دریا در زادگاهم در این فصل بسیار زیباست. برادرزادهی دیگری به من پیام داد و گفت که سایگون صبحها بسیار گرم و بعد از ظهرها رعد و برق دارد. فصل بارندگی در جنوب از راه رسیده است. عمهام به زالو پیام داد و گفت که هانوی اخیراً ناگهان سرد شده و خیابانها را به طرز نفسگیری زیبا کرده است. کی به شمال برمیگردی تا همه را ببینی؟ برادر بزرگترم در کانادا به من گفت که گوئلف تازه شروع به تجربه بهار کرده است و گلها همه جا شکوفا شدهاند. دختر بزرگترش مدرک حقوق دارد و در حال آماده شدن برای نقل مکان به تورنتو برای کار است. در جایی که من در شرق ایالات متحده زندگی میکنم، هوا امسال بسیار غیرقابل پیشبینی بوده است. اخیراً ناگهان سرد شده است، اگرچه جیرجیرکها، پس از یک دهه خواب، بالاخره بلند شدهاند و صداهای ضعیف تابستان را فریاد میزنند.
ما مثل پرندگان مهاجر هستیم که در سراسر ویتنام و جهان پرواز میکنیم. اگر مادرم هنوز زنده بود و فرزندان و نوههایش را میدید که در همه جا پراکنده شدهاند، مطمئناً بسیار غمگین میشد. مادرم نمونهی کلاسیک زنان روستایی است که نوههایش را بیش از هر چیز دیگری در دنیا دوست دارد. از نظر او، اگرچه موهایمان خاکستری شده است، ما هنوز بچههای کوچکی هستیم که تازه زندگی کردن را یاد میگیریم، اما هنوز زندگی را به طور کامل درک نکردهایم. مادرم اغلب خودش را با یک مرغ مقایسه میکند، همیشه میخواهد فرزندان و نوههایش را نزدیک خود نگه دارد، نمیخواهد آنها را ترک کند، تا بتوانیم هر روز یکدیگر را ببینیم و از زندگی لذت ببریم. او بیش از دوازده فرزند داشت، اما مطلقاً اجازه نمیداد هیچ یک از ما برای کار به دوردستها برویم. او کاردان بود و انواع مشاغل را ابداع میکرد تا همه ما بتوانیم با هم کار کنیم تا امرار معاش کنیم و زندگی سادهای در روستا داشته باشیم، به جای اینکه در یک سرزمین خارجی تقلا کنیم. و به خصوص، هرگز در مورد درخواست فرزندخواندگی یکی از فرزندان مادرم صحبت نکرد. وقتی کوچک بودم، عمهای بود که مرا خیلی دوست داشت و دوستم داشت، و مدام سعی میکرد مادرم را متقاعد کند که اجازه دهد من فرزندخواندهاش باشم. او لبخندی زد و گفت: «اگر دوستش داری، آن را به خانه ببر تا چند روزی با آن بازی کنی، سپس آن را به من برگردان. چطور میتوانستم تحمل کنم که از گوشت و خون خودم دست بکشم؟»
اگرچه ما سرزمین آفتابگیر و بادخیز نین هوا را آنقدر دوست داریم که قلبهایمان به درد میآید، اما گاهی اوقات مجبور میشویم زادگاه خود را ترک کنیم تا در میان زندگی پر از سختیها و وسوسهها، به دنبال تحصیل، شغل و فرصتهای شغلی باشیم. سپس، در بعدازظهرهای غمانگیز، مادر که دلتنگ فرزندان و نوههایش است، اغلب روی صندلی جلوی خانه مینشیند و غروب خورشید را تماشا میکند و ما را سرزنش میکند که به دیدار یکی از آنها یا دیگری که بدون هیچ ردی یا نامهای ناپدید شده است، نرفتهایم و این پیرزن را در اینجا منتظر و دلتنگ گذاشتهایم.
وقتی برای اولین بار به آمریکا آمدیم، نمیدانستیم چه زمانی میتوانیم به خانهمان سر بزنیم. آنقدر دلمان برای خانه تنگ شده بود که مجبور شدیم کارتهای تلفن پیشپرداخت بخریم، چون جرات استفاده از تلفن ثابت را نداشتیم، چون میترسیدم اگر خیلی هیجانزده شویم و زیاد حرف بزنیم، صورتحساب آخر ماه نجومی شود. ما اغلب از طریق یاهو مسنجر با خط تلفن چت میکردیم، وبکم لکنت داشت و کلافهکننده بود. حالا، فاصله و زمان با برنامههای تماس ویدیویی با تصاویر واضح و شفاف، به طور قابل توجهی کوتاه شده است. ما دهها بار در روز با هم تماس میگیریم و در مورد همه چیز زیر نور خورشید صحبت میکنیم. گاهی اوقات کلمهای نمیگوییم، فقط تماس ویدیویی را روشن میگذاریم. با شنیدن پارس سگها و قدقد مرغها، احساس نزدیکی میکنیم، حتی با اینکه هزاران کیلومتر از هم دور هستیم. علاوه بر این، حالا پول زیادی درمیآوریم. هر سال، چند بار موفق میشویم برای دیدن اقوام نزدیکمان به خانهمان سر بزنیم.
نکته خوب این است که چه در ویتنام باشیم و چه در استرالیا یا آمریکا، همیشه سعی میکنیم با هم بمانیم، در کنار هم باشیم و از هم حمایت کنیم. بنابراین هر وقت وقت آزاد داریم، برای شام مینشینیم و خاطرات والدینمان، سالهای بیخیالی کودکیمان را برای هم تعریف میکنیم، زمانی که حدود دوازده نفر دور هم جمع میشدند و کاسههای برنج مخلوط با کاساوا و سیبزمینی شیرین، چند تخم اردک خوابانده شده در سس ماهی یا ماهی مرکب شور با بوی معطر دریا را با هم تقسیم میکردند. هیچکس هرگز ما را تنبیه نمیکرد، با این حال همه ناگهان به گریه میافتادند.
منبع: https://thanhnien.vn/nhan-dam-nhung-doi-canh-thien-di-185250614185345497.htm







نظر (0)