Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

صاحب رستوران بیچاره

Báo Thanh niênBáo Thanh niên17/09/2023


در یک دکه کنار جاده‌ای، چند پیرمرد در حالی که با دقت به مهره شطرنجی که مورد حمله قرار می‌گرفت نگاه می‌کردند، قهوه می‌نوشیدند، با این حال همچنان سعی می‌کردند سرشان را بالا بیاورند و به نشانه تایید سر تکان دهند.

مراسم تشییع جنازه به آرامی حرکت می‌کرد، زیرا نمی‌توانست سریع‌تر از این حرکت کند. در دو طرف خیابان، مغازه‌ها توسط جمعیت زیادی که برای مراسم تشییع جنازه هل می‌دادند و سر و صدا می‌کردند، پنهان شده بودند. این اتفاق در شهری که تازه از یک بیماری شدید پس از همه‌گیری بهبود یافته بود، عجیب به نظر می‌رسید. صاحب رستورانی پیر و فروتن، بدون هیچ جایگاه اجتماعی یا شهرت قابل توجهی، با این حال این همه جمعیت در مراسم تشییع جنازه‌اش شرکت می‌کردند. موسیقی غم‌انگیز با صدای بلند پخش می‌شد و به دنبال آن صف طولانی و کشداری از مردم با لباس‌های لکه‌دار و کثیف، باعث ایجاد ترافیک طولانی می‌شد. به اندازه عمر پیرمرد.

بیش از سی سال پیش، او روستای خود را ترک کرد تا زندگی جدیدی را در شهر آغاز کند. او آن را شروع یک زندگی جدید می‌نامید، اما در آن زمان کاملاً نامطمئن بود. او تمام عمر خود را به عنوان یک کشاورز، محبوس در روستای خود، در خانه‌ای ساخته شده از بامبو و دیوارهای کاهگلی زندگی کرده بود و به سختی غذای کافی برای خوردن داشت. او صحبت‌های مردم را در مورد فرصت‌های فراوان برای زندگی بهتر در شهر می‌شنید. پس از شب‌های بی‌خوابی و تفکر فراوان، او این موضوع را با همسرش در میان گذاشت و با هم برای یافتن افقی جدید، پر از امیدهای شکننده، راهی شدند.

Ông chủ quán cơm nghèo - Truyện ngắn của An Nhân (Đà Nẵng) - Ảnh 1.

تصویر نمایشی

از آنجایی که هیچ خویشاوندی در نزدیکی آنها نبود، این زوج یک اتاق موقت و مخروبه اجاره کردند که تفاوت چندانی با خانه پیرمرد در زادگاهش نداشت. هر روز، زن در خانه می‌ماند تا از پسر بچه‌شان که هنوز یک ساله نشده بود مراقبت کند، در حالی که پیرمرد به عنوان کارگر ساختمانی کار می‌کرد و چند پنی درآمد داشت، اما هر چقدر هم که صرفه‌جو بود، آنها هنوز برای گذران زندگی تقلا می‌کردند. بنابراین، در اتاق تنگ آنها که کمتر از بیست متر مربع بود، هر شب صدای جر و بحث، گریه بزرگسالان و گریه کودکان می‌آمد و فضایی خفقان‌آور و سرکوبگر ایجاد می‌کرد. در چنین مواقعی، پیرمرد اغلب به ایوان می‌رفت و غرق در فکر می‌نشست، عمدتاً برای فرار از هق‌هق‌های مداومی که در سینه‌اش طنین‌انداز می‌شد. او نمی‌توانست صدای گریه زنان را تحمل کند.

دور و برش، مردان پانسیون پس از یک روز کاری خسته‌کننده، با فراغ بال شراب می‌نوشیدند و درباره همه چیز زیر آفتاب گپ می‌زدند. از او دعوت کردند که به جمعشان بپیوندد، اما او مؤدبانه مدام آن را به تعویق می‌انداخت. مطلقاً از دست زدن به یک قطره شراب خودداری می‌کرد، زیرا به نظر او، آدم فقط باید وقتی خوشحال است بنوشد؛ نوشیدن در هنگام غم نشانه ضعف و بزدلی بود. سرانجام، آنها به این وضعیت عادت کردند و او را تنها گذاشتند و به دوردست‌ها خیره شد.

یک بعد از ظهر گرگ و میش، پیرمرد بدن خسته‌اش را به خانه کشاند. صاحبخانه او را به پسرش سپرد:

- او امروز بعد از ظهر فرزندش را پیش من گذاشت، گفت که برای مدتی کوتاه بیرون می‌رود و برمی‌گردد، اما من مدت‌هاست که منتظرش بوده‌ام.

پیرمرد مات و مبهوت مانده بود و پسر کوچک، مات و مبهوت به صورتش خیره شده بود. آن شب، شبی طولانی بود که هرگز فراموشش نمی‌کرد.

در روزهای بعد، پیرمرد گاهی فرزندش را با خود می‌برد و گاهی او را پیش صاحبخانه می‌گذاشت و در خیابان‌ها به دنبال مادر کودک می‌گشت. او نمی‌دانست که آیا پسر، از روی محبت یا درک احساسات پدرش، خواستار بازگشت او نشده است، یا شاید مراقبت ماهرانه و ترغیب ملایم صاحبخانه بوده است. او شنیده بود که او، ناامید از عشق، و پس از خیانت مردی، دیگر جرات اعتماد به مردان را ندارد. او درنگ می‌کرد و جوانی‌اش رو به زوال بود. این پانسیون توسط والدینش قبل از مرگشان به او واگذار شده بود، به عنوان راهی برای جبران کمبودها و اضطراب‌های یک دختر بدون شوهر. ​​گاهی اوقات، با دیدن بچه‌ها که در پانسیون بازی می‌کردند، قلبش به درد می‌آمد. او مردد بود و کودک را برای چند روز دیگر پیش او گذاشت. او همچنین به زادگاهش سفری کرد، اما هیچ نشانه‌ای از او نبود. او که کاملاً گم شده بود، به شهر شلوغ بازگشت، جایی که نتوانست کسی را پیدا کند. در حالی که مشغول بود، پچ پچ مردم را شنید: «آن بعد از ظهر، دیدیم که او سوار ماشین شد و سپس در دوردست ناپدید شد.» قبل از آن، همسرش اشاره کرده بود که در بازار شنیده است زنانی که برای کار به خارج از کشور می‌روند، پول زیادی به دست می‌آورند و او برای شوهر و پسرش پول می‌فرستد. چند سال دیگر، آنها در شادی و رهایی از سختی‌های فقر دوباره به هم خواهند پیوست. او به او خیره شد، اما زن دیگر کلمه‌ای نگفت. آیا ممکن است...؟

او را به عنوان مردی می‌شناختند که همسرش او را رها کرده است. این تحقیرآمیز بود، اما نه به خاطر پچ‌پچ‌ها، بلکه به این دلیل که از اینکه به عنوان یک مرد نمی‌توانست غذا و لباس مناسبی برای همسر و فرزندانش فراهم کند، احساس شرم می‌کرد. شب‌های متوالی، با تماشای پسر کوچکش که روی یک زیرانداز نازک روی زمین سیمانی مرطوب و کپک‌زده جمع شده بود، نمی‌توانست جلوی دلش را بگیرد. گاهی اوقات، در خواب‌هایش، کودک برای مادرش گریه می‌کرد. پسر خیلی کوچک بود. او نمی‌توانست صدای گریه یک کودک را تحمل کند.

پیرمرد به خاطر پسر کوچکش نمی‌توانست سر کار برود. پیمانکار، از روی ترحم، کار آشپزی برای کارگران را به او سپرد. از این گذشته، برای یک روستایی مثل او، آشپزی یک امر ذاتی بود. و در واقع، کودکی و سختی‌های روستایش به غذاهایش طعمی روستایی اما خوشمزه داده بود. کارگران مدام از غذا تعریف می‌کردند و او نزدیک پسرش بود که تمام روز پرحرفی می‌کرد و این باعث می‌شد احساس گناه شدیدی که مدام او را آزار می‌داد، کمتر شود. سپس، مستاجران دیگر در اتاق‌های اطراف، که همگی مشغول کار بودند و وقتی برای آشپزی نداشتند، از او کمک خواستند و به این ترتیب او برای کل محله آشپزی می‌کرد. با مسئولیت او در تهیه غذا، محله بسیار سرزنده‌تر شد. صاحبخانه گهگاه به دیدنش می‌آمد. گاهی اوقات، با دیدن او که مشغول است، لبخندی آگاهانه می‌زد.

- اه، بذار از این پسره مراقبت کنم. اون خیلی کثیفه، تو حمومش کن!

پسرک با شادی از جا پرید؛ مدت‌ها بود که دست‌های مهربان زنی پشتش را نوازش نکرده بود. پیرمرد با نگرانی نگاه می‌کرد. او هم هیچ فرقی با پسرک نداشت؛ مدت‌ها بود که...

روزی، در جلسه‌ی عادی ساکنان پانسیون، کسی پیشنهاد داد: «چرا یک رستوران باز نمی‌کنی پیرمرد؟ تمام ساکنین پانسیون می‌توانند پولشان را روی هم بگذارند و به تو قرض بدهند؛ پول زیادی نمی‌شود.» او مدام سرش را می‌خاراند. صاحبخانه با دیدن تردیدش، سریع حرفش را قطع کرد:

- آره، فکر خوبیه. بدون تجارت، ثروتی هم وجود نداره. اگه اوضاع به همین منوال پیش بره، این منطقه کی رونق پیدا می‌کنه؟ من جا دارم، بهت قرضش می‌دم.

تمام پانسیون از خوشحالی منفجر شد، بعضی‌ها حتی با صدای بلند فریاد می‌زدند:

- چیز دیگه ای نداری؟ لطفا به اون هم بده.

لعنت به همه‌تون! فقط همین رو بلدید.

چند روز بعد، یک رستوران کوچک افتتاح شد. این رستوران به منظره پر جنب و جوش شهر کمک می‌کرد و ماموریت منحصر به فردی را بر عهده داشت: اول و مهمتر از همه، باید به فقرا، مانند پیرمرد، خدمت می‌کرد. او با کار کردن و پرداخت شهریه مدرسه پسرش، امرار معاش می‌کرد. با این حال، به نحوی، با صرفه‌جویی خود، پس از نزدیک به ده سال، توانست مبلغ قابل توجهی پس‌انداز کند. او با اضافه کردن پولی که از فروش باغ کوچکش در حومه شهر به دست آورده بود، یک خانه یک طبقه موقت در همان نزدیکی خرید.

زمان گذشت و همه چیز با سرعتی سرسام‌آور تغییر کرد. پس از یک دوره نوسازی شهری، محله پیرمرد اکنون با صدای بوق ماشین‌ها و مغازه‌های پر زرق و برقی که شب‌ها شهر را روشن می‌کردند، شلوغ بود. خانه کوچک یک طبقه او باقی مانده بود، رستوران کوچکش هنوز آنجا بود، در میان ساختمان‌های بلند قرار داشت و ظاهری نسبتاً رقت‌انگیز داشت. به اندازه زندگی خودش ویران بود، اگر نگوییم از زیبایی‌شناسی مدرن شهر می‌کاست. بسیاری از مشاوران املاک سعی کردند او را جذب کنند، بسیاری از شرکت‌های املاک برای خرید آن با قیمت‌های گزاف تلاش زیادی کردند، اما همه آنها با تکان دادن سر (摇头) و نگاه مصمم او به نشانه امتناع مواجه شدند. پسرش، که اکنون موفق و مستقر شده بود، به دیدن او می‌آمد و دیدن او که تنها، روز و شب در اطراف رستوران قدیمی و محقرش کار می‌کرد، او را غرق در اندوه می‌کرد. بارها و بارها، پیرمرد به زمزمه‌های پسرش عادت کرده بود:

- بابا، لطفا این خانه را بفروش. داری پیر می‌شوی و نیاز به استراحت داری. پس بیا با ما زندگی کن تا بتوانیم خانه‌ای شاد داشته باشیم و مراقبت از تو برای فرزندان و نوه‌هایت آسان‌تر باشد.

هر بار، او به حیاط جلویی می‌رفت و در آنجا عمیقاً غرق در فکر می‌شد. اگر آن را می‌فروخت، مردم کجا می‌توانستند غذا بخورند؟ بیش از یک دهه، آنجا یک غذاخوری ساده باقی مانده بود و به مردم عادی غذا می‌داد. مشتریان او متنوع بودند، اکثراً کارگران خوداشتغال. رانندگان تاکسی موتوری در تقاطع‌ها، فروشندگان خیابانی که اجناس خود را حمل می‌کردند، فروشندگان بلیط بخت‌آزمایی که در خیابان‌ها پرسه می‌زدند و دانشجویانی با مشکلات مالی مزمن ... هر چه که فکرش را بکنید. هر وقت ناهار، آنجا پر از خنده و گپ و گفت می‌شد. داستان‌هایی از روستا گرفته تا شهر در هر وعده غذایی ساده وجود داشت و او با لذت گوش می‌داد، مانند کودکی که به یک افسانه گوش می‌دهد. در تمام این سال‌ها، او حتی زمانی که بیماری وحشتناک او را رنج می‌داد، جرات نکرده بود یک روز مرخصی بگیرد.

وقتی زمزمه کردن فایده‌ای نداشت، پسرک به التماس متوسل شد:

- چطوره خونه رو برای بابا از نو بسازیم، یه جای جادارتر و دلبازتر، چون اینجا خیلی ناراحت کننده‌ست.

او فوراً این فکر را رد کرد:

- حالا که خانه اینقدر خوب و جادار است، دیگر چه کسی جرأت می‌کند برای شام بیاید، فرزندم؟

نمی‌دانم چه چیزی او را به این ایده رساند، اما به نظر می‌رسد که پس از تجربه سختی‌ها، به یک حقیقت بسیار ساده رسیده بود: افراد فقیر اغلب احساس حقارت می‌کنند. در نهایت، او هنوز نگران افرادی بود که جایی برای غذا خوردن نداشتند. غذاهای او ارزان‌ترین غذاهای شهر بودند و حتی چای سرد رایگان هم ارائه می‌داد. کسانی که پول داشتند می‌توانستند کمک مالی کنند؛ کسانی که نداشتند می‌توانستند وقت بگذارند و او با دقت آن را در دفترچه‌ای که کنار میز چایش آویزان بود، ثبت می‌کرد، که به طور ضمنی دفتر کل بدهی‌ها بود. گاهی اوقات، او صدای دانش‌آموزانی را می‌شنید که برای شهریه به پولی نیاز داشتند که والدینشان هنوز ارسال نکرده بودند، یا کسی که برای رفتن به خانه به پول نیاز داشت، یا دیگری که مادر مسنی در بیمارستان داشت. بدون تردید، چند سکه را مرتب می‌کرد و به آنها می‌گفت که آنها را به خانه ببرند و وقتی پول داشتند از آنها استفاده کنند. او هرگز به آنها یادآوری نمی‌کرد و هرگز درخواست پرداخت نمی‌کرد. مهمترین چیز برای او شنیدن صداهای پر جنب و جوش ساکنان کم درآمد بود که از همه طرف جمع می‌شدند، یک تجدید دیدار شاد. او هرگز غذا را به جایی نمی‌فرستد، مهم نیست که چند سفارش ثبت شده باشد.

اما حتی آن شادی ساده هم با شیوع بیماری همه‌گیر کووید-۱۹ از بین رفت. در آن روزهای عزاداری شهر، که اسکن کد QR در همه جا برای جلوگیری از شیوع بیماری الزامی بود، تعداد مغازه پیرمرد به شدت کاهش یافت. بیشتر مشتریان او کارگران کم‌درآمد بودند؛ از کجا می‌توانستند گوشی هوشمند برای اسکن کد پیدا کنند؟ او به مغازه متروکه‌اش نگاه کرد، قلبش از ناامیدی سنگین شده بود.

پیرمرد بیمار شد. شش ماه دارو هیچ تاثیری نداشت. او یک روز صبح زود، زیر نم نم باران، درگذشت. روی میز کنار تختش، چندین دفترچه یادداشت باز بود:

- راننده تاکسی موتوری، یک خانواده شش نفره، در یک مجتمع آپارتمانی قدیمی زندگی می‌کنند.

- او کارگر ساختمانی است، دختر بزرگش دانشجوی سال سوم دانشگاه و پسرش دانشجوی سال اول دانشگاه هستند.

- مادر فروشنده بلیط بخت آزمایی در بیمارستان است.

- او دانشجو است، والدینش کشاورز هستند و دو خواهر و برادر کوچکتر از خود دارد...

فهرستی طولانی از افراد بی‌شمار، نام‌هایشان نامعلوم، زادگاه‌هایشان نامعلوم، و بدون هیچ شماره‌ای روی آن. تنها چیزی که مشخص بود این بود که آنها در میان جمعیت ژنده‌پوش پشت ماشین حمل جنازه ظاهر شدند...

قوانین

با جوایزی تا سقف ۴۴۸ میلیون دانگ، زیبا زندگی کنید.

سومین مسابقه «زیبا زیستن» با موضوع «قلبی مهربان، دستانی گرم» بستری جذاب برای تولیدکنندگان محتوای جوان است. شرکت‌کنندگان می‌توانند با ارائه آثاری در قالب‌های مختلف مانند مقاله، عکس و ویدیو ، با محتوای مثبت و احساسی و ارائه‌های جذاب و سرزنده مناسب برای پلتفرم‌های مختلف روزنامه Thanh Nien، محتوای جذابی خلق کنند.

دوره ارسال آثار: ۲۱ آوریل - ۳۱ اکتبر ۲۰۲۳. علاوه بر مقاله، گزارش، یادداشت و داستان کوتاه، امسال این مسابقه شامل عکس و ویدیو در یوتیوب نیز می‌شود.

سومین مسابقه «زندگی زیبا» که توسط روزنامه تان نین برگزار می‌شود، بر پروژه‌های اجتماعی، سفرهای خیریه و کارهای خیرخواهانه افراد، کارآفرینان، گروه‌ها، شرکت‌ها و مشاغل در جامعه، به ویژه جوانان نسل Z، تأکید دارد. بنابراین، این مسابقه یک بخش مسابقه جداگانه دارد که توسط ActionCOACH Vietnam حمایت می‌شود. حضور مهمانانی که صاحب آثار هنری، ادبی و هنرمندان جوان مورد علاقه جوانان هستند، به گسترش گسترده موضوع مسابقه و ایجاد همدلی در بین جوانان نیز کمک می‌کند.

در مورد آثار ارسالی: نویسندگان می‌توانند در قالب مقاله، گزارش، یادداشت یا تأملاتی درباره افراد و رویدادهای واقعی شرکت کنند و باید عکس‌هایی از سوژه‌ها را نیز ضمیمه کنند. آثار ارسالی باید فرد/گروهی را به تصویر بکشند که اقدامات زیبا و عملی برای کمک به افراد/جوامع انجام داده‌اند و داستان‌های دلگرم‌کننده و انسانی و روحیه‌ای خوش‌بینانه و مثبت را منتشر می‌کنند. برای داستان‌های کوتاه، محتوا می‌تواند بر اساس داستان‌ها، شخصیت‌ها یا رویدادهای واقعی یا تخیلی باشد. آثار ارسالی باید به زبان ویتنامی (یا انگلیسی برای خارجی‌ها، با ترجمه توسط برگزارکنندگان) نوشته شوند و نباید بیش از ۱۶۰۰ کلمه باشند (داستان‌های کوتاه نباید بیش از ۲۵۰۰ کلمه باشند).

در مورد جوایز: این مسابقه در مجموع نزدیک به ۴۵۰ میلیون دونگ ویتنام جایزه دارد.

به طور خاص، در دسته مقالات ویژه، گزارش‌ها و یادداشت‌ها، موارد زیر وجود دارد: ۱ جایزه اول: به ارزش ۳۰،۰۰۰،۰۰۰ دونگ ویتنامی؛ ۲ جایزه دوم: هر کدام به ارزش ۱۵،۰۰۰،۰۰۰ دونگ ویتنامی؛ ۳ جایزه سوم: هر کدام به ارزش ۱۰،۰۰۰،۰۰۰ دونگ ویتنامی؛ و ۵ جایزه تقدیری: هر کدام به ارزش ۳،۰۰۰،۰۰۰ دونگ ویتنامی.

۱ جایزه برای محبوب‌ترین مقاله در بین خوانندگان (شامل بازدیدها و لایک‌ها در Thanh Niên Online): به ارزش ۵،۰۰۰،۰۰۰ دونگ ویتنامی.

برای بخش داستان کوتاه: جوایز برای نویسندگانی که داستان کوتاه ارسال کرده‌اند: جایزه اول: ۳۰،۰۰۰،۰۰۰ دونگ ویتنامی؛ جایزه دوم: ۲۰،۰۰۰،۰۰۰ دونگ ویتنامی؛ ۲ جایزه سوم: هر کدام ۱۰،۰۰۰،۰۰۰ دونگ ویتنامی؛ ۴ جایزه تقدیری: هر کدام ۵،۰۰۰،۰۰۰ دونگ ویتنامی.

برگزارکنندگان همچنین یک جایزه 10،000،000 دانگ ویتنامی به نویسنده مقاله‌ای درباره کارآفرینان نمونه و یک جایزه 10،000،000 دانگ ویتنامی به نویسنده مقاله‌ای درباره یک پروژه خیریه برجسته یک گروه/سازمان/کسب و کار اهدا کردند.

به طور خاص، کمیته برگزارکننده ۵ نفر را برای تقدیر انتخاب خواهد کرد که هر کدام ۳۰،۰۰۰،۰۰۰ دونگ ویتنام به همراه جوایز بسیار دیگری دریافت خواهند کرد.

آثار (مقالات، عکس‌ها و ویدیوها) برای شرکت در مسابقه باید به آدرس songdep2023@thanhnien.vn یا از طریق پست (فقط برای بخش‌های مقاله و داستان کوتاه) ارسال شوند: دفتر تحریریه روزنامه Thanh Nien : 268 - 270 Nguyen Dinh Chieu, Vo Thi Sau Ward, District 3, Ho Chi Minh City (لطفاً روی پاکت به وضوح ذکر کنید: شرکت در سومین مسابقه SONG DEP (زندگی زیبا) - 2023). اطلاعات و قوانین دقیق در بخش « زندگی زیبا» روزنامه Thanh Nien منتشر شده است.

Ông chủ quán cơm nghèo - Truyện ngắn của An Nhân (Đà Nẵng) - Ảnh 3.



لینک منبع

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
با افتخار در کنار میراث سلطنتی‌مان.

با افتخار در کنار میراث سلطنتی‌مان.

پشت پرده

پشت پرده

آفتاب اواخر بعد از ظهر در منطقه مرزی

آفتاب اواخر بعد از ظهر در منطقه مرزی