Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

ادبیات کودکان

ما خوشحالیم که داستان کوتاه "اولین باران فصل" (گزیده ای از مجموعه "خاطرات مو") نوشته نویسنده جوان هوآنگ هوآنگ گیانگ را به خوانندگان خود معرفی کنیم. این داستان واقعاً یک تجربه لذت بخش برای بونگ و مو، گربه ای که درست روی بالکن خانه شان است، است. در زندگی، داستان های ساده و پرمعنایی مانند این کم نیست؛ ما فقط باید سرعت خود را کم کنیم، مشاهده کنیم و آنها را با محبتی ملایم بازگو کنیم، و زیبایی زندگی به طور طبیعی گسترش خواهد یافت.

Báo Thái NguyênBáo Thái Nguyên30/07/2025

این شماره از صفحه کودکان همچنین داستان کوتاه «غذای اضافه مامان» را معرفی می‌کند. هر بار که دونگ فونگ تائو ظاهر می‌شود، دنیای کودکی خواننده پر از خاطرات دوباره کشف شده می‌شود. این داستان کوتاه اما عمیقاً تأثیرگذار از دونگ فونگ تائو بار دیگر زیبایی عشق مادرانه و زیبایی در زندگی معنوی افراد شاغل را تأیید می‌کند، زیبایی‌ای که حتی دختران جوان، با وجود سن کمشان، حساسیت و حساسیت لازم برای تشخیص آن را دارند.

صفحه ادبیات کودکان همچنین سه نویسنده جوان از مدرسه راهنمایی هوانگ نگان را با اشعاری دوست‌داشتنی درباره مادران، معلمان و مدرسه معرفی می‌کند. این سه نفر عبارتند از لوک تی تو فوئونگ با دو شعر «فصل چای مادر» و «حیاط مدرسه»؛ نگوین تی چوک با دو شعر «مسواک زدن» و «جشن نیمه پاییز یک کودک»؛ و ترونگ آنه تو با دو شعر «مادر همه چیز است» و «مادر بیمار است».

( انتخاب و معرفی توسط نویسنده تونگ نگوک هان )

اولین باران‌های فصل

(گزیده ای از دفتر خاطرات مو)

داستان های کوتاه از Hoang Huong Giang

خانواده بونگ یک گربه خیلی چاق به نام مو دارند. مو یک گربه از نژاد کالیکو با خز ابریشمی است، تمام روز می‌خوابد و یک سرگرمی عجیب دارد: بو کردن گیاهان. نه برای خوردن گیاهان، بلکه... برای بوییدن آنها. هر روز صبح، مو به بالکن می‌رود، آنجا دراز می‌کشد و کنار گلدان کوچک نعناع و برگ‌های پریلا که مادر بونگ می‌کارد، نفس نفس می‌زند.

یک روز، اتفاق عجیبی افتاد. بونگ داشت تکالیفش را انجام می‌داد که صدای خش‌خشی را از بالکن، همراه با صدای مو، شنید. بونگ بیرون دوید و دید که گلدان سبزیجات مادرش کنده شده و خاک همه جا پخش شده است. خدای من! چه کسی گلدان سبزیجات مادرم را خراب کرد؟

تصویرسازی: دائو توان
تصویرسازی: دائو توان

درست همان موقع، فتی یواشکی آمد. به بونگ نگاه کرد و ناگهان... دهانش را باز کرد و واضح گفت: «من نبودم. گنجشک‌ها بودند که برای خوردن خاک جدید دور هم جمع شده بودند.»

چشمان بونگ گشاد شد. «مو... تو... تو می‌تونی حرف بزنی؟» مو طبق معمول بی‌تفاوت سر تکان داد. «چون مدت زیادی با انسان‌ها زندگی کرده‌ام. اما فقط وقتی کاملاً ضروری است صحبت می‌کنم. این بار، آنقدر ناراحت بودم که مجبور شدم صحبت کنم.» «غمگین؟ به خاطر گلدان سبزیجات؟» «بله! من عاشق بوی سبزیجات هستم. هر روز صبح، بوییدن کمی از آن باعث می‌شود قلبم سبک‌تر شود. آن گلدان کوچک به من احساس آرامش می‌دهد. اما حالا گنجشک‌ها آن را نابود کرده‌اند و من خیلی ناراحتم.»

بونگ بعد از شنیدن این حرف، آن را سرگرم‌کننده یافت و برای دخترک دل‌سوزی کرد. همان شب، او یک گلدان جدید برداشت و ریحان، پریلا و چند گیاه نعناع کوچک از گلدان قدیمی کاشت. او همچنین یک تابلوی کوچک درست کرد: «باغ مو - بدون آسیب».

هر روز صبح، بونگ و مو با هم به باغ می‌روند. هر دوی آنها بی‌سروصدا به تک تک گیاهان گلدانی سر می‌زنند. بونگ گیاهان را آب می‌دهد، در حالی که مو روی نوک انگشتانش دور پایه بوته‌های گوجه‌فرنگی راه می‌رود و گاهی اوقات میو میو می‌کند، انگار که دارد نصیحت می‌کند.

بونگ در حالی که برگ‌های پژمرده را جمع می‌کرد، گفت: «پرنده‌ها به بعضی از برگ‌ها نوک زدند، اما اشکالی ندارد. از نو شروع می‌کنیم. فردا برای پیاده‌روی می‌رویم و چند گیاه جدید پیدا می‌کنیم تا جایگزین آنها کنیم.» مو جوابی نداد، فقط سرش را به مچ پای بونگ مالید، انگار که می‌خواست بگوید: «بله، بیایید از نو شروع کنیم.»

و بنابراین، هر روز صبح، باغ پر از صدای پچ پچ آرام می‌شد. صدای انسان و صدای گربه. بونگ داستان‌هایی درباره مدرسه تعریف می‌کرد، درباره معلمی که کلاس را مجبور به خواندن یک شعر بسیار بلند می‌کرد، درباره نام که مخفیانه یک آبنبات در کیف ها می‌گذاشت. مو چه می‌فهمید چه نمی‌فهمید، به نشانه تایید میو میو می‌کرد. به طرز عجیبی، به نظر می‌رسید بونگ حرف مو را می‌فهمید. واقعاً، بهترین دوستان متفاوت هستند.

یک روز بعد از ظهر، مادر بونگ از بازار به خانه آمد و یک گلدان کوچک در دست داشت. آن یک بوته گوجه فرنگی جوان بود و برگ‌های سبزش طوری بودند که انگار تازه چشم به جهان گشوده است. بونگ فریاد زد: «اوه، چه گیاه کوچک زیبایی! مو، ما یک دوست جدید داریم!»

فتی سرش را بلند کرد و دمش را به آرامی تکان داد. چیزی نگفت، فقط نزدیک شد و با دقت گیاه جوان را بو کشید، انگار که به آن سلام می‌کرد. سپس کنار گلدان دراز کشید، در خود جمع شد، چشمانش نیمه بسته بود، آرام، انگار که از خواب چیزی که قرار بود در باغچه کوچک رشد کند، محافظت می‌کرد...

بونگ با کشف چیز شگفت‌انگیزی فریاد زد: «مامان، بیا بیشتر بکاریم! مامان عاشقش می‌شه!» در آغوشش یک بوته گوجه‌فرنگی کوچک بود که هنوز پوشیده از شبنم بود و به باغچه کوچک برده می‌شد. مو جلوتر دوید و جای مناسبی برای دراز کشیدن پیدا کرد و منتظر بونگ ماند تا دنبالش بیاید.

در گوشه بالکن، گربه پشمالوی سه رنگ به نام می، که مثل یک ترقه برنجی در شبنم تنبلی کرده بود، به آرامی سرش را برگرداند و با دیدن نهال، صدای "میو" آرامی از خودش درآورد. سپس می بلند شد و اطراف را گشت تا ببیند آیا می‌تواند کمکی کند. با هر دو دستش به آرامی مقداری خاک از گلدان جدید برداشت تا نهال را بکارد. آن دو مدتی مشغول بودند