Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

گل زنجبیل قرمز

بعد از سال‌ها به روستای ترای کائو برگشتم. سقف‌های قدیمی کاهگلی و نخل‌پوش جای خود را به خانه‌های یک طبقه با کاشی‌های قرمز روشن داده بودند و خانه‌های دو و سه طبقه در تپه‌های غلتان پراکنده بودند. راه‌آهنی که معدن ترای کائو را به مجتمع آهن و فولاد تای نگوین و استان‌های پست متصل می‌کرد، از بین رفته بود و جای خود را به یک جاده آسفالت پهن و صاف داده بود. می‌دانستم که این حومه کوهستانی در طول سال‌ها همراه با کشور تغییر کرده است، اما در میان شادی، رگه‌هایی از غم در قلبم رخنه کرده بود. راه‌آهن و ایستگاه کوچک و آرام گذشته که گهگاه با سوت آهسته قطاری که سنگ معدن را به داخل ایستگاه حمل می‌کرد از خواب بیدار می‌شدیم، کاملاً ناپدید شده بودند. به زمین پشت سرم نگاه کردم. آن مکان که زمانی تپه‌ای از گل‌های زنجبیلی قرمز بود، اکنون به پارک کوچکی برای کودکان تبدیل شده بود. ایستگاه، سوت قطار، تپه گل‌های زنجبیلی قرمز - همه فقط اشیاء بی‌جانی بودند، اما برای من، به نظر می‌رسید که روح دارند، مانند خاطرات فراموش‌نشدنی.

Báo Thái NguyênBáo Thái Nguyên05/01/2026

کنار جاده آسفالت، که احتمالاً محل قدیمی ایستگاه قطار بود، ایستاده بودم و با علاقه اولین روزی را که به دنبال پدرم به این سرزمین دوم رفتم تا زندگی جدیدی را شروع کنم، به یاد آوردم. پدرم یک مقام رسمی از منطقه آهن و فولاد بود که به عنوان مدیر معدن منصوب شده بود. در آن زمان، او مرا با دوچرخه قدیمی تونگ نات خود از ایستگاه دونگ کوانگ، از طریق شهر تای نگوین ، به معدن آهن ترای کائو می‌برد. آنجا منطقه‌ای پر از تپه‌ها و کوه‌های غلتان بود. خانه کاهگلی خانواده ما در پایین بلندترین تپه منطقه معدن واقع شده بود و خط راه‌آهن درست از زیر آن عبور می‌کرد. از حیاط، به اطراف نگاه کردم و دیدم که هر خانه‌ای مزارع بزرگ آناناس در دامنه تپه دارد. نفس عمیقی کشیدم؛ عطر معطر آناناس مرا در بر گرفت، حتی به موهای ژولیده‌ام هم نفوذ کرد. برای اولین بار، در عطر آناناس غرق شدم و دست‌ها و سینه‌ام را دراز کردم و عمیقاً در پهنه وسیع زمین و آسمان نفس کشیدم و از آن لحظه لذت بردم.

معدن آهن ترای کائو در آن زمان یک منطقه معدنی حیاتی در صنعت سنگین نوپای کشور بود. پدرم گفت که معدن سنگ آهن قبل از تولد من تأسیس شده بود. خط آهن کپ - لوئو خا، تدارکات ضروری و سلاح‌های نظامی ارائه شده توسط متحدان ما را برای مبارزه با امپریالیست‌های آمریکایی به جنوب منتقل می‌کرد و مهمتر از آن، هر ساله ده‌ها هزار تن سنگ معدن را برای استفاده به عنوان ماده اولیه برای مجتمع تولید آهن و فولاد حمل می‌کرد.

تصویرسازی: دائو توان

تصویرسازی: دائو توان

هر روز، ما بچه‌ها به مدرسه می‌رفتیم، گله‌های گاو را چرا می‌کردیم و اغلب برای حفظ تعادل، از ریل‌های راه‌آهن بالا می‌رفتیم و دست‌هایمان را برای حفظ تعادل، طوری باز می‌کردیم که انگار مایه افتخار است. بارها، صدای کارگر راه‌آهن را می‌شنیدیم که تعریف می‌کرد چطور این راه‌آهن کوچک و ایستگاه، شاهد فداکاری این همه آدم بوده است. داستان‌های او از راه‌آهن مثل افسانه بود... من با دقت گوش می‌دادم و تک تک کلمات را جذب می‌کردم. خط آهنی که از روستای من می‌گذشت، یک مسیر فرعی بود که از تونلی در کوهستان می‌گذشت. کمی بعد از آن، ایستگاه خوچ رونگ قرار داشت. نمی‌دانم شاید به خاطر پیچ و خم کمی که مسیر داشت و قطارها انگار به سمت ایستگاه پرواز می‌کردند، نامش را خوچ رونگ (پیچ اژدها) گذاشته‌اند. در طول جنگ علیه آمریکایی‌ها، این بخش از ریل و ایستگاه دائماً بمباران و تخریب می‌شد و نیاز به مرمت مکرر داشت. اما قطارها همچنان محکم ایستاده بودند و پیوسته بارهای کامل خود را به سمت جنوب حمل می‌کردند. اما در آن زمان، چیز عجیبی وجود داشت: اگرچه تپه گل زنجبیل توسط بمب‌ها ویران شده بود، اما به نظر می‌رسید که یک قطعه بسیار طولانی از زنجبیل که در کنار دهانه بمب رشد کرده بود، بمب‌ها و گلوله‌ها را فراموش کرده و گل‌ها همچنان شکوفا می‌شدند. قطعه گل‌ها کشیده شده بودند، در آفتاب خم شده بودند و مانند یک روسری قرمز روشن بودند که گوشه‌ای از تپه را پوشانده بود. با وجود ده‌ها حمله بمب‌گذاری، گل‌های زنجبیل هنوز هم به وفور شکوفا می‌شدند. در آن زمان، هیچ کس نمی‌توانست این پدیده عجیب را توضیح دهد.

برای من، بوته زنجبیل خاطره‌ای فراموش‌نشدنی است. یک بار، در راه برگشت از مدرسه، روی نوک پا ایستاده بودم و دستم را دراز کرده بودم تا یک گل زنجبیل بچینم که لیز خوردم و به داخل یک گودال بمب افتادم. در حالی که ناامیدانه در آب عمیق تقلا می‌کردم، به طور مبهم احساس کردم کسی موهایم را گرفت و محکم کشید. بی‌هوش آنجا افتاده بودم و چشمانم بسته بود. وقتی به هوش آمدم، دیدم کین، همکلاسی‌ام، با چشمانی قرمز و متورم، زمزمه می‌کند:

- الان بیدار شدی. دفعه بعد اینقدر بی احتیاطی نکن.

با فکر کردن به آن حادثه نزدیک به غرق شدن، اغلب به خودم می‌خندم. اگر کین آن روز آنجا نبود، نمی‌دانم چه اتفاقی می‌افتاد. در واقع، می‌دانستم که چیدن گل‌ها در لبه دهانه انفجار بمب بسیار خطرناک است، اما عشق من به گل‌های زنجبیل آنقدر عمیق بود که کمی ریسک کردم. گل‌های زنجبیل نه تنها زیبا هستند، بلکه به گفته پدربزرگم، یک درمانگر سنتی مشهور، یک گیاه دارویی گرانبها نیز هستند. از آنجا که من عاشق پزشکی بودم و می‌خواستم راه پدربزرگم را ادامه دهم، همیشه به دنبال درمان‌های عامیانه برای گیاهان دارویی بودم تا بعداً در مطالعاتم از آنها استفاده کنم.

از آن به بعد، من و کین به هم نزدیک‌تر شدیم. کین به دخترهای محله‌مان ملحق شد. هر بعد از ظهر، او دنبالمان از تپه بالا می‌رفت تا هیزم بشکند و جاروها را بشکند. وقتی برمی‌گشتیم، دهانمان از خوردن توت‌های سیمِ چاق، رسیده و شیرین سیاه شده بود. به هم نگاه می‌کردیم و بی‌اختیار می‌خندیدیم. بعضی بعد از ظهرها، یواشکی از پدر و مادرمان دور می‌شدیم تا در جوی‌ها ماهی بگیریم، در گل و لای راه می‌رفتیم تا مارماهی و ماهی گلی بگیریم، ماهی‌ها را با گل می‌پوشاندیم تا کبابشان کنیم و درست کنار جویبار کوچک جنگل جشن می‌گرفتیم. جالب‌ترین قسمت ماجرا این بود که در آن مواقع، کین همیشه در میان تشویق‌های پرشور دوستانمان، یک دسته گل زنجبیل برایم می‌چید. آن زمان، همه ما می‌دانستیم که من علاقه خاصی به گل زنجبیل، یک داروی سنتی ویتنامی، دارم.

زمان به سرعت گذشت و ما به مردان و زنان جوان بی‌دست و پا تبدیل شدیم. بعد از امتحانات ورودی دانشگاه، راهمان از هم جدا شد و هر کدام رویاهای خودمان را دنبال کردیم. من پزشکی خواندم. از طرف دیگر، کین در امتحان ورودی اقتصاد قبول شد اما تحصیلش را به خاطر گذراندن خدمت سربازی به تعویق انداخت.

شب قبل از رفتنش، کین با دسته گلی از گل‌های زنجبیلی قرمز روشن به خانه‌ام آمد. او زیر لب هدیه‌ای برایم زمزمه کرد: دستمالی که اسم‌هایمان روی آن در هم تنیده شده بود. اگرچه کمی ناگهانی بود و من از نظر ذهنی آماده نبودم، اما با تمام وجود و با احساسی عمیق آن را پذیرفتم. روز بعد، کین مجبور شد به سمت شمال راهپیمایی کند. این‌ها یادگاری‌هایی از کسی بودند که آنجا را ترک می‌کرد تا کسی که آنجا را ترک کرد. به دلایلی، آن روز، کین جمله‌ای فوق‌العاده زیبا گفت:

- صبر کن تا برگردم، «گل زنجبیل قرمز»!

کین در حالی که من در دانشکده پزشکی تحصیل می‌کردم، به جبهه شمال لشکرکشی کرد. کین اغلب به خانه نامه می‌نوشت. او داستان‌های زیادی برایم تعریف می‌کرد، اما چیزی که بیشتر از همه مرا خوشحال می‌کرد این بود که اشاره می‌کرد منطقه‌ای که در آن مستقر است، مزارع وسیعی از گل‌های زنجبیل قرمز دارد. من هم برای کین نامه نوشتم و گفتم که پزشکی را انتخاب کرده‌ام چون پدربزرگ مادری‌ام هم یک پزشک نظامی بود که در بسیاری از جبهه‌های جنگ خدمت کرده بود. قبل از فوت او، تحقیقاتش روی گیاه زنجبیل قرمز را ناتمام گذاشته بود و من واقعاً می‌خواستم کار او را ادامه دهم. به کین قول دادم که بعد از فارغ‌التحصیلی با هم به منطقه کوهستانی شمال برویم. من با گیاه زنجبیل قرمز، در مورد پزشکی تحقیق خواهم کرد و کین به مردم محلی کمک خواهد کرد تا اقتصاد خود را توسعه دهند.

***

اما نیت خیر ما به سرانجام نرسید. کین جانش را فدا کرد، روزی که من داشتم برای امتحانات پایان ترم درس می‌خواندم.

به قولی که به کین داده بودم، بعد از فارغ‌التحصیلی، به واحدش سر زدم، جایی که خدمت کرده و کشته شده بود. قبر کین در میان جنگلی از گل‌های زنجبیلی قرمز قرار دارد. وقتی فرمانده تعریف می‌کرد که کین چقدر شجاعانه جنگیده و تا آخرین گلوله موضع خود را حفظ کرده، چشمانم پر از اشک شد. خون از سینه‌اش فوران می‌کرد، اما از عقب‌نشینی به عقب خودداری کرد. وقتی مرد، یک دستش هنوز تفنگش را گرفته بود و دست دیگرش دسته گلی از گل‌های زنجبیلی خون‌آلود را در دست داشت.

بعد از فارغ‌التحصیلی با دستاوردهای عالی تحصیلی، به بیمارستان عمومی مرکزی منتقل شدم، اما داوطلب شدم که به ارتفاعات بروم، جایی که واحد قدیمی کین مستقر بود، منطقه‌ای وسیع از تپه‌ها که پوشیده از گل‌های زنجبیل قرمز بود. در آنجا همیشه احساس می‌کردم که با او به مزارع گل زنجبیل خیره شده‌ام.

