Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

وقتی مامان دور است

- پنجشنبه‌ی پیش رو، من حدود ده روز در یک دوره‌ی آموزشی روزنامه‌نگاری در خارج از دانانگ شرکت خواهم کرد. میشه لطفا کمی مرخصی بگیرید تا به خانه بیایید و از می مراقبت کنید و او را به مدرسه ببرید و برگردانید؟

Báo Bà Rịa - Vũng TàuBáo Bà Rịa - Vũng Tàu21/03/2025

- اوه، سه روز مرخصی که چیزی نیست... خب، فکر کنم باید قبول کنم... اگر مادرم اینجا بود، خوب می‌شد، اما نمی‌تواند بیاید... من هم فکر می‌کنم فرستادن بچه به خانه پدربزرگ و مادربزرگ پدری‌اش راحت‌ترین گزینه است. اگر مدرسه دور باشد، از دوستم می‌خواهم دنبالش بیاید... و عمه هان صبح‌ها او را به محل کارش می‌رساند. فقط نگرانم که دختر کوچولویم هنوز هیچ کاری بلد نباشد. اگر پیش پدربزرگ و مادربزرگش بماند، قطعاً سرزنش می‌شود...

آن مکالمه تلفنی بین مامان و بابا بود که می دیشب اتفاقی شنید. امروز صبح، می در حالی که سر کلاس نشسته بود، مدام به آن فکر می‌کرد.

تصویرسازی: مین پسر
تصویرسازی: مین پسر

می تنها فرزند خانواده است. امسال، می نه ساله است. پدر می سربازی است که در بین هوا مستقر است. مادر می روزنامه‌نگار است. می از مادربزرگش شنیده بود که مادرش قبلاً مجبور بود به سفرهای میدانی برود، اما از زمانی که می به دنیا آمد، اولویت با مادرش بود که در ساعات اداری منظم کار کند، بنابراین دیگر مجبور نیست برای جمع‌آوری اخبار و نوشتن مقاله بیرون برود. تمام وقت او به مراقبت از می اختصاص داده شده است. مهم نیست چه اتفاقی افتاده باشد، والدین می تقریباً ده سال است که ازدواج کرده‌اند و پس از این همه تلاش و تلاش برای بچه‌دار شدن، بالاخره می را در چهل سالگی به دنیا آوردند. چطور می‌توانستند برایش ارزش قائل نشوند و نگرانش نباشند؟ خوشبختانه، با وجود سن والدینش و تولد زودرس می، او هنوز یک دختر کوچک زیبا، باهوش، تیزهوش و سالم است. به جز زمانی که قبل از سه یا چهار سالگی‌اش بود، که همه بچه‌ها تب و بیماری‌های جزئی داشتند، می از پنج سالگی مجبور نشده به بیمارستان برود. می که تنها نه سال دارد، در حال حاضر بیش از ۱.۵ متر قد و چهل کیلوگرم وزن دارد. می فهمیده، شاد، شوخ طبع و حتی از همکلاسی های دوران راهنمایی اش بالغ تر است. می حتی در یک مسابقه سخنرانی عمومی در سطح شهر جایزه دوم را برد. می به ندرت در هیچ درسی نمره ۹ می گرفت. دستاوردهای تحصیلی او اغلب با افتخار به تمام خانواده نشان داده می شد. از نظر همه، می دختر فوق العاده ای بود، "خیلی ها دوستش داشتند، و تعداد کمی از او انتقاد می کردند." دوستان و آشنایان همه مادرش را به خاطر تربیت خوب او ستایش می کردند. با این حال، می یک "پاشنه آشیل" هم داشت که هیچ کس از آن خبر نداشت. اگرچه می باهوش و سخنور بود، اما در استفاده از دست هایش کاملاً دست و پا چلفتی بود. در نه سالگی، می تقریباً هیچ چیز نمی دانست. هنگام شستن ظرف ها، بشقاب ها را می شکست و ظرف ها را کثیف می گذاشت. هنگام تا کردن لباس ها، ساعت ها وقت صرف می کرد و در نهایت، مادرش هنوز مجبور بود دوباره آنها را تا کند.

