Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

برادرم - یک سرباز در جزیره ترونگ سا.

Báo Hải quân Việt NamBáo Hải quân Việt Nam02/06/2026

مادرم ناگهان در یک روز بارانی و بادی در ماه مارس درگذشت. برادرم آنجا دراز کشیده بود، محکم به او چسبیده بود، مثل یک پسر بچه لاغر و استخوانی که زمانی بود و در آغوشش لم می‌داد. سپس، بی‌سروصدا، داوطلب شد که به ترونگ سا، جایی که جوانی‌اش را گذرانده بود، برود. شاید آنجا می‌توانست درد مرگ ناگهانی مادرم را التیام بخشد. من سر مزار مادرم قول دادم: «مامان، به دیدنش می‌روم.» و این فرصت را داشتم که به ترونگ سا بروم.

در طول روزهایی که در دریا بودم، زندگی بسیار غیرمعمولی را تجربه کردم. به طور منظم غذا می‌خوردم و می‌خوابیدم، از تلفن همراهم دور می‌ماندم، به مرغ‌های دریایی خیره می‌شدم، از دیدن دلفین‌هایی که با ظرافت در اقیانوس شنا می‌کردند غرق در شگفتی می‌شدم و هر روز صبح طلوع سرخ و پر جنب و جوش خورشید را تماشا می‌کردم. آرام، ریلکس، سرشار از زندگی و عشق به مردم.

پس از بازدید از اولین جزیره‌ام - دا لون سی - واقعاً قدردانی بی‌کرانی را که نسبت به سربازان احساس می‌کردم، درک کردم. معلوم شد آرامشی که از آن لذت می‌بردم با جوانی، عرق، خون و اشک سربازان جزیره - مردانی سخت‌کوش، شجاع و ثابت‌قدم وفادار به کشورشان - به دست آمده است.

روز دوم، گروه ضربت شماره ۹ ما به جزیره نام یت رسید. درست مثل دیروز، مشتاقانه به سمت عرشه دویدم تا او را پیدا کنم، مثل کودکی که دنبال مادرش می‌گردد، هر گوشه‌ای را بررسی می‌کردم و ناگهان چهره آشنایی را دیدم که در کامیون منتظر کمین کرده بود. فریاد زدم: "برادر! برادر!" آن مرد قد بلند و لاغر، در کامیون را باز کرد و با عجله بیرون دوید و دست تکان داد. به داخل اتاق دویدم، کیفی را که برایش آماده کرده بودم برداشتم - یک عالمه چیز: آرد کاساوا، قهوه، انواع آجیل... و سپس به سمت عرشه دویدم. او از جزیره دستش را دراز کرد و من مشتاقانه از کنار کشتی دراز کشیدم. دستم دستان تیره و پینه بسته‌اش را لمس کرد. اشک در چشمانم حلقه زد. فهمیدم چقدر سخت کار کرده است. به جزیره که رسیدم، محکم بغلش کردم، بارها و بارها نوازشش کردم و هق هق کردم: "مامان می‌داند که نگران بوده." برادرم مثل همیشه به آرامی به من اطمینان داد: "حالم خوب است. اینجا کاملاً خوبم."

به او نگاه کردم، تیره‌پوست، لاغر، اما از شادی می‌درخشید. اینجا رفقا، آرمان‌ها و جایی برای مشارکت داشت. پس از شوک از دست دادن مادرش، این سرزمین، این جزیره، جایی بود که او آرامش و التیام را یافت. بنابراین، مهم نبود چقدر سخت کار می‌کرد، چقدر آفتاب و باد را تحمل می‌کرد، باز هم احساس خوشبختی می‌کرد.

او را به این طرف و آن طرف می‌بردم و همه جا نشانش می‌دادم، خیلی به داشتن برادر بزرگتری که سرباز مستقر در جزیره است افتخار می‌کردم. برادرم هنوز همان بود و با مهربانی و ملایمت به همه لبخند می‌زد. سه ساعت در جزیره، مثل دختر کوچولوی لوس سابق به او چسبیده بودم. او مرا برد تا نمادهای جزیره نام یات را ببینم: معبد مقدس، مجسمه تران هونگ دائو، علامت مرزی، درخت انجیر هندی...

در مکان‌هایی که هیئت من بازدید کرد، سربازان زیادی بودند که شبانه‌روز از دریا و جزایر محافظت می‌کردند و از هر وجب زمین و هر پهنه دریا برای سرزمین پدری محافظت می‌کردند. از آنجایی که من برادرم را دوست داشتم، سربازان جزایر را حتی بیشتر دوست داشتم. هنگام ترک هر جزیره، روی عرشه کشتی ایستاده بودم، اشک در چشمانم حلقه زده بود و برای سربازان دست تکان می‌دادم و خداحافظی می‌کردم. احساسی از اشتیاق، احساسات و قدردانی به تدریج در هر تار و پود وجودم، در هر لرزش قلبم نفوذ کرد.

من این ضرب المثل را درک کرده‌ام که «رفتن به ترونگ سا باعث می‌شود وطنت را بیشتر دوست داشته باشی.» من برای همیشه وطنم، ویتنام و ترونگ سا را ​​دوست خواهم داشت، همانطور که برادرم آنها را دوست داشت.

نگوین تان هونگ

منبع: https://baohaiquanvietnam.vn/tin-uc/anh-toi-linh-dao-truong-sa


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
برداشت محصول

برداشت محصول

طولانی شدن

طولانی شدن

پاگودای مقدس دونگ

پاگودای مقدس دونگ