Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

شب‌های بدون پدر

برای مدت طولانی، جاده‌ی بین پانسیون او و بیمارستان نظامی ۱۰۳ برای خانم نگوین تی هوئه از هر خیابان دیگری در هانوی آشناتر شده بود. در آن شب‌ها...

Báo Hải quân Việt NamBáo Hải quân Việt Nam03/06/2026

شب‌هایی که با فرزندم بیدار ماندم.

با یادآوری دوران زندگی‌اش در هانوی با پسر اولش، چیزی که بیش از همه به ذهنش خطور می‌کند، روزهای کاری شلوغ یا دورهمی‌های خانوادگی نادر نیست، بلکه شب‌های طولانی در بیمارستان است. پسرش مرتباً بیمار بود.

چند ماه، مادر و کودک چندین بار در بیمارستان بستری می‌شدند. هر وقت کودک تب شدید یا تشنج می‌کرد، او با عجله لباس و مدارک را آماده می‌کرد، سپس کودک را به تنهایی به اورژانس می‌برد. نه شوهری در کنارش بود که بار را به دوش بکشد و نه خویشاوندی که بتواند در صورت نیاز فوراً حاضر شود. در دوردست‌ها، آقای کوانگ هنوز مشغول انجام وظیفه بود، در حالی که او در سکوت شب‌های طولانی را با فرزندش سپری می‌کرد.

در آن سال‌ها، بخش اطفال (بیمارستان نظامی ۱۰۳) به مکانی آشنا برای او و فرزندش تبدیل شده بود. هر بار که فرزندش بیمار می‌شد، تلفنش پر از آلارم می‌شد. گاهی هر ۵ دقیقه، گاهی هر ۱۰ دقیقه، فقط برای اینکه به او یادآوری کند دمای بدن فرزندش را چک کند، چون بزرگترین نگرانی‌اش خوابیدن در حالی بود که فرزندش تب بالایی داشت.

پسر اولشان های کوان (نیوی) نام داشت. این نام راهی بود برای مادر جوان تا محبت خود را به شوهرش که همیشه در حال انجام وظیفه بود ابراز کند. هر بار که پسرش را به بیمارستان می‌برد، پزشکان و پرستاران به شوخی می‌پرسیدند: «پدرت ملوان است؟» خانم هو هر بار فقط لبخند می‌زد و سر تکان می‌داد. پشت آن لبخند، مدت زیادی بود که او به کار شوهرش در جزیره عادت کرده بود، در حالی که خودش در سرزمین اصلی آرام از فرزندشان مراقبت می‌کرد.

او با یادآوری آن تجربه، می‌خندد و می‌گوید نمی‌فهمد چرا آن زمان آنقدر شجاع بوده است. او فرزندش را به تنهایی به بیمارستان برد، مراحل پذیرش را به تنهایی انجام داد و شب‌های زیادی را پشت سر هم تنها بیدار ماند. هر دو پدربزرگ و مادربزرگ فرزند و نوه خود را بسیار دوست داشتند، اما نمی‌توانستند هر بار که کودک در بیمارستان بستری می‌شد، آنجا باشند. خانم هو گفت: «احساس نمی‌کردم که دارم سختی می‌کشم. چیزی که بیشتر از همه برایم متاسف بودم این بود که فرزندم پدری در کنارش نداشت.»

به نظر می‌رسید آن شب‌های طولانی، تمام دوران جدایی بین هو و شوهرش را در بر می‌گرفت. در پسِ زمان‌هایی که او فرزندش را نیمه‌شب به بیمارستان می‌برد، داستانی از انتظار، فداکاری و ایمانی نهفته بود که در طول سال‌ها شکل گرفته بود.

سربازی یک بار تصمیم گرفت کسی را که دوست داشت ترک کند.

در سال ۲۰۰۹، در یک عروسی در زادگاهشان، نِگه آن، هوانگ ون کونگ و نگوین تی هوئه برای اولین بار در حالی که هر دو عضوی از تیم تشریفات عروسی بودند، با هم آشنا شدند. در آن زمان، کونگ توسط منطقه پنجم نیروی دریایی برای تحصیل موسیقی به هانوی اعزام شده بود، در حالی که هوئه در شهر وین مشغول به تحصیل بود.

شش ماه بعد، در طول یک تعطیلات تابستانی که برای شرکت در فعالیت‌های فرهنگی سازماندهی شده توسط گروه جوانان محلی به زادگاهشان بازگشتند، این دو فرصت پیدا کردند تا بیشتر با هم صحبت کنند. از دل آن برخوردهای کوتاه و پیام‌های متنی، احساسات بین آنها به تدریج و به طور طبیعی شکوفا شد.

فاصله جغرافیایی به این معنی بود که داستان عشق آنها تقریباً به طور کامل از طریق تماس‌های تلفنی و پیامک‌ها پرورش می‌یافت. از زمانی که آنها عشق خود را ابراز کردند تا روز عروسی‌شان، کونگ و هوئه فقط سه بار یکدیگر را ملاقات کردند. و آنها فقط یک قرار ملاقات درست و حسابی داشتند.

آن قرار ملاقات نادر فقط یک خرید در سوپرمارکت هانوی بود. یک تجربه بسیار معمولی، اما به خاطره‌ای خاص در داستان عاشقانه‌شان تبدیل شد، زیرا تنها زمانی بود که این دو نفر قبل از ازدواج توانستند با هم در خیابان‌ها قدم بزنند.

دو سال آشنایی به معنای دو سال تماس‌های راه دور، پیامک و تعداد کمی ملاقات حضوری بود. اما در همین مدت بود که آنها اعتماد ایجاد کردند و در نهایت تصمیم گرفتند تا آخر عمر به یکدیگر متعهد شوند.

هوانگ ون کونگ و نگوین تی هو، زوجی متاهل، در روز عروسی شادشان در سال ۲۰۱۲. عکس توسط این زوج ارائه شده است.

چیزی که باعث شد هوئه عاشق کونگ شود، کلمات شیرین یا رفتارهای عاشقانه‌ی او نبود. در آن زمان، از نظر هوئه، او آرام، صادق و قابل اعتماد بود. از کودکی، او احترام خاصی برای تصویر یک سرباز قائل بود، زیرا پدربزرگش نیز در ارتش بوده است. شاید به همین دلیل است که ویژگی‌های سربازی کونگ چنین تأثیر مثبتی بر او گذاشته است.

با این حال، همین مرد بود که زمانی به طور پیشگیرانه از زنی که دوستش داشت فاصله گرفته بود. آقای کونگ با دانستن اینکه قرار است پس از پایان تحصیلاتش برای یک ماموریت کاری طولانی به جزیره بازگردد، به تدریج ارتباط خود را کاهش داد و سپس ارتباطش را به طور کامل قطع کرد. بدون هیچ توضیحی، بدون هیچ خداحافظی، او در سکوت زن جوان را پشت سر گذاشت، پر از ناامیدی و سوال. خانم هو به یاد می‌آورد: «آن موقع خیلی گریه کردم. نفهمیدم چه اشتباهی کرده‌ام.»

خیلی دیرتر او فهمید که سرباز جوان سختی‌هایی را که دوست دخترش ممکن است متحمل شود، در نظر گرفته بود. او می‌ترسید که ازدواج با کسی در دوردست به معنای زندگی در انتظار مداوم و مواجهه با مشکلاتی باشد که خودش پیش‌بینی کرده بود. کونگ به اشتراک گذاشت: «فکر می‌کردم اگر او کسی را پیدا کند که به خانه‌اش نزدیک‌تر باشد، زندگی آسان‌تر و آسان‌تر خواهد بود. بنابراین، وقتی تصمیم گرفتم به واحد قدیمی‌ام برگردم، ترجیح دادم سکوت کنم، چون فکر می‌کردم این ممکن است بهترین راه برای او باشد.»

آنچه کونگ برای آینده هوئه بهترین می‌دانست، تنها باور او به احساساتش را تقویت می‌کرد. با دانستن دلایل و افکار هوئه، او تصمیم گرفت که آنجا را ترک نکند. برعکس، او بیشتر عاشق ملوان شد. برای هوئه، این واقعیت که او همیشه به او قبل از خوشبختی خودش فکر می‌کرد، روشن‌ترین گواه صداقت او بود.

شش سال که به تنهایی هم پدر بوده و هم مادر.

عشق آنها همچنین با چالش‌هایی از سوی خانواده‌هایشان روبرو بود. هو، به عنوان یک نوه محبوب از سنین پایین، می‌دانست که چرا همه وقتی فهمیدند او عاشق سربازی است که دور از خانه کار می‌کند، نگران می‌شوند. هیچ کس به کونگ اعتراضی نکرد، اما همه برای او متاسف بودند. هر بار که بحث آینده پیش می‌آمد، پدربزرگ و مادربزرگ و والدینش به او توصیه می‌کردند که کسی را پیدا کند که به خانه نزدیک‌تر باشد تا زندگی برایش آسان‌تر شود. پدربزرگش اغلب می‌گفت: «ما تو را از دوست داشتن او منع نمی‌کنیم، اما اگر با کسی از یک جزیره دورافتاده ازدواج کنی، مثل این است که یک نوه را از دست داده‌ایم.»

قبل از اینکه دو خانواده در مورد ترتیبات عروسی صحبت کنند، هو هنوز مکالمه‌ای را با پدربزرگش به یاد داشت. آن روز، نوه خجالتی پرسید: «پدربزرگ، می‌توانم با کونگ ازدواج کنم؟» پدربزرگش که اغلب نگران ازدواج نوه‌اش با کسی در دوردست‌ها بود، لحظه‌ای سکوت کرد و سپس گفت: «اگر آسمان به حرف زمین گوش نمی‌دهد، پس زمین باید به حرف آسمان گوش دهد، عزیزم. پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها و والدینت فقط بهترین‌ها را برای تو می‌خواهند. اگر احساس می‌کنی این مسیری است که می‌خواهی در پیش بگیری، پس فقط برو دنبالش.»

این سخنان به او آرامش عظیمی بخشید، گویی بار سنگینی از روی قلبش برداشته شده بود. زیرا بیش از هر کس دیگری، او می‌دانست که این توافق فقط پذیرش یک ازدواج نیست، بلکه گواهی بر اعتماد و اطمینان خانواده‌اش به انتخاب اوست.

مراسم نامزدی آنها به شکلی بسیار خاص برگزار شد. در روزی که دو خانواده با هم آشنا شدند، نه عروس و نه داماد در خانه نبودند؛ یکی در هانوی کار می‌کرد و دیگری در یک جزیره دورافتاده مشغول به کار بود. در این جلسه فقط والدین هر دو طرف حضور داشتند که به نمایندگی از فرزندانشان صحبت کردند و در مورد ترتیبات عروسی صحبت کردند. کونگ فقط برای روز عروسی مرخصی گرفت. اما این دیدار شاد کوتاه مدت بود. پس از عروسی، او به واحد خود در منطقه دریای جنوب غربی بازگشت، در حالی که کونگ به کار خود در بانکی در شمال ادامه داد.

خانم هوئه پس از ازدواج، عجله‌ای برای رفتن به جزیره و دنبال شوهرش نداشت. یکی از دلایلش شغل ثابتش در آن زمان بود، اما مهم‌تر از آن، او می‌خواست خانواده‌اش زمان بیشتری داشته باشند تا سختی‌ها و مشقت‌های زندگی جدا از هم به عنوان زن و شوهر را درک و قدردان باشند. او معتقد بود وقتی همه شاهد آنچه او از سر گذرانده بودند باشند، تصمیم او برای نقل مکان به جنوب و پیوستن دوباره به همسرش، تأیید و اطمینان بیشتری از والدین و پدربزرگ و مادربزرگش دریافت خواهد کرد.

خانم هوئه در دوران بارداری با پسر اولش، تقریباً به تنهایی تمام احساسات مادری را تجربه کرد. خاطره‌انگیزترین لحظه، سونوگرافی در هفته دوازدهم بود. پزشک به صفحه نمایش نگاه کرد و گفت: «شوهرتان را صدا کنید تا نوزاد را ببیند.» او فقط می‌توانست لبخند بزند زیرا پدر در آن زمان در جزیره‌ای دوردست بود. با دیدن زوج‌های دیگری که مشتاقانه منتظر اولین تصویر فرزندشان بودند، نتوانست جلوی غم و اندوهش را بگیرد.

روز زایمان، او از صبح زود تا اواخر بعد از ظهر درد زایمان را تحمل کرد و سرانجام با موفقیت به دنیا آمد. در بیرون از اتاق زایمان، پدربزرگ و مادربزرگ و والدینش به نوبت او را تشویق می‌کردند و منتظر خبرهای خوب بودند، در حالی که شوهرش هنوز در جزیره مشغول انجام وظیفه بود. دو ماه بعد، بالاخره به او مرخصی داده شد و برای اولین بار پسرش را در آغوش گرفت.

سال‌های بعد، روزهایی بود که هو هم مادر بود و هم مسئولیت مراقبت و مدیریت خانواده را به جای شوهرش بر عهده داشت. در طول روز، او در بانک کار می‌کرد و شب‌ها از فرزند خردسالش مراقبت می‌کرد. پسر اولش اغلب بیمار بود و بی‌خوابی شبانه و مراقبت از تب او یا رساندن سریع او به بیمارستان، برای مادر جوان به یک روال عادی تبدیل شده بود.

شش سال به همین منوال گذشت. وقتی پسرشان به کلاس اول رفت، خانواده صاحب یک دختر بچه نیز شدند. خانم هوئه متوجه شد که سال‌های اولیه زندگی یک کودک، به ویژه زمانی که به سن مدرسه می‌رسد، نیاز به همراهی هر دو والدین دارد. پس از بحث‌های فراوان، او و همسرش تصمیم گرفتند فرزندان خود را به فو کوک ببرند تا خانواده دوباره دور هم جمع شوند.

خانواده آقای هوانگ ون کونگ و خانم نگوین تی هوئه در خانه کوچکشان در فو کوک. عکس توسط سوژه‌ها ارائه شده است.

وقتی از تصمیم او مطلع شدند، کسانی که بیش از همه نگران او بودند، به بزرگترین حامیانش تبدیل شدند. پدربزرگ و مادربزرگ و والدینش که شاهد بزرگ کردن فرزندانش به تنهایی توسط دخترشان به مدت شش سال بودند، بهتر از هر کسی سختی‌های یک ازدواج از راه دور را درک می‌کردند. آنها همچنین می‌دانستند که چیزی که او در حال حاضر بیش از همه به آن نیاز دارد، یک خانه واقعی و متحد است که فرزندانش بتوانند هر روز هم پدر و هم مادر را در کنار خود داشته باشند.

جایی که عشق در آن ریشه دوانده است.

در سال ۲۰۲۰، پس از هشت سال زندگی مشترک، با پس‌انداز حقوق و حمایت خانواده، اقوام و محل کارشان، این زوج خانه خود را در جزیره فو کوک ساختند. خانه بزرگ نیست، اما نتیجه سال‌ها کار سخت است، جایی که تماس‌های راه دور جای خود را به وعده‌های غذایی روزانه خانوادگی داده‌اند.

وقتی از خانم هو پرسیده شد که چه چیزی به آنها کمک کرد تا در طول سال‌های دوری، ایمانشان را به یکدیگر حفظ کنند، او نگاهی انداخت و لبخندی زد: «شاید به این دلیل که از همان ابتدا هر دو می‌دانستیم مسیری که انتخاب کرده‌ایم آسان نخواهد بود. او هرگز قول چیزهای بزرگ نداد و من هرگز آرزو نکردم که زندگی‌ام مانند زندگی دیگران باشد. ما فقط به یکدیگر اعتماد داشتیم. او معتقد بود که من همیشه پشتیبان او خواهم بود. و من معتقد بودم که هر کجا که باشد، همیشه به خانواده‌اش فکر می‌کند. همین اعتماد به ما کمک کرد تا از سخت‌ترین سال‌ها عبور کنیم.»

غروب در جزیره فرا می‌رسد. در حیاط کوچک جلوی خانه، آقای کوانگ تازه از سر کار برگشته و دو فرزندش برای استقبال از او بیرون می‌آیند. پسر بزرگتر انواع داستان‌ها را در مورد نوجوانی برای پدرش تعریف می‌کند، در حالی که دختر کوچکتر دست او را گرفته و با هیجان اتفاقات مراسم پایان سال تحصیلی را تعریف می‌کند. در آشپزخانه، خانم هوئه شام ​​را آماده می‌کند و گهگاه نگاهی به حیاط پر از خنده می‌اندازد. صحنه آنقدر ساده و آرام است که تصور سفر طولانی عشق و انتظار پشت آن دشوار است.

ناگهان، آن شب‌های سال‌ها پیش را به یاد آوردم، زمانی که مادر جوان فرزندش را به تنهایی در خیابان‌های هانوی به بیمارستان می‌برد. آن شب‌های طولانی اکنون به گذشته پیوسته‌اند، اما شاید آنها نیز بخشی از سفری بودند که منجر به آرامش و تجدید دیداری شد که خانواده‌شان امروز از آن لذت می‌برند. پس از تمام طوفان‌هایی که از سر گذرانده‌اند، خانه کوچک آنها در جزیره دورافتاده اکنون پر از خنده است و به پناهگاهی از عشق برای این خانواده از سربازان نیروی دریایی تبدیل شده است.

مقاله از: ون دین

منبع: https://baohaiquanvietnam.vn/tin-uc/nhung-dem-khong-co-bo


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
شادی در ارتفاعات

شادی در ارتفاعات

برداشت محصول

برداشت محصول

تمام خانواده صبح زود ماهی‌ها را برداشت کردند.

تمام خانواده صبح زود ماهی‌ها را برداشت کردند.