![]() |
روزی را که پدرم تلویزیون را به خانه برد، به وضوح به یاد دارم. یک بعد از ظهر تابستانی بود، خورشید مانند عسل بر جاده خاکی و قرمز روستا میتابید. او به خانه آمد، پیراهنش خیس از عرق بود و با دقت تلویزیون را در آغوش گرفته بود - اولین و تنها هدیهای که پس از سالها پسانداز پول از دوران کارگری ساختمانی در شهر، برای خانواده خریده بود.
آن زمان، خانوادهی من فقیر بودند. حتی یک تلویزیون کوچک سیاه و سفید هم یک کالای لوکس محسوب میشد. با این حال، پدرم مصمم بود یکی بخرد، نه به این خاطر که خودش تماشای آن را دوست داشت، بلکه به این دلیل که میترسید فرزندانش از مدرسه عقب بمانند، چون میترسید من نتوانم با دوستانم همگام باشم. او میگفت: «باید بگذاریم بچهها اخبار را تماشا کنند و در مورد مدرسه اطلاعات کسب کنند، در غیر این صورت، اگر همیشه در این گوشه بمانند، چیزی در مورد مزارع و کشتزارها نخواهند فهمید.» تلویزیون روی یک میز چوبی قدیمی که با پارچهای سفید پوشانده شده بود، کنار یک پنکهی کوچک و پر سر و صدا که با هر چرخش میچرخید، قرار داشت. هر عصر، تمام خانواده برای تماشای اخبار و سپس فیلم جمع میشدند. زندگی به همین آرامی ادامه داشت.
من با تلویزیون بزرگ شدم. از طریق آن، فهمیدم که کشور آن سوی حصار بامبویی روستایم چگونه است. درباره مکانهایی که زمستانهایشان پوشیده از برف است، درباره مردمی که ویتنامی صحبت نمیکنند، و اینکه « هانوی » فقط یک نام در کتابهای درسی نیست، آموختم. به لطف تلویزیون، من مجذوب برنامههای آموزش زبان انگلیسی عصرگاهی نیز شدم.
تلویزیون قدیمی نه تنها پلی بین من و دنیا بود، بلکه رشتهای نامرئی بود که ما را به هم پیوند میداد. در شبهای بارانی، وقتی برق سوسو میزد و صفحه نمایش تار و راهراه میشد، تمام خانواده برای تماشا دور هم جمع میشدند. گاهی اوقات، وقتی سیگنال قطع میشد، پدر آنتن را در حیاط حمل میکرد و سرش را به طرز عجیبی کج میکرد، انگار که با باد میرقصد.
زمان گذشت، من برای درس خواندن به شهر رفته بودم و تلویزیون شروع به خراب شدن کرد. یک بار، وقتی به خانه برگشتم، دیدم که تلویزیون بلااستفاده آنجا افتاده و یک تلویزیون جدید جایگزین آن شده است. اما پدرم آن را نگه داشته و هر هفته با دقت تمیزش میکرد. پرسیدم چرا آن را دور نمیاندازد، و او گفت: «این یکی دیگر قابل تماشا نیست، اما یک یادگاری است. و نمیشود یادگاری را دور انداخت.»
پدرم در یک روز پاییزی، زمانی که درختان فوفل جلوی خانه شروع به ریختن برگهایشان کرده بودند، درگذشت. روزی که بعد از مراسم تشییع جنازه خانه را تمیز کردیم، تلویزیون را هنوز آنجا، تنها در گوشهای یافتم. ساکت، انگار هنوز منتظر دستی بود که آن را روشن کند، منتظر صدای خنده کودکان، منتظر تصویر مردی که متفکرانه جلوی صفحه نمایش نشسته بود. آن را هم دور نینداختم. تلویزیون را با دقت در یک پارچه نرم پیچیدم، به شهر برگرداندم و در اتاق مطالعهام گذاشتم.
کسی پرسید که چرا چیزهای قدیمی را نگه میدارم، و من فقط لبخند زدم: «آنها خاطرات پدرم هستند.» هر وقت احساس دلتنگی میکنم، مینشینم و به آنها نگاه میکنم، انگار پدرم جایی در اتاق است، ساکت، متفکر، اما فوقالعاده گرم. یک بار، پسرم با کنجکاوی پرسید: «بابا، آن جعبه قدیمی چیست؟» من در مورد تلویزیون بدون کنترل، بدون رنگهای پر جنب و جوش، اما تمام آسمان کودکی پدرم را در خود جای داده بود، برایش گفتم. در مورد پدربزرگش برایش گفتم - مردی که در تمام طول زندگیاش فقط آرزو داشت فرزندانش تحصیل کنند و دنیای فراتر از مزارع برنج را ببینند.
تلویزیون قدیمی دیگر فقط یک شیء نیست. نمادی از عشقی خاموش است، پیامی مبنی بر اینکه چیزهای به ظاهر بیاهمیت میتوانند جوهره یک عمر را در خود جای دهند.
منبع: https://huengaynay.vn/doi-song/chiec-tivi-cu-cua-ba-166125.html








نظر (0)