![]() |
اواسط تابستان بود، بنابراین هوا خفهکننده بود. کارگاهی که او در آن کار میکرد، تنگ و کوچک بود و سقف کوتاه آهنی موجدار، گرما را بدتر میکرد. او شاهد دعوای دو کارگر زن مسنتر بر سر یک پنکه بود و دلش برای آنها میسوخت. آنها هیچ حرف زشتی نمیزدند. بحث و جدل و درگیری در کارگاه امری عادی بود. آنها برای کسب درآمد بیشتر، نه تنها برای فضای کارشان، بلکه برای جاهای ایستادنشان و حتی برای یک لیوان آب یخ، بر سر هر تکه چوب میجنگیدند... او میتوانست مشکلات آنها را درک کند زیرا کار کم بود و گاهی اوقات به اندازه کافی برای توزیع مساوی بین کارگران وجود نداشت. غیرمعمول نبود که افراد خیلی زود برسند تا بهترین و آسانترین قطعات را برای کار پیدا کنند. برای رسیدن به این هدف، باید با اپراتورها و سرکارگران لیفتراک دوست میشد و با آنها خوشرفتاری میکرد؛ این کار آسانی نبود. این نشان میداد که کسب درآمد، حتی با کار سخت، اصلاً آسان نیست.
چند روز اول کارآموزی پراسترس و طاقتفرسا بود. در حالی که هنوز در حال ور رفتن بود، ناگهان فریادی او را از جا پراند: «دستهایت! چطور میتوانی با این دستهای خشک این کار را بکنی؟» صاحب کارگاه نجاری، با صورتی سرخ شده، مانند ببری که به بره نگاه میکند، به او خیره شد. گاهی اوقات، او احساس دلسردی میکرد و میخواست کار را رها کند، اما از تمام تلاشی که کرده بود پشیمان بود. اگر ده روز کار نمیکرد، پولی دریافت نمیکرد. بنابراین او پشتکار به خرج داد و سعی کرد از فرزندانش حمایت کند و بدهی شوهر بیمسئولیتش را بپردازد. او فکر میکرد که اگرچه شرایط کاری نامناسب است، اما داشتن چیزی بهتر از نداشتن آن است.
او توسط سرپرست تیم به تیم تعمیر سرد منصوب شد. این تیم نه نفر داشت که شامل او ده نفر میشد. اگرچه به آن تیم میگفتند، اما همه به صورت دو نفره کار میکردند. او با نگا، کارگر جدیدی که یک ماه قبل از او به آنجا پیوسته بود، کار میکرد. در اینجا، کارگران ده روز آموزش میبینند و پس از آن بر اساس میزان تولید، حقوق میگیرند. کار پیچیده نبود، اما چون او به آن عادت نداشت، مچ دست و مفاصل انگشتانش بعد از هر روز کاری درد میگرفت. نگا گفت که شش ماه طول کشید تا به تدریج به کار عادت کند و یاد بگیرد که چگونه آن را انجام دهد، بنابراین دستانش کمتر درد میگیرد. در ابتدا، او فقط میخواست کار را رها کند.
در حالی که همزمان کار و فکر میکرد، بهطور تصادفی دستش را با چاقو برید و درد شدیدی گرفت. نگا با عجله یک باند دور انگشتش پیچید و مدام فریاد میزد: «خدای من! بهت گفتم وقتی عادت نداری، آروم باش، اما گوش ندادی. خیلی دردناکه!» نگا یک مادر مجرد است که تنها با دخترش زندگی میکند. شرایط و داستان شخصی او واقعاً غمانگیز است. این دو خواهر شباهتهای زیادی در پیشینه و شخصیتهایشان دارند و همین باعث میشود که به راحتی با هم ارتباط برقرار کنند. مکالمات، تبادل نظر و تشویق متقابل آنها کار را آسانتر میکند. آنها به سرعت به هم نزدیک شدند و به نگا اعتماد به نفس بیشتری در کارش داد.
کار کردن خستهکننده است، اما از ماندن در خانه بهتر است. وقتی به خانه میرسم، احساس افسردگی میکنم. دو فرزندم به پاهایم میچسبند چون دلتنگ مادرشان هستند، بنابراین اغلب همزمان آشپزی میکنم، لباس میشوم و از همه آنها مراقبت میکنم. به محض اینکه به خانه میرسم، شوهرم بچهها را به دستم میسپارد و با دوستانش برای نوشیدن بیرون میرود. او مست میکند، کلمات را نامفهوم ادا میکند و سر من و بچهها داد میزند. گاهی اوقات تمام روز بیرون است و تا ساعت دو یا سه صبح به خانه نمیآید. وقتی به او زنگ میزنم، فقط تلفن را قطع میکند و جواب نمیدهد. در ابتدا نمیتوانستم بخوابم و با نگرانی به این طرف و آن طرف میرفتم، اما بعد به آن عادت کردم و دیگر آنقدرها برایم مهم نبود. او فقط قمار میکند و کوهی از بدهی روی هم انباشته میکند؛ او اصلاً به خانواده اهمیتی نمیدهد، پس چرا باید خودم را تا سر حد مرگ نگران کنم؟ من متقاعد کردن ملایم، بحثهای تند و گریه را امتحان کردهام، اما یک بار حتی به خشونت فیزیکی متوسل شد. بنابراین آنقدر خسته شدهام که دیگر حتی زحمت اهمیت دادن به او را هم نمیکشم؛ فقط میگذارم هر جا که میخواهد برود. او سخت کار میکرد، تا دیروقت شب اضافه کاری میکرد، به این امید که چند دلار اضافی به دست آورد تا برای فرزندش یک جعبه شیر بخرد، اما او هیچ دلسوزی به او نشان نمیداد.
اینکه میگوید دیگر به او اهمیتی نمیدهد، فقط برای خالی کردن خشمش است، چون هنوز بدهیهای شوهرش باید پرداخت شود. او بدهیهای قدیمی را پرداخت میکند، اما بدهیهای جدید روی هم انباشته میشوند؛ غیرممکن است که بتواند از پسِ همه این بدهیها بربیاید. گاهی اوقات آنقدر خسته است که نمیخواهد از خانه تکانی کند یا کاری انجام دهد، اما وقتی به فرزندانش فکر میکند، میتواند به زندگی ادامه دهد.
***
گورستان در یک بعدازظهر دلگیر، ساکت بود. مردی روی قبری تازه کنده شده، لم داده بود، عود مدتها بود که سوخته بود، با این حال او آنجا مانده بود. در کنارش دو کودک نشسته بودند که احتمالاً مدت زیادی منتظر پدرشان بودند و گلهای وحشی میچیدند. زنی که آنجا دفن شده بود، مادرشان، همسرش، بود. چشمان مرد قرمز و متورم بود و به آن فضای خالی وسیع خیره شده بود. سپس به دو کودک و سپس به قبر همسرش نگاه کرد، اشک از گونههایش سرازیر بود. قلبش پر از پشیمانی بود، اما خیلی دیر شده بود. همه چیز پیش رویش خاکستری و غمانگیز بود. دیگر نمیدانست چگونه بدهیهایش را بپردازد و فرزندانش را بزرگ کند. او در حالی که بیاختیار هقهق میکرد، از حال رفت، گریههایش پر از پشیمانی و درماندگی بود.
در آسمان، ابرهای تیره به سرعت به سمت غرب در حرکت بودند و منطقه را در تاریکی فرو میبردند. باد زوزه میکشید و برگهای خشک را تکان میداد. رعد و برق بزرگی در شرف وقوع بود.
او پس از بیش از یک ساعت بیهوش بودن، به آرامی چشمانش را باز کرد. در واقع، او مدتی قبل از آن بیدار بود، اما به دلیل ضعف، دوباره به خواب رفته بود. پزشک گفت که او فقط دچار آسیب جزئی سر شده و تهدید کننده زندگی نیست. با این حال، پای چپ او شکسته بود، بنابراین باید مدتی در بیمارستان بماند. معلوم شد که در حالی که بیهوش بوده، خواب مرگ را دیده است. حتی در مرگ، او نمیتوانست نگران فرزندانش نباشد، فقط به این فکر میکرد که چگونه بدون او زندگی خواهند کرد. او هرگز نتوانسته بود احساس آرامش کند یا به شوهرش اعتماد کند. شاید به همین دلیل بود که از خواب بیدار شد؟
او به اطراف نگاه کرد. شوهرش آنجا بود، چهرهاش تعجب را نشان میداد، سپس لبخندی، لبخندی که ناگهان قلب او را گرم کرد. نگا آنجا بود. و... او چه کسی بود؟ صاحب کارخانه نجاری بود که او در آن کار میکرد.
شوهرش با فریاد گفت: «او واقعاً بیدار است! همسرم واقعاً بیدار است!» صدایش اشک را به چشمان زن آورد.
- تو واقعاً هنوز زندهای، مگه نه؟
همسرش، خانم نگا، و صاحبخانه همگی با هم پاسخ دادند: «درست است».
چه زمانی میتوانید به سر کار برگردید؟
صاحب کارخانه چوببری دستش را گرفت، لبخندی زد و با محبت به او نگاه کرد:
- خیلی طول میکشه تا بتونی برگردی سر کار. سعی کن خوب غذا بخوری و درمان بشی تا قبل از اینکه حتی به فکر برگشتن به سر کار بیفتی، پات کاملاً خوب بشه. من از نگا در مورد وضعیتت شنیدم. شوهرت رو استخدام میکنم؛ اون از قبل موافقت کرده. نگران نباش.
- درسته، من به سر کار خواهم رفت. از این به بعد، با پشتکار برای جبران اشتباهاتم تلاش خواهم کرد.
با شنیدن حرفهای صاحب کارخانه چوببری و سپس شوهرش، دلش خواست بزند زیر گریه.
احساس شادی و نشاط تازهای قلبش را پر کرد. از شوهرش خواست پنجره اتاق بیمارستان را کمی باز کند تا گرفتگی آن تسکین یابد. همین که پنجره باز شد، نور خورشید به داخل تابید و اتاق را روشن کرد. صدای جیک جیک گنجشکها را در میان شاخ و برگهای بیرون پنجره بیمارستان شنید که به او حس آرامش و آسودگی خاطر میداد. ناگهان متوجه شد که مدت زیادی است چنین آرامشی را تجربه نکرده است. شروع به فکر کردن به فردا، به روزهای زیبای پیش رو کرد. او و شوهرش سر کار میرفتند؛ کار در کارخانه سخت بود، اما درآمدزا نبود، اما با کار سخت و بودجهبندی دقیق، میتوانستند راحت زندگی کنند. سپس بدهیهای خود را پرداخت میکردند و خانهای کوچک و زیبا برای جایگزینی خانه ویران خود میساختند.
فردا مطمئناً روزی شاد، خوشحال و آفتابی خواهد بود. او به شوهرش نگاه کرد و به آرامی لبخند زد.
منبع








نظر (0)