Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

رویای زنگ‌های به صدا درآمده

دخترک روی نوک پا از میان گودال‌های آب باران عبور می‌کرد. شب عمیق و تاریک بود. نور ماه به سردی بر درختان کنار جاده می‌تابید، چند قطره آب روی موهایش افتاد و او سرعتش را بیشتر کرد. او با احتیاط کیسه‌ی حاوی فرنی را به سینه‌اش چسبانده بود و می‌ترسید که اگر لیز بخورد، کیسه بیفتد و تمام فرنی بریزد، به این معنی که پدرش امشب گرسنه خواهد ماند. خیابان خلوت بود، مردم با عجله از کنارشان رد می‌شدند، همه با عجله به خانه می‌رفتند تا برای کریسمس آماده شوند.

Báo Cần ThơBáo Cần Thơ27/12/2025

کوچه‌ای که به اتاق زیر شیروانی پدر منتهی می‌شود اینجاست! دخترک آنقدر به آنجا رفته بود که تمام گوشه و کنارش را از بر بود. در فقط کمی نیمه‌باز بود. او باریکه‌ای از نور را دید که از شکاف به داخل می‌تابید. پدر هنوز بیدار بود. در زد و طولی نکشید که صدای بیرون آمدن دمپایی‌ها از داخل را شنید. در باز شد. پدر ظاهر شد و چهره مردد و کاملاً ناامید دخترک را دید.

«دا کام، چرا این موقع شب اینجایی؟» - پدر در حالی که با عجله موهای خواهر کوچکترش را با حوله پاک می‌کرد، با لحنی نسبتاً جدی گفت: «بهت گفته بودم شب‌ها بیرون نرو، خطرناکه! یادت نیست؟»

او بی‌حرکت ایستاده بود و چشمانش پر از اشک بود. امروز بعد از ظهر، بعد از مدرسه، اتفاقاً خانم تم، همکار پدرش، را در ورودی مدرسه دید. خانم تم به او گفت که پدرش یک هفته بیمار بوده و مجبور شده مرخصی بگیرد. در راه برگشت از مدرسه، با عجله به بازار رفت تا مقداری گوشت گاو بخرد. دخترک همیشه کمی پول که پدرش به او می‌داد را در کیف مدرسه‌اش نگه می‌داشت. مادربزرگش او را دید که مشغول پختن فرنی برای پدرش در آشپزخانه است و در حالی که آهی می‌کشید، رویش را برگرداند.

«گریه نکن، بابا که تو را سرزنش نمی‌کرد!» صدای بابا هم غمگین بود.

دخترک که منتظر آن لحظه بود، سریع ظرف ناهار را باز کرد: «بابا، بخور!» عطر معطر فرنی داغ باعث شد پدرش فوراً بنشیند. تنها پس از مدت کوتاهی، سینه‌اش را گرفت و سرفه‌ی شدیدی کرد. دخترک به آرامی به پشتش زد. دستان کوچکش قدرتی معجزه‌آسا داشتند. پدرش سرفه را متوقف کرد و تمام فرنی را یکجا خورد. دخترک زمزمه کرد: «فردا بعد از مدرسه برایت فرنی بیشتری می‌آورم، باشه؟» «نه، جاده طولانی است و بیرون رفتن هنگام غروب برایت خطرناک است. از خانم تام، همسایه بغلی، می‌خواهم برایم فرنی بخرد.» «اما باید یادت باشد زیاد بخوری تا زودتر خوب شوی.» «بله، یادم هست.»

دخترک در حالی که به پدرش نگاه می‌کرد، اشک در چشمانش حلقه زد. دخترک کنار او نشسته بود و درباره انواع و اقسام چیزها پچ پچ می‌کرد تا اینکه ناقوس‌های کلیسا با صدای بلند به صدا درآمدند و پدرش ناگهان به یاد آورد: «قبل از اینکه دیر شود به خانه برو، امشب خیلی سرد است!»

آن موجود کوچک در کوچه ناپدید شد و پدر هنوز ایستاده بود و نگاه می‌کرد.

***

او زمانی خانواده‌ای گرم و صمیمی داشت. خانه‌اش در انتهای خیابان بود. خانه‌ای کوچک اما دنج. مادرش بسیار زیبا بود. در روز کریسمس، وقتی شش ساله بود، پدر و مادرش او را برای پیاده‌روی بردند. پدرش در حالی که از کنار کلیسایی نه چندان دور از خانه‌شان می‌گذشت، ایستاد تا صحنه‌ی میلاد مسیح را به او نشان دهد. او جمعیت زیادی را که در حال عبور بودند و دستانشان را به نشانه‌ی دعا به هم گره زده بودند، تماشا می‌کرد. مادرش گفت: «آنها برای همه چیزهای خوب دعا می‌کنند...» سال بعد، مادرش بی‌سروصدا آنجا را ترک کرد و تنها یک برگه طلاق با امضایی که با عجله امضا شده بود، برای پدرش باقی گذاشت. او مادرش را فرستاد تا با پدربزرگ و مادربزرگش زندگی کند. پدرش از این ترک غیرمنتظره بسیار ناراحت و دلشکسته بود.

مردم از کنارم می‌گذشتند. کت‌های رنگارنگ، روسری‌های گرم. ناگهان احساس سرما کردم، شانه‌های لاغرم در ژاکت نازکم می‌لرزید، نمی‌توانستم شب یخبندان زمستانی را تحمل کنم. قدم‌هایم را تندتر کردم. از کنار کلیسایی که سال‌ها پیش خانواده‌ام به آنجا می‌رفتند، گذشتم و ایستادم. جمعیت بسیار زیاد بود؛ هیچ‌کس متوجه من که لاغر و لرزان در ژاکت قدیمی‌ام بودم، نشد. بیش از هفت سال از آن شب کریسمس گذشته بود... پس از مدت‌ها تردید، تصمیم گرفتم به داخل بروم. صدای دلنشین ارگ با آواز ملایم محراب در هم می‌آمیخت. به زور وارد شدم و با چشمانی بی‌روح به بچه‌های همسن خودم که سرودهای مذهبی می‌خواندند خیره شدم. با لباس‌های سفید بلندشان که تا پاشنه‌هایشان می‌رسید و بال‌هایی که به پشتشان وصل بود، مانند فرشتگان به نظر می‌رسیدند. وقتی آواز تمام شد، به واقعیت برگشتم و در میان دعاهایی که از محراب طنین‌انداز می‌شد، رویم را برگرداندم. با قدم‌های آهسته به خانه برگشتم، کلمات مادرم از سال‌ها پیش در گوشم طنین‌انداز می‌شد: «آنها برای همه چیزهای خوب دعا می‌کنند.» دختر با عجله به داخل برگشت، به غار رفت، زانو زد و دستانش را در هم قلاب کرد. مدت زیادی زانو زد و سرمای گزنده باد زمستانی را که به پوستش نفوذ می‌کرد، تحمل کرد.

آن شب، دخترک بیدار دراز کشیده بود و از پنجره به ستاره‌های چشمک‌زن خیره شده بود، در حالی که در سکوت امیدوار بود دعاهایش برآورده شود. او در خوابی شیرین و آرام غرق شد. در خواب، خانواده‌اش را دید که در خانه قدیمی و فرسوده‌شان، کنار نرده‌های چوبی پوشیده از تاک، دوباره دور هم جمع شده‌اند و گنجشک‌ها هنوز روی پشت بام جیک‌جیک می‌کردند. خانه‌ای که از کودکی در خاطراتش داشت. ناگهان، گله ای از گوزن‌های شمالی ظاهر شدند و مادرش را به او بازگرداندند. هنگام رفتن آنها، یکی از گوزن‌های شمالی خم شد و دسته گلی از گل رز به او داد. او کنار پدرش نشست و به دانه‌های برف ریز که روی موهای مادرش می‌افتادند، نگاه کرد. مادرش دستش را دراز کرد تا دانه‌های برف را بگیرد و با صدای بلند خندید. با وحشت از خواب پرید. این فقط یک خواب بود. بدنش ناگهان داغ شد. تب داشت. در میان سرفه‌های ناتوان کننده، او همچنان در خواب و رویا فرو می‌رفت، خوابی بدون شروع یا پایان، اما پر از تصویر مادرش.

