چه با اشتیاق منتظرش باشیم و چه با نگرانی، تابستان طبق الگوهای قدیمی از راه میرسد و با خود آفتاب سوزان و گرمای طاقتفرسایی را به همراه میآورد که یادآور ایستادن در مقابل کوره آجرپزی است.
با این حال، تنها پس از تجربه این روزهای گرم است که متوجه میشویم چه بسیار چیزهایی که مدتها بیسروصدا در اعماق افکار و خاطرات ما پنهان شده بودند، اکنون با تابش طلایی نور خورشید، با وضوح بیشتری روشن میشوند.
![]() |
| عکس مصور: baoxaydung.vn |
در پیادهرو، جایی که امواج گرما از آسفالت به هوا برمیخاست و ظاهراً آمادهی اوج گرفتن بود، پیرمردی نحیف و رنجور در خود جمع شده بود. سبدی قدیمی حاوی چند کدو و برگ کنف جلوی او قرار داشت و چشمانش پر از انتظار بود که وسیله نقلیهای نزدیک شد، به این امید که قبل از پایان روز چند پنی اضافی به دست آورد. چه کسی میداند این پیرمرد که ظاهراً در شُرُف افتادن روی جادهی سوزان است، چند فصل آفتابی دیگر در این دنیا خواهد ماند؟ اما این زندگی است؛ هستی - برای بسیاری، به نظر یک مبارزه است - مبارزهای علیه نیروهای خشن و چالشبرانگیز طبیعت.
در بزرگراه، صدای غرش ترافیک، انگار که سعی در فرار از آفتاب سوزان داشت، ناگهان آرام شد. در کنار دیوار بتنی میانی، گروهی از کارگران مشغول تعمیر و صاف کردن سطح ناهموار جاده بودند. صدای کر کننده ماشینهای برش و حفاری فضا را پر کرده بود. به نظر میرسید آسفالت زیر آفتاب سوزان شل شده است. صورتهای کارگران مانند مجسمههای برنزی برنزه و تیره شده بود و جویبارهای عرق که از صورتشان جاری بود، مانند آسفالت به تیرگی میدرخشید.
با قدم زدن در هوای آفتابی، مواجهه با صحنههای بیشماری از مردمی که برای امرار معاش تلاش میکنند و با گرما میجنگند، ناگهان متوجه میشوید که در مواجهه با سختی و فشار تنها نیستید، هرچند که همه مقایسهها ذاتاً نادرست هستند.
در سراسر مزارع وسیع، به نظر میرسد خورشید در رنگ و درخشندگی با شالیزارهای برنج آماده برداشت رقابت میکند. برای خلق آن فرشهای طلایی خیرهکننده، ساعتهای بیشماری عرق و تلاش، زمین قهوهای را خیسانده است و برای رسیدن هر "دانه طلایی" یا "دانه گرانبها" به خانه، سفری طولانی و طاقتفرسا در انتظار است. سفری از برداشت، خشک کردن و بوجاری. سفری از مبارزه با خورشید، باران و حتی طوفان و سیل...
برخلاف پیشبینیها، رعد و برق هنوز به منطقه کمارتفاع و مستعد سیل زادگاهم نرسیده است. از طریق دوربین که نگاه میکنم، حیاط کاشیکاری شده بعد از روزهای طولانی گرمای سوزان، حتی قرمزتر به نظر میرسد. ناگهان، عمویم را میبینم که با سطل مشغول آبیاری گیاهان است. شاید چون مدت زیادی منتظر باران بوده، نگران پژمرده شدن گیاهان برادرم بوده، برای همین آمده تا کمک کند. موهای سفید و راه رفتن لرزانش، که زیر بار سطل سنگین آب - تصویر سربازی که زمانی از یک پاسگاه مرزی محافظت میکرد - سنگینی میکرد، قلبم را به درد میآورد. سپس آن صبحهای اوایل تابستان را به یاد میآورم، عمهام را که روی برگهای جارو شده خم شده بود و باغ را برای برادرانم مرتب میکرد. خواهر و برادرهایم به جنوب، به هانوی ، به های فونگ نقل مکان کردهاند و فقط عمو و عمهام را در سرزمین مادریمان کین باک جا گذاشتهاند. وطن، ریشهها، همیشه برای کسانی که دور از خانه زندگی میکنند، یک لنگر معنوی است. شاید کسانی که میمانند به تقویت این لنگر کمک کنند، به طوری که کسانی که دور هستند همیشه احساس آرامش کنند.
هنوز باران نیامده. هنوز آفتابی است. خورشید آسمان را بنفش پررنگتری از شکوفههای یاس بنفش رنگآمیزی کرده است. خورشید آسمان را قرمز روشنتری از گلهای پر زرق و برق درختان رنگآمیزی کرده است. قلبم ناگهان برای روزهای دور مدرسهام دلتنگ میشود، سپس نگران و عصبی برای کنکور دبیرستان پسرم. همچنان که رد پای پدرم پشت سرم محو میشود، مشتاقانه و با تردید اولین قدمهایم را در همان مسیر برمیدارم...
منبع: https://www.qdnd.vn/van-hoa/van-hoc-nghe-thuat/di-trong-ngay-nang-1042506








نظر (0)