Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

هزارتو - روزنامه آنلاین تای نین

Việt NamViệt Nam12/05/2024

شهر N... حدود چند سالی بود که تأسیس شده بود که تب و تاب گمانه‌زنی زمین بالا گرفت. در آن زمان، طلا بسیار کمیاب بود. حتی برای یک خانواده متوسط، پیدا کردن فقط پنج سنت طلا به عنوان جهیزیه برای دخترشان کار دشواری بود. با این حال، هر هفته قیمت یک متر زمین در کنار جاده سر به فلک می‌کشید. از پنج سنت به یک تیل، سپس دو یا سه تیل، مردم هنوز برای خرید آن تلاش می‌کردند. برخی از "محلی‌های" حیله‌گر از فرصت استفاده کردند و به عنوان واسطه عمل کردند و هم خریداران و هم فروشندگان را فریب دادند. رهبر این گروه، هنگ کروکودیل، صاحب غرفه فرنی گوشت خوک در ورودی کوچه N بود. او از این تجارت آشفته به یک میلیونر تبدیل شد. در نظر مردم این منطقه دورافتاده و منزوی، هر کسی که چند تیل طلا در اختیار داشت، فوق‌العاده ثروتمند محسوب می‌شد.

رستوران فرنی تمساح هنگ در یک تقاطع گوشه‌ای، محل تلاقی دو جاده منتهی به استان، منطقه و روستاهای اطراف واقع شده است. هر روز، مملو از مشتریانی است که دوازده میز را پر کرده‌اند. یک روز صبح، دو غریبه ظاهر شدند. هر دو شلوار جین پوشیده بودند، هر دو عینک آفتابی تیره با لنزهایی به اندازه لیوان‌های آبجو که نیمی از صورتشان را پوشانده بود، به چشم داشتند و هر دو یک جفت چکمه لاستیکی سیاه وحشتناک به پا داشتند.

آن روز صبح، همه مهمانان رستوران ساکت شدند و با حیرت به آنها خیره شدند، در حالی که با غرور از یک موتورسیکلت قرمز روشن تایلندی مدل «دریم» پایین می‌آمدند. در نگاه اول، به نظر می‌رسید که همه از یک قالب ریخته شده‌اند. اما با دقت بیشتر، برخی قدبلند و برخی کوتاه بودند. قدبلندتر، دسته‌ای از موهای بلند قهوه‌ای مایل به قرمز داشت که تا گردنش می‌رسید و مانند ریش بز (بیایید او را «ریش بز» بنامیم) از زیر فک راستش رشد کرده بود.

مرد کوتاه قد یک خال مادرزادی شبیه مارمولک داشت که به هر چهار پایش نزدیک گوش راستش چسبیده بود (برای راحتی یادآوری، او را «مارمولک» صدا می‌زنیم). دو جفت کفش بزرگ با صدای تق‌تق وارد مغازه شدند، اما به جای اینکه جایی برای نشستن پیدا کنند، با دقت ایستاده بودند و صاحب مغازه را تماشا می‌کردند که روی تخته برشی که پر از ضایعات بود، خم شده بود.

او پیراهنی بر تن نداشت، حوله‌ای چرب روی یک شانه‌اش انداخته بود و خالکوبی وحشتناک سر تمساح به رنگ آبی نیلی با پوزه دندانه‌دار و گشادش روی شانه دیگرش نمایان بود. مارمولک که از پیدا کردن شریکی که منتظرش بود خوشحال به نظر می‌رسید، مانند یک برادر بزرگ رفتار کرد و به سمت صاحب مهمانخانه اشاره کرد و با صدای بلند پرسید:

- آقا، قصد فروش این مغازه رو دارید؟

مرد کروکودیل‌مانند، بدون اینکه حتی سرش را بالا بیاورد، همچنان مواد زائد را داخل کاسه‌های فرنی می‌ریخت و با لحنی تند جواب داد:

- این اطلاعات رو از کجا آوردی رئیس؟

- فقط داشتم شوخی می‌کردم. باعث افتخارمه که آقا، به عنوان نشونه‌ی دوستی‌مون، شما رو برای چند نوشیدنی دعوت کنم؟

