Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

بازگشت

در طول تعطیلات طولانی، تام تصمیم گرفت بدون اینکه از قبل به والدینش بگوید، بلیط هواپیما رزرو کند تا به خانه و دیدار آنها برود. او بلیط هواپیما را در دست داشت و منتظر پرواز بود، قلبی پر از انتظار و هیجان داشت.

Báo Long AnBáo Long An04/05/2025

(هوش مصنوعی)

در طول تعطیلات طولانی ، تام تصمیم گرفت بدون اینکه از قبل به والدینش بگوید، بلیط هواپیما رزرو کند تا به خانه و دیدار آنها برود. او بلیط هواپیما را در دست داشت و منتظر پرواز بود، قلبی پر از انتظار و هیجان داشت.

اگرچه خانواده‌اش در دلتای مکونگ دور از خانه زندگی می‌کنند، اما به دلیل ماهیت شغلش، تام در تت (سال نو قمری) گذشته به هانوی منتقل شد. او نمی‌توانست برای تت به خانه برود زیرا مشغول انجام وظیفه در محل کار بود. تام غمگین بود، اما والدینش در خانه حتی غمگین‌تر بودند زیرا او تنها فرزندشان بود.

تام به همراه گروه سوار هواپیما شد و کنارش زنی با موهای خاکستری نشسته بود. او لبخندی ملایم داشت و به محض اینکه نشست، به تام سلام کرد و عذرخواهی کرد. او گفت:

- من توی هواپیما حالت تهوع می‌گیرم، پس اگه به ​​هر نحوی مزاحمتون می‌شم، لطفاً منو تحمل کنید!

عمه این را گفت، سپس یک کیسه آب نبات از جیبش بیرون آورد و آن را در دست تام فشرد.

- اینو قبول می‌کنم تا تو رو خوشحال کنم، خاله. دخترت گفت باید بدمش به کسی که کنارم نشسته.

تام لبخندی زد و با خودش فکر کرد که عمه‌اش چقدر مهربان و ساده است. از لهجه‌اش، تام تقریباً می‌توانست حدس بزند که عمه‌اش هم مثل خودش اهل دلتای مکونگ است. تام کیسه آب‌نبات را گرفت، اما فقط یک تکه برداشت و بقیه را به عمه‌اش برگرداند. عمه‌اش از پس گرفتن آن خودداری کرد، اما تام گفت که به ندرت آب‌نبات می‌خورد، بنابراین عمه‌اش آن را پذیرفت و در کیف دستی‌اش گذاشت.

در طول پرواز، تام و عمه‌اش گپ می‌زدند. معلوم شد عمه‌اش برای دیدن دخترش که تازه زایمان کرده بود به هانوی آمده بود و امروز به زادگاهش در کین گیانگ برمی‌گشت. گاهی اوقات، چشمان عمه‌اش هنگام صحبت در مورد دخترش پر از اشک می‌شد. او گفت که دخترش تنها فرزند آنهاست و وقتی دخترش به آنها گفت که دوست پسری از هانوی دارد، او و شوهرش قاطعانه از ازدواج او با او خودداری کردند. اما در نهایت، آنها نمی‌توانستند اینقدر لجباز باشند زیرا آنها از قبل نوه داشتند. عمه‌اش آهی کشید.

- عمه و عمویم می‌ترسن وقتی مریض و ضعیف بشن، نتونن برای آخرین بار فرزندشون رو ببینن چون خیلی از هم دورن، یکی تو شمال و اون یکی تو جنوب!

تام یک دستمال کاغذی به عمه‌اش داد و ناگهان احساس دلتنگی عمیقی برای پدر و مادرش در خانه کرد. او فکر کرد که این بار، تصمیمش برای اضافه کاری نکردن و رفتن به خانه درست بوده است. با اینکه او فقط دور از خانه کار می‌کرد و ازدواج نکرده بود، هر بار که هوا تغییر می‌کرد، تام فقط می‌توانست با درماندگی به صفحه گوشی‌اش نگاه کند، به پدرش یادآوری کند که مراقب سلامتی‌اش باشد و وقتی گاهی سرفه می‌کرد، از مادرش التماس می‌کرد که به پزشک مراجعه کند.

تام پس از پیاده شدن از هواپیما، با عمه‌اش خداحافظی کرد و با تاکسی آنجا را ترک کرد. سرنوشت، تام و عمه‌اش را به هم رساند و به او اجازه داد تا چیزهای زیادی را که مدت‌ها به خاطر کارش پنهان مانده بود، درک کند.

