Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

داستان کوتاه: آواز پرنده تنها

Việt NamViệt Nam10/11/2024


(روزنامه کوانگ نگای ) - نور ماه کامل از پنجره به داخل می‌تابید و جاده خاکیِ پر از درختِ جلوی خانه را به آرامی روشن می‌کرد. زن چشمانش را مالید و به بیرون نگاه کرد. بیرون، ماه مانند عسلی که روی باغ میوه‌های لونگان ریخته شده باشد، می‌درخشید. در قفس پرندگان پشت خانه، یک جفت کبوتر با محبت برای هم غان و غون می‌کردند، مانند تازه عروس و دامادها.

زن رویش را برگرداند، آهی را فرو خورد و خم شد تا دوخت لبه‌ی پاره‌ی لباسش را تمام کند. هر از گاهی، مکث می‌کرد و به ساحل رودخانه خیره می‌شد. ماه رنگ‌پریده بود، ساحل ساکت بود، انگار خواب بود. زوزه‌ای سرد از مزارع بالا می‌پیچید. به اطراف اتاق سرد نگاه کرد؛ تخت، پنج ساله، هنوز نو به نظر می‌رسید، فقط بالشش فرسوده و عمیقاً فرورفته بود. صدای جیرجیر موریانه‌ها و تارهای عنکبوت در را می‌جوید، صدایی که مدت‌ها زحمت پاک کردنش را به خود نداده بود. شب به شب، به نظر می‌رسید صدای جیرجیر گوشتش را می‌جود و می‌پوساند. هر شب، زیر نور زرد چراغ، عنکبوت تار خود را می‌تنید، به نخ نازک می‌چسبید، به جلو و عقب تاب می‌خورد، قبل از اینکه ناگهان شیرجه بزند و شانه‌اش را لمس کند... هر بار، او می‌پرید و عقب می‌ایستاد. سرانجام، متوجه شد که از عنکبوت بی‌ضرر نمی‌ترسد؛ او هر شب از پوچی می‌ترسد که بدنش را می‌جوید.

MH: وو ون
MH: وو ون

امشب، صدای فلوت کنار رودخانه دوباره اوج می‌گیرد. بیش از پنج سال است که شنیدن آن صدای دل‌انگیز فلوت هنوز سینه‌اش را به درد می‌آورد، انگار کسی با چاقو خطی تیز و تمیز بریده باشد. بعد از سفرهای طولانی شوهرش، او همیشه قبل از اینکه بهانه‌ای برای رفتن بیاورد، با بی‌اعتنایی به او نگاه می‌کرد، قبل از اینکه فلوتش را بردارد و به سمت رودخانه برود، یک وعده غذایی سریع می‌خورد...

آن روز، او و شوهرش برای مراسم یادبود از رودخانه عبور کردند. در انتهای مسیری که در امتداد کانال امتداد داشت، خانه‌ای بود که پیکر آن دختر، کسی که روح شوهرش را از رودخانه عبور داده بود، در آن ایستاده بود. در انتهای مسیر، او عمداً سرعتش را کم کرد و با احتیاط نگاهی به اطراف انداخت. چهره‌اش هنوز به همان بی‌احساسی بود که وقتی تازه همسرش شده بود، چشمانش همیشه به دوردست‌ها خیره شده بود. او به آرامی آستین شوهرش را کشید، صدایش خشک و بی‌احساس بود، مثل وقتی که روی ایوان نشسته بود و پشه‌ها را می‌پاید، "بیایید به ملاقات می و شوهرش برویم!" سکوت. او صدای ناله‌ای شنید و او با عصبانیت اول از آنجا دور شد. او ناگهان از خودش عصبانی شد؛ چگونه می‌توانست بداند و هنوز صحبت کند، در حالی که درد را می‌دانست اما هنوز به او چسبیده بود؟ او روزی را که برای اولین بار همسرش شده بود، روزی را که با مادرش به بازار رفته بود، به یاد آورد، زنانی که با چشمان کنجکاو و دلسوز به او نگاه می‌کردند، و او به طور مبهم کلمات "می" را شنید. می خواهر کوچکتر یتیم او بود که مادرش وقتی می فقط یک سال داشت او را به خانه آورده بود. بیست سال، می خواهر او بود؛ دیگر چه چیزی برای او وجود داشت که نگرانش باشد؟

او مدت زیادی دور بود و او در خانه می‌ماند و به شالیزارهای برنج و اردک‌های برکه رسیدگی می‌کرد. پنج سال زندگی مشترک، پنج سال انتظار برای شوهرش. هر بار که او برمی‌گشت، به رودخانه می‌رفت و فلوتش را به عنوان همراه خود می‌نواخت و تا شب می‌نواخت. یک شب، او یواشکی و بدون جلب توجه، پشت سر او آمد. او به آرامی صدا زد: "بیا خانه، عشق من!"، صدایش آنقدر تأثیرگذار بود که حتی باد هم انگار او را نوازش می‌کرد. او برگشت، چهره‌اش هنوز عبوس و بی‌حالت بود و با نگاهی عجیب به او نگاه می‌کرد. او با عصبانیت بلند شد و رفت، و او هم پشت سرش راه افتاد.

شب‌های زیادی، در حالی که سایه‌اش را تماشا می‌کرد که در مهتابِ آخر شب، دراز و خاموش کشیده می‌شد، آرزو می‌کرد که قلبش مانند تکه‌ای پارچه باشد، آماده که هر جا پاره شده، با سوزن و نخ دوخته شود. روستاییان تعریف می‌کردند که وقتی می شوهرش را از رودخانه رد می‌کرد، شوهرش برای بیل زدن دو هکتار زمین به مزارع می‌رفت و شب‌ها فلوتش را به کنار رودخانه می‌برد. شهود زنان واقعاً عجیب است.
از روزی که به خانه شوهرش رسید، تصویر ماندگار زن دیگری را در هر وعده غذایی و هر خواب او می‌دید، حتی پله‌هایی که جلوی او ایستاده بود، نگاهی دور و مبهوت را در خود جای داده بود، گویی پس از سال‌ها جدایی دوباره به هم رسیده بودند. می‌گویند زنان موجودات عجیبی هستند؛ هر چه درد بیشتری احساس کنند، بی‌رحم‌تر می‌شوند. ظهر، او روی ایوان نشسته بود و با دقت فلوتش را تمیز می‌کرد، در حالی که او در اتاق ایستاده بود و موهایش را شانه می‌کرد. ناگهان، او بیرون دوید، کوزه آب را وارونه کرد، محتویاتش را همه جا ریخت و آن را به سمت باغ موز غلتاند و در حالی که این کار را می‌کرد فریاد زد: «کوزه را کنار بگذارید تا فضا باز شود! ما یک مخزن آب باران داریم، چرا اینقدر شلوغش نگه می‌داریم؟» قبل از اینکه بتواند به کوزه برسد، صدای غرش مرد را شنید: «آن را برای من آنجا بگذارید!»

با دیدن رگ‌های قرمز خون در چشمان او، خشکش زد و ناگهان انگار کسی به او لگد زده باشد، عقب‌نشینی کرد. مادرش که با عجله از بازار برمی‌گشت، شنید که چه اتفاقی افتاده و زمزمه کرد: «فقط بگذارش همانجا عزیزم. کوزه آب قدیمی می در خانه برای جمع کردن آب باران برای شستن موهایش استفاده می‌شد.»

شب به سنگینی یک تخت بادی بود. او در اتاق انجماد تنها بود، پیراهنی که شوهرش به قلاب آویزان بود و او عمداً آن را نمی‌شست، اما حتی آن پیراهن هم نمی‌توانست بوی او را حفظ کند. بالش را به سینه‌اش چسبانده بود و به آرامی آن را نوازش می‌کرد. پنج سال گذشته بود و او به لاغری یک ماهی خشک شده بود. هر ماه، به شکم صافش نگاه می‌کرد و آهی آرام می‌کشید. بسیاری از شب‌ها، مادرش وارد اتاق می‌شد، دست استخوانی‌اش پشت لاغرش را نوازش می‌کرد و می‌لرزید: «چرا اینقدر طول کشیده، فرزندم؟» قبل از اینکه بتواند سوالش را تمام کند، مادرش پیراهنش را بالا می‌کشید و چشمان قرمزش را پاک می‌کرد: «تقصیر من است که الان رنج می‌کشی.» همین کافی بود تا او در آغوش مادرش فرو رود و هق هق کند. فقط مادرش می‌دانست که در شب عروسی‌اش، او در اتاق انجماد تنها بوده است، در حالی که شوهرش، مست، تا سپیده دم در اسکله پرسه می‌زد، چهره‌اش پریشان بود، گویی گرانبهاترین چیز زندگی‌اش را از دست داده است.

نگاه مرد هنوز به ساحل رودخانه دوخته شده بود و قلب زن هنوز پر از انتظاری مضطرب بود. مرد به خانه برگشته بود و روز دوم، چمدان‌هایش را بسته و آماده رفتن شده بود. آن شب، مرد به رودخانه نرفت و قلب زن با امیدی لرزید. او با عجله به اتاقش رفت تا لباس جدیدی بپوشد - یا بهتر بگویم، لباسی نو، هرچند سه سال پیش آن را خریده بود و هرگز آن را نپوشیده بود. پوشیدن لباس‌های زیبا چه فایده‌ای داشت وقتی شوهرش برای مدت طولانی غایب بود؟ او به آینه شکسته‌ای که به در آویزان بود نگاه کرد؛ زیبایی یک زن سی و چند ساله هنوز باقی مانده بود، هرچند که غمی پنهان آن را فرسوده کرده بود.

خوشبختی یک زن خیلی کوچک است؛ تنها چیزی که نیاز دارد کسی است که از او مراقبت کند، کسی که او را گرامی بدارد، کسی که مشتاقانه منتظرش باشد، کسی که نگران دیر رسیدن به شام ​​باشد. موهای بلند و ابریشمی‌اش را پایین انداخت، به آرامی نزدیک شد و پشه‌ای را که دور پایش وزوز می‌کرد، با دست خود گرفت. حتی پس از اینکه پشه دور شد، دستش همچنان به آرامی آن را نوازش می‌کرد. او کمی جا خورد و برگشت تا با دقت به او نگاه کند. او سرخ شد، انگار که در یک رابطه پنهانی بود، انگار که دست و پایشان برای هم ساخته نشده بود. موهایش را تکان داد تا صورت خشکش را بپوشاند و لبخندی به زور زد که بیشتر شبیه اخم بود. او با سردی پرسید: «چرا اینقدر دیر بیدار شدی؟ امشب در شالیزارها کار می‌کنی؟» او بغض تلخی را فرو خورد، انگار که تازه یک فنجان دارو نوشیده باشد، با تلخی فهمید که قلب او هنوز درگیر کار کنار رودخانه است.

او تنها در اتاق مرطوب و سرد نشسته بود، گربه‌های روی پشت بام مثل بچه‌های گریان میو میو می‌کردند. نور زرد کم‌رنگ روی دیوار روشن و خاموش می‌شد. در قلبش، تصویر او مانند گرگ و میش مبهم بود. سفرهایش طولانی‌تر و طولانی‌تر می‌شد. او می‌رفت تا تنها باشد. و او، در دل شب، هنوز غرق در احساسات بود و ماه‌ها و روزها را می‌شمرد، حتی برگ‌های افتاده بیرون پنجره را.

دخترک نحیف می، که مادرش سال‌ها پیش او را به خانه آورده بود، در کنار او بزرگ شد. او شاهد تبدیل شدن می به یک زن جوان بود، از لب‌های منحنی و برازنده‌اش گرفته تا چشمان مالیخولیایی‌اش. می نیز در او، مردی که همیشه اخمو و کم‌حرف به نظر می‌رسید، عشقی پایدار به وسعت یک رودخانه می‌دید. می در سه سالگی می‌دانست که باید در دروازه منتظر بازگشت برادر بزرگترش بماند. در بیست سالگی، می هنوز مانند سه سالگی‌اش منتظر او بود.

شهود مادری به او می‌گفت که هر بار که به ساحل رودخانه می‌رود، می را هم با خود می‌برد و هر وقت با مرد جوان مهربانی روبرو می‌شد، سعی می‌کرد برایشان عروسی ترتیب دهد. در قلبش، می و برادرش مثل خواهر و برادر بودند. بعد از رفتن می، مادرش غمگین اما آسوده خاطر بود، انگار بار سنگینی از دوشش برداشته شده بود. روزی که برادرش ازدواج کرد، نفس راحتی کشید و هرگز عواقب آن را تصور نکرد. پسرش ماه‌ها از خانه دور بود و عروسش عصرها را به تماشای رودخانه می‌گذراند و قلبش پژمرده می‌شد. مادر احساس گناه می‌کرد. یکی از پسرانش که از رودخانه عبور کرده بود، درنگ می‌کرد و به گذشته نگاه می‌کرد؛ دیگری که مانده بود، در سفرهای خستگی‌ناپذیر به دنبال آرامش بود و شب‌ها به خانه برمی‌گشت و به رودخانه برمی‌گشت و اجازه می‌داد صدای فلوتش روحش را به آن سوی رودخانه بفرستد؛ و عروس مهربانش که در روز عروسی‌اش آنقدر شاد لبخند زده بود، اکنون مانند برگی پژمرده بود...

مهتاب از پشت پنجره محو شد و نوری کم‌رنگ به اتاق سرد انداخت. صدای تق‌تق مارمولک از پشت در آمد. او در حالی که به صندوق نزدیک می‌شد، می‌لرزید و با دقت چند لباس را در یک کیسه‌ی فرسوده تا می‌کرد. پنج سال - زمان کافی برای اینکه کسی از انتظار دست بردارد. او رفت. شاید روزی، وقتی او از خواب بیدار شود و متوجه شود که عشق دردناک، خانه‌ی خانوادگی‌اش را از او گرفته است، خودش را آزاد کند. و او تکه‌های خرد شده‌ی زندگی‌اش را تعمیر کند و آنها را با وصله‌های معطر به هم بچسباند. او به آینه‌ی شکسته خیره شد؛ زن سی و چند ساله هنوز مهربان و برازنده بود، چشمانش، هرچند غمگین، اکنون با کورسویی از امید می‌درخشید...

او در حالی که پاهایش تقریباً می‌دویدند، در مزرعه دوید و ناگهان هلال ماه را دید که به نظر می‌رسید لبخند می‌زند. جایی، صدای جیک‌جیک ملودیک یک پرنده‌ی شبِ تنها بلند شد، گویی پس از شب‌های طولانی بالاخره نوری یافته بود...

دانشگاه دولتی و غیرانتفاعی جیائو (VU NGOC GIAO)

اخبار و مقالات مرتبط:




منبع: https://baoquangngai.vn/van-hoa/van-hoc/202411/truyen-ngan-tieng-chim-le-dan-fa41f82/

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
دوستی

دوستی

فضای پر جنب و جوش جشنواره مسابقه قایق‌رانی معبد کون در نِگه آن.

فضای پر جنب و جوش جشنواره مسابقه قایق‌رانی معبد کون در نِگه آن.

منظره رودخانه

منظره رودخانه