Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

جشنواره شیرین اواسط پاییز

وقتی هفت ساله بود، پدرش در یک تصادف رانندگی درگذشت. مادرش به تنهایی برای تأمین هزینه تحصیل او و خواهر و برادرانش تلاش می‌کرد. زندگی در روستا کار سختی بود، اما برای تأمین مخارج زندگی سه نفرشان کافی نبود.

Báo Long AnBáo Long An05/10/2025

(هوش مصنوعی)

وقتی هفت ساله بود، پدرش در یک تصادف رانندگی درگذشت. مادرش به تنهایی برای تأمین هزینه تحصیل او و خواهر و برادرانش تلاش می‌کرد. زندگی در روستا سخت بود، اما برای تأمین مخارج زندگی سه نفرشان کافی نبود. مادرش آنها را نزد مادربزرگ مادری‌شان فرستاد و خود برای کار به عنوان کارگر کارخانه به سایگون رفت. از زمانی که مادرش آنجا را ترک کرد، خواهر و برادرها هر روز گریه می‌کردند چون دلتنگش بودند. هر بار مادربزرگشان آنها را محکم در آغوش می‌گرفت و دلداری‌شان می‌داد. کم‌کم، آنها به زندگی بدون مادرشان عادت کردند.

پدربزرگ مادری‌اش در جوانی بر اثر بیماری درگذشت و خانواده مادربزرگ مادری‌اش نیز فقیر بودند. مادربزرگش دهه‌ها کیک پرتقالی درست می‌کرد. او هر روز خیلی زود از خواب بیدار می‌شد تا کیک درست کند و آنها را در بازار بفروشد تا کمی پول دربیاورد و به مادرش در تأمین مخارج تحصیل دو خواهر و برادرش کمک کند. اگرچه او جوان بود، اما بسیار فهمیده بود. او هر روز صبح زود از خواب بیدار می‌شد تا به مادربزرگش در درست کردن کیک کمک کند و سپس خواهر کوچکترش را برای مدرسه بیدار کند. خواهرش دو سال از او کوچکتر بود، دختری با موهای بلند که تا شانه‌هایش می‌رسید. هر روز صبح، او با زحمت موهای خواهرش را برایش می‌بست. در ابتدا، او به این کار عادت نداشت و از ترس آسیب رساندن به خواهرش، جرات نمی‌کرد آنها را خیلی محکم ببندد. به تدریج، او به این کار عادت کرد و حتی یاد گرفت که موهایش را از دو طرف ببافد. دختر کوچک با خوشحالی می‌خندید. مادربزرگش نیز او را تحسین می‌کرد و می‌گفت که او بسیار ماهر است، حتی با اینکه پسر بود!

دو روز آخر هفته که به مدرسه نمی‌رفت، از مادربزرگش خواست که کمی بیشتر از این کیک‌ها درست کند تا بتواند آنها را برای فروش به محله ببرد. مادربزرگش قبول نکرد، اما او التماس و خواهش کرد. بالاخره مادربزرگ تسلیم شد. و به این ترتیب، هر صبح آخر هفته، مردم پسر قدبلند و لاغر را می‌دیدند که سینی کیک پرتقالی را برای فروش حمل می‌کند. صدایش مثل بلندگوی واضح و پرطنین محله بود.

«کیک پرتقالی اینجاست، کسی کیک پرتقالی می‌خواد؟ کیک پرتقالی دو هزار دونگ برای هر تکه است!»

در ابتدا، او خیلی خجالتی بود که اجناسش را صدا بزند و فقط سینی کیک‌هایش را در خیابان حمل می‌کرد، بنابراین حتی پس از گشتن در کل محله، فقط چند تا فروخت. سپس زنی که توفو و کیک برنجی می‌فروخت به او انعام داد: او فقط باید با صدای بلند فریاد می‌زد تا مردم داخل خانه‌هایشان بدانند چه می‌فروشد و برای خرید بیرون بیایند. اگر او بی‌سروصدا می‌فروخت، مردم در خانه‌هایشان آنقدر سرشان شلوغ می‌شد که نمی‌فهمیدند او چه می‌فروشد و از او خرید نمی‌کردند. بنابراین، از روزی که شروع به فریاد زدن کرد، فروش او به طور قابل توجهی افزایش یافت و هر بار سینی کیک‌هایش را تمام می‌کرد.

یک بار، او به روستای بالایی رفت تا کیک‌هایش را بفروشد. آن روستا پر از خانه‌هایی با سقف‌های کاشی‌کاری شده و دروازه‌های بلند بود. با نگاه به خانه‌های بزرگ و جادار پیش رویش، به خودش گفت که سخت درس خواهد خواند و پس از فارغ‌التحصیلی و کسب درآمد زیاد، خانه‌ای دقیقاً مانند آن برای مادربزرگ، مادر و خواهر کوچکترش خواهد ساخت تا در آن زندگی کنند. او که در این روستا کیک می‌فروخت، مجبور بود بلندتر از همیشه فریاد بزند زیرا فاصله خیابان تا خانه بسیار زیاد بود، در حدود یک یارد.

جلوی دروازه بزرگ خانه با نرده زرد ایستاد و صدا زد، سپس چند دقیقه در سکوت منتظر ماند. اگر حرکتی در داخل نبود، برمی‌گشت و می‌رفت.

درست وقتی می‌خواست سینی کیک‌ها را به خانه‌ی بعدی ببرد، صدایی از داخل خانه شنید.

«کیک پرتقالی، کیک پرتقالی.»

با خوشحالی سرش را برگرداند و لبخندی درخشان زد.

«خاله، چند تا کیک با طعم پرتقال بخر، هر کدوم فقط دو هزار دونگ هستن. کیک‌هایی که مردم محلی درست می‌کنن تو بازار لانگ مای خیلی خوشمزه‌ان.»

زن در را باز کرد، لبخندی زد، یک اسکناس صد هزار دونگی به او داد و گفت:

«ده تا از آنها را به عمه‌ات بفروش. چند سالته که یک سینی کیک بزرگتر از خودت را حمل می‌کنی؟»

او در حالی که کلوچه‌ها را داخل کیسه می‌گذاشت، مودبانه پاسخ داد.

«بله، من هشت سال و نیم دارم، خاله. فقط اینکه کوچیکم، اما خیلی سرحالم!»

او کیسه کلوچه‌ها را داد و بقیه پول را به زن داد. زن لبخندی درخشان زد.

«اشکالی نداره، خاله بهت میده.»

«نه، خاله، من کیک می‌فروشم، پول نمی‌خواهم. اگر نمی‌خواهید، آخر هفته‌ی آینده آنها را همین اطراف می‌فروشم و تا وقتی که پول کافی داشته باشم، کیسه‌ی کیک‌ها را جلوی در خانه‌تان آویزان می‌کنم، باشه؟»

«تو بچه خیلی خوبی هستی! اشکالی نداره.»

از آن روز به بعد، مشتری‌های زیادی پیدا کرد. هر هفته، وقتی برای فروش اجناسش می‌رفت، یک کیسه کیک به نرده‌ها آویزان می‌کرد و با صدای بلند عمه‌ی داخل مغازه را صدا می‌زد تا بیرون بیاید و کیک‌ها را به داخل ببرد.

در روز ملی، مادرش به دیدار او و خواهر و برادرانش آمد. خواهر کوچکترش از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید و روزها به او می‌چسبید. او هم می‌خواست برای تسکین دلتنگی‌اش به مادرش بچسبد، اما می‌دانست که پسر است و باید یاد بگیرد که برای حمایت از سه زن خانه قوی باشد. او این را از یک راننده تاکسی موتورسیکلت یاد گرفته بود، زمانی که تصادفاً پایش به زمین خورد و افتاد، زانویش به کف سیمانی خورد، خراش برداشت و خونریزی کرد. او زد زیر گریه، اما با نگاه به اطراف، متوجه شد که هیچ کس به او کمک نمی‌کند یا او را آرام نمی‌کند. فقط راننده تاکسی موتورسیکلت او را تماشا می‌کرد. او راننده را می‌شناخت زیرا پدرش قبلاً راننده تاکسی موتورسیکلت بود. راننده با دقت به او نگاه کرد و گفت:

«اگر زمین خوردی، باید دوباره بلند شوی. باید یاد بگیری قوی باشی، تو تنها مرد خانه هستی. پدرت به تو افتخار خواهد کرد، هیو!»

روزی که مادرش برای کار به سایگون بازگشت، خواهر و برادر کوچکترش بی‌وقفه گریه می‌کرد و محکم به مادرش چسبیده بود و چشمانش نیز قرمز شده بود. مادرش نیز اشک می‌ریخت. اما بعد، او شجاعانه و به آرامی دستان خواهر و برادرش را از آغوش مادرش بیرون کشید تا مادرش بتواند سریع سوار اتوبوس شود و برود.

با فرا رسیدن هفتمین ماه قمری، مردم شروع به برپایی غرفه‌هایی کردند که در آنها کیک ماه و فانوس‌هایی در اشکال و اندازه‌های مختلف می‌فروختند. این خواهر و برادر هر روز در راه مدرسه، جلوی یک فروشگاه مواد غذایی توقف می‌کردند تا از آن فانوس‌های زیبا لذت ببرند. خواهر کوچکترشان در حالی که چشمانش از لبخند برق می‌زد، به یکی از فانوس‌ها اشاره کرد و به او گفت:

«اون فانوس پرنسسی خیلی قشنگه داداش بزرگه! هم موسیقی داره و هم نورهاش می‌چرخن!»

او سر تکان داد و خواهر و برادر کوچکترش را به سمت مدرسه هدایت کرد. فانوس‌های الکترونیکی برای توان مالی خانواده‌شان بسیار گران بودند. او به هیچ وجه نمی‌توانست از مادربزرگ یا مادرش بخواهد که آنها را برای دو نفرشان بخرند. خواهر و برادرش هم خیلی خوش‌رفتار بودند؛ اگر سرش را تکان می‌داد، خواهر و برادر التماس نمی‌کردند یا ناله و گریه نمی‌کردند. او به این موضوع فکر کرده بود؛ نزدیک به جشنواره نیمه پاییز، از مادربزرگش چند هزار دونگ برای خرید کاغذ سلفون و شمع می‌خواست. وقتی پدرش زنده بود، برای بازی با او فانوس‌های بامبو به شکل ستاره می‌ساخت و او ساختن آنها را از پدرش یاد گرفته بود. او می‌رفت و مقداری بامبو می‌آورد، آن را به نوارهایی تقسیم می‌کرد، آنها را صاف می‌کرد و برای دو نفرشان فانوس می‌ساخت.

طبق معمول، این آخر هفته، او برای کمک به مادربزرگش در فروش کیک‌های طعم پرتقال رفت. تنها یک هفته تا جشنواره نیمه پاییز باقی مانده بود، او می‌خواست کیک‌های بیشتری بفروشد تا پولی برای خرید کیک ماه برای خواهر کوچکترش به دست آورد. سال گذشته، مدرسه کیک ماه را بین دانش‌آموزان توزیع کرد، اما آنها فقط خمیر ماش بودند، نه آن فیلینگ مخلوطی که خواهرش دوست داشت. اگرچه خواهرش از مادربزرگش نخواست که آنها را بخرد، اما هر بار که افرادی را می‌دید که آنها را می‌فروشند، پلک می‌زد و می‌گفت:

«این کیک‌های ماه با مواد مختلف خیلی خوشمزه به نظر می‌رسن، مگه نه برادر؟»

او سینی پر از کیک‌های پرتقالی را روی هم چید، سپس به سختی آن را روی سرش نگه داشت و شروع به فروش آنها کرد. صدای واضح و آهنگین او در خیابان‌های صبح زود طنین‌انداز می‌شد. او مهربان و خوش‌رفتار بود، بنابراین مردم او را دوست داشتند و به تعداد زیاد از او خرید می‌کردند. او به خانه‌ی آشنایی که درخت بلندی جلوی دروازه‌اش داشت رسید، ایستاد و فریاد زد.

«خاله کوئین، کیک پرتقالی دارید؟»

داخل خانه، دختر کوچکی تقریباً همسن و سال او با یک فانوس پرنسسی زیبا بیرون دوید. دختر یک اسکناس پنجاه هزار دونگی به او داد.

«مامانم گفت همه این پول رو بردارم.»

دخترک با دیدن او که با دقت به فانوس خیره شده بود، لبخندی پهن زد و با افتخار آن را به نمایش گذاشت:

«بابام تازه از یه سفر کاری برگشته و اینو برام خریده، قشنگه نه؟»

لبخندی زد، تکه‌ای از کیک را برداشت و گفت:

«آره، خیلی قشنگه، خیلی خوش‌شانسی!»

وقتی دخترک با کیک در دست به داخل خانه دوید، او همچنان معطل کرد، تمایلی به رفتن نداشت و ایستاد و رفتن فانوس را تماشا کرد.

قبل از جشنواره نیمه پاییز، او با زحمت فراوان دو فانوس ستاره‌ای شکل برای بازی دو خواهر و برادر ساخت. خواهر و برادر کوچکترش عاشق آنها بودند، می‌خندیدند و شوخی می‌کردند و حتی فانوس‌ها را به دوستانشان در محله نشان می‌دادند. مادربزرگشان نیز او را به خاطر باهوش بودن و دانستن نحوه ساخت فانوس در چنین سن کمی، تحسین می‌کرد.

موقع ناهار، هر سه نفرشان داشتند غذا می‌خوردند که مادرش زنگ زد. مادرش گفت که این بار شرکت قرار است بین کارگران کیک ماه پخش کند. او از یکی از همکارانش خواسته بود که وقتی فردا به خانه برمی‌گردد، مقداری از آن را برایش بیاورد. خواهر کوچکترش با شنیدن این حرف خوشحال شد، اما ساکت و متفکر ماند. تقریباً تا پایان تماس تلفنی طول کشید تا بالاخره از مادرش پرسید:

«مامان، نمی‌تونی بیای خونه با ما کیک ماه بخوری؟ تلویزیون میگه جشنواره نیمه پاییز زمانی برای تجدید دیدار خانواده‌ست.»

مادربزرگ با اشک، دامن لباس سنتی ویتنامی‌اش را کشید تا اشک‌هایش را پاک کند. چشمان مادرش هم اشکبار شد و با اشک از آنها عذرخواهی کرد. او می‌دانست که هر سفر برگشت به زادگاهشان پرهزینه است و مادرش می‌خواست پول پس‌انداز کند تا برایشان بهتر زندگی کند. اما راستش را بخواهید، او مشتاق بازگشت مادرش بود؛ از زمان مرگ پدرشان، آنها حتی یک بار هم با او در جشنواره نیمه پاییز شرکت نکرده بودند.

صبح روز جشنواره نیمه پاییز، اتفاقاً آخر هفته بود، بنابراین او هنوز سبد کیک‌های پرتقالی‌اش را برای فروش حمل می‌کرد. وقتی از دروازه خانه‌ای که درخت بلند داشت عبور می‌کرد، عمه کویین را دید که لبخند می‌زد و برایش دست تکان می‌داد. به سمتش رفت و عمه کویین ده کیک پرتقالی خرید. هنگام پرداخت، یک کیسه بزرگ در دستش گذاشت. داخل آن دو فانوس الکترونیکی بود که یکی از آنها به شکل یک شاهزاده خانم بود. او شوکه شد و به سرعت سعی کرد آنها را برگرداند، اما عمه کویین اصرار داشت که آنها را نگه دارد. در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از او تشکر کرد.

او به خانه رفت و ماجرا را برای مادربزرگش تعریف کرد، مادربزرگش هم اشک در چشمانش حلقه زده بود. خواهر کوچکترش از دیدن فانوس پرنسس خیلی خوشحال شد. او می‌خواست بدود و آن را به دوستانش در محله نشان دهد که ناگهان با خوشحالی فریاد زد:

«آه... مامان خونه‌ست.»

در بالا، ماه کامل به روشنی می‌درخشید. مادربزرگ چای دم کرد و مامان کیک ماه را برید. کوچولو با دیدن مواد داخل کیک، گاز بزرگی از آن زد و سپس با فانوسش در حیاط دوید. با لبخند، تکه کیک را از دست مامان گرفت و با خودش فکر کرد که جشنواره نیمه پاییز امسال شیرین‌ترین و شادترین جشن برای او و خواهر و برادرهایش از زمان فوت پدرشان بوده است.

برف همیشه رزمی

منبع: https://baolongan.vn/trung-thu-ngot-ngao-a203644.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
مراسم برافراشتن پرچم و اهتزاز پرچم ملی به مناسبت صد و سی و پنجمین سالگرد تولد رئیس جمهور هوشی مین.

مراسم برافراشتن پرچم و اهتزاز پرچم ملی به مناسبت صد و سی و پنجمین سالگرد تولد رئیس جمهور هوشی مین.

هنر ویتنامی

هنر ویتنامی

صلح آمیز

صلح آمیز