، نسل اندر نسل دور این میز صنایع دستی چرخیده‌اند و در جامعه‌ای که به طور فزاینده‌ای فراوان و صنعتی شده است، یک هنر سنتی قوم خود را توسعه داده و حفظ کرده‌اند.

خویی داشت این ایده را مطرح می‌کرد:

- او می‌خواهد چند وسیله تزئینی برای خانه و باغ، مثل گلدان، کوزه، مجسمه ماهی، ماسک، آباژور و غیره سفارش دهد. می‌توانید به او کمک کنید؟

دخترک انگار تعجب نکرد:

- قبلاً بعضی ها به من سفارش ساخت وسایل تزئینی می دادند. طرح را می کشیدند و ابعاد را به من می دادند و من می توانستم آنها را بسازم.

خوی خوشحال بود:

- او قطعاً با شما قرارداد امضا خواهد کرد، اما... آیا می‌دانید چرا او از این روستای گو خبر دارد؟

خویی می خواست دلیل دیگری برای حضورش به دختر توضیح دهد.

- سال‌ها پیش، او با دختری پانزده یا شانزده ساله، تقریباً همسن نوه شما، اهل این روستا آشنا شد که برای ایستگاه دران کالا می‌آورد...

دختر از کارش دست کشید، به موهای رنگ‌پریده‌ی مشتری نگاه کرد و پرسید:

- او در آن سال چند ساله بود؟

او حدود پنج یا شش سال از آن دختر بزرگتر بود.

- پس صبر کن تا مادرم از بازار برگردد، و از او بپرس؛ شاید او بداند...

خوی فکر نمی‌کرد که لازم باشد مونا را پیدا کند، چون اگر مونا هنوز زنده بود و آنها همدیگر را می‌دیدند، او را به عنوان یک پیرزن می‌شناخت، چون دختر سال‌ها پیش حالا تقریباً هفتاد ساله بود. او صرفاً دنبال خاطره‌ای زیبا از دوران کودکی عاشقانه‌اش می‌گشت.

مادر از بازار برگشت و خوی را به خانه دعوت کرد. پس از گوش دادن به شرح مختصر ماجرا، چشمان تیره‌اش برق زد و با صدایی لرزان پرسید:

- تو ... هنرمندی؟

شوکی از الکتریسیته از بدن خوی عبور کرد و او دستپاچه شد:

- من فقط تمرین طراحی پرتره می‌کنم.

مادر در سکوت به خوی نگاه کرد، سپس به پرتره‌ای که به دیوار آویزان بود اشاره کرد.

- شخصی که در ایستگاه قطار D'Ran ملاقات کردی، مادرم بود. او درباره نقاشی به من گفت که او را در حالت نشسته روی سکو نقاشی کرده است. او بیش از ده سال پیش فوت کرده است.

در حالی که خوی هنوز از این مواجهه‌ی به ظاهر باورنکردنی گیج و منگ بود، مادرش در کمد را باز کرد و دسته‌ای کاغذ از جعبه‌ای فلزی که قبلاً جعبه‌ی کیک بود، بیرون آورد. او یک ورق کاغذ ضخیم، حدود دو صفحه، را از میان آن دسته کاغذ انتخاب کرد و به او داد. در نور چراغی که مادرش تازه روشن کرده بود، خوی مونا را دید که با خجالت به سفال‌هایی که تازه از سبد بزرگ بیرون آورده بود نگاه می‌کرد، چند رشته کاه طلایی که در نور خورشید صبحگاهی می‌درخشیدند، در اطرافش معلق بودند و برخی از آنها به موهای بلند و شانه شده‌اش چسبیده بودند.

این طرح مدادی مینا روی سکوی ایستگاه قطار بود که سال‌ها پیش خوی به او داده بود. او همچنین قول داده بود که یک نقاشی قاب‌شده به او بدهد، اما دیگر فرصتی وجود نداشت، زیرا خط آهن چرخ‌دنده Tháp Chàm – Đà Lạt از کار افتاد. زنان چم که دامن‌های بلند نیلی می‌پوشیدند و مینا دیگر سفال برای فروش در بازارهای کوهستانی نمی‌آوردند.

خوی به مادر چم، به دختری که دور میز سفالگری کار می‌کرد، نگاه کرد و به طور مبهمی شباهت مونا را در دو فرزندش دید؛ و به طور مبهم صدای غم‌انگیز سوت قطار را در گستره وسیع مه چرخان شنید...

خوی به خواهرزاده مینا قول داد که روز بعد با طرح‌هایی از وسایل تزئینی که به او سفارش تولید صنایع دستی از سفال‌های روستای گوی را می‌داد، بازگردد. او می‌دانست که بارها به این مکان باز خواهد گشت، جایی که تصویر مینا از طریق کار روزانه و سخت خواهرزاده‌اش، نه تنها ظروف آشپزخانه، بلکه ظروف سفالی هنری را برای زیباسازی زندگی تولید می‌کند، در ذهنش نقش بسته است.

منبع: https://baobinhthuan.com.vn/tinh-tho-130629.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

شب بی‌خوابی هانوی پس از پیروزی تیم زیر ۲۳ سال ویتنام
چهاردهمین کنگره ملی - نقطه عطفی ویژه در مسیر توسعه.
[تصویر] شهر هوشی مین همزمان ساخت و ساز و کلنگ زنی ۴ پروژه کلیدی را آغاز کرد.
ویتنام همچنان در مسیر اصلاحات ثابت قدم است.

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

اعتماد به کنگره چهاردهم حزب، از خانه‌ها تا خیابان‌ها، همه جا را فرا گرفته است.

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول