Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

جوانه‌های سنگی شکوفا می‌شوند

در اولین سالی که به تدریس در ارتفاعات منصوب شدم، مدرسه‌ی بان مای در کمون تا لِنگ به طرز خطرناکی در دامنه‌ی کوه قرار داشت و با صخره‌های تیز و ناهموار احاطه شده بود. شیب منتهی به مدرسه که فیِنگ دا نام داشت، حدود دویست متر طول داشت و رفت و آمد در هر دو فصل بارانی و خشک دشوار بود. همه چیز پیش چشمانم با آنچه تصور می‌کردم یا در روزنامه‌ها و رسانه‌های جمعی دیده بودم، بسیار متفاوت بود. مناظر آرام بود، اما فقر و سختی قابل لمس بود.

Báo Pháp Luật Việt NamBáo Pháp Luật Việt Nam23/02/2026

در اولین جلسه اولیا و مربیان، هنگام صحبت با والدین در مورد برنامه درسی ترم جدید، ناخواسته نگاهم به سمت در کلاس افتاد. دختری ریز نقش با صورتی کثیف، با لباس سنتی همونگ، آنجا بود. او پابرهنه بود. با پرسیدن، فهمیدم که نامش لو است، یک یتیم کلاس سومی که منتظر عمه‌اش بود. زانویش با یک پارچه سفید کوچک بانداژ شده بود و خون قرمز، رنگ قهوه‌ای تیره را به خود گرفته بود. او گفت که آن روز صبح هنگام پایین رفتن از شیب فینگ دا زمین خورده است و این سومین باری بود که در این ماه زمین می‌خورد.

آن سال یخبندان در ارتفاعات زودتر از همیشه از راه رسید، سرمای گزنده به پوستمان نفوذ می‌کرد و گونه‌های تپلمان را می‌ترکاند. من اغلب بچه‌ها را زیر نظر داشتم، از تک تک دانش‌آموزان حالشان را می‌پرسیدم و حضور و غیابشان را با دقت ثبت می‌کردم. یک روز، وقتی لو به کلاس نیامد، از همکلاسی‌هایش پرسیدم و فهمیدم که دوباره زمین خورده است. بعد از مدرسه، مستقیماً به خانه‌اش در آن سوی نهر دویدم. وقتی به خانه‌اش رفتم، او را دیدم که روی یک تخت چوبی قدیمی دراز کشیده بود، این بار به نظر سنگین‌تر از قبل می‌رسید، پاهایش بی‌حس و درد می‌کرد و قادر به راه رفتن نبود. عمه‌اش گفت که نزدیک بود به دره بیفتد، اما خوشبختانه یک شاخه درخت او را گرفت.

***

در تمام مدتی که در تا لنگ بودم، هیچ‌وقت خواب راحتی نداشتم. همه چیز در اطرافم ذهنم را به شدت مشغول کرده بود و نمی‌دانستم برای بهبود زندگی خودم و دانش‌آموزانم چه کاری باید انجام دهم. چشم‌انداز پیش رو، زمستان کوهستانی تازه شروع شده بود و باران‌های بیشتری به زودی می‌بارید. شیب فینگ دا فوق‌العاده لغزنده و خطرناک بود. دانش‌آموزانم مستقیماً تحت تأثیر قرار گرفتند و مجبور بودند هر روز از شیب فینگ دا بالا بروند. اگر لو این بار نزدیک بود جانش را از دست بدهد، دفعه بعد چه کسی این کار را خواهد کرد؟

ناگهان یاد آقای تائو، تنها سنگ‌تراش روستا، افتادم. همه در روستا می‌گفتند که او بهترین صنعتگر منطقه است؛ وقتی جوان بود، سنگ می‌تراشید و از آنها به عنوان ستون برای کل روستا استفاده می‌کرد. اما از وقتی که چند سال پیش همسر و فرزندانش را در سیل از دست داد، گوشه‌گیر شده بود و به ندرت برای سنگ‌تراشی بیرون می‌رفت. بعدازظهر روز بعد، در یک آخر هفته، به خانه آقای تائو رفتم. خانه‌اش در انتهای روستا بود، حیاط پوشیده از سنگ‌های 碎石 (صدای خرد شدن سنگ) بود و صدای تق تق سرد و ریتمیکی از داخل خانه می‌آمد. اوه، پس او هنوز در حال سنگ‌تراشی بود. از دیدن اینکه او با دقت روی هر تخته سنگ کار می‌کند و صدای تق تق ریتمیک قلمش در هوا می‌پیچد، شگفت‌زده شدم.

- آقای تائو، من معلم جدید مدرسه بان مای هستم و مایلم از شما در بازسازی شیب فینگ دا که به مدرسه منتهی می‌شود، کمک بگیرم.

- از من چی می‌خوای؟ من تعمیرکار جاده نیستم.

صدایش خشک و به ظاهر بی‌تفاوت بود، در حالی که آرام صحبت می‌کرد و باعث می‌شد احساس معذب بودن و خجالت کنم. قبل از آمدن به اینجا، پیش‌بینی می‌کردم که او امتناع خواهد کرد، اما انتظار نداشتم که اینقدر سریع و رک و پوست‌کنده رد کند.

من آنجا ایستاده بودم، خشکم زده بود، قلبم به درد آمده بود و ناخودآگاه به سنگ‌هایی که او در دستانش می‌تراشید نگاه می‌کردم. چیزی مرا وادار می‌کرد که او را متقاعد کنم، تا آرزوی قلبی‌ام را، از صمیم قلب، بیان کند.

- هر ماه، بعضی از بچه‌ها موقع رفتن به مدرسه و بالا رفتن از شیب فینگ دا، زمین می‌خورند، بدنشان غرق در خون است. دیروز، لو کوچولو افتاد و نزدیک بود توی دره فرو برود، آقا.

معلم، لطفا برو خونه. من نمی‌تونم کمکت کنم.

به آرامی موتورسیکلتم را برگرداندم و به اتاق کوچکم برگشتم. هنوز نگران این بودم که چگونه بالا رفتن از شیب فینگ دا را برای دانش‌آموزان آسان‌تر کنم. این موضوع را با مدیر و مقامات محلی در میان گذاشته بودم، اما هنوز هیچ راه حل مشخصی پیدا نشده بود.

روز بعد، یخبندان سرد هنوز ادامه داشت و همه چیز را فرا گرفته بود. ناگهان، پیکر کوچکی در دامنه فینگ دا ظاهر شد، با قدم‌های کمی خمیده، در حالی که چکشی در دست داشت. او آقای تائو بود! او آقای تائو بود! با خوشحالی فریاد زدم. به سمت دامنه دویدم، از او سوال پرسیدم و تماشا کردم که چگونه با صبر و حوصله هر سنگ را می‌تراشد. صدای تق‌تق در سرمای یخبندان ارتفاعات بان می طنین‌انداز می‌شد و گاهی شانه‌های لاغرش کمی می‌لرزید.

بعد از کلاس، چکشم را آوردم و در چکش زدن به او ملحق شدم. سپس روستاییان هر کدام کمک کردند. برخی سنگ‌های تراشیده شده را تراشیدند، برخی دیگر خاک آوردند تا قسمت‌های ناهموار را پر کنند. سپس او پله‌ها را تراشید. سنگ‌های تیز میلی‌متر به میلی‌متر صاف شدند و پله‌های محکمی ایجاد کردند.

من نمی‌دانم آقای تائو چطور این پیشنهاد را پذیرفت و چطور الهام‌بخش دیگران شد تا از او الگو بگیرند...

***

تا ماه نوامبر، شیب فینگ دا دیگر با سنگ‌های تیز و ناهموار، شیب‌دار نبود. در دو طرف شیب، در شکاف‌های سنگی که او و دیگران خاک ریخته بودند، آقای تائو موفق شد مقداری سبزی خردل بکارد و تا اواخر زمستان، گل‌های زرد روشن در دو طرف مسیر شکوفا شدند. او همچنین پامچال کاشت، گلی کوچک اما مقاوم که حتی در شکاف سنگ‌ها نیز می‌تواند رشد کند.

و در بان مای، کمبود شکوفه‌های هلو وحشی وجود نخواهد داشت، نوعی درخت که مردم همونگ اغلب در اطراف خانه‌های خود می‌کارند، ریشه‌های آن در اعماق صخره‌ها فرو رفته و در میان سرما شکوفه‌های صورتی می‌دهند.

زمستان به سرعت محو شد و جای خود را به بهار داد. آفتاب طلایی صبح بر قله کوه تا لنگ می‌تابد. من به سمت مدرسه رفتم و در بالای شیب ایستادم. مسیری که زمانی خاکستری بود، اکنون به یک معجزه تبدیل شده بود. پله‌های سنگی صاف و پیچ در پیچ از شیب بالا می‌رفتند و در دو طرف، از میان صخره‌های تیز، گل‌ها به طرز درخشانی شکوفا شده بودند. گل‌های خردلی زرد زیبایی خود را به نمایش می‌گذاشتند، پامچال‌های صورتی-بنفش مانند ستاره‌های کوچک چشمک می‌زدند و گل‌های وحشی صورتی ظریف در نسیم می‌لرزیدند. همه چیز بسیار شگفت‌انگیز بود.

صدای پچ پچ بچه های مدرسه از دوردست ها می آمد. بچه های کوچک با دهان های باز و چشمانی گشاد از تعجب، از شیب بالا می دویدند.

گل‌های بهاری خیلی زیبا هستند!

دامنه واقعاً پر از گل است!

در نیمه راه شیب، بی‌حرکت ایستاده بودم و اجازه می‌دادم خورشید بهاری پرتوهای طلایی‌اش را بر شانه‌هایم ببارد. شیب فینگ دا، که زمانی توده‌ای خاموش و خاکستری از سنگ بود، اکنون با پله‌های صاف و شکوفه‌های پر جنب و جوشش آواز می‌خواند. در پشت چهره‌های پرحرف کودکان، آقای تائو به آرامی بالا می‌رفت، دستان خشن و پینه بسته‌اش به آرامی شاخه‌ای از گل پامچال را که هنوز از شبنم صبحگاهی می‌درخشید، لمس می‌کرد. چشمانش دیگر بی‌تفاوتی زمستان سخت را نداشت، بلکه مانند دریاچه‌ای پس از طوفان، شفاف و گسترده بود. شاید با کندن این پله‌ها در سنگ برای هدایت کودکان، او همچنین مسیری به سوی نور برای خود تراشیده بود و فصل سال‌ها زندگی در انزوا در میان دردهای کهنه و ماندگار را بسته بود.

او به سمت او دوید، پاهای کوچکش که حالا از زخم‌های زمان التیام یافته بودند، مانند آهویی کوچک به سرعت روی صخره‌ها می‌لغزیدند. دست زمخت او را گرفت، صدایش به روشنی آواز پرنده‌ای در بیابان بود:

- آقای تائو، آیا حتی سنگ‌ها هم بلدند شکوفه بدهند تا منتظر مدرسه رفتن ما بمانند؟

او چیزی نگفت، فقط لبخندی ملایم زد - لبخندی درخشان مانند شکوفه هلوی وحشی که از خواب زمستانی بیدار می‌شود. در آن لحظه، ناگهان به حقیقتی ساده اما شگفت‌انگیز پی بردم: «این جوانه‌های سنگی» فقط پامچال یا خردل وحشی نبودند که به صخره چسبیده باشند، بلکه روح مردم بن مای بودند. آنها به اندازه صخره‌های ناهموار مقاوم و سرسخت بودند، اما در اعماق آنها نیروی حیاتی پر جنب و جوشی نهفته بود، تنها منتظر پلی از عشق که به بیرون فوران کند و در عطر و زیبایی آنها متبلور شود.

صدای طبل مدرسه بان مای در هوا طنین‌انداز می‌شد و با باد خش‌خش‌کنان و خنده‌ی شاد کودکان در می‌آمیخت. من وارد کلاس شدم و روح پر جنب و جوش بهار را بر لباسم حمل می‌کردم. دامنه‌ی فینگ دا اکنون به افسانه‌ای از تولد دوباره تبدیل شده است. زیر آسمان آبی و صاف تا لنگ، جوانه‌های سنگی همچنان در سکوت شکوفا می‌شوند و سرود عاشقانه‌ای از پشتکار و شفقت می‌نویسند و مسیرهای دشوار را به سفرهایی از امید و رویاهای روشن تبدیل می‌کنند.

منبع: https://baophapluat.vn/nhung-mam-da-no-hoa.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
پل ترانگ تین

پل ترانگ تین

صفحاتی از دوران کودکی زیر سایه درختان تاریخی

صفحاتی از دوران کودکی زیر سایه درختان تاریخی

سنتی و مدرن

سنتی و مدرن