دخترک از خواب بیدار شد و به اطراف نگاه کرد. بیرون، بوی گل ولف‌بن و عطر گل اسمانتوس از حیاط پیرمرد پشت سرش در کوچه پیچیده بود. او همچنین می‌توانست بوی برگ‌ریزان درختان، شکوفه دادن درخت شاو و گلبرگ‌های در حال ریزش گل‌های نیلوفر آبی را استشمام کند... مادربزرگش مدتی پیش به بازار رفته بود و صبحانه‌ای را که آماده کرده بود، روی میز گذاشته بود. تب دیشب هنوز باعث می‌شد سرش تیر بکشد. صدای جیک‌جیک شفاف و شادی از بالای درختان می‌آمد و برگ‌های جوان را پس از یک خواب طولانی بیدار می‌کرد. او به بالا نگاه کرد و پرنده‌ای آبی روشن را دید که سرش را کنار داربست درختان مورد که مانند آباژور می‌درخشیدند، کج کرده بود.

***

از وقتی که متوجه از دست دادن خانه‌ی خانوادگی‌اش شده، دختر گوشه‌گیر شده است. در مدرسه تنهاست و با کسی بازی نمی‌کند. در خانه، در اتاقی که مادربزرگش در اتاق زیرشیروانی برایش آماده کرده، گوشه‌گیر می‌ماند.

در مسیر برگشت از مدرسه به خانه، اغلب به خیابان پشت ایستگاه قطار می‌پیچید، جایی که در انتهای آن خانه‌ای قدیمی قرار داشت که اکنون متعلق به شخص دیگری بود. بیش از هفت سال بود که راه را می‌شناخت. به محض اینکه قدم به کوچه می‌گذاشت، قلبش به تپش می‌افتاد. خانه همان طور باقی مانده بود، کوچک و غمگین در میان مه. بوته‌های سیر روی دروازه با رنگ بنفش معطری رنگ‌آمیزی شده بودند. او به نرده‌های نازک چسبیده بود و روی نوک پا به داخل نگاه می‌کرد. خانه جادار و زیبا بود، با گنجشک‌های کوچکی که در حیاط بازی می‌کردند و درختان سر به فلک کشیده که نور خورشید را می‌پوشاندند. این حیاط، این ایوان، که او با عشق به یاد داشت، اکنون از حسرت رنگ باخته بود. دو سال پس از رفتن مادرش، همه چیز در خانه همان طور باقی مانده بود، از جمله تصویر مادرش روی دیوار. تا روزی که پدرش متوجه شد تمام امیدهایش بیهوده است، که هیچ پاسخی نخواهد بود، خانه را با تلخی فروخت.

اواخر عصر بود. او با قدم‌های سنگین و کشیده به خانه برگشت. در حالی که جلوی خانه‌اش قدم می‌زد، احساس می‌کرد که می‌لرزد و با کودکی وداع می‌کند و وارد دوران نوجوانی می‌شود. او در اتاق ساکت خود تنها و غمگین بود و تنها صدایی که به گوش می‌رسید، صدای تیک تاک مداوم ساعت دیواری بود.

امشب، او در میان جمعیت خیابان گم شد، پاهایش به طرز غیرقابل توضیحی به سمت کلیسا کشیده می‌شد. او از بالای نرده‌ها نگاهی انداخت و ملودی‌ای را شنید که قبلاً هرگز نشنیده بود. به آرامی، از دروازه به سمت غار قدم گذاشت. باران ملایمی شروع به باریدن کرد و رفته رفته شدیدتر شد. و هوا سرد بود. در داخل محراب، آواز و موسیقی همچنان اوج می‌گرفت...

«دام!» صدایی آشنا و بم از پشت سرش طنین‌انداز شد.

او برگشت. چشمانش از حیرت و سردرگمی کودکانه گشاد شد. مانند تیری که به سمت پدرش که زیر باران ایستاده بود، دوید. اشک در چشمانش حلقه زده بود و آماده‌ی سرازیر شدن بود. هق هق. کینه. قطره‌ای اشک نیز از چشم پدرش سرازیر شد. او گریست. دخترش. کودکی تنها. او چیزی برای دادن به دخترش نداشت جز اینکه بر درد خودش غلبه کند و با او دعا کند. دعا کنید که روزی، نه چندان دور، اعضای خانواده‌ی کوچکشان دوباره به هم بپیوندند...

داستان کوتاه: VU NGOC GIAO

منبع: https://baocantho.com.vn/giac-mo-dem-chuong-ngan-a196127.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
پرچم ملی با افتخار در اهتزاز است.

پرچم ملی با افتخار در اهتزاز است.

آخر هفته.

آخر هفته.

ساختمان خنک‌کننده نیروگاه حرارتی NGHI SON

ساختمان خنک‌کننده نیروگاه حرارتی NGHI SON