هنگ، صاحب رستوران، همسر و فرزندانش را که با زحمت به مشتریان خدمت می‌کردند، تنها گذاشت و با عجله دستانش را با یک حوله کثیف پاک کرد و به آرامی به میز آن دو غریبه نزدیک شد. آنها با شور و شوق مانند دوستان قدیمی که دوباره به هم می‌رسند، دست دادند. پس از چندین دور دست دادن و نوشیدن چند لیوان پر از شراب، مشخص نیست که آنها در مورد چه چیزی صحبت کردند، اما تنها چیزی که شنیده می‌شد، صدای "باشه، باشه" و به دنبال آن دست دادن‌های بلند بود. از آن روز به بعد، اتحادی از سه کلاهبردار به سرعت شکل گرفت. این اتحاد برای مدت طولانی خستگی‌ناپذیر کار کرد و به طور فعال به دنبال خرید زمین‌های مرغوب از مالکان عمدتاً ساده‌لوح - کسانی که زمین‌های بزرگی داشتند اما جیب‌های خالی - بود. هنگ، تمساح، چندین سال بود که در آنجا زندگی می‌کرد، با منطقه آشنا بود و با توجه به مزیت رستورانش که روزانه توسط افراد مختلفی مورد رفت و آمد قرار می‌گرفت، ناخواسته لیست بلندی از زمین‌دارانی را تهیه کرد که بیشتر به دنبال پول بودند تا آب. از همان صبح زود، او پرسه می‌زد و با دقت منطقه را بررسی می‌کرد، ذهنش از قبل چندین قطعه زمین سودآور را محکم در چنگ گرفته بود، به سفتی یک کاسه غلیظ و چسبناک پودینگ خون، که به راحتی و بدون حتی یک قطره به خانه برده می‌شد. اولین "شلیک" او برای باز کردن معامله و به جیب زدن یک شمش طلا، خرید مخفیانه ده متر زمینی بود که خانم بی به تازگی برای دختر سوم و شوهرش تقسیم کرده بود. پس از آن، زمین فرزند دختر دوم او و سپس بسیاری از قطعات زمین دیگر را از افراد مختلفی که می‌خواستند بفروشند اما نمی‌توانستند خریدار پیدا کنند، خرید. هیچ کس نمی‌دانست که این اتحاد سه جانبه فقط گروهی از واسطه‌ها است. خریداران واقعی صاحبان کارخانه‌های قند، کارخانه‌های فرآوری آرد و عملیات چوب بری در سایر مناطق بودند. ده سال پیش، این مکان یک منطقه اقتصادی جدید بود. اکنون به یک شهر ارتقا یافته است، مرکز یک منطقه امیدوارکننده با اقتصادی پررونق. بسیاری از صاحبان مشاغل به دنبال فرصت‌ها به اینجا هجوم آوردند. زمین ناگهان به طلا تبدیل شد. اما در دست مالکان زمین، فقط یک تکه کوچک پول بود. آن تفاوت سودآور در نهایت به جیب باند کروکودیل هنگ رفت. با طلا و پول فراوان، سه دلال سه زنجیر طلای پر زرق و برق، به ضخامت چوب غذاخوری، که از گردنشان تا شکم‌های برآمده‌شان آویزان بود، خریدند. با پول در دست، آنها دائماً ماشین‌های خود را ارتقا می‌دادند و هر بعد از ظهر با صدای بلند موتورها را روشن می‌کردند تا در هر گوشه و کناری به دنبال زمین و طعمه بگردند. شب‌ها، اگر تمام شب در بارهای کم‌نور مشغول عیش و نوش و عیاشی نبودند، در مغازه هنگ پرسه می‌زدند، تا دیروقت مشروب می‌خوردند و فریاد می‌زدند. بعد از آن، هنگ و دخترش مجبور بودند بینی‌های خود را جمع کنند و ظرف‌های کثیف و استفراغ بدبو را که روی زمین پخش شده بود، تمیز کنند. دختر بیچاره هنگ، در نوجوانی، به سرعت در حال رشد بود، لباس‌هایش خیلی کوتاه بود، و واقعاً مایه شرمساری پیرمردهای هرزه خانه بود. هر بار که هنگ نگاه‌های حیوانی آنها را که به پوست بی‌حفاظ دخترش دوخته شده بود، می‌دید، وحشت می‌کرد. شب به شب، مادر نحیف فقط می‌توانست همانجا دراز بکشد و دخترش را محکم در آغوش بگیرد، مانند مرغ مادری که بال‌هایش را می‌گشاید تا جوجه‌اش را از شاهین‌های گرسنه محافظت کند.

