Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

گرامی داشتن هر بهار اتحاد.

من (و شاید بسیاری دیگر از هم‌نسل‌هایم) که در دوران جنگ متولد شده و در پناهگاه‌های ضد بمب بزرگ شده‌ام، هرگز نمی‌توانم اولین لحظات صلح را فراموش کنم. بهار اتحاد و استقلال در سال ۱۹۷۵ و اولین عید تت (سال نو قمری) صلح در سال ۱۹۷۶ به بخش فراموش‌نشدنی خاطرات من تبدیل شده‌اند.

Báo Thái NguyênBáo Thái Nguyên02/05/2026

تای نگوین امروز.
تای نگوین امروز.

بازگشت از تخلیه

در شب ۱۷ اکتبر ۱۹۶۵، خانواده‌ام آنجا را ترک کردند. بمباران وحشتناک هواپیماهای آمریکایی روی پل خلیج گیا، نزدیک ساعت ۱۰ صبح، همه ساکنان خیابان بن تان (که در آن زمان بخشی از ناحیه هوانگ ون تو، شهر تای نگوین بود) را مجبور کرد که طبق دستور مقامات، فوراً خانه‌های خود را ترک کرده و به پناهگاه‌های امن بروند.

آن سال من فقط سه سال داشتم و در سبد بامبویی که مادرم روی شانه‌اش حمل می‌کرد، چرت می‌زدم. در سبد دیگر، ضروری‌ترین وسایل خانواده پنج نفره ما بود. ما شب را با زحمت طی می‌کردیم تا از شناسایی شدن توسط هواپیماهای دشمن جلوگیری کنیم، در حالی که چهره‌هایمان از اضطراب حک شده بود.

خانواده‌ی من به سرعت در آغوش حمایتی مردم کمون فوک تریو (که اکنون کمون دای فوک نام دارد) مستقر شدند. در شب‌های مهتابی، بچه‌ها قایم‌موشک بازی می‌کردند، در حالی که بزرگسالان با پشتکار مشغول کندن سرپناه بودند. صدای تلق تلق بیل و کلنگ، خش‌خش خاک، بوی خاک مرطوب، بامبوی تازه و عرق در هوا در هم می‌آمیخت.

پدر و مادرم به من یاد دادند که چگونه به آژیرهای حمله هوایی گوش دهم، چگونه راهم را از دیوارها پیدا کنم تا تونل را پیدا کنم، چگونه چراغ نفتی را طوری بپوشانم که نور آن فقط برای روشن کردن حروف کافی باشد، و چگونه وقتی بمب‌ها در نزدیکی‌ام منفجر می‌شوند، گوش‌هایم را بگیرم و زانوهایم را بغل کنم. دوران کودکی من پر از کلاه‌های حصیری، پیراهن‌های سبز، گوش‌هایی که همیشه تیز بودند و به هر حرکتی در آسمان گوش می‌دادند، و پاهایی که همیشه آماده دویدن به سمت پناهگاه بمب بودند، بود.

سپس پیروزی بزرگ بهار ۱۹۷۵ از راه رسید و کشور را دوباره متحد کرد، شمال و جنوب تبدیل به یک خانواده شدند. برای خانواده من، لحظه‌ای که مدت‌ها انتظارش را می‌کشیدیم فرا رسیده بود: بازگشت به شهر و بازسازی خانه‌مان بر روی شالوده قدیمی.

دختر سه ساله ای که موقع رفتن بودم، وقتی برگشتم تبدیل به دختری سیزده ساله شده بود. با کنجکاوی به «چراغ آویز وارونه»، به رودخانه ای که جلوی خانه ام جاری بود، به پل آرام خلیج گیا، به خیابان های خش خش دار - فقیرانه اما دوست داشتنی - خیره شده بودم.

اگرچه آنجا شهر نامیده می‌شد، اما جاده‌ها آسفالت نشده بودند، خانه‌ها از کاهگل و بامبو ساخته شده بودند و وسایل حمل و نقل اصلی دوچرخه یا پیاده‌روی بودند. مدرسه راهنمایی نها ترانگ که من در آن درس می‌خواندم، چیزهای زیادی کم داشت؛ میز و صندلی کافی وجود نداشت، بنابراین ما مجبور بودیم روی آجر بنشینیم و دفترچه‌هایمان را روی صندلی‌های چوبی قرار دهیم تا درس‌هایمان را بنویسیم.

با شادی به استقبال بهار بروید!

سپس اولین تعطیلات تت، تعطیلات صلح و تجدید دیدار خانواده، از راه رسید. برنج و گوشت طبق کوپن‌های جیره‌بندی فروخته می‌شدند، با این حال مادرم به همسایه‌ها گفت: «امسال باید یک جشن تت واقعاً بزرگ داشته باشیم!»

برای مادرم، «جشن گرفتن تت» در درجه اول به معنای داشتن خانه‌ای بی‌عیب و نقص و تمیز بود. یک ماه قبل از تت، پدرم گودالی حفر می‌کرد، تکه‌های آهک را به خانه می‌آورد و آنها را در آب می‌جوشاند. وقتی آهک پخته می‌شد، مادرم آن را با آب مخلوط می‌کرد و از آن برای سفید کردن دیوارها استفاده می‌کرد. او یک جاروی حصیری فرسوده را در محلول غلیظ آهک فرو می‌برد و مرتباً جارو می‌کرد و به تدریج دیوارهای خاکستری سفالی را سفید و خانه را روشن‌تر می‌کرد. من و خواهرانم نیز با جدیت تمیزکاری می‌کردیم. از پایه‌های تخت‌ها، میزها و صندلی‌ها گرفته تا قابلمه‌ها، ماهیتابه‌ها و سه پایه‌ها، همه چیز با خاکستر و شن تمیز می‌شد تا برق بزند.

در آن زمان، هر خانه‌ای به شیوه‌ای مشابه تزئین می‌شد. روبروی ورودی، یک میز پذیرایی قرار داشت که تصویری از رئیس جمهور هوشی مین بالای آن آویزان بود و گلدانی از گل‌های کاغذی که چند شاخه گلایل و گل صد تومانی را در خود جای داده بود، در پایین قرار داشت. در دو طرف آن دوبیتی‌های قرمز با آرزوهای ساده قرار داشت: «صلح و رفاه» و «باشد که همه آرزوهایتان محقق شود».

در آستانه سال نو قمری، من و خواهرانم خودمان را با تماشای دیگ کیک برنجی چسبناک سرگرم کردیم. هیزمی که از محل تخلیه ما آورده شده بود، به شدت می‌سوخت و زغال‌ها قرمز رنگ بودند. مادر یک دیگ آب که با گیاهان معطر دم شده بود، آماده کرد و هر کدام از ما به نوبت خودمان را در آن حمام کردیم، به این امید که سال نو را تمیز و معطر آغاز کنیم. هوا پر از بوی گرم برنج چسبناک، برگ موز و فلفل بود.

با نزدیک شدن نیمه‌شب، ترقه‌ها با صدای بلند در خیابان‌ها منفجر شدند. خواهرم برای آوردن دو سطل پر از آب به رودخانه رفت و تیرک آب را تکان داد تا آب روی خانه پاشیده شود، در حالی که می‌خندید و آرزو می‌کرد: «باشد که در سال جدید پول مانند آب جاری شود!»

بزرگترین آرزوی من پوشیدن لباس‌های نو برای عید تت (سال نو قمری) بود. در تمام دوران کودکی‌ام، فقط لباس‌های تیره می‌پوشیدم تا از هواپیما دوری کنم، اما در این عید توانستم یک بلوز سفید با یقه‌ای به شکل برگ نیلوفر آبی بپوشم که بوی پارچه نو می‌داد - یک هدیه مخفی از مادرم که برای کوچکترین دخترش دوخته شده بود، یک بلوز گشاد "تا بتوانم بزرگتر شوم".

شهر پس از جنگ متروکه شده بود. شلوغ‌ترین مکان موزه بود. برای من، موزه دنیایی بود هم مرموز و هم باشکوه، با ساختمان‌های عظیم که با راهروهای طولانی به هم متصل شده بودند، و جعبه‌های شیشه‌ای پر از آثار باستانی که در تاریخ غرق شده بودند. صدای گرم و آرامش‌بخش راوی مرا مجذوب خود کرد و من در آنجا ماندم، و تمایلی به ترک آنجا نداشتم.

در طول سه روز عید تت (سال نو قمری)، خیابان‌ها مملو از کلمات دلنشین و آرزوهای خوب بود. مردم با هم ملاقات می‌کردند، خانواده‌ها به دیدار هم می‌رفتند و تبریک‌ها مانند یک دستگاه بافندگی در هم تنیده شده بودند. پس از تبریک‌ها، ابراز برنامه‌ها بود. همه با یک جمله امیدوارکننده شروع می‌کردند: "حالا که صلح برقرار است، بالاخره می‌توانیم روی کارمان تمرکز کنیم." و در واقع، بلافاصله پس از عید تت، بسیاری از خانواده‌ها رستوران‌ها، خیاطی‌ها، آرایشگاه‌ها و موارد دیگر را بازگشایی کردند. فضای شادی از کار در خیابان‌ها حاکم بود.

سپاسگزاری و یادآوری

یازده سال پس از روز غم‌انگیز هفدهم اکتبر، آن بهار، خاطرات با آرامش به یاد آورده می‌شدند. پدر و مادرم به دیدار خانواده‌هایی که عزیزانشان را از دست داده بودند رفتند و مفصل صحبت کردند. با زندگی در آرامش، دلتنگی برای متوفی شدیدتر هم می‌شد.

شبه‌نظامیانی که جان خود را فدای دفاع از پل خلیج گیا کردند، به عنوان شهید شناخته شده‌اند. فرزندان آنها می‌توانند به مدرسه بروند و خانواده‌هایشان از دولت حمایت می‌شوند. والدین من نیز آمده بودند تا شادی خود را با خانواده‌هایی که عزیزانشان از میدان جنگ بازگشته بودند، تقسیم کنند. مردم شهر با نوشیدن فنجان‌های چای "بوم" که طبق مقررات استاندارد از فروشگاه دولتی خریداری شده بود، در سکوت به داستان‌های مکانی که تیرها و گلوله‌ها در آن پرواز می‌کردند، گوش می‌دادند.

برخی مستقیماً در نبرد درگیر بودند، برخی دیگر در تدارکات؛ همه از نظر ما «قهرمان» بودند. و برای مادران و همسرانی که شوهران و پسرانشان از میدان نبرد سالم بازگشتند، بهار ۱۹۷۶ شادترین بهار بود.

نیم قرن از آن بهار گذشته است. امروز، خیابان‌های شهر پهن و شلوغ هستند، با ساختمان‌های بلند که در کنار هم ایستاده‌اند. پل تازه ساخته شده خلیج گیا نویدبخش غرور مردم تای نگوین است. اما برای من، بهار روزهای اولیه استقلال و اتحاد ملی دست نخورده باقی مانده است. این بهار، بهار آتش سوسوزن کنار قابلمه کیک برنجی چسبناک، بهار عطر معطر برگ‌ها در شب سال نو، اولین بهاری بود که در آن کاملاً در آزادی و شادی زندگی کردیم.

شاید فقط کسانی که جنگ را تجربه کرده‌اند بتوانند ارزش صلح را به طور کامل درک کنند. برای من، خاطره آن بهار اتحاد، استقلال و آزادی منبعی است که ایمان و عشق مرا به زندگی تغذیه می‌کند، به طوری که در طول سال‌های پس از آن، در میان تغییرات فراوان زندگی، هر روز آرام و هر بهار ساده در سرزمین مادری‌ام را گرامی می‌دارم.

منبع: https://baothainguyen.vn/xa-hoi/202605/tran-quy-tung-mua-xuan-thong-nhat-0da4aa1/


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
روح تانگ لانگ

روح تانگ لانگ

تت ویتنامی (سال نو قمری) را تجربه کنید

تت ویتنامی (سال نو قمری) را تجربه کنید

ماهی

ماهی