Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

پرچم صلح

بعدازظهر یک روز آوریل، نور خورشید دیگر تند و زننده نبود، بلکه ملایم‌تر شده بود، مانند دستی آرام که سقف کاشی‌کاری‌شده‌ی قدیمی را نوازش می‌کند. نسیمی از انتهای باغ می‌وزید و بوی خاک مرطوب و خش‌خش ملایم برگ‌ها را با خود می‌آورد. برگ‌های نخل گهگاه می‌لرزیدند، گویی چیزی دور را به یاد می‌آوردند. در حیاط کوچک، نور به صورت رگه‌های طولانی و لکه‌دار می‌تافت، مانند تکه‌هایی از خاطرات که هنوز باید کنار هم گذاشته شوند.

Báo Sài Gòn Giải phóngBáo Sài Gòn Giải phóng19/04/2026

پرچم صلح

مادربزرگم روی تختی از جنس بامبو نشسته بود، کمرش کمی قوز کرده بود و دستش به آرامی پیراهن کهنه‌اش را نوازش می‌کرد. پیراهن آبی کم‌رنگی بود، تقریباً کاملاً رنگ‌پریده، و فقط کوک‌های روی هم افتاده‌اش مثل رد زمان باقی مانده بود. روی سینه‌اش، پرچم کوچکی دست‌نخورده باقی مانده بود، هرچند رنگ قرمزش با گذشت زمان کمرنگ شده بود.

او در سکوت به صدای باد که از میان برگ‌ها می‌پیچید گوش می‌داد. نگاهش دور بود، انگار به باغ روبرویش نگاه می‌کرد، اما در عین حال از میان آن می‌گذشت، به جایی که من نمی‌توانستم به آن برسم.

روی پله‌ها نشستم و به ستونی تکیه دادم. آفتاب بعد از ظهر به آرامی موهایم را نوازش می‌کرد، انگار خودِ زمان می‌خواست درنگ کند و به داستانی قدیمی از دهه‌ها پیش گوش دهد.

آهسته صدا زدم: «مادربزرگ؟» پرسیدم: «سی‌ام آوریل کجا بودی؟»

سوال تمام شد و فضا انگار در سکوت فرو رفت. نسیمی وزید و به آرامی لبه‌ی لباسش را که در دست داشت، تکان داد. او مدت زیادی ساکت ماند، انگار که از میان خاطرات بی‌شمار قدیمی، رشته‌ای از خاطرات را انتخاب می‌کرد.

«او... در پناهگاه موقت بود.» او آرام صحبت کرد، صدایش انگار از میان لایه نازکی از مه عبور می‌کرد، و اضافه کرد: «آن روز... هیچ‌کس جرأت نداشت بگوید چه اتفاقی خواهد افتاد.»

***

او تعریف کرد که آسمان آن روز صاف نبود، بلکه مهی خاکستری رنگ بود. لایه نازکی از ابر در بالا معلق بود و نور خورشید را به دام می‌انداخت و مانع از رسیدن آن به زمین می‌شد، مثل همیشه. هوا سنگین بود، انگار چیزی نامرئی آنها را تحت فشار قرار می‌داد. او گفت: «با شنیدن غرش تیراندازی، مردم به سمت پناهگاه‌ها هجوم بردند. هیچ‌کس به کسی نگفت چه کار کند، آنها فقط فرار می‌کردند. برای بقا...»

پناهگاه، گودالی کنده شده در زمین بود که موقتاً با تخته‌های چوبی و لایه‌ای ضخیم از خاک پوشانده شده بود. داخل آن تاریک، مرطوب و تنگ بود. بزرگسالان، کودکان و سالمندان همگی در کنار هم جمع شده بودند و از هر اینچ هوا برای تنفس، شنیدن ضربان قلب یکدیگر و احساس گرمای پوست یکدیگر استفاده می‌کردند. فضا پر از بوی مردم، خاک، عرق و عطر همیشگی اضطراب بود.

او ادامه داد: «آنجا نشسته بودم، فقط صدای ضربان قلبم را می‌شنیدم، تامپ تامپ...»

صدای ضربان قلب. صدای نفس کشیدن. و همچنین صداهایی که از زمین به گوش می‌رسید، مبهم و منقطع. شلیک گلوله، قدم‌ها، جیغ‌ها، صداهای برخورد...

او با صدای آهسته گفت: «پیرزنی را به یاد دارم که با دستانش تسبیحش را لمس می‌کرد و دهانش مدام دعا می‌خواند. هیچ‌کس نمی‌توانست دقیقاً بشنود که او چه می‌گوید؛ شاید دعا برای امنیت پناه‌جویان بود، یا دعا برای روح درگذشتگان - هیچ‌کس با اطمینان نمی‌دانست. اما همه ناگهان احساس آرامش می‌کردند.» شاید به همین دلیل بود که مردم در آستانه مرگ و زندگی محکم می‌ایستادند.