یک روز بعد از ظهر، فرصتی برای ارضای امیال حیوانی یکی از سه موجود پیش آمد. تمساح هنگ و مارمولک هنگ به شکار رفتند و بز ریش را در خانه تنها گذاشتند و او روی تختی در پشت خانه، نزدیک کلبه موقت حمام، که به طور نامنظم با حصیرهای الیاف نارگیل پوشیده شده بود، خمیازه می‌کشید. بز ریش ناگهان صدای آب خروشان را شنید. او گردنش را دراز کرد و وقتی نیمی از سر دخترخوانده صاحبخانه را دید که موهای سیاه براقش از پشت حصیر بیرون زده بود، لرزید. او به سرعت نزدیک‌تر شد و از میان برگ‌ها نگاهی انداخت و بلافاصله تمام بدنش لرزید زیرا چشمان وحشی‌اش گوشتالو، سفید و گلگون دختر نوجوان را دید که با سطل‌های آب زلال از موهای بلند و روانش که نیمی از سینه و تا شکم کاملش را پوشانده بود، سرازیر می‌شد. او که فکر می‌کرد لحظه پیروزی‌اش فرا رسیده است، به داخل چادر هجوم برد و با عجله بدن خیس و جوان دختر جوان را بلعید، قصد داشت زندگی‌اش را نابود کند. به طور غیرمنتظره‌ای، دختر جیغ وحشتناکی کشید که تا خیابان پیچید. بلافاصله مادرش ظاهر شد و مرد ریش بزی را بدون هیچ فرصتی برای فرار رها کرد. عواقب آنقدر وحشتناک بود که بیش از یک دهه بعد، هر وقت کودک بیچاره ناگهان مردی را با شلوار جین، چکمه و عینک آفتابی می‌دید، از ترس رنگش پرید، پاهایش لرزید و دستانش را محکم به هم قلاب کرد تا سینه‌اش را بپوشاند. اگر آرامش خود را بازیابد و آنها را رها نکند، حتی شکستن بازوهایش هم آنها را آزاد نمی‌کند.

پس از آن عمل زشت، از ترس اینکه همسر و فرزندان هنگ کروکودیل او را به پلیس گزارش دهند، جرات نکرد دوباره به مغازه فرنی با گوشت خوک نزدیک شود. اما او هنوز مثل یک روح در جایی از شهر پرسه می‌زد. کمتر از یک ماه بعد، به دلایلی نامعلوم، او با دختر بزرگ خانم بی رابطه برقرار کرد، او و فرزندانش را به عنوان زن و شوهر به خانه خود آورد و کافی‌شاپ "بعد از ظهر بنفش" را در حدود یک کیلومتری مغازه فرنی با گوشت خوک هنگ کروکودیل افتتاح کرد. با گذشت شب، بعدازظهر بنفش به طور فزاینده‌ای پر جنب و جوش و شلوغ می‌شد. شهرت آن به همه جا رسید و حتی بدنام‌ترین مهمانی‌گیرندگان شهر و منطقه را نیز به آنجا جذب کرد.

اتحاد سه‌جانبه حالا به دو نفر کاهش یافته بود. تقاضا برای زمین فروکش کرده بود و هنگِ کروکودیل و مارمولک به سمت معاملات بزرگ‌تری می‌رفتند و سریع‌تر، حتی فراتر از مرز، پول درمی‌آوردند. تنها بعداً، وقتی حقیقت آشکار شد، همسر و فرزندانش فهمیدند که در کازینوهای کامبوج قمار می‌کنند. اخیراً، آنها هفته‌ها از خانه دور بوده‌اند. هر بار که برمی‌گشتند، هنگ کوله پشتی برآمده‌اش را که پر از اسکناس بود، روی تخت می‌انداخت، سپس هر دو از خنده منفجر می‌شدند و پول‌ها را می‌شمردند و تقسیم می‌کردند. هنگ که به این راحتی پول درمی‌آورد، دیگر اهمیتی به دکه فرنی گوشت خوک نمی‌داد و همسر و دخترخوانده‌اش را که هنوز از شوک اخیر گیج بودند، رها می‌کرد تا هر طور که دوست دارند رفتار کنند. همسر هنگ احتمالاً به طور مبهمی عدم قطعیت‌های فراوان در معاملات تجاری شوهرش را حس کرده بود، بنابراین روزی با خجالت با او صحبت کرد:

- من فقط احساس ناراحتی می‌کنم، تو همیشه با اونا میگردی، می‌ترسم که...

