
من به ابرهایی که هنگام غروب در آسمان شناورند، «ابرهای دوردست» میگویم. شاید به این دلیل که کلمه «دوردست» با زندگی من عجین شده است، بنابراین ابرها، ابرهای دوردست هستند. مادرم اسم من را وین گذاشت - به معنی دوردست، به این معنی که وقتی بزرگ شوم، در اوج و دوردست پرواز خواهم کرد. اما بعداً همه گفتند که اسم من زیبا اما غمانگیز است. با تأمل در بیش از سی سال زندگیام، شادی، غم، شادی و حتی فقدان را تجربه کردهام. در آن زمانها، به یاد دارم که مادرم اغلب میگفت: «این زندگی است؛ همه انواع احساسات را تجربه میکنند. اینگونه است که ما هر روز عاقلتر میشویم.»
من حرفهای مادرم را باور کردم. همیشه باور داشتم که زندگیام به اندازهی نام وین (Viễn) که مادرم در روزی که در دامنهی کوه پشت خانهی پدربزرگ و مادربزرگ مادریام به دنیا آمدم، قبل از اینکه او و پدرم سرزمین مادریمان را ترک کنند، روی من گذاشت، غمانگیز نخواهد بود. و همانطور که مادرم همیشه آرزو داشت، من به روستای پدربزرگ و مادربزرگ مادریام باز خواهم گشت.
در خاطراتم، زادگاه پدربزرگ و مادربزرگ مادریام جای خیلی دوری بود! انگار قبل از فوت مادرم، فقط دو بار مادربزرگم را دیده بودم و فقط یک بار به زادگاهش رفته بودم. آن دیدار تأثیر زیادی روی من نگذاشت، چون در آن زمان خیلی کوچک بودم. مادرم مرا با اتوبوس به کوهستان برد، اما بعد از تمام سختیهای سفر طولانی، پدربزرگم به او اجازه ورود به خانه را نداد. بعداً مادرم این را با چشمانی اشکبار به من گفت.
تصویر مادربزرگم با گذشت زمان محو شده است. اولین باری که او را دیدم، کلاس سوم بودم. یک شب بارانی، با شنیدن صدای در زدن، مادرم با عجله به دنبال مادربزرگم رفت، خیس عرق، ایستاده در رعد و برقی که شب تاریک را به دو نیم تقسیم میکرد. مادرم گریه کرد. مادربزرگم گفت آنقدر دلش برای هر دوی ما تنگ شده که تا رسیدن به اینجا، چندین بار با اتوبوس و موتورسیکلت سفر کرده است. از دیدن یکدیگر بسیار خوشحال و گریان بودیم. آن شب، مادربزرگم با من و مادرم خوابید. بیرون، باران سیلآسا میبارید. در اتاق کوچک، من و مادرم نزدیک مادربزرگم دراز کشیده بودیم و به سوالات او در مورد این و آن گوش میدادیم. نگاهی به مادرم انداختم. در نور کم، اشک در چشمانش حلقه زد. عود معطر محراب پدرم در هوا میپیچید. پدرم اخیراً فوت کرده بود. غرش رعد و برق بیرون پنجره ناگهان محو شد و فقط صدای گرم مادربزرگم در اتاق باقی ماند...
***
هنوز یک بعد از ظهر را به یاد دارم که ابرهای پراکندهای، به لطافت برگی که بر دریاچهای آرام میافتاد، در آسمان بودند. ابرهای دوردست، تنبلانه بر فراز خانه و چمنزارهای وسیع پشت آن شناور بودند. آن بعد از ظهر، مادرم درگذشت. قلبم چنان سنگین بود که نمیتوانستم گریه کنم. تنها چیزی که میدانستم، خلائی در قلبم بود که مطمئناً هرگز پر نمیشد. به آرامی دستهای لاغر مادرم را بوسیدم، دستهایی که طوفانهای زمان را محافظت و تحمل کرده بودند. مادرم قبل از بستن چشمانش، به آرامی لبخند زد و زمزمه کرد:
- من دارم میرم خونه تا مادربزرگ رو پیدا کنم. اون هنوز تو جایی که بوی عود و صدای ناقوسهای باد از کوهستان میاد، منتظرمه.
سپس مادر رفت. به آرامی. با مهربانی. سبک. مانند برگ خشکی که در خلأ میافتد و باد آن را به سرزمینی دوردست میبرد.
با گذشت سالها، درد خود را سرکوب کردم و فقدان را به عنوان قانون زندگی که هیچکس نمیتواند از آن اجتناب کند، پذیرفتم. سفری را برای یافتن خانه پدربزرگ و مادربزرگ مادریام آغاز کردم. هر چیزی را که در کشوهای مادرم باقی مانده بود، از جمله چیزهایی که او پس از ترک خانه با پدرم، با وجود مخالفتهای پدربزرگم، تمام عمرش در خانه حبس کرده بود، جستجو کردم.
بالاخره یک تکه کاغذ قدیمی پیدا کردم که اسم رنگ و رو رفتهی یک مکان روی آن نوشته شده بود: دهکدهی ابری. سعی کردم همه چیز را در ذهنم به یاد بیاورم، سپس خودم را سرزنش کردم که چرا جوانیام را صرف آرزوی سرزمینهای عجیب و غریب زیادی، چه در داخل و چه در خارج از کشور، کردهام، و در نهایت زادگاه مادریام را فراموش کردهام - جایی که مادرم جوانیاش را گذرانده و من در آنجا به دنیا آمدهام. چشمانم پر از اشک شد؛ شاید مادرم ناخودآگاه از زادگاهش دوری میکرد، جایی که خشم پدربزرگم که سالها ادامه داشت، هنوز پابرجا بود.
***
من در یک فصل آفتابی زیبا به راه افتادم. قبل از رفتن، کنار قبر مادرم توقف کردم و دعا کردم: «مادر، لطفاً مرا راهنمایی کن تا راه بازگشت به سرزمین مادریام را پیدا کنم!» قبر مادرم در میان چمنزاری سرسبز، کنار قبر پدرم قرار دارد. آرامش عمیقی دارد. در این فصل، چمنزار پوشیده از شکوفههای سفید است.
راه افتادم. خورشید مثل عسل شیرین بر مزارع گسترده شده بود. سوار اتوبوس مسافربری شدم که به سمت کوهستان میرفت. راننده اتوبوس از من پرسید: «کجا میروی مرد جوان؟» وحشتزده، سریع جواب دادم: «روستای ابری، آقا!» راننده گیج به نظر میرسید، در حالی که راننده پیر برگشت و به من نگاه کرد: «وای، مدت زیادی بود که نشنیده بودم کسی آن روستا را با نام قدیمیاش صدا بزند. شما حتماً برای اولین بار است که به اینجا میآیید، اما نام قدیمیاش را میدانید. نگران نباش، من راه را به تو نشان میدهم.»
به نشانه تشکر سر تکان دادم. اتوبوس شروع به حرکت کرد. اتوبوس به سمت روستای می، صندلیهای تختخوابشو لوکس نداشت، فقط یک صندلی قدیمی داشت. احساس غم شدیدی کردم چون به نظر میرسید خیلیها روستای می را فراموش کرده بودند و نمیدانستند. من هم همین حس را داشتم! اتوبوس از روستاهای زیادی در امتداد رودخانه، از میان مزارع، دامنه تپهها و گردنههای پر پیچ و خم کوهستان عبور کرد. جاده به سمت کوهستان عمیق و پر پیچ و خم بود. جاده به سمت سرزمین مادریام.
خورشید فقط تودهای سرخ تیره و اناری رنگ بود که بالای قله کوه معلق بود که راننده صدایم زد: «اینجا دهکده ابری است!»
از ماشین پیاده شدم، پاهایم بعد از سفر طولانی و طاقتفرسا میلرزید. ماشین در پیچ جاده ناپدید شد و من را در سکوتی وهمآور رها کرد.
در امتداد جادهای که به دهکده کوهستانی منتهی میشد، قدم میزدم. هوا داشت تاریک میشد. کمی نگران بودم، اما نه ترسیده، چون ناگهان احساس نزدیکی و آشنایی به من دست داد. مطمئن بودم که اینجا سرزمینی بیگانه است، شکی در این مورد نداشتم. هوا آبی عمیق و آرامشبخش بود. باد در میان درختان کاج میپیچید و بوی تند رزین کاج مشامم را پر میکرد.
به طور غیرمنتظرهای در یک خانه چوبی کوچک و تنها که در دامنه تپه قرار داشت، توقف کردم. لبه بامهایش با گلهای کاغذی قرمز پر جنب و جوش پوشانده شده بود و زنگولههای بادی در نسیم طنینانداز میشدند. پیرزنی با دقت نشسته بود و علفهای خشک را برای درست کردن جارو میچید، بیتوجه به غریبهای که روبرویش ایستاده بود. زمزمه کردم: «ببخشید خانم، میتوانم چیزی از شما بپرسم...؟» او به من نگاه کرد، لبخندی بیدندان بر لبانش نقش بست و به ادامه حرفهایم گوش داد: «خانم، آیا در این روستا پیرزنی همسن و سال شما هست که دخترانش با وجود مخالفت خانوادههایشان، در دوردستها ازدواج کرده باشند؟» او عمیقاً به چشمانم خیره شد، نگاهش در غبار زمان پنهان شده بود. لبخند زد، لبخندی ملایم مانند آخرین پرتوهای نور خورشید در پایان روز. از داخل خانه، بوی معطر عود به مشام میرسید و احساسات بیشماری از حسرت و دلتنگی را برمیانگیزد: «در این دهکده ابری، فکر میکنم من تنها پیرزنی مثل تو هستم که ماندهام. همه پیرهای دیگر رفتهاند تا با ابرها باشند. ناراحت نباش، اینجا پیش مادربزرگ بمان. چه کسی را پیدا کنی چه نکنی، این دهکده همیشه وطن تو، سرزمین مادری تو خواهد بود.»
کنارش نشستم و در سکوت به دستانش که به نرمی روی علفهای خشک میلغزیدند نگاه کردم. بوی عود دلم را پر کرده بود. همانجا نشسته بودم و به صدای گذر زمان، صدای سنگریزههایی که روی دامنم میافتادند و خشخش علفهای خشکی که به طور یکنواخت روی دسته جاروی از پیش شکل گرفته تنیده شده بودند، گوش میدادم. جایی در دوردست، اشکهای مادرم و قامت نحیف مادربزرگم را در شبهای طوفانی روزهای گذشته دیدم...
ناگهان متوجه شدم که چرا مادرم میخواست من به روستای پدربزرگ و مادربزرگ مادریام برگردم. واقعاً برای ملاقات با شخص خاصی نبود، بلکه میخواستم بدانم که در میان شلوغی دنیا، هنوز روستایی به نام مای وجود دارد، جایی که میتوانم به آن برگردم، جایی که در زندگی کمتر احساس تنهایی کنم.
عطر عود و صدای ناقوسهای بادی در خاطراتم با هر ضربان قلبم در ذهنم باقی میمانند.
منبع: https://baocantho.com.vn/loi-ve-xu-ngoai-a202528.html






نظر (0)