داخل پناهگاه، هیچ‌کس نمی‌دانست بیرون چه اتفاقی دارد می‌افتد. آنها نمی‌دانستند چقدر طول می‌کشد تا بتوانند بیرون بیایند. یا حتی اصلاً می‌توانستند بیرون بیایند یا نه. فقط یک کار می‌توانستند بکنند: صبر کردن.

منتظر یک سیگنال. منتظر یک تماس. منتظر چیزی به اندازه کافی مهم که مرا از تاریکی بیرون بکشد.

سپس سوت آغاز به صدا درآمد.

مکث کرد، چشمانش کمی بسته بود، انگار دوباره در حافظه‌اش به آن صدا گوش می‌داد. گفت: «مثل دفعه‌های قبل نیست.» سپس ادامه داد: «خیلی طولانی است، چند ضرب. اما صدایی آشفته یا مضطرب ندارد، بلکه پر از شادی است.»

آژیر در هوا طنین انداخت، زمین را سوراخ کرد و به داخل پناهگاه افتاد. کسانی که داخل بودند به یکدیگر نگاه کردند؛ هیچ کس جرات نکرد فوراً از جایش بلند شود. بعد از این همه آژیر، آنها یاد گرفته بودند که مشکوک باشند. دیگر یک سیگنال واحد برای ایجاد اعتماد فوری کافی نبود.

سپس، از بالا، صدایی فریاد زد.

«برو! جنگ تمام شد! صلح فرا رسید!»

او تعریف کرد که وقتی از پناهگاه بیرون آمد، نور او را کور کرد. پس از مدت طولانی تاریکی، نور بیش از حد شدید شد. آرامش مانند نور از راه رسید، آنقدر ناگهانی، آنقدر زیبا، که او مجبور شد لحظه‌ای بایستد، اجازه دهد چشمانش عادت کنند و قلبش به شادی.

و سپس، وقتی دیدش واضح شد، صحنه‌ای را دید که هرگز فراموش نخواهد کرد. ویرانه‌ها در دو طرف جاده پراکنده بودند. خانه‌ها دیگر سالم نبودند. سقف‌های آهنی موج‌دار از هم پاشیده بودند، دیوارهای چوبی کج شده بودند و در بعضی جاها، فقط فضاهای خالی و لخت باقی مانده بود. گرد و غبار به هوا برخاست، در هوا چرخید و همه چیز را تار کرد. فضا به طرز عجیبی ساکت بود. دیگر نه انفجاری، نه صدای بلندی، فقط صدای قدم‌ها، آهسته و مردد، انگار که می‌ترسیدند چیز دیگری را بشکنند.

«اما...» مکثی کرد و ناگهان صدایش روشن شد. «من یک پرچم دیدم، عزیزم!»

به او نگاه کردم، انگار می‌توانستم پرچم را از طریق چشمانش ببینم.

او گفت: «پرچم قرمز و آبی مثل کندوی عسل سوراخ سوراخ است.»

پرچم از خیلی جاها پاره شده بود، پر از سوراخ‌های کوچک، لبه‌هایش ساییده شده بود، مثل زخم‌های التیام نیافته‌ی بدن یک سرباز، روی زمینی بایر که هزاران تُن بمب را تحمل کرده بود. پرچم آنجا آویزان بود، روی یک تیرک چوبی کج، در باد تکان می‌خورد، سالم نبود. اما در آن لحظه، آن را به طرز عجیبی زیبا یافت.

او با صدای لرزان گفت: «او فقط آنجا ایستاده بود و تماشا می‌کرد، و اشک‌هایش شروع به جاری شدن کرد.»

صلح. اکنون صلح برقرار است، فرزندم.

آن دو کلمه، در این لحظه، دیگر چیزهای دور از دسترس نیستند. آنها کاملاً واقعی، به شکل پرچمی سوراخ سوراخ با گلوله، در جاده‌ای ویران و تازه پیموده شده، در میان مردمی که در میان سکوت تاریخ ایستاده‌اند، ظاهر می‌شوند.

او تعریف کرد: «بعد مردم رفتند، همه به خانه‌هایشان رفتند، هرچند سقف‌ها مدت‌ها پیش توسط آتش توپخانه ویران شده بود. پیر و جوان، با هم راه می‌رفتند و زنده ماندن تا زمان صلح یک نعمت بود...»

بدون ماشین. بدون وسیله نقلیه. فقط پاهای برهنه و گل آلود. بزرگسالان کودکان را هدایت می‌کردند. قوی‌ها از ضعیف‌ها حمایت می‌کردند. آنها در امتداد جاده‌های آشنا اما عجیب، از کنار خانه‌های مخروبه، و در میان مناظر تغییر یافته قدم می‌زدند.

***

بعد از این داستان طولانی، لحظه‌ای سکوت کرد.

بعدازظهر رو به پایان بود. نور خورشید دیگر زرد درخشان نبود، بلکه به رنگ ملایم‌تری درآمده بود، تقریباً به گرگ و میش می‌رسید. آواز پرندگان روی پشت بام‌ها داشت محو می‌شد.

کنارش نشستم، لحظه‌ای هم ساکت ماندم. چیزی در درونم فرو نشست، عمیق‌تر از همیشه. به پیراهنی که در دستانش بود نگاه کردم. پرچم کوچک روی سینه، هرچند قدیمی، هنوز آنجا بود. دستم را دراز کردم و به آرامی آن را لمس کردم. پارچه زبر و کمی بافت‌دار بود، اما با رنگ امید گرم. احساس عجیبی در من ایجاد شد، انگار که همین الان بخشی از داستان را لمس کرده بودم.

با لحنی آرام‌تر زمزمه کردم: «مادربزرگ،» و بعد پرسیدم: «اون موقع‌ها... می‌ترسیدم؟»

او به آرامی لبخند زد. لبخندش نشان از گذشت زمان و طوفان‌های زندگی داشت.

او گفت: «البته که ترسیده بودم.» و اضافه کرد: «چه کسی نمی‌ترسد وقتی نمی‌داند که آیا فردا زنده خواهد بود یا نه؟ اما در آن زمان... مردم حق انتخاب نداشتند. تنها زمانی که آزادی و استقلال وجود داشته باشد، مردم واقعاً حق دارند، فرزندم.»

او به من نگاه کرد، چشمانش عمیق و ژرف، گویی جریانی کامل از زمان را در خود جای داده بودند که در زمان منجمد شده بود.

او گفت: «ما اکنون به لطف آن صلح داریم. این صلح به طور طبیعی به دست نیامده است. به راحتی به دست نیامده است، بنابراین باید بدانیم چگونه آن را حفظ کنیم...»

من با تکان دادن سر موافقت خود را اعلام کردم.

بیرون، بچه‌ها می‌دویدند و خنده‌شان طنین‌انداز می‌شد. خنده‌هایشان پاک و معصومانه بود، بدون ذره‌ای نگرانی. آنها از روزهایی که مادربزرگشان توصیف کرده بود چیزی نمی‌دانستند. و شاید، این دقیقاً همان چیزی بود که کسانی که در جنگ زندگی می‌کردند آرزویش را داشتند. آنها آرزو می‌کردند فرزندان و نوه‌هایشان بدون صدای تیراندازی زندگی کنند، بدون اینکه مجبور باشند برای نجات جان خود فرار کنند. آنها می‌خواستند فرزندان و نوه‌هایشان هواپیماها را بالای سرشان ببینند و به جای پنهان شدن در پناهگاه‌های بمب، برای استقبال از آنها بشتابند.

من آنها را تماشا کردم، سپس به پرچم روی پیراهنم نگاه کردم. در آن لحظه، به نظر می‌رسید که واضح‌تر از همیشه می‌فهمم که صلح یک امر بدیهی نیست. این نتیجه‌ی از دست دادن چیزهای زیادی برای حفظ یک چیز است: آزادی.

لباس را محکم در دستانم گرفتم. فکری آرام در ذهنم شکل گرفت: باید کاری انجام می‌دادم. شاید نه کاری بزرگ، فقط برای اینکه زندگی‌ای شایسته‌ی خودم داشته باشم. بسازم. حفظ کنم. ادامه دهم.

باد می وزید. روی میله پرچم جلوی خانه، پرچم سرخ، عاری از ترکش و پارگی، در اهتزاز بود.

داستانی که از پناهگاه تاریک او آغاز شد، یک روز تاریخی را پیمود و در درون من ادامه یافت.

منبع: https://www.sggp.org.vn/la-co-hoa-binh-post848759.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
پاراسیلینگ، ورزشی آبی که گردشگران را به خود جذب می‌کند.

پاراسیلینگ، ورزشی آبی که گردشگران را به خود جذب می‌کند.

بعد از باران

بعد از باران

نیروی امنیت عمومی خلق، توسعه داک لک را همراهی می‌کند.

نیروی امنیت عمومی خلق، توسعه داک لک را همراهی می‌کند.