Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

عروس شدن در کوانگ نام

(VHQN) - خانم سائو لب‌های درازش را غنچه کرد و به آشپزخانه نگاه کرد و دید که هونگ چهار قاشق شکر به سوپ ترش جوانه بامبو اضافه می‌کند. سپس، انگار که حس کرده باشد کافی نیست، هونگ یک قاشق بزرگ دیگر شکر اضافه کرد.

Báo Quảng NamBáo Quảng Nam14/06/2025

روغن فلورسنت چهار رنگ
تصویرسازی: HIEN TRI

خانم ساو اخم کرد و با عجله از پله‌ها بالا رفت. زیر لب غرغر کرد: «من بلد نیستم سوپ یا خورش شیرین درست کنم.» هر چه بیشتر به این موضوع فکر می‌کرد، عصبانی‌تر می‌شد. دخترهای زیادی در روستا بودند، پس چرا توآن باید یکی از آنها را از جنوب دوردست به خانه می‌آورد؟

با شنیدن نام زادگاهش توسط هونگ، مادرش نمی‌توانست تصور کند که آنجا کجاست. توآن، بی‌توجه به اخم مادرش، خندید و گفت: «اینجا جایی است با رودخانه‌ها و آبراه‌های وسیع؛ وقتی عروسی داریم، تمام خانواده را برای یک وعده غذایی واقعاً به‌یادماندنی سوار قایق‌ها و کانوها می‌کنیم!»

او آهی عمیق کشید، از قبل از فکر عروسی که شامل سفر با هواپیما یا اتوبوس می‌شد، وحشت داشت و حالا توآن پیشنهاد سفر با قایق را می‌داد. حتی سفر طولانی با اتوبوس به دانانگ برای کمردرد هم مثل یک سفر دور بود. هوآنگ هم جذاب، قدبلند و لاغر اندام بود و آنها زوج خوبی می‌شدند. اما «یکی ماهی دریا می‌خورد، دیگری ماهی رودخانه»، چطور ممکن است که آنها زندگی خود را با هم بگذرانند؟

وقتی غذا سرو شد، هونگ به آرامی مقداری برنج را کنار گذاشت و از مادربزرگش خواست سوپ ساقه بامبویی را که تازه پخته بود، امتحان کند. هونگ گفت که در زادگاهش، سوپ ترش بسیار متفاوت بود، با نیلوفرهای آبی، سسبانیا گرندیفلورا و گل‌های سسبانیا گرندیفلورا که در ابتدای فصل با ماهی‌های جوان سرماری پخته می‌شدند. و سوپ ترش با برگ‌های جوان تمر هندی با گربه‌ماهی پخته می‌شد، مادربزرگ، واقعاً خوشمزه بود. گوش‌های مادربزرگش وزوز می‌کرد. زادگاهش این مواد را نداشت.

او یک قاشق سوپ خورد. آبگوشت کمی شیرین حدود پانزده ثانیه در دهانش ماند تا اینکه توانست آن را قورت دهد. با نگاهی به اطراف و دیدن توآن که داشت هورت می‌کشید و از خوشمزه بودن آن تعریف می‌کرد، دوباره آهی کشید. از آنجایی که توآن دوست دخترش را به خانه آورده بود تا با او آشنا شود، او نمی‌توانست بشمارد که هر روز چند بار آه کشیده است.

روز بعد مراسم یادبودی در خانه برگزار شد و هونگ خودش را مشغول کمک کردن کرد. خانم سائو روی تخت نشسته بود و با دیگر پیرزن‌ها برگ‌های فوفل درست می‌کرد. آنها زمزمه می‌کردند: «آن دختر دوست‌داشتنی و تیزهوش است، توآن خیلی باهوش است.» خانم سائو سر تکان داد، اما هیچ‌کدام از کارهای دختر را تأیید نکرد.

قبلاً، وقتی کباب می‌کردیم، تمام کاغذهای برنجی را سوزاندیم، بنابراین خاله های مجبور شد بنشیند و کمی بیشتر کباب کند. اسپرینگ رول‌ها شل بودند؛ وقتی آنها را در روغن داغ می‌انداختیم، مواد داخل آنها و کاغذ از هم جدا می‌شدند. ناگفته نماند، او مدام همان سؤالات را بارها و بارها می‌پرسید، گاهی اوقات فقط با نگاهی خالی خیره می‌شد و لبخندی شیطنت‌آمیز می‌زد.

بعد از ظهر، بعد از اینکه همه مهمان‌ها رفتند، هونگ غمگین کنار چاه نشست و ظرف‌ها را شست. خانم سائو داخل خانه ایستاده بود و تماشا می‌کرد و دید که هونگ اشک‌هایش را پاک می‌کند. اوایل همان روز، بعد از مراسم پیشکش و قبل از سرو، کسی پرسیده بود: «این سس ماهی را چه کسی درست کرده؟ خیلی شیرینه!» خانم سائو سهواً گفته بود: «اون دختره هونگ! چطور ممکنه همچین عروس بی‌عرضه‌ای باشه!»

جشن یادبود شلوغ و پر سر و صدا بود، اما هونگ در حالی که بشقابی از سبزیجات خام را برای همه حمل می‌کرد تا با گوشت خوک در کاغذ برنج بپیچند، این حرف را به وضوح شنید. خانم سائو برگشت و نگاهشان به هم گره خورد. او دستپاچه شده بود و هونگ، در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، بشقاب سبزیجات را روی میز گذاشت و برای مرتب کردن به آشپزخانه برگشت. از آن لحظه به بعد، دختر معمولاً پرحرف و شاد دیگر لبخند نزد...

توان با ناراحتی کنار خانم سائو نشست. او حدس زد که هونگ احتمالاً اتفاقات آن بعد از ظهر را تعریف کرده است. توان به او گفت که او و هونگ پنج سال پیش، یعنی زمانی که در دانشگاه بودند، با هم آشنا شده‌اند. در آن زمان، هونگ از او پرسید که اهل کجاست. توان گفت که اهل کوانگ نام است. اگر با اتوبوس می‌رفتی، یک شبانه‌روز طول می‌کشید تا به آنجا برسی. روستای او دوی چی‌ینگ نام داشت که با کوه‌ها احاطه شده بود. به محض اینکه چشمانت را باز می‌کردی، می‌توانستی ردیفی از کوه‌ها را ببینی که در مقابلت امتداد یافته‌اند.

در زادگاه او، دو فصل وجود دارد: فصل گرما سوزان است و فصل بارندگی، سیل‌های سیل‌آسا و طوفان‌ها را به همراه دارد. در طول فصل بارندگی، رفتن به مدرسه برای بچه‌ها بسیار دشوار است، چرا که در سرمای یخبندان، بارانی می‌پوشند. توآن پرسید: «کمی دور نیست؟» هوآنگ سرش را تکان داد و گفت: «چیزی که بیشتر از همه از آن می‌ترسم، فاصله در قلب است؛ فاصله جغرافیایی چیزی نیست. اگر نتوانم اتوبوس سوار شوم، می‌توانم هواپیما سوار شوم.»

هر بار که توآن به خانه می‌رفت، مقداری غذای مخصوص محلی می‌آورد. هونگ یک شیشه سس ماهی برداشت و پرسید که این چه نوع سس ماهی عجیبی است. توآن گفت که این یک غذای مخصوص زادگاهش است. او گفت که فرو بردن جوانه‌های کدو تنبل آب‌پز یا برگ‌های سیب‌زمینی شیرین آب‌پز در این سس ماهی باعث می‌شود که یک قابلمه کامل برنج را تمام کنید. توآن به شوخی گفت که یک عروس اهل کوانگ نام حتماً می‌تواند این سس ماهی را بخورد. مادرشوهر‌ها از دیدن عروس‌هایشان که یک کاسه خوشمزه از این سس ماهی درست می‌کردند، بسیار خوشحال شدند.

هوآنگ با بی‌گناهی پرسید: «واقعاً درسته برادر؟» توآن سر تکان داد و لبخند زد. توآن گفت که فقط شوخی می‌کرده، اما آن روز هوآنگ سیر را پوست کند، فلفل چیلی را له کرد و آب لیمو را گرفت تا یک سس ماهی واقعاً خوشمزه درست کند. هوآنگ با نگرانی به توآن نگاه کرد که سبزیجات را در سس فرو می‌برد و به آرامی پرسید: «برادر، آیا من آماده‌ام که عروس کوانگ نام شوم؟»

توآن همچنین از زادگاه هوئونگ دیدن کرد. پشت خانه هوئونگ، شاخه‌ای از رودخانه بود که به رودخانه وسیع هائو منتهی می‌شد. در این منطقه، مردم با قایق به مدرسه و بازار می‌روند. آنها به هر چیزی که می‌خورند شکر اضافه می‌کنند؛ طبیعی است که طعم غذایشان شیرین باشد، مامان! اما به نظر من غذا مسئله کوچکی است؛ شخصیت چیزی است که واقعاً اهمیت دارد.

مامان، می‌دونی، هونگ باهوش و خوشگله و آروم و شیرین صحبت می‌کنه. خیلی از پسرها تو سایگون دیوونه‌ش هستن. اما اون ازش خوشش نمیومد، و در عوض با هواپیما و یه اتوبوس طولانی به شهرمون برگشت. هونگ به لهجه‌ی کوانگ عادت نداره، برای همین اغلب توضیح می‌خواد. بعضی وقتا فقط با یه لبخند ناشیانه می‌زنه چون نمی‌فهمه. امروز عصر شنیدم که گفتی خیلی ناراحته. هونگ فردا صبح می‌ره فرودگاه تا برگرده شهر، مامان!

خانم سائو با تردید کنار در آشپزخانه ایستاده بود و به چاه نگاه می‌کرد. هونگ داشت فنجان‌ها و کاسه‌های شسته شده را مرتب در سبد می‌چید. بعد از شستن ظرف‌ها، هونگ فراموش نکرد که با قاشق آب بردارد و کف چاه را کاملاً آبکشی کند. خانم سائو با یادآوری دهه‌ها پیش که پدر توآن او را به خانه آورد تا به خانواده معرفی کند، احساس دلتنگی شدیدی کرد.

خیلی دور نبود، فقط افرادی از روستای همسایه بودند. مادرشوهرش او را از وقتی دختر کوچکی بود می‌شناخت، با این حال او هنوز عصبی، مردد و نگران انواع و اقسام چیزها بود. چه برسد به هوئونگ که از راه خیلی دوری آمده بود... همین الان که داستان توآن را شنید، فهمید که چقدر غیرمنطقی و سخت‌گیر بوده است.

او در حالی که غروب در حال فرا رسیدن بود، به سمت چاه رفت. هونگ با چشمانی غمگین به او نگاه کرد. خانم سائو دستش را دراز کرد تا سبد ظرف‌ها را بگیرد: «بگذار آنها را برایت بیاورم، برو آبگوشت رشته‌فرنگی‌ات را دوباره گرم کن و به توآن بگو فردا صبح تو را برای دیدن مادربزرگ بیاورد. شنیدم که دوست دخترش را به خانه آورده تا او را معرفی کند، مادربزرگ از نزدیک مراقب است...» برای لحظه‌ای گذرا، لبخندی بر لبان زیبای هونگ شکوفا شد.

منبع: https://baoquangnam.vn/lam-dau-xu-quang-3156708.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
پرچم سرخ در قلب کان تو به اهتزاز درآمده است.

پرچم سرخ در قلب کان تو به اهتزاز درآمده است.

سه نسل هنر گلدوزی را حفظ کرده‌اند.

سه نسل هنر گلدوزی را حفظ کرده‌اند.

دختر کوچولو کنار پنجره

دختر کوچولو کنار پنجره