به عنوان معاون مدیر بیمارستان منطقه و رئیس بخش طب سنتی، من از منابع دارویی محلی، به ویژه زنجبیل قرمز، برای آماده‌سازی یک پروژه تحقیقاتی در سطح ملی در مورد طب سنتی ویتنامی استفاده کرده‌ام. من شواهد کافی برای نشان دادن امکان ترکیب طب غربی و سنتی برای درمان بیماری عروق کرونر قلب، بیماری کلیوی و خونریزی محیطی با استفاده از زنجبیل قرمز جمع‌آوری کرده‌ام.

***

امروز به ترای کائو برگشتم. کین دیگر آنجا نیست. در خیابان‌های جدید قدم می‌زدم و سعی می‌کردم تصاویر گذشته را به یاد بیاورم. سعی کردم راه‌آهن، ایستگاه کوچک، دهانه‌های بمب، و بوته‌های زنجبیل با گل‌های قرمزشان را که در تمام طول سال می‌درخشیدند، در ذهنم مجسم کنم. ناگهان داستان آن گل‌های زنجبیلی را به یاد آوردم که با وجود ده‌ها حمله‌ی بمب‌گذاری، هرگز در کنار دهانه‌های بمب پژمرده نشدند. با کورسویی از امید، به سمت تپه‌ی گل‌های زنجبیلیِ گذشته دویدم. به طور غیرمنتظره‌ای، از دور، آن گل‌های زنجبیلیِ قرمز را شناختم. دهانه‌های بمب پر شده بودند، اما آن گل‌های زنجبیلی تقریباً بدون تغییر باقی مانده بودند. گل‌ها که به صورت زاویه‌دار شکوفا شده بودند، در نور خورشید کشیده شده بودند و هنوز مانند شالی زرشکی رنگ به نظر می‌رسیدند که گوشه‌ای از تپه را پوشانده است. به نظر می‌رسد که هنگام ساخت پارک، طراحان عمداً آن گل‌های زنجبیلی را به عنوان یادگاری از جنگ حفظ کرده‌اند. و حق هم داشتند. یادم می‌آید آن گل‌های زنجبیلی یک پدیده عجیب بود، معجزه‌ای از ترای‌کائو که تا به امروز هیچ‌کس نتوانسته آن را توضیح دهد.

در حالی که به گل‌های زنجبیلیِ جلوی رویم خیره شده بودم، اشک در چشمانم حلقه زد، قلبم پر از یاد کین بود. اینجا بود که او مرا به زندگی بازگرداند. دستانش هر گلبرگ زنجبیل را چیده و گرامی داشته بود تا به عنوان نشانه‌ای از دوستی و عشق اولمان به من بدهد. آن گل‌ها با خون و اشک فراوان لکه‌دار شده بودند. در حالی که در مقابل شکوفه‌های درخشان زیر نور خورشید ایستاده بودم، ناگهان متوجه چیزی شدم: به نظر می‌رسد گل‌های خاصی از عشق در این دنیا وجود دارند که با وجود له شدن، نابود شدن و تحمل درد جدایی، هرگز پژمرده نمی‌شوند. برای من، و همچنین برای کین، آن گل، گل زنجبیلی قرمز بود.

منبع: https://baothainguyen.vn/van-hoa/202601/hoa-dong-rieng-do-tham-79c0758/


برچسب: مین هوآ

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

روستاهای گل هانوی مملو از جمعیت هستند و خود را برای سال نو قمری آماده می‌کنند.
با نزدیک شدن به عید تت، پایتخت گل همیشه بهار در هونگ ین به سرعت در حال فروش است.
پوملوهای زرد روشن دین، مملو از میوه، برای سرو در بازار تت به خیابان‌ها می‌آیند.
نمای نزدیک از یک درخت پوملو از نوع دین در گلدان، به قیمت ۱۵۰ میلیون دونگ ویتنام، در شهر هوشی مین.

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

بهترین سس ماهی از با لانگ، یک منطقه ساحلی.

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول