Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

عبور از کوهستان |=> منتشر شده در روزنامه باک گیانگ

Báo Bắc GiangBáo Bắc Giang25/06/2023


(BGĐT) - بالاخره به بای کائو رسیدم، مکانی که خیلی‌ها آن را عجیب می‌دانند و در دورافتاده‌ترین و فقیرترین بخش ناحیه تاچ آن در ارتفاعات واقع شده است.

وقتی بالاخره به کلبه متروکه‌ای که به طرز خطرناکی روی کوه قرار داشت رسیدم، نفسم بند آمده بود. به طرز عجیبی، برخلاف تصورم، بای کائو تکه زمینی در بالای کوهی سر به فلک کشیده به نام کوه کوک بود. کوه کوک. بله، نام موجودی زشت اما سرسخت. حتی عجیب‌تر اینکه، بای کائو هیچ بوته‌ای نداشت، فقط علف‌های زرد کمرنگ و ریز داشت، اما در میان آن سنگ‌های عجیب و غریب زیادی پراکنده بودند که برخی از آنها مانند هیولاها وحشتناک به نظر می‌رسیدند. چندین سنگ به طرز خطرناکی کج شده بودند، گویی در شرف سقوط بودند. چند سنگ توخالی و کج و معوج، طاق‌هایی را تشکیل می‌دادند. و سپس یک سنگ صاف و نوک‌تیز، مانند نوک پیکان، به صورت عمودی ایستاده بود. برخلاف قله، اطراف کوه پوشیده از درختان اقاقیا بود، در حالی که پایین‌تر درختان میوه بودند. در دوردست، می‌توانستم صدای جیک جیک پرندگان و زمزمه آب روان را بشنوم. در پای کوه، روستای سای قوم نونگ با بیش از بیست خانه قرار داشت. قبل از بالا رفتن از این کوه، در خانه یک خانواده استراحت کرده بودم.

Bắc Giang, Vượt núi, tiếng chim, hàng cây, đỉnh núi, Thạch An

تصویرسازی: چین.

کلبه مانند یک خانه‌ی چوبی در کنار یک درخت وحشی ساخته شده بود، با نردبانی که به بالا و پایین می‌رفت. دیوارها از پنل‌های بامبو ساخته شده بودند. کف آن از تخته‌های چوبی به هم متصل ساخته شده بود. یک میله فلزی از درگاه آویزان بود. من هدف از ساخت این کلبه را در اینجا نمی‌فهمیدم. من از کسی در روستا در مورد صاحبش شنیده بودم.

از میان درختان تنک پیش رو، نگاهی اجمالی به شخصی انداختم که به آرامی نزدیک می‌شد. حتماً پیرمرد ووت، صاحب این کلبه بود؟ او کم کم نزدیک‌تر شد. او پیرمردی لاغر و نحیف با موهای سفید بود که کیسه‌ای بافته شده در دست داشت، پیراهن نیلی، شلوار آبی و کفش‌های پارچه‌ای پوشیده بود.

از پله‌ها پایین رفتم تا به او سلام کنم. با بی‌تفاوتی به من نگاه کرد، فقط وقتی مودبانه به او سلام کردم، کمی سر تکان داد، سپس بی‌صدا به سمت روستا رفت. با حواس‌پرتی نگاهی به دوربینی که روی کوله‌پشتی‌ام داشتم انداخت و گفت: «برای تحسین مناظر به اینجا آمده‌ای؟» و گفت: «زیباست، کلی عکس بگیر.» کیف پارچه‌ای‌اش را باز کرد و یک بطری شراب و یک بطری آب بیرون آورد.

- شما اهل همین اطراف هستید، آقا/خانم؟

نه. در جنوب

- بله، کدام استان؟

- تای بین . من در منطقه ... زندگی می‌کنم.

همانطور که صحبت می‌کرد، مکثی کرد و به سمت پایین، به سمت حاشیه روستا، جایی که گروهی از سربازان با کوله پشتی و تفنگ در حال رژه بودند، اشاره کرد. او به آرامی آهی کشید و سرش را پایین انداخت.

- آیا او هم سربازی بود که علیه آمریکایی‌ها می‌جنگید؟

«بله.» گفت و دو لیوان شراب برایم ریخت و به من تعارف کرد. «شراب خوبی است.» لیوانش را بلند کرد، سپس دوباره آن را زمین گذاشت، غرق در افکارش. «خیلی غم‌انگیز است، بیا دیگر در موردش صحبت نکنیم.»

آن جمله توجهم را جلب کرد. «دیگر حرفش را نزن.» آیا ممکن است مربوط به جنگ علیه آمریکا باشد؟ مطمئناً غم پنهانی در دلش سنگینی می‌کرد.

پیرمرد پس از لحظه‌ای سکوت، آرام گفت:

- داستان از این قراره...

بنابراین به جای قدم زدن و گشت و گذار در ساحل بای کائو، به داستان پیرمرد گوش دادم...

*

* *

بیش از پنجاه سال پیش، سانگ جوان - که اکنون آقای ووت است - کوله پشتی پر از سنگ حمل می‌کرد، تفنگ کلاشنیکفش گاهی روی سینه‌اش و گاهی روی شانه‌اش آویزان بود و در طول آموزش‌های اولیه‌اش در منطقه‌ای مرتفع مانند این کوه کوک، از میان نهرها و در امتداد دامنه‌های کوه رژه می‌رفت.

روزی که آقای سونگ پسرش را برای پیوستن به ارتش بدرقه کرد، با محبت گفت:

- وقتی راه افتادی، باید ماموریتت را به پایان برسانی، و به سنت‌های خانواده و زادگاهت پایبند باشی. این را به خاطر داشته باش.

سانگ پوزخندی پهن زد و با صدای بلند فریاد زد:

- نگران نباش بابا، وقتی من بروم، یا زیر خاک دفن می‌شوم یا سینه‌ام از خون سوخته.

- چیزی به اسم چمن سبز وجود نداره، فقط سینه قرمزه.

آقای سونگ سربازی از مقاومت ضد فرانسوی بود که در عملیات مرزی و عملیات دین بین فو شرکت داشت. پس از ترخیص، او رئیس شبه‌نظامیان کمون بود و چند سال بعد رئیس کمیته شد و در حال حاضر دبیر حزب کمون است. خانم هوآ پشت سر شوهرش ایستاده بود، چشمانش پر از اشک بود که شوهرش را آزار می‌داد.

سانگ سه سال را در میدان نبرد، از ارتفاعات مرکزی تا کوانگ دا، گذراند و چندین بار فکر کرد که قرار است بمیرد. نامه‌هایی که به خانه می‌فرستاد، کمتر و کمتر شد و سپس کاملاً ناپدید شد. چیزی که سانگ را سال‌ها در جبهه آزار می‌داد، دیدن مرگ رفیقی درست در کنارش بود. آن دونگ، نوزده ساله، با چهره‌ای جوان، شیطون‌ترین فرد دسته بود که مورد اصابت بمب قرار گرفت. آن روز، سانگ و دونگ در یک سنگر در کمین دشمن بودند. سانگ آنجا نشسته بود که دستور گرفت به دیدن فرمانده گروهان برود. او مدتی رفت، سپس هواپیماهای دشمن بمب انداختند. وقتی برگشت، جسد دونگ را جلوی خود دید. سپس لو، با صورتی پر از زخم، اندامی نحیف، چابک مانند یک سنجاب، بود که در همان سنگر با سانگ بود. یک رگبار توپخانه دیگر و یک سری بمب دشمن، سنگر را کندند، زمین فرو ریخت. سربازان دشمن به داخل هجوم آوردند. لو و سانگ را بیرون کشیدند و به مکانی بردند. یک سرباز اسلحه‌اش را به سمت لی نشانه گرفت و خواست فوراً واحدی را که در کمین بود، لو دهد. لی با خشم نگاه کرد و سرش را تکان داد. بلافاصله، سرباز شلیک کرد. لی درست کنار سانگ افتاد.

«و این یارو چی؟ چیزی می‌خواد بگه؟» سربازی که اسلحه به دست داشت چانه‌اش را بالا گرفت و به سنگ نگاه کرد.

- من... من... - سنگ با لکنت زبان گفت - من... من...

کمی بعد، او توسط دشمن به سایگون برده شد.

پنج ماه پس از آزادسازی سایگون، او پس از اتمام دوره محکومیت بازآموزی بدون حبس که توسط کمیته اداره نظامی شهر تعیین شده بود، بی‌سروصدا به زادگاهش بازگشت. او ترکیبی از هیجان، شادی و نگرانی را احساس می‌کرد. پس از رسیدن به ابتدای روستا، با چند آشنا روبرو شد.

- سانگ تازه برگشته، درسته؟

- فکر کردم…

- اینا دیگه چه جور سربازهایی هستن؟ اونا خیلی چاق و پوست روشنی دارن، برخلاف توئونگ و وین.

- اما یکی گزارش داد...

عجیب. اظهارات بی‌تفاوت و مبهم. نگاه‌های کنجکاو و مشکوک. مطلقاً هیچ گرمی، توجه، دوستی یا شادی وجود ندارد. آیا ممکن است...؟

مادرش که ظاهراً از قبل خبردار شده بود، به محض رسیدن او به حیاط، با عجله از خانه بیرون دوید. «خدای من، پسرم...»

او زد زیر گریه. پدرش ساکت در خانه نشسته بود.

- بابا. صدای سنگ خفه شد.

آقای سونگ نگاه سردی به پسرش انداخت، کمی سرش را تکان داد و سپس بی‌صدا وارد خانه شد...

پیرمرد ووت داستانش را متوقف کرد، جرعه‌ای از شرابی که در دستش بود نوشید و به راه‌پله نگاه کرد. انگار چشمان پیرش به قلمرویی دور خیره شده بود. چهره‌اش حالا حتی خسته‌تر هم به نظر می‌رسید. با تنها هفتاد و شش سال سن، شبیه کسی بود که بالای هشتاد سال سن داشته باشد.

«تا روزی که بمیرم، هرگز چشمان پدرم را در آن روز فراموش نخواهم کرد. شب‌های زیادی، آن چشمان در مقابلم شناور بودند، به من خیره شده بودند و لرزه بر اندامم می‌انداختند. روزی که پدرم درگذشت، جلوی عکسش زانو زدم، گریه کردم و از او طلب بخشش کردم. بله، من پسری بدبخت، مایه ننگ، خائن، پلید و بدبخت بودم...» - صدای پیرمرد محو شد و مثل نسیم ملایمی محو شد. روزها در خانه در انزوا زندگی می‌کردم و جرات ترک روستا را نداشتم. انگار کوهی روی سینه‌ام سنگینی می‌کرد. آن کوه نامرئی روز و شب مرا تسخیر کرده بود. ناگهان گوشه‌گیر، تنها و افسرده شدم. شما نمی‌دانید و نمی‌فهمید. مردم به خانه‌ام آمدند و به من گفتند، و سپس شخص دیگری به مادرم گفت. می‌دانید، خیلی تحقیرآمیز بود.

- پدرم دبیر حزب است و من یک سرباز فراری سابق هستم.

آقای سونگ دیگر دبیر حزب نیست.

- خب، وقتی رفت، به هر حال دبیر حزب بود.

- این زن ها، حالا به سنگ می گویند سرباز، سرباز آزادی خواه، یا سرباز عروسکی.

- روستای ما یک روستای نمونه مقاومت است، با یک قهرمان نظامی و دو سرباز برجسته در کل ارتش، با این حال ما این خائن، این فرد بی‌وفا را داریم.

- آقای سونگ حالا دیگر لاف زدن را کنار گذاشته است.

سانگ باید واقعاً پولدار باشد…

پیرمرد ووت با ناراحتی به من نگاه کرد، لیوان شرابش را سر کشید، چهره‌اش بی‌حالت بود.

درست است که سانگ پس از انجام روش‌های مختلف تأیید هویت، توسط دشمن در وزارت امور مدنی و بازآموزی استخدام شد. او حدود یک ماه فقط کارهای متفرقه انجام می‌داد و سپس آنها تقریباً او را نادیده گرفتند زیرا پس از آزادسازی دانانگ توسط نیروهای ما و پیشروی گسترده به سمت سایگون، در هرج و مرج شدیدی قرار داشتند.

این تمام چیزی بود که من واقعاً می‌دانستم، اما روستاییان و مردم کمون آن را طور دیگری درک می‌کردند. به این دلیل بود که لین، که در همان واحد من بود، به زادگاهش بازگشت و داستان‌هایی ساخت، ادعا کرد که من سوار بر هلیکوپتر هستم و از سربازان کمونیست می‌خواهم به آرمان ملی بپیوندند، من محل اردوگاه هنگ را به آنها نشان دادم و انواع چیزهای دیگری که من نمی‌توانستم بدانم. متأسفانه، لین قبل از بازگشت من به خانه، به همراه همسر و فرزندانش به جنوب نقل مکان کرده بود. او نیز اخیراً درگذشت...

«من در بن‌بست بودم، هرچند بعداً روستاییان به مشکلات من توجهی نکردند. فقط من خودم را عذاب می‌دادم. اما یک روز...» بله، آن روز سانگ در شهر کاری داشت. او با صاحب یک مغازه تعمیر دوچرخه آشنا شد که یک جانباز جنگی به شدت معلول بود و یک پا و یک دستش را از دست داده بود. همسرش می‌لنگید و به لاغری ماهی خشک شده بود. او مجبور بود دو فرزند خردسال را بزرگ کند. با وجود شرایط سخت زندگی‌شان، او بسیار شاد و شوخ طبع بود، که باعث تعجب سانگ شد.

هر کسی بعد از جنگ سختی‌های خودش را دارد، اما باید یاد بگیرد که بر آنها غلبه کند. چیزی که آدم‌ها را از هم متمایز می‌کند، اراده‌شان است.

«باید یاد بگیری بر موانع غلبه کنی.» این جمله ناگهان ذهن سانگ را که مدت‌ها خوابیده بود، بیدار کرد. بله، غلبه کن، باید غلبه کنی. ناگهان، او به آینده فکر کرد...

او به کمیته کمون رفت تا عمویش را که دبیر کمیته بود، ملاقات کند...

- عمو، لطفا اجازه دهید اسمم را عوض کنم. دیگر سانگ نیست، بلکه وووت است.

- ای وای، چرا همچین اسم زشتی انتخاب کردی؟ «سنگ» به معنی ثروت، رفاه یا تجمل است، اما «وُت» به چه معنی است؟

لحن خود را به لحنی قاطع تغییر دهید.

- می‌خواهم بر دردهایم غلبه کنم:

کمیسر با دقت به نوه نگون بختش خیره شد.

- خب، من با پیشنهاد شما موافقت می‌کنم. در واقع، کمون صلاحیت رسیدگی به این موضوع را ندارد؛ باید از طریق بخشداری اقدام شود.

با این حال، کمیسر در اسناد با دقت نوشت: لو ون ووت (که قبلاً سانگ نام داشت). بنابراین سانگ بی‌سروصدا خانه و زمین خود را به برادر کوچکترش واگذار کرد و به منطقه‌ای دورافتاده در استان نقل مکان کرد. این در اواسط سال ۱۹۸۰ بود. او با بسیاری از فروشندگان بازار در منطقه تاچ آن پرس‌وجو کرد و پس از جستجوی فراوان، سرانجام تصمیم گرفت در کمون تو سون، دورترین منطقه از مرکز منطقه، با تنها حدود هزار نفر جمعیت، که عمدتاً از مردم نونگ و دائو بودند و در نه روستا پراکنده بودند، ساکن شود. رئیس کمیته کمون، نونگ، از دیدن مرد جوانی از قبیله کین که درخواست اقامت در این مکان دورافتاده را داشت، شگفت‌زده شد. پس از خواندن دقیق اسناد و پرسیدن چند سوال، با آرامش گفت:

-واقعا اونجایی؟

- واقعاً؟

- چقدر گذشته؟

من تا وقتی که بمیرم، می‌مانم.

- اوه خدای من، حدود پانزده سال پیش، پنج یا هفت خانواده از مناطق پایین به اینجا آمدند، اما فقط چند سال ماندند و دوباره رفتند. این روستا خیلی فقیر است. چرا در یکی از روستاهای بالاتر، نزدیک‌تر به منطقه، نمی‌مانید؟

من جاهای دور رو دوست دارم.

سانگ حقیقت را گفت. او می‌خواست از شلوغی و هیاهو فرار کند و به مکانی خلوت و آرام برود تا آرامش خاطر پیدا کند، بدون اینکه کسی از اشتباهات گذشته‌اش باخبر شود. او می‌خواست بر کوهی که بر قلبش سنگینی می‌کرد، غلبه کند. تو سون توسط کوه‌هایی احاطه شده بود که به دلیل جنگل‌زدایی توسط مردم از سراسر جهان، تقریباً کاملاً بی‌حاصل شده بودند. در آن روزها، مردم در همه جا فقیر بودند. جنگل منبع امرار معاش روزانه آنها بود. سانگ روستای سای را در دامنه کوه کوک انتخاب کرد و خیلی زود همسری را که دوست داشت در روستا پیدا کرد. دختری زیبا و پاکدامن از نونگ.

گفتم: «اینجا درخت‌های اقاقیای زیادی هست، بیشتر از آن طرف.»

«خب، قبلاً کاملاً لخت بود، فقط چند بوته وحشی. فکر کردم باید چند درخت روی آن بکاریم. در آن زمان، بخشداری کمپینی برای کاشت درختان اقاقیا راه انداخت و هم نهال و هم مقداری پول فراهم کرد. من پیشنهاد را پذیرفتم و به همه اهالی روستا گفتم که از ما پیروی کنند، اما آنها گوش ندادند. بنابراین فقط من و همسرم ماندیم. هر سال کمی کاشتیم و بعد از پنج سال، مقدار زیادی داشتیم. با دیدن این موضوع، روستاییان به تدریج از ما پیروی کردند. همچنین به این دلیل بود که درختان اقاقیا را می‌شد فروخت و پس از چند سال کاشت، پول به دست آورد. درختان به طور متراکم به یک جنگل تبدیل شدند و ناگهان نهری که سال‌ها خشک بود، حتی در زمستان هم آب داشت و به مزارع سرازیر می‌شد.»

- پیرمرد به خاطر خساستش ثروتمند شد.

- پول خیلی زیادی است. بیش از نیمی از کوه این طرف متعلق به من است. با این حال، من ثروتمند نیستم. من فقط کمی پول برای خودم خرج می‌کنم و بقیه را به کمون اهدا می‌کنم تا یک مدرسه ابتدایی بسازد. سال‌هاست که برای کمون پول می‌فرستم تا قبرستان شهدا را بازسازی کند و ایستگاه بهداشت را بسازد. هر دو دخترم در این منطقه کار می‌کنند و به اندازه کافی غذا و لباس دارند. من و همسرم لازم نیست نگران چیزی باشیم.

- آیا پدربزرگ شما اغلب به زادگاهش برمی‌گردد؟

- من معمولاً هر سال برمی‌گردم، و هر وقت که این کار را می‌کنم، همیشه به مزار شهدا می‌روم تا عود روشن کنم و سرم را به نشانه عذرخواهی خم کنم.

به سمتم برگشت و زمزمه کرد:

می‌دونی چیه؟ بالاخره بر کوهی که مدت‌ها درونم حمل می‌کردم غلبه کردم. چه کوهی؟ خودت که می‌دونی، پس چرا می‌پرسی؟

پیرمرد با خستگی بلند شد و به ساحل بای کائو نگاه کرد. من هم پشت سرش آمدم.

- پیرمرد این کلبه را هم برای استراحت و هم برای لذت بردن از منظره ساخت...

حرفش را قطع کرد:

«همچنین تماشای درختان، آب روان و پرندگان مهم است. بیش از یک سال است که برخی از مردم از جایی به اینجا می‌آیند تا به طور غیرقانونی درختان را قطع کنند، پرندگان و حتی مارمولک‌ها را شکار کنند. من همچنین چند مارمولک را آزاد کرده‌ام تا وقتی به خانه برگشتم به جانبازان معلول روستا بدهم. اگر اتفاق بدی در این کوه بیفتد، زنگ را به صدا درمی‌آورم. طبق رسم، برخی از روستاییان بالا می‌آیند.» پیرمرد با خوشرویی شانه‌ام را نوازش کرد و گفت. «آیا به دیدن نهر وسط کوه رفته‌ای؟ آب بسیار زلال و خنک است. با این حال، گاهی اوقات آب توسط شاخه‌ها و برگ‌های افتاده مسدود می‌شود. من می‌روم نگاهی بیندازم.»

کوله پشتی‌ام را روی شانه‌ام انداختم. پیرمرد وونگ خودش را سرگرم گذاشتن چند فنجان و دو بطری پلاستیکی در یک کیسه پارچه‌ای کرد.

من و پدربزرگم از پله‌ها پایین می‌رفتیم. درست همان موقع، گروهی از مردم مشتاقانه از دامنه کوه به بالا نگاه می‌کردند. احتمالاً آنها یک گروه گردشگری بودند.

داستان‌های کوتاه از دو نات مین

عقب مانده

(BGĐT) - Thịnh روی زمین نشست، کلاه حصیری‌اش را برداشت و خودش را باد زد. عرق از صورت برنزه‌اش به صورت رگه‌هایی جاری بود. موهای فرفری پیشانی‌اش به شکل علامت سوال در هم تنیده شده بود.

تو همیشه خودت خواهی بود.

(BGĐT) - تقریباً ساعت شش عصر است، اما هنوز فوق‌العاده گرم و مرطوب است. هوا خفه‌کننده و ناراحت‌کننده است! به نظر می‌رسد طوفانی در راه است. تقریباً یک ماه است که آسمان حتی یک قطره باران هم نباریده است.

ترمینال قدیمی کشتی
(BGĐT) - امروز صبح، به محض اینکه تام به کلاس رسید، مبصر کلاس تکه کاغذی به او داد که متن آهنگ "Liberating Dien Bien" اثر آهنگساز دو نهوان روی آن نوشته شده بود:



لینک منبع

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
ویتنام و کوبا، برادرانی در یک خانواده.

ویتنام و کوبا، برادرانی در یک خانواده.

تان بین

تان بین

هانوی، ۲۰ آگوست

هانوی، ۲۰ آگوست