یک بار، می حرف‌های مادرش را که تلفنی با دوستش صحبت می‌کرد، شنید: «تقصیر من است. سرم خیلی شلوغ است و حوصله‌ی آموزش دادن به او را ندارم. آموزش کارهای خانه به او خیلی طول می‌کشد. تماشای ناشیانه‌اش حوصله‌ام را سر می‌برد. وقتی یک کار را به او یاد می‌دهم، دیگر وقت یا حوصله‌ی نوشتن یا خواندن ندارم. خب، حتی بزرگسالان هم گاهی دست و پا چلفتی و گاهی ماهر هستند، چه برسد به بچه‌ها. آدم‌ها سطح هوش متفاوتی دارند. به جای اینکه او را مجبور به انجام کارهای خانه کنم، می‌گذاشتم انگلیسی یاد بگیرد و خودم هم سریع‌تر انجامش می‌دادم.» بنابراین، مدت زیادی مادرش به می اجازه نمی‌داد هیچ کار مهمی انجام دهد، فقط اجازه می‌داد زمین را جارو کند یا لباس‌ها را بیرون ببرد. اما این بار فرق داشت. مادرش ده روز به یک سفر کاری رفته بود. پدرش فقط چند روز مرخصی داشت. می قرار بود پیش پدربزرگ و مادربزرگ پدری‌اش بماند. هر زوج پیری عاشق نوه‌هایشان هستند. هر پول اضافی یا غذای خوشمزه‌ای که دارند برای خودشان کنار گذاشته شده است. با این حال، آنها هنوز هم پیر هستند؛ یعنی هر دوی آنها سخت‌گیر، بیش از حد محتاط و قدیمی هستند. خانه پدربزرگ و مادربزرگم بزرگ است و چیزهای زیادی برای جارو کردن و تمیز کردن وجود دارد. آنها می‌خواهند بچه‌ها در تمیز کردن کمک کنند و این کار را سرگرم‌کننده می‌کند و آنها را از تلفن‌هایشان دور نگه می‌دارد. اما بچه‌ها بازی کردن با هم را به انجام کارهای خانه ترجیح می‌دهند. بنابراین، در گذشته، وقتی می و خواهر و برادرهای کوچکترش گاهی به دیدنشان می‌آمدند، پدربزرگ و مادربزرگشان آنها را سرزنش می‌کردند: «شما بزرگ شده‌اید اما نمی‌دانید چگونه کاری انجام دهید. وقتی پنج یا هفت ساله بودیم، می‌دانستیم چگونه آشپزی کنیم، ظرف بشوییم، خانه را جارو کنیم، لباس بشوییم، خیاطی کنیم... و در آن زمان، پختن برنج روی اجاق نی یا کاهگلی دشوار بود، نه مانند پلوپزهای برقی که فقط برنج را می‌شویید، آب اضافه می‌کنید و یک دکمه را فشار می‌دهید.»

مامان نگران بود که می یک هفته کامل در خانه پدربزرگ و مادربزرگش بماند، در حالی که او خیلی مشغول آماده شدن برای سفر بود و وقت نداشت به می یاد کارهای خانه را انجام دهد. او فکر می کرد که آیا پدربزرگ و مادربزرگش دست و پا چلفتی بودن و نامرتبی می را تحمل می کنند یا نه. بنابراین، مامان به بابا وظیفه داد که در روزهای تعطیل می، به او یاد بدهد که چگونه کارهای خانه، حداقل کارهای اساسی را انجام دهد.

روز اول، وقتی فقط خودشان دو نفر در خانه بودند، می از مدرسه به خانه آمد و دید که یک غذای خوشمزه از قبل آماده شده است. می با شیطنت گفت: «بابا، تو خیلی خوب آشپزی می‌کنی! غذاهای تو همیشه از غذاهای مامان بهتر است!» پدر این را به مامان لاف زد. مامان پشت تلفن از خنده منفجر شد: «می، تو فقط خوب چاپلوسی می‌کنی! از حالا به بعد، شما دو نفر می‌توانید از خودتان مراقبت کنید. دیگر نیازی نیست من از دور دستور بدهم.» در واقع، می کاملاً می‌دانست که مامان از قبل تمام غذاهای داخل یخچال را آماده کرده است؛ پدر فقط باید آنها را بیرون می‌آورد و می‌پزد. اما می این را گفت تا پدر را خوشحال کند، اما او این را به مامان گفت. اگر مامان به خاطر انکار نقش مهم مامان به این شکل عصبانی شود، چه؟

آن شب همچنین اولین شبی بود که می تنها می‌خوابید. پیش از آن، مهم نبود مادرش چقدر دیر کار می‌کرد، حتی اگر می خیلی قبل از آمدن مادرش به اتاقش به خواب می‌رفت، باز هم با دانستن اینکه مادرش آنجاست احساس امنیت می‌کرد. هر شب، می در آغوش مادرش می‌خزید و عطر آشنا و وصف‌ناپذیر او را استنشاق می‌کرد. حالا که مادرش رفته بود، پدرش می را تشویق کرد که تنها خوابیدن را امتحان کند. می موافقت کرد، اما تمام شب در اتاق نشیمن تلویزیون تماشا می‌کرد و گهگاه به سمت در نگاه می‌کرد، به این امید که ناگهان در با صدای جیرجیر باز شود و مادرش دیر از سر کار به خانه بیاید، درست مثل شب‌هایی که مادرش دیر به خانه می‌آمد. ساعت از ۱۰ شب گذشته بود و تنها پس از اینکه پدرش به او یادآوری کرد، می به اتاقش رفت، به رختخواب رفت، خرس عروسکی‌اش را محکم بغل کرد، پتو را روی سرش کشید و بالاخره بعد از مدت‌ها به خواب رفت.

صبح جمعه، دومین روز بعد از رفتن مامان. بعد از صبحانه، بابا مجبور شد بیرون برود. پرسید: «می، بلدی ظرف بشوری؟» می گفت: «بله!» بابا رفت. می فوراً شروع به کار کرد. او پیشبند پوشید، آستین‌هایش را بالا زد، سینک را با آب پر کرد و سپس مایع ظرفشویی را همانطور که مامان به او یاد می‌داد، داخل ظرف‌ها ریخت. اما افسوس که می، به جای اینکه فقط کمی مایع ظرفشویی اضافه کند، آن را در آب فرو ببرد و اسفنج را داخل آن فرو کند، تقریباً نصف بطری مایع ظرفشویی غلیظ سان‌لایت را داخل سینک ریخت. تنها در عرض چند دقیقه، تمام سینک پر از حباب صابون شد. هر چه بیشتر می‌شست، کف بیشتری ایجاد می‌شد و آب شروع به ریختن روی زمین کرد. می به سختی بلند شد، اما به نحوی لیز خورد و با صورت به زمین خورد، خیس شد و خودش را زخمی کرد. ناگفته نماند، کاسه‌ای که در دستش بود از دستش افتاد و به ده‌ها تکه روی کف آشپزخانه خرد شد. می به سختی از جایش بلند شد، به زمین پوشیده از تکه‌های شکسته و آب صابون نگاه کرد و تقریباً زد زیر گریه. خوشبختانه، پدر به موقع به خانه آمد. پدر با عجله بررسی کرد که آیا می حالش خوب است یا نه، سپس گفت: «بسیار خب، بگذار همانجا بماند، من آن را برایت می‌شویم. تی را بیاور و برو لباس‌هایت را عوض کن. مراقب باش دوباره نیفتی!»

شستن ظرف‌ها کمی سخت به نظر می‌رسید، بنابراین می به تی کشیدن زمین روی آورد. می به یاد آورد که مادرش به او گفته بود قبل از تی کشیدن، تی را کاملاً بچلاند، اما تی آنقدر سنگین بود که می نتوانست قدرت کافی برای گرفتن آب کثیف را که روی زمین می‌چکید، جمع کند. خیلی زود، زمین پر از آب شد. پدرش مجبور شد یک ساعت دیگر را صرف خشک کردن آن با یک تی تمیز کند.