دختر کوچولویی که دو گیس بافته داشت، در دفترچه‌اش نقاشی و رنگ‌آمیزی می‌کرد و همزمان می‌پرسید:

عمه چین! تعطیلات پنج روز طول می‌کشد، آیا تام به خانه برمی‌گردد؟ برادر بزرگترم دیروز رفت.

خانم چین هنگام چیدن سبزیجات، با ناراحتی به «نا»، دختر کوچک همسایه که به کمتر شدن تنهایی خانه عمه‌اش کمک کرده بود، نگاه کرد. او با ابهام پاسخ داد:

- او احتمالاً دیگر برنمی‌گردد، خیلی دور است.

نا قلمش را زمین گذاشت، لوازم تحریر و دفترچه‌اش را جمع کرد و با ناامیدی گفت:

- خاله چین، من دارم میرم خونه. لطفا از من ناراحت نشو خاله چین، فقط داشتم یه خواهشی میکردم.

خانم چین با نگاهی بی‌روح به نا کوچولو خیره شد که ناگهان دست‌هایش را به نشانه‌ی عذرخواهی در هم گره کرد و پشت پرچین گل‌های یاس ناپدید شد. خانم چین سرش را تکان داد و لبخند زد؛ شاید دخترک دیده بود که عمه‌اش غمگین است و چند قطره اشک در شرف سرازیر شدن از گوشه‌ی چشمانش است، برای همین ترسیده بود.

خانم چین به سبزی‌های وحشی داخل سبد نگاه کرد، قلبش پر از غم و اندوه بود. او فقط یک دختر داشت، اما یک سال تمام به خانه نیامده بود. پدر و مادرش جرات سرزنش او را نداشتند؛ او کار می‌کرد، نه بازیگوشی. او هر ماه مرتباً برای حمایت از آنها به خانه پول می‌فرستاد و گاهی اوقات حتی از رانندگان پیک می‌خواست که شیر، لانه پرنده و انواع مکمل‌ها را بیاورند. همه چیز از قبل پرداخت می‌شد. در نهایت، رانندگان پیک حتی از آنها تعریف می‌کردند و می‌گفتند که یک دختر دارند. شنیدن این حرف دل آنها را گرم کرد.

آقای چین، در حالی که سطلی در دست داشت و پابرهنه راه می‌رفت، در حالی که پاچه‌های شلوارش ناهموار و پوشیده از گل بود، آمد تا کنار خانم چین بایستد.

- من چند خرچنگ گرفتم، باید آنها را در سوپ با سبزیجات وحشی بپزید. اگر تام خانه بود، عاشق این غذا می‌شد. پیدا کردن چیزی شبیه به این در آنجا سخت است.

خانم چین اشک‌هایش را فرو خورد و از گوشه چشمانش سرازیر شد. هق هق‌هایش آقای چین را به شدت نگران کرد.

خدای من، چرا گریه می‌کنی؟ اگر اینطور گریه کنی، هر کسی که از آنجا رد شود، سوءتفاهم می‌کند و فکر می‌کند دارم سرزنشت می‌کنم. لطفا گریه کردن را بس کن!

- اگر می‌دانستم تام مجبور است این‌طور دور از خانه کار کند، نمی‌گذاشتم خوب درس بخواند؛ باید در خانه می‌ماند و ازدواج می‌کرد.

خانم چین که خیلی دلتنگ دخترش بود، لحظه‌ای احساس پشیمانی کرد. در آن محله، فقط خانواده‌ی او دختری داشتند که تحصیلات خوبی داشت، شغل پردرآمدی پیدا کرده بود و حتی بین شمال و جنوب رفت و آمد می‌کرد. بعضی‌ها برایش خوشحال بودند چون می‌دانست چطور دخترش را خوب تربیت کند، ارزش هر پنی را داشت و دستاوردهای تحصیلی‌اش کمتر از پسرهای محله نبود.

اما بعضی‌ها حسادت می‌کردند و غیبت می‌کردند و می‌گفتند که این زوج به خاطر منافع خودشان دخترشان را برای کار به جای دوری می‌برند. آنها از نظر غذا و لباس کمبودی نداشتند و علاوه بر این، او تنها دخترشان بود.

گاهی اوقات، آنچه می‌شنید آزاردهنده و توهین‌آمیز بود و می‌خواست برای حل و فصل اوضاع بحث کند، اما بعد از اینکه خوب فکر می‌کرد، منصرف می‌شد. هیچ پدر و مادری نمی‌خواهد فرزندش رنج بکشد و در خانه محبوس شود. شاید همسایه‌ها دلشان برای آن زوج مسن که بیمار بودند و فرزندی نداشتند که از آنها مراقبت کند، سوخته بود، بنابراین آن حرف‌ها را زدند.

آقای چین صندلی را جلو کشید، برای خودش یک فنجان چای ریخت، جرعه‌ای نوشید تا معده‌اش گرم شود، و سپس با آسودگی گفت:

- مادربزرگ، او الان تقریباً سی سالش است، باید او را تشویق کنی که ازدواج کند و بچه‌دار شود. آن‌وقت می‌تواند نوه‌هایش را به تو بدهد تا وقتی خودش و شوهرش سر کار می‌روند از آنها مراقبت کنی و تو دیگر ناراحت نخواهی بود.

- فکر می‌کنی نمی‌خوام؟ هر دفعه که به خونه زنگ می‌زنه، بهش یادآوری می‌کنم، اما اون منو نادیده می‌گیره. اما من هم نگرانم. اگه عاشق کسی از شمال بشه، من و تو بچه‌ها و نوه‌هامون رو از دست می‌دیم.

خانم چین هر چه بیشتر به این موضوع فکر می‌کرد، بیشتر نگران می‌شد. حالا او کمتر کار می‌کرد و زیاد به خانه نمی‌آمد، اما می‌توانست هر وقت که می‌خواست از محل کارش مرخصی بگیرد، بدون اینکه نگران غیبت کسی باشد. اما اگر عروسش با کسی از شمال ازدواج می‌کرد، برایش خیلی سخت می‌شد که وقتی دلش برایش تنگ می‌شد، به خانه بیاید و به او سر بزند! زندگی یک عروس این نیست که هر وقت بخواهد بتواند به خانه بیاید. بنابراین، در نهایت، دیگر جرات نمی‌کرد درباره ازدواج و بچه‌هایش با تام صحبت کند.

آقای چین با تکان دادن سر تایید کرد؛ نگرانی‌های خانم چین قابل درک بود. او مرد بود، بنابراین خیلی به آینده فکر نمی‌کرد. او صرفاً فکر می‌کرد که بودن فرزندان و نوه‌هایش در دوران پیری، تنهایی‌اش را کاهش می‌دهد و باعث می‌شود خانه کمتر خالی به نظر برسد. آهی کشید و به او گفت که در راه برگشت از مزرعه به خانه، چندین خانه همسایه را دیده که پر از جنب و جوش و شلوغ بوده‌اند. همه کسانی که فرزندانشان دور از خانه کار می‌کردند، برگشته بودند.

با شنیدن این حرف، خانم چین بیشتر دلسرد شد. حتی نا کوچولو هم به او افتخار کرده بود که برادر بزرگترش زود به خانه آمده است. مطمئناً در تمام این محله، فقط خانواده او بودند که با تعطیلات مثل هر روز دیگری رفتار می‌کردند. فقط خانواده‌هایی که فرزندانشان دور از خانه کار می‌کردند و برای تعطیلات به خانه می‌آمدند، می‌توانستند واقعاً این تعطیلات بزرگ ملی را جشن بگیرند.

او سبد سبزیجات و سطل خرچنگ‌ها را به پشت خانه برد. پایش هنوز از افتادن در مزرعه چند روز قبل درد می‌کرد و مجبور بود چند روزی لنگ بزند.

آقای چین از جا بلند شد و قصد داشت برای شستن پاهایش از گِل به بیرون برود که ناگهان نا کوچولو، در حالی که موهایش را دم اسبی بسته بود، نفس نفس زنان وارد شد. او آنقدر سریع می‌دوید که پایش گیر کرد و افتاد و کیسه‌های کاغذی که حمل می‌کرد، پخش شدند. آقای چین اخم کرد، به سمتش رفت تا به او کمک کند بلند شود و خم شد تا وسایلش را جمع کند. دخترک حتماً از افتادن آسیب دیده بود، چون اشک در چشمانش حلقه زده بود. آقای چین گرد و غبار را از روی پاها و لباس‌هایش تکاند و به آرامی او را آرام کرد. دخترک اشک می‌ریخت.

- مادرم گفت این را برای عمه و عمو چین ببرم. در نیمه راه بودم که کسی را دیدم که خیلی شبیه تام بود، بنابراین تمام راه را دویدم تا عمه چین را خبر کنم تا بیاید و نگاهی بیندازد.

