Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

روستای کوچک، مارس…

Việt NamViệt Nam21/03/2024


ماه مارس در این سرزمین آفتاب و باد، به اندازه ماه مارس در اشعار یا ترانه‌ها رمانتیک نیست. در این منطقه روستایی، فقط باد شمال و خورشید حضور دارند.

خورشید همه چیز را سوزاند و آن را به رنگ زرد خشک و پژمرده درآورد. گرد و غبار هوا را پر کرد. دیگر به آن «راه رفتن در مزارع» نمی‌گویند، بلکه می‌گویند «دویدن در مزارع». مزارع خشک شده بودند، چمن‌ها کاملاً سوخته و ترد شده بودند و لایه‌ای از خاک خاکستری از خود به جا می‌گذاشتند که وقتی باد آنها را جارو می‌کرد، گرد و غبار را به همه جا می‌فرستاد. بچه‌ها هر بعد از ظهر با خوشحالی کیک‌بال بازی می‌کردند. به نظر خستگی‌ناپذیر می‌رسیدند، از خورشید نمی‌ترسیدند، از ظهر تا عصر می‌دویدند، فریاد می‌زدند و بدون خستگی دنبال هم می‌دویدند. تنها وقتی غروب شد و مادرانشان که هنوز آنها را به داخل خانه هل می‌دادند، با اکراه شلاق‌هایشان را بیرون آوردند، «ارتش» پراکنده شد و هر کدام برای حمام کردن و خوردن شام به خانه رفتند.

images.baoquangnam.vn-storage-newsportal-2023-3-12-139772-_tnb-57313.jpg

در این فصل تقریباً هیچ کار کشاورزی برای انجام دادن باقی نمانده است. زنان، که بعدازظهرها بیکار هستند، برای گپ زدن و فرار از آفتاب زیر شیروانی خانه‌ی کسی جمع می‌شوند. وقتی حوصله‌شان سر می‌رود، با آواز خواندن در کارائوکه، کل محله را سرزنده می‌کنند. و به نظر می‌رسد که این آواز خواندن برای ساکنان این روستای کوچک فوق‌العاده جذاب است. حتی مردان، وقتی کارشان تمام می‌شود، یکدیگر را صدا می‌زنند تا دور هم جمع شوند، غذا بخورند، بنوشند و آواز بخوانند. هر وقت صدای آواز پر جنب و جوش را می‌شنوید، می‌دانید که روستاییان آن روز بیکار هستند. اگرچه موسیقی رایگان دریافت می‌کنند، اما بقیه‌ی روستاییان خیلی خوشحال نیستند، زیرا پس از یک روز طولانی و خسته‌کننده‌ی کاری، به خانه برمی‌گردند و صدای فریاد همسایگانشان مانند «پرنده‌ی سفید یتیم»، «بگذار کودک مادر را حمل کند» و غیره را می‌شنوند که کاملاً نگران‌کننده است. اما یک چیز غیرقابل انکار است: مردم این روستای کوچک، اگرچه فقیر هستند، اما همیشه روحیه‌ای شاد و خوش‌بین دارند. به نظر نمی‌رسد که هرگز غمگین باشند؛ آنها فکر می‌کنند: «ما نگران امروز هستیم، چرا نگران فردا باشیم؟»

آنها آنقدر خوشبین بودند که حتی وقتی به سختی آب برای استفاده وجود داشت، فقط به اندازه کافی برای پخت و پز و حمام، و خورشید بی امان می تابید و سعی می کرد آخرین بقایای سبز را بسوزاند و آنها را زرد و پژمرده کند، آنها هنوز هم دور هم جمع می شدند تا آواز بخوانند و خوش بگذرانند. محله کوچک بود و فقط حدود ده خانه داشت، اما هر خانه یک سیستم کارائوکه حرفه ای داشت، بنابراین روزانه سه یا چهار مکان موسیقی رایگان برای ساکنان وجود داشت. قوی ترین افراد در سمت چپ آواز می خواندند، قوی ترین افراد در سمت راست آواز می خواندند، در حالی که جلوی خانه موسیقی شاد پخش می کرد و پشت خانه بولرو می نواخت. من فقط می توانستم با کنایه لبخند بزنم، چون می دانستم که متأسفانه به یک محله عاشق موسیقی قدم گذاشته ام؛ چه کاری از دستم برمی آمد؟

گذشته از اجراهای موسیقی رایگان، این روستای کوچک کلی کارهای سرگرم‌کننده‌ی دیگر هم داشت. در این فصل، با اینکه خورشید سعی می‌کرد تمام برگ‌های سبز باقی‌مانده را بسوزاند، درخت اقاقیای باستانی کنار برکه دست‌نخورده باقی مانده بود. فصل اقاقیا بود. میوه‌های اقاقیا خم شده بودند و پشتشان ترک می‌خورد تا هسته‌های سفید و صاف داخلشان نمایان شود - فقط نگاه کردن به آنها دهان آدم را آب می‌انداخت. بچه‌های روستا تیرهای بلندی را به هم می‌بستند، میوه‌های رسیده‌ی اقاقیا را به قلاب می‌انداختند و سپس زیر درخت تمر هندی جمع می‌شدند تا با شادی غذا بخورند و گپ بزنند. آنها باعث شدند من، کسی که بیش از نیمی از عمرم را گذرانده بودم، ناگهان دوران کودکی‌ام را به یاد بیاورم، بعدازظهرهایی که یواشکی بیرون می‌رفتم تا گواواهای سبز و میوه‌های اقاقیا بچینم، بی‌وقفه گپ بزنم و بعد از یک وعده‌ی غذایی مفصل، در برکه شنا کنم، در حالی که پوشیده از گل به خانه برگردم و چند سیلی دردناک از مادرم بخورم. آه، آن روزهای بی‌خیالی مدت‌هاست که به گذشته پیوسته‌اند. حالا، با نگاه کردن به بچه‌ها، فقط می‌توانم حسرت بخورم و خاطرات را مرور کنم.

به لطف آفتاب و باد ماه مارس، برکه‌های روستا شروع به خشک شدن کردند. مردان برای ماهیگیری به سراغ ماهی آب شیرین رفتند، غذایی لذیذ که سالی یک بار صید می‌شد. حتی چاق‌ترین، چابک‌ترین و قوی‌ترین ماهی‌های سرماری هم صید می‌شدند. فقط ماهی‌های کوچک‌تر برای فصل بعد باقی می‌ماندند. حتی گربه‌ماهی‌های بزرگ، به ضخامت یک مشت و با خارهایی به سختی سنگ، به دلیل شوک الکتریکی بی‌حس شده بودند و بی‌حرکت می‌ماندند. پس از حدود دو ساعت گشتن در برکه، تقریباً نیمی از یک سطل ماهی می‌گرفتند که هر کدام پوست سیاه براق و بدن‌های تپل و اشتهاآور داشتند. آنها اجازه می‌دادند ماهی‌ها چند ساعت استراحت کنند تا گل و لایشان آزاد شود، سپس آنها را می‌شستند و کباب می‌کردند - واقعاً خوشمزه بود. برای ماهی کبابی، فقط کافی است پوست سیاه و سوخته را جدا کنید تا گوشت سفید و معطر داخل آن نمایان شود. آن را با انبه‌های نارس (وقتی فصل انبه‌های جوان است) مخلوط کنید، مقداری جوانه گل همیشه بهار، گشنیز دندانه اره‌ای و ریحان چیده شده از باغ اضافه کنید و آن را در سس ماهی تمر هندی فرو کنید - فوق‌العاده بود! و به این ترتیب مردان برای جشن گرفتن صید خود جمع شدند. زنان خوشحال شدند و با مشغله ماهی آب شیرین را آماده کردند و برای مصرف بعدی در یخچال نگهداری کردند. ماهی آب شیرین خورشتی با فلفل با برنج فوق‌العاده خوشمزه است. اگر از طعم آن خسته شده‌اید، می‌توانید آن را با برگ زنجبیل خورشت دهید. اگر حتی بیشتر از طعم آن خسته شده‌اید، می‌توانید آن را سرخ کنید و در سس تمر هندی فرو کنید، سپس آن را در کاغذ برنج بپیچید. همه اینها غذاهای مخصوص حومه شهر هستند. به راحتی نمی‌توانید ماهی به خوشمزگی ماهی برکه بازار پیدا کنید.

خانواده برای ماهیگیری در برکه جمع می‌شدند و بچه‌ها و نوه‌ها با هم غذا می‌پختند و می‌خوردند و صحنه‌ای پر جنب و جوش‌تر از یک ضیافت یادبود خلق می‌کردند. پسرعمویم، که با چوب ماهیگیری‌اش ماهر بود، یک سبد کامل مارماهی با پوست طلایی گرفت که آن را با علف لیمو و فلفل چیلی سرخ کرد و عطری اشتهاآور از آن بیرون آمد. عمویم، در حالی که با فراغت لیوان شرابش را بالا می‌برد، از ته دل می‌خندید، صدای خنده‌اش از نور خورشید در حیاط بلندتر بود و داستان‌هایی از چگونگی تخلیه آب برکه به جای استفاده از ماهیگیری برقی مانند الان تعریف می‌کرد. بچه‌ها و نوه‌ها نشسته بودند و گوش می‌دادند و بی‌اختیار به داستان‌های طنزآمیز او می‌خندیدند.

با وجود اینکه باد و آفتاب پوست تیره‌شان را برنزه می‌کرد و چین و چروک‌های بیشتری به پیشانی هر فرد می‌افزود، تجدید دیدار خانوادگی همچنان پر از خنده بود. برخی خواهند رفت، برخی دیگر خواهند مُرد؛ چند دورهمی دیگر از این دست خواهیم داشت؟ بنابراین، هر بار که برکه خشک می‌شود، نوادگان در خانه اجدادی جمع می‌شوند و از نعمت‌هایی که پدربزرگ و مادربزرگ‌هایشان به جا گذاشته‌اند، لذت می‌برند. نسل بزرگتر داستان‌های گذشته را برای کوچکترها تعریف می‌کند و آنها نیز گوش می‌دهند تا این داستان‌ها را به خاطر بسپارند و با نسل‌های آینده به اشتراک بگذارند. این پیوند خویشاوندی با فصل‌های تخلیه برکه و صید ماهی تقویت می‌شود.


منبع

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
مکانی سرشار از آرامش و شادی

مکانی سرشار از آرامش و شادی

پرچم سرخ در قلب کان تو به اهتزاز درآمده است.

پرچم سرخ در قلب کان تو به اهتزاز درآمده است.

روز شاد من

روز شاد من