آن شب، از آنجایی که پدر از قبل غذا را برای ناهار آماده کرده بود، در حالی که برای خرید سبزیجات بیرون رفته بود، می برنج را برداشت و خودش پخت! آماده کردن غذا سخت بود، اما پختن برنج همانطور که مادربزرگش همیشه می‌گفت: فقط برنج را بشویید، آب اضافه کنید و دکمه پلوپز را فشار دهید - همین! می که بارها دیده بود مادرش آن را می‌پزد، مطمئن بود که او هم می‌تواند این کار را انجام دهد. اما به نظر آسان می‌آمد، اما در واقع... می خیلی مراقب بود، اما باز هم یک مشت برنج ریخت. ناگفته نماند، وقتی پدر پلوپز را باز کرد، مبهوت شد؛ برنج داخل آن مثل فرنی له شده بود. آن شب، می ندید که پدر بخندد و مامان را اذیت کند، "حتی اگر یک ماه کامل هم نباشی، ما هنوز خوب خواهیم بود!" با اینکه پدر قبلاً به می اطمینان داده بود، "اشکالی ندارد، این اولین بارته، دفعه بعد بهتر عمل خواهی کرد!"

سه‌شنبه. نمی‌دانم مامان و بابا درباره چه چیزی صحبت می‌کردند، اما آن یکشنبه پدر، می را به بازار برد. دقیق‌تر بگویم، به سوپرمارکت. آنها تمام ماهی، مرغ، گوشت خوک، میگو و گوشت گاوی را که مامان بارها درخواست کرده بود، خریدند. با این حال، وقتی به خانه رسیدند، هنگام مرتب کردن گوشت و ماهی برای بسته‌بندی در ظروف فریزر، پدر ناگهان متوجه شد که همه چیز چیزی کم دارد. مثلاً ماهی برای پخت و پز گوجه فرنگی و شوید داشت. ماهی آب‌پز رنگ کاراملی نداشت. گوشت خوک آب‌پز، همانطور که می درخواست کرده بود، شیر نارگیل و تخم مرغ نداشت. آنها سبزیجات خریده بودند اما گوشت چرخ‌کرده نداشتند. پدر گفت: «ما نمی‌توانیم بگذاریم مادرت به ما نگاه تحقیرآمیزی داشته باشد. حالا گوشت را چرخ می‌کنم تا سوپ درست کنم. تو به دکه سبزیجات عمه هونگ می‌روی و مقداری گوجه فرنگی، پیازچه و شوید می‌خری و در این حین، یک نارگیل و دوازده تخم اردک هم برای من می‌خری.» عمه هونگ پول را از می گرفت و حسابی از او تعریف می‌کرد: «مادرت رفته بود بازار و تو از قبل می‌دانی چطور به بازار بروی! خیلی باهوشی!» می با خوشحالی با کیسه خریدش به خانه دوید. وقتی آن را باز کردند، اوه نه، سه تخم مرغ شکست. اما در عوض، می به پدر کمک کرد تا چند تخم مرغ را پوست کند و با اینکه هر کدام از آنها کبود شده بود، آن دو هنوز هم برای ناهار آن روز یک گوشت خوک آب‌پز خوشمزه با تخم مرغ خوردند.

سپس ده روز سخت گذشت. وقتی مامان به خانه آمد، می محکم او را در آغوش گرفت، آنقدر خوشحال که گریه کرد. چشمان مامان هم پر از اشک شد، می را محکم در آغوش گرفت و از او تعریف کرد: «من همه چیز را از بابا و مادربزرگ و پدربزرگ شنیدم. دختر کوچولوی دست و پا چلفتی من. همین که اینقدر تلاش کردی من را خوشحال می‌کند. بعد از این، وقتی را به آموزش کارهای خانه به تو اختصاص می‌دهم!»

داستان‌های کوتاه از بوی دِ ین

منبع: https://baobariavungtau.com.vn/van-hoa-nghe-thuat/202503/khi-me-vang-nha-1037547/


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
تابستان من

تابستان من

سالنامه‌ای برای یادآوری

سالنامه‌ای برای یادآوری

انتقال دانش به بالای کوه

انتقال دانش به بالای کوه