آقای چین با خودش خندید و فکر کرد: «او فقط یک بچه است. اگر واقعاً دختر من تام است، به زودی به خانه برمی‌گردد. چرا باید برای بررسی بیرون برود؟» او دو کیسه را روی میز گذاشت و یک لیوان آب برای دخترک ریخت. دخترک آب را سر کشید و به محض اینکه آقای چین لیوان را سر جایش گذاشت، با صدای بلند جیغ زد.

- عمو چین، اون زن اونجا خودشو معرفی کرده، خودشه، همونیه که من دیدم، تام، درسته عمو؟

آقای چین به جلو نگاه کرد و چشمانش از شادی پر شد. واقعاً تام، دخترش، بود که برگشته بود. او آنقدر خوشحال بود که نزدیک بود تلو تلو بخورد، نزدیک بود از روی صندلی گیر کند و بیفتد.

تام با دیدن پدرش، چمدان و کیف‌هایش را زمین گذاشت و به سرعت برای کمک به او دوید.

- بابا! من خونه‌ام.

آقای چین، در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، به آرامی شانه دخترش را نوازش کرد.

آره، برگشته، برگشته!

ن کوچولو با چابکی به پشت خانه دوید تا خانم چین را صدا کند. خانم چین که مشغول پختن سوپ بود، با شنیدن بازگشت دخترش، اجاق گاز را سریع خاموش کرد و با عجله به طبقه بالا رفت تا ببیند چه اتفاقی افتاده است. به محض اینکه تام را دید، اشک از چشمانش جاری شد. اگرچه آنها هر روز تلفنی صحبت می‌کردند، اما هیچ چیز با دیدن حضوری او قابل مقایسه نبود. اشتیاق و محبت شدید مانند جویباری از چشمانش جاری بود.

آقای چین از تام خواست که پیش خانم چین برود. تام هم گریه کرد، اشک از گونه‌هایش سرازیر شد و در حالی که هق هق می‌کرد، به سمت خانم چین رفت تا او را در آغوش بگیرد.

- ببخشید مامان، من خونه‌ام.

«نا»ی کوچک وسط ایستاده بود، اول به آقای چین و بعد به خانم چین نگاه می‌کرد، قبل از اینکه با صدای بلند صحبت کند.

- تام، لطفا دیگه برای سر کار به جای دوری نرو. عمه چین بیچاره انقدر دلش برات تنگ شده که هر روز گریه می‌کنه. یا شاید بهتر باشه با برادر بزرگترم، تام، ازدواج کنی. اون می‌تونه همین نزدیکی کار کنه و تو می‌تونی هر ماه به خونه بیای.

آقای چین جا خورد، سپس به آرامی به سر دختر کوچولو، نا، زد. دختر کوچولو زبانش را بیرون آورد، به نشانه‌ی سلام به آقای و خانم چین و تام سر تکان داد و سپس به سرعت به سمت خانه دوید.

همین که هر سه دور میز شام جمع شدند، خانم چین دوباره شروع به گریه کرد. مدت زیادی بود که خانواده‌اش با هم غذا نخورده بودند، از سال نو قمری پارسال. تام برای مادرش ماهی گرفت و سپس لبخندی زد و گفت:

- بعد از تعطیلات، از شرکتم درخواست انتقالی به سایگون خواهم کرد و بعد از آن هر ماه به خانه می‌آیم تا دستپخت مادرم را بخورم.

آقای چین نگاهی به خانم چین انداخت، قلبش پر از احساس بود.

تام به پدر و مادرش لبخند زد. او آخرین کلماتی را که زنی که در هواپیما ملاقات کرده بود به او گفته بود، به یاد آورد.

- کار مهم است، اما زمانی که با والدین سپری می‌شود حتی مهم‌تر است. یک شغل را می‌توان از دست داد و دوباره پیدا کرد، اما وقتی والدین از بین بروند، برای همیشه رفته‌اند...

شاید تام فکر می‌کرد خوشبختی فعلی او به معنای تصمیم به بازگشت است.

برف همیشه رزمی

منبع: https://baolongan.vn/tro-ve-a194503.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

روستای شکوفه‌های هلو نها نیت در طول تعطیلات تت، مملو از جنب و جوش و فعالیت است.
سرعت تکان‌دهنده‌ی دین باک تنها ۰.۰۱ ثانیه از استاندارد «برتر» در اروپا کمتر است.
دین باک و دروازه‌بان ترونگ کین در آستانه یک قهرمانی تاریخی هستند و آماده‌اند تا تیم زیر ۲۳ سال چین را شکست دهند.
شب بی‌خوابی هانوی پس از پیروزی تیم زیر ۲۳ سال ویتنام

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

ویتنام همچنان در مسیر اصلاحات ثابت قدم است.

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول