با یادآوری اولین ملاقاتشان، هو چیو دانشجوی دانشکده افسری سپاه مخابرات بود، در حالی که دیو نو دانشجوی دانشگاه دا لات بود. در آن زمان، همهگیری کووید-۱۹ در بسیاری از مناطق بیداد میکرد، بنابراین یادگیری عمدتاً آنلاین بود. از طریق یک درخواست دوستی، آنها متوجه شدند که هر دو اهل استان کوانگ تری هستند و در رسانههای اجتماعی با هم دوست شدند. در طول تعطیلات تت، آنها به طور اتفاقی در بازار بیچ لا (بازار سنتی که هر ساله در شب دومین روز سال نو قمری برگزار میشود و در کمون تریو فونگ، استان کوانگ تری واقع شده است) با هم آشنا شدند.
![]() |
ستوان نگوین هو چیو و دوست دخترش هو تی دیو. عکس شماره 1 توسط سوژه ارائه شده است. |
از همان اولین ملاقاتشان، ظاهر زیبا، ملایم و جذاب دختر، دانشآموز را تحت تأثیر قرار داد. او نه تنها زیبا بود، بلکه دیو نو با شیوهی صحبت نرم و لطیف خود دیگران را نیز مجذوب خود میکرد و باعث میشد هو چیو مشتاقتر شود تا او را بشناسد و نسبت به او احساساتی پیدا کند. چیو پس از روز بازار به خانه بازگشت و مصمم بود که دل او را به دست آورد. او با استفاده از روزهای تعطیل خود، به طور فعال با او تماس گرفت و پیامک فرستاد و با ظرافت علاقهی خود را از طریق داستانهای طنزآمیز و بذلهگویانه ابراز کرد.
در طول مرخصیاش، چیو ترتیب داد تا به دیدار عشقش در دا لات برود. همانطور که در محوطه دانشگاه قدم میزدند، دیو نو داستانهای زیبای بیشماری درباره زندگی و رویاها و آرزوهایش برای آینده برای دوست پسرش تعریف کرد. در پایان مسیر، مرد جوان با جسارت دست او را گرفت و اعتراف کرد: «در دا لات سرد و در سالن سخنرانی بادخیز، متوجه شدم که گرمترین چیز کت من نیست، بلکه احساس بودن در کنار تو در حال حاضر است. من هیچ چیز بزرگی قول نمیدهم، فقط امیدوارم که به آرامی در زندگی با تو قدم بزنم، صمیمانه و با تمام وجودم تو را دوست داشته باشم.» دیو نو که از حرکت غیرمنتظره افسر غافلگیر شده بود، با خجالت سرخ شد.
در طول دوران نامزدیشان، برنامههای درسی فشردهشان باعث میشد که فقط گاهی اوقات چند دقیقه تلفنی با هم صحبت کنند، اما همدیگر را درک میکردند و قلبهایشان همیشه به هم نزدیک بود. در آن دوران، علاوه بر مطالعات فشردهشان در سالنهای سخنرانی، هر زمان که وقت آزاد داشت، دیو نو این ایده را در سر میپروراند و خود را وقف گلدوزی یک دستبند میکرد. درون دستبند، تصویر دختری با لباس سنتی ویتنامی سفید و تمیز، تاجی کوچک و زیبا بر سر، و سرش را روی شانه سربازی با یونیفرم مرتب گذاشته بود. دستهایشان در هم گره خورده بود و لبهایشان لبخند میزد و در میان جنگلی رویایی از گلها نشسته بودند.
هو چیو پس از دریافت این هدیه از دوست دخترش، مدت زیادی بیکلام ماند و غرق در احساسات شد. او فهمید که این فقط یک هدیه نیست، بلکه نمایانگر احساسات قلبی، زمان، صبر و عشقی است که در آن ریخته شده است. عشق این زوج جوان با حمایت هر دو خانواده قویتر شد. تنها چند روز دیگر، سال نو از راه میرسید و هو چیو و دیو نو با هم ازدواج میکردند و خانهای شاد میساختند.
منبع: https://www.qdnd.vn/quoc-phong-an-ninh/xay-dung-quan-doi/cho-phien-gieo-duyen-hen-uoc-1024108







نظر (0)