Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

صدای شرشر باران از ایوان به گوش می‌رسید.

بک جیانگ - باران به آرامی روی لبه‌های قدیمی سقف می‌کوبید و هر قطره به آرامی روی تکه‌هایی از خاطرات گذشته می‌کوبید. باد سردی از پنجره کوچک می‌وزید و پرده رنگ‌پریده را به آرامی تکان می‌داد. دانگ آرام پشت میز چوبی نشسته بود و چشمانش در میان انبوهی از کتاب‌ها و کاغذهایی که هنوز مرتب نکرده بود، خواب‌آلود بود.

Báo Bắc GiangBáo Bắc Giang22/06/2025


چای توی فنجان کنارش مدت‌ها بود که سرد شده بود و بخار روی لبه‌اش از بین رفته بود. روی ایوان، مای کوچولو غرق در بازی با خاک باغچه کوچک کنار خانه بود، جایی که مادربزرگش همان صبح تازه خاکش را شخم زده بود. خاک سرخ به دستانش چسبیده بود، اما صورتش مثل خورشید صبح می‌درخشید. او بی‌خیال لبخند می‌زد و قطرات باران را که از لبه بام سرازیر می‌شدند تا دست‌های کوچک و کثیفش را بشویند، تماشا می‌کرد.

تصویرسازی: چین.

دانگ، دانشجوی سال دوم ادبیات در دانشکده تربیت معلم، در نوزده سالگی عاشق هانگ، دانشجوی لاغر اندام پزشکی شد که شیفت‌های کارآموزی، برنامه‌های فشرده کلاسی و تاکسی‌های موتوری عجولانه‌اش را مدیریت می‌کرد تا برای اجاره خانه پول بیشتری به دست آورد. عشق آنها ساده بود، بدون حلقه یا گل رز. فقط منتظر یکدیگر بودن بیرون دروازه بیمارستان، شام‌های دیرهنگام در اتاق اجاره‌ای‌شان که بوی سس ماهی می‌داد و صدای جیرجیر پنکه. دانگ برای دست‌های خشک و ترک‌خورده هانگ، برای حلقه‌های تیره زیر چشمانش بعد از شیفت شب و برای خواب بی‌قرارش در کنار کتاب درسی فرسوده‌اش متاسف بود. او معتقد بود که یک مرد سخت‌کوش می‌تواند خانه‌ای بسازد، حتی اگر فقط با چند آجر فروریخته از دوران سخت شروع شود.

یک شب، در زمستان بسیار سرد هانوی ، دانگ تب شدیدی داشت. هونگ که در بیمارستان کشیک می‌داد، از کسی خواست که شیفتش را عوض کند و با عجله برگشت، چهره‌اش ترکیبی از وحشت و نگرانی بود. او بدن هونگ را با یک حوله گرم پاک کرد، به طرز ناشیانه‌ای یک کاسه فرنی برنج ساده با یک تخم مرغ پخت و قاشق قاشق به او غذا داد و به آرامی فوت کرد. اتاق اجاره‌ای کوچک و تنگ، مرطوب بود و نور زرد سایه‌های لرزانی ایجاد می‌کرد، اما به طرز عجیبی، قلبش را گرم می‌کرد. هونگ در حالی که تمام شب دستش را گرفته بود، در لبه تخت چرت می‌زد. دانگ هنگام سحر چشمانش را باز کرد و دید که او به خواب رفته است، سرش را به تاج تخت تکیه داده بود و دستش هنوز محکم دست هونگ را گرفته بود، انگار که می‌ترسید او را از دست بدهد. در آن لحظه، دانگ معتقد بود که اگر در آینده خانه‌ای داشته باشد، بدون شک هونگ قوی‌ترین ستون زندگی‌اش خواهد بود.

و هونگ، همانطور که دانگ باور داشت، او را ناامید نکرد. چهار سال بعد، او پزشک بخش سرپایی یک بیمارستان مرکزی شد، جایی که هر شیفت، مجموعه‌ای از روزهای پرتنش و استرس‌زا بود، اما در عوض، درآمدش برای تأمین رویاهای ساده‌شان کافی بود. آنها ازدواج کردند. یک آپارتمان کوچک در طبقه سوم یک ساختمان آپارتمانی قدیمی، یک تخت چوبی قدیمی، چند گلدان در بالکن و گریه‌های مای کوچولو، هدیه‌ای کوچک که در اواسط پاییز، زمانی که برگ‌ها می‌ریختند، از راه می‌رسید. خوشبختی در دسترس به نظر می‌رسید، گرم و نرم مانند لحافی در اولین روز زمستان.

***

در روزهای اول بعد از عروسی‌شان، دانگ اغلب زود از خواب بیدار می‌شد، صبحانه درست می‌کرد و قهوه سیاه بدون شکر مورد علاقه شوهرش را برایش درست می‌کرد. هانگ، با وجود حلقه‌های تیره زیر چشمانش که به خاطر شیفت شبش ایجاد شده بود، همیشه مطمئن می‌شد که فرزندشان را به مهدکودک می‌برد. او همیشه قبل از ترک خانه، موهای مای را با دقت صاف می‌کرد. یک روز، یک دسته گل کوچک از گل‌های وحشی به خانه آورد، ساقه‌هایشان کمی شکسته بود و برگ‌هایشان هنوز از شبنم خیس بود. او لبخند زد و گفت: «به نظرم آن گل‌های کیهانی پشت اتاق نگهبانی خیلی زیبا بودند. آنها را چیدم و برایت آوردم. می‌توانی آنها را در گلدان بگذاری!»

دانگ خندید، لبخندش درخشان و گرم بود. خانه کوچک، هرچند تنگ و فاقد بسیاری از چیزها، هنوز خانه‌ای کامل و بی‌نقص بود، جایی که هر گوشه‌اش، هر صدای تق‌تق کفش‌هایش روی کف راهرو، آدم را مشتاق برگشتن می‌کرد.

اما بعد، همه چیز به تدریج تحریف شد، مانند یک نقاشی که از تراز خارج می‌شود، به مرور زمان تار می‌شود و هیچ کس نمی‌داند این اتفاق از چه زمانی شروع شده است.

اولش فقط شیفت‌های کاری غیرمنتظره بود. بعد سفرهای کاری کوتاه، با عجله از راه می‌رسیدند و می‌رفتند. حتی یک عکس یادگاری هم گرفته نشده بود. وقتی نگاهشان به هم گره می‌خورد، از نگاه کردن به او طفره می‌رفت. جواب‌هایش کوتاه و مختصر بود، انگار هر توضیحی مدت‌ها بود که خسته‌کننده شده بود. بعد، یک بعدازظهر بارانی، از یک شماره ناشناس به تلفنش زنگ زدند. دانگ به جای او جواب داد. صدای زنی از آن طرف بود، آرام اما ناآشنا. او همچنان لبخند می‌زد و سعی می‌کرد صدایش طبیعی باشد. «احتمالاً یکی از همکارانش زنگ زده تا چیزی از او بخواهد.» به خودش گفت که زیاد فکر نکند. نه فقط به این خاطر که او را دوست داشت، بلکه به این خاطر که جوانی‌اش را، اعتمادش را، صرف این مرد کرده بود که در دوران فقرش همه چیزش بود.

اما پرده اعتماد وقتی شروع به فرو ریختن کرد که مادرشوهرش، که تقریباً یک سال بود به نوه‌ها کمک می‌کرد و قبلاً هرگز در امور زناشویی آنها دخالت نکرده بود، به طور غیرمنتظره‌ای هنگام صرف غذا پرسید: «آیا... متوجه شده‌ای که هونگ اخیراً متفاوت شده است؟» دانگ با تعجب گفت: «از چه نظر متفاوت؟ فکر می‌کنم او... خیلی عجیب رفتار می‌کند.»

آن شب، دانگ نمی‌توانست بخوابد. بالشش از اشک خیس شده بود، اما جرات نداشت با صدای بلند گریه کند. بی‌حرکت دراز کشیده بود و تکه‌هایی از خاطرات را مثل ورق زدن صفحات یک دفتر خاطرات قدیمی مرور می‌کرد. در چهارمین سالگرد تولد مای، او گفت که مشغول کنفرانسی در دا نانگ است و فقط توانست هدیه‌ای را که با عجله خریده بود، برایش بفرستد. یک بار، نیمه‌شب، مای از درد معده به خود می‌پیچید که ناگهان یک پیامک کوتاه دریافت کرد: «خودت دارویت را بخور، سرم شلوغ است.»

او سعی کرد همه چیزهای کوچک و به ظاهر بی‌ضرر را در کنار هم قرار دهد و یک تصویر بزرگتر بسازد، و آن تصویر لرزه بر اندامش انداخت. دیگر شک نبود، بلکه ترس بود. ترس از اینکه اعتمادش بی‌مورد بوده باشد. ترس از اینکه خانه‌ای که زمانی گرم بود، حالا فقط یک پوسته خالی بود، به سردی یک شب زمستانی، بدون اینکه کسی را داشته باشد که به او برگردد.

سپس، یک بعد از ظهر، در نور کم سوی خورشید، دانگ آنها را دید که از یک متل کنار جاده‌ای بیرون می‌آیند. هیچ چیز نمی‌توانست آن تصویر را توجیه کند. نگا، که زمانی مای کوچک را در آغوش گرفته بود، او را "عزیزم" صدا می‌زد، به او هدایای تولد داده بود، و مانند یک خویشاوند نزدیک با او می‌خندید و صحبت می‌کرد، ناگهان همه اینها تبدیل به زخمی بی‌رحم شد.

دانگ بی‌صدا آن طرف خیابان ایستاده بود. باران نمی‌بارید، اما طوفانی خاموش در درونش غوغا می‌کرد. نه فریادی. نه دویدنی برای مقابله. او فقط آنجا ایستاده بود، مثل سایه، شاهد حقیقتی بود که روزها با درد انکارش کرده بود.

قلبش با هر ضربان درد می‌کرد، نه از حسادت، بلکه از خنجری که به اعتمادش خورده بود. انگار کسی دفتر خاطرات قدیمی‌اش را که پر از عهد و پیمان و خاطرات عزیزش از او بود، تکه تکه کرده بود. هر قدمی که هونگ در کنار آن زن برمی‌داشت، چاقویی بود که گذشته‌ی ارزشمندش را می‌شکافت.

وقتی نگاه وحشت‌زده‌ی هونگ به آن سوی جاده معطوف شد، دانگ رویش را برگرداند. قدم‌هایش نامطمئن بود و شانه‌هایش کمی می‌لرزید. باد چنان به صورتش می‌کوبید که انگار کسی به او سیلی زده بود. هیچ‌کس شاهد این نبود، اما چیزی در درونش خاموش شده بود، بی‌صدا، مانند چراغی که نفتش تمام شود، هیچ‌کس زحمت روشن کردن دوباره‌اش را به خود نداد.

شاید وقتی درد خیلی شدید است، تنها کاری که از دست مردم برمی‌آید سکوت کردن باشد.

***

در روزهای بعد، دانگ سرزنش نکرد، گریه نکرد، حتی یک سوال هم نپرسید. هونگ هم توضیحی نداد، انگار هر دو به طور ضمنی یکدیگر را درک می‌کردند، و همچنین قدرت شروع دوباره از ویرانه‌ها را نداشتند. آنها در خانه‌ای زندگی می‌کردند که هنوز کاملاً مبله بود، اما به طرز عجیبی خالی به نظر می‌رسید. زیر همان لبه بام‌ها، آنها در سکوت از هم جدا شده بودند.

مای، انگار که چیزی را در ذهن حساس یک کودک حس کرده باشد، ناگهان لبخندش کمتر شد. یک بعد از ظهر گرگ و میش، وقتی دانگ داشت لباس‌های کوچک دخترش را تا می‌کرد، مای کوچولو در حالی که لباس مادرش را می‌کشید، نزدیک شد. "مامان... چرا بابا دیگر مرا نمی‌بوسد تا بخوابم؟" دانگ خشکش زد. ژاکت صورتی روی زمین افتاد. "بابا... او سرش شلوغ است، عزیزم،" او به آرامی پاسخ داد و صدایش در هوا محو شد. مای به بالا نگاه کرد، چشمان شفافش پر از غم شد: "مامان، بابا دیگر مرا دوست ندارد؟"

این سوال مانند سوزنی کوچک بود که در اعماق قلب دانگ فرو می‌رفت. کودک، که تنها چهار سال داشت، از قبل آنچه را که بزرگسالان سعی در پنهان کردنش داشتند، حس کرده بود. دانگ برای دختر خردسالش بسیار متاسف بود. او را محکم در آغوش گرفت، قادر به بیان حتی یک کلمه نبود. گلویش از کلمات ناگفته‌ای که می‌خواست بگوید، تنگ شده بود. فقط آه‌های بریده بریده و تپش قلبش به سینه‌اش، هر کدام خشک و دردناک، به گوش می‌رسید. در آن لحظه، دانگ متوجه شد: این خیانت او نبود که درد می‌کرد، بلکه دختر کوچکش، تجسم عشق آنها، که مجبور بود اولین پوچی زندگی‌اش را تحمل کند، قبل از اینکه حتی معنای «خانواده» را به طور کامل درک کند.

دانگ پس از مرتب کردن کارهایش، بی‌سروصدا لباس‌های خود و دخترش را در یک چمدان قدیمی جا داد. او بدون هیچ شکایتی، بدون هیچ بحثی و بدون برگه طلاق، به زندگی با مادرش بازگشت. او نمی‌خواست به زنی تبدیل شود که برای نگه داشتن مردی که دیگر دوستش نداشت، اشک می‌ریخت. رها کردن، برای او، به دلیل خستگی نبود، بلکه به دلیل عزت نفس بود. و برای فرزندش.

دانگ در زادگاهش، به معنای واقعی کلمه، از صفر شروع کرد. یک خانه مخروبه، یک میز قدیمی و یک پنکه که هر شب صدا می‌داد. او در یک مدرسه ابتدایی روستایی تدریس می‌کرد و فقط به اندازه‌ای درآمد داشت که هزینه برق، آب و چند وعده غذای مختصر را تأمین می‌کرد. شب‌ها، در حالی که مای می‌خوابید، دانگ مطالبی را برای یک مرکز آموزش آنلاین گردآوری می‌کرد. بعضی شب‌ها، او روی میزش می‌افتاد و چشمانش از نشستن طولانی مدت جلوی صفحه نمایش می‌سوزید.

قرار بود شهریه مای به زودی پرداخت شود. در یخچال، فقط چند تخم مرغ، مقداری اسفناج آبی که از مزرعه پشت خانه چیده شده بود و یک تکه ماهی خشک که مادرش ذخیره کرده بود، وجود داشت. دانگ ساکت نشسته بود و دخترش را در حال خواب تماشا می‌کرد، صورتش گلگون بود و پلک‌هایش با هر نفس می‌لرزید. احساسی از درماندگی، طاقت‌فرسا و سنگین، گویی تمام دنیا روی شانه‌هایش سنگینی می‌کرد. صبح روز بعد، هنگامی که نور خورشید از پنجره به داخل می‌تابید، مای یک گل نخود بنفش پر جنب و جوش را در دست مادرش فشرد و معصومانه گفت: "این را به تو می‌دهم، مامان!" دانگ خندید. خنده‌اش شکست و اشک در چشمانش حلقه زد. معلوم شد که فقط یک نگاه خالص، کلمات یک کودک، می‌تواند به کسی کمک کند تا پس از روزهایی که تحملش غیرممکن به نظر می‌رسید، دوباره روی پاهای خود بایستد.

از آن روز به بعد، هر روز صبح، دانگ فرزندش را به باغ می‌برد و به او یاد می‌داد که چگونه سبزیجات بکارد، حشرات را بگیرد و هر نوع گل وحشی که کنار چاه می‌رویید را نام ببرد. ظهر، آن دو می‌نشستند و غذا می‌خوردند و با خوشحالی گپ می‌زدند. عصرها، پس از تدریس و آماده کردن درس‌هایش، برای فرزندش قصه‌های پریان می‌خواند، صدایش هنوز به نرمی قبل بود. دانگ متوجه شد که آرامش در خانه بزرگ یا حقوق بالا نیست، بلکه در زمانی است که کینه در قلب مردم از بین برود. آن زمانی بود که، در میان یک روز عادی، دستی کوچک هنوز دست او را محکم گرفته بود.

یک سال بعد، دونگ خبر جدایی هونگ و نگا را دریافت کرد. نگا به شغلی در جنوب منتقل شده بود و هونگ، مردی که زمانی با افتخار روپوش سفید آزمایشگاه می‌پوشید، اکنون به دلیل نقض مقررات داخلی از شغلش تعلیق شده بود. او بی‌سروصدا در آپارتمان قدیمی‌اش زندگی می‌کرد.

یک بار، هونگ پیامی فرستاد: «دلم برای دخترمان تنگ شده. می‌توانم مای را ببینم؟» دونگ این کلمات را خواند و خشم قلبش فروکش کرد. او فهمید که انتقام هرگز خوشبختی نمی‌آورد. اما بخشش به این معنی نبود که آنها دوباره به هم برمی‌گردند.

او به سادگی با یک پیام کوتاه پاسخ داد: «شما می‌توانید هر زمان که کودک بخواهد او را ببینید.»

وقتی مای شش ساله بود، در برنامه شعرخوانی مدرسه‌اش شرکت کرد. شعری که او انتخاب کرد «مادر» بود، صدای کوچک اما واضح او در هر سطر طنین‌انداز می‌شد: «مادر اولین نور است. مرا در سال‌های اول زندگی‌ام هدایت می‌کند...»

دانگ ساکت در حیاط مدرسه ایستاده بود و اشک از گونه‌هایش سرازیر می‌شد. برای اولین بار پس از این همه سال، او حس آرامش واقعی را تجربه کرد. زندگی هرگز نمی‌توانست به حالت قبل برگردد، اما صفحه جدیدی را ورق زده بود، صفحه‌ای که آرام‌تر و رضایت‌بخش‌تر بود.

دانگ به تدریس ادامه داد و گهگاه برای روزنامه‌ها و مجلات مقاله می‌نوشت. او دیگر هانگ را کسی که به او خیانت کرده بود، نمی‌دانست، بلکه بیشتر او را خاطره‌ای دور از گذشته می‌دانست. دانگ با فکر کردن به گذشته می‌توانست لبخند بزند. او متوجه شد که چیزهای خوب همیشه بلافاصله پس از آسیب دیدن نمی‌آیند، اما سرانجام روزی فرا می‌رسند که فرد به اندازه کافی قوی باشد که آنها را بپذیرد. روی ایوان، قطرات باران همچنان به آرامی می‌باریدند...

 

داستان‌های کوتاه از لو نگوک سون

منبع: https://baobacgiang.vn/hien-nha-co-tieng-mua-roi-postid419083.bbg


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
دانش‌آموزان با لباس‌های سنتی آئو دای

دانش‌آموزان با لباس‌های سنتی آئو دای

فصل شکوفه‌های زرد کلزا

فصل شکوفه‌های زرد کلزا

قدم زدن در آرامش

قدم زدن در آرامش