قبل از اینکه بتواند حرفش را تمام کند، شوهرش با تمام قدرت به صورتش سیلی زد، و همراه با آن نفرینی غران به او گفت که تا آخر عمرش به یاد خواهد ماند:

- هنوز هم امید داری که اون سکه‌های زنگ‌زده رو به دست بیاری؟ اگه نمی‌تونی بفروشیشون، بی‌خیالش شو. من به راحتی می‌تونم از تو و مادرت حمایت کنم. اگه زرنگ هستی، دهنت رو ببند.

بدون اینکه به خودش زحمت بدهد و ببیند همسرش چه واکنشی نشان می‌دهد، با عصبانیت کیف پولش را قاپید و با عجله رفت.

او هرگز تصور نمی‌کرد که این آخرین سیلی و توهینی باشد که در طول پانزده سال همسری او بارها تحمل کرده است. تنها یک هفته بعد، یک روز صبح، شایعات مشتریان در مورد مارمولکی که هنگام فرار از دست یک باند در نزدیکی مرز، یک دستش قطع شده بود را شنید و همان بعد از ظهر خبر وحشتناکی دریافت کرد: او باید برای تحویل گرفتن جسد شوهرش به استانی در دلتای مکونگ می‌رفت. تنها دو روز قبل، وقتی شوهرش را دید، با چهره‌ای رنگ‌پریده و بی‌خون، در اتاق پنهان شده بود و با کوچکترین صدایی با نگرانی به اطراف نگاه می‌کرد و ترس و وحشت شدیدی را نشان می‌داد، به چیزی مشکوک شده بود اما جرات پرسیدن نداشت. آن شب، تا پاسی از شب، شوهرش به آرامی در گوشش زمزمه کرد:

- احتمالاً مدت زیادی در این سفر نخواهم بود و پولی برایم باقی نمانده است. خوشبختانه، موفق شدم این خانه را بخرم. بیایید سعی کنیم آن را به عنوان مکانی برای تجارت و حمایت از فرزندانمان نگه داریم. اگر کسی ما را تهدید کند، می‌توانیم آن را به پلیس گزارش دهیم و از آنها درخواست حمایت کنیم.

با گفتن این حرف، او به سرعت در سایه‌ها پنهان شد، قدم‌هایش به آرامی قدم‌های یک گربه بود. او نمی‌دانست که زندگی‌اش به این شکل غم‌انگیز به پایان خواهد رسید. به محض رسیدن به یک مسافرخانه دورافتاده در غرب دور، پلیس به او اطلاع داد که شوهرش دو روز قبل با حلق آویز کردن خود خودکشی کرده است. درست زمانی که او ترتیب مراسم تشییع جنازه شوهرش را تمام کرد، اواخر یک شب با حقیقت وحشتناکی روبرو شد، زمانی که گروهی از غریبه‌های وحشی مخفیانه وارد خانه‌اش شدند. آنها به او گفتند که هنگ کروکودیل و مارمولک مبلغ زیادی پول در قمار باخته و ده‌ها شمش طلا به رئیس خود بدهکار هستند. مارمولک در حین تلاش برای فرار یک دستش را از دست داده بود و هنگ کروکودیل، با دانستن اینکه نمی‌تواند فرار کند، خودکشی کرده بود. آنها آنجا بودند تا به او اطلاع دهند که رئیسشان به او دستور داده است که تمام پولی را که شوهرش بدهکار است بپردازد. اگر او امتناع کند، فرزندش را می‌برند و اعضای بدنش را در تایلند و مالزی می‌فروشند، جایی که همیشه تقاضا وجود دارد. آنها به او هشدار دادند که اگر آن دو مرد را به پلیس گزارش دهد، آنها را به عنوان هشدار با خود ببرد.

صبح روز بعد، او با عجله به سراغ بز ریش رفت تا ببیند آیا او اطلاعات بیشتری دارد یا نه، اما با کمال تعجب متوجه شد که بار «عصر بنفش» به دلیل سازماندهی فحشا توسط مقامات تعطیل شده است. همسر عرفی بز ریش در آن منطقه در بازداشت به سر می‌برد، در حالی که او موفق به فرار شده بود، فقط خدا می‌دانست کجاست.

ویت‌ک


منبع

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
لحظه ای از شادی

لحظه ای از شادی

عمق

عمق

لحظه‌ای مشرف به دریا در نها ترانگ.

لحظه‌ای مشرف به دریا در نها ترانگ.