Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

نور از دست‌ها!

مادرم می‌گفت که همه چیز را از جنگ و آشوب گرفته تا دوران یارانه‌ها و اصلاحات کشور تجربه کرده است... چیزی نبود که با آن مواجه نشده باشد. در ۱۶ سالگی، حتی یک دلال ازدواج به خواستگاری‌اش آمد. اما او به عشق اهمیتی نمی‌داد؛ چطور می‌توانست با او زندگی کند؟ این چیزی بود که او تعریف می‌کرد.

Báo Quảng NamBáo Quảng Nam20/04/2025

سیل تاریخی و غم‌انگیز سال ۱۹۶۴، روستای کم‌ارتفاعِ واقع در کنار رودخانه تران، سرزمینی حاصلخیز و غنی از رسوبات آبرفتی را ویران کرد. تنها در یک شب در ماه اکتبر، خانه گرم و پر جنب و جوش مادربزرگم به دریا کشیده شد...

در همان سال، مادرم از خانه فرار کرد تا به ارتش بپیوندد. او در کنار واحد خود در نبردهای شدیدی در مکان‌هایی مانند سون لانگ، سون تاچ، سون خان، تین ها، تین کان... جنگید.

این دختر ۲۰ ساله به حزب پیوست و دستش را بالا برد تا سوگند یاد کند که «به آرمان‌های حزب وفادار بماند». در یک نبرد، واحد او مورد اصابت بمب قرار گرفت و تقریباً همه کشته شدند، اما او زنده ماند، هرچند به شدت زخمی شد. بدنش زیر بمب‌ها مدفون شد، شنوایی‌اش را از دست داد و حتی دندان‌های سفید مرواریدی‌اش هم از بین رفتند...

وقتی به هوش آمد، خود را در اسکله‌ی گیانگ یافت. او و بسیاری از سربازان به شدت زخمی، در امتداد دامنه‌های غربی کوه‌های ترونگ سون به سمت شمال برای درمان پزشکی در حرکت بودند. پس از تقریباً یک ماه سفر با وسیله‌ی نقلیه‌ای ناهموار و پوشیده از استتار، در میان بمب‌های در حال سقوط و انفجار گلوله‌ها، برخی از مردم در طول مسیر جان باختند، اما او زنده ماند.

وقتی پدرم مادرم را دید که در اردوگاه معلولین جنگی گیا وین روی ویلچر نشسته است، با او سر صحبت را باز کرد. در آن زمان، مادرم فقط می‌توانست تکه‌هایی از حرف‌های پدرم را بشنود، اما از شنیدن لهجه‌ی کوانگ آنقدر خوشحال شد که اشک ریخت. در همان اردوگاه معلولین جنگی بود که آنها یک هموطن پیدا کردند و سپس زن و شوهر شدند.

در طول بمباران‌های آمریکا که ویتنام شمالی را ویران کرد، در ۱۲ روز و شب آخر سال ۱۹۷۲، او که باردار بود، به تنهایی به منطقه تخلیه رفت و اولین دخترش را در یک پناهگاه به دنیا آورد. اما او از دیدن فرزندش سالم خوشحال بود، زیرا هم او و هم شوهرش از بمباران‌های گسترده با سلاح‌های شیمیایی رنج برده بودند و زخم‌های بی‌شماری در سراسر بدنشان داشتند.

پس از اتحاد مجدد کشور و بازگشت او به خانه، فهمید که والدینش دیگر زنده نیستند. پشیمانی و ندامت قلبش را خفه کرد. در تمام آن سال‌هایی که در ارتش خدمت می‌کرد، کوچکترین دخترشان حتی یک بار هم برای دیدار به خانه برنگشت، هرگز روسری عزا برای والدینی که به او زندگی داده و بزرگش کرده بودند، نپوشید...

شوهرش سرباز بود و برای مدت طولانی از خانه دور بود و او را تنها گذاشته بود تا فرزندانشان را به دنیا بیاورد و بزرگ کند. دست‌هایی که اسلحه و قلم در دست داشتند، همان دست‌هایی بودند که بیلچه برای پاکسازی زمین و کشت مزارع در دست داشتند...

خواهرم با نادیده گرفتن دغدغه‌های تبدیل شدن به یک زن ثروتمند، چانه زدن بر سر هر پنی برای بزرگ کردن پنج دهان گرسنه، و با تنها پسرش که از مسمومیت با عامل نارنجی رنج می‌برد و 10 ماه از سال را در بیمارستان می‌گذراند - با وجود اینکه بدنش کج شده، دستانش تغییر شکل داده و گفتارش نامفهوم بود - بالاخره موفق شد بگوید: «مامان!»

سپس آن دست‌ها جای چشم‌ها را گرفتند! وقتی زخم شعله‌ور شد، سردردها طاقت‌فرسا شدند و چشم‌ها و گونه‌ها در تاریکی فرو رفتند! آن دست‌های چروکیده، بار دیگر همه چیز را حس کردند و کورمال کورمال راه خود را در میان «شب» سیاه قیرگون گشودند.

دستان چروکیده‌اش صدای رادیو را تنظیم می‌کرد و ملودی‌های مهیجی را پخش می‌کرد که به یادبود ۵۰ سال اتحاد ملی پخش می‌شدند. اشک در چشمان گرفته‌اش حلقه زده بود. حتماً زمانی را به یاد می‌آورد که رشته‌کوه ترونگ سون پیموده شد...

منبع: https://baoquangnam.vn/anh-sang-tu-ban-tay-3153198.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
صلح زیباست.

صلح زیباست.

انجمن استقامتی سوپر نایت ران

انجمن استقامتی سوپر نایت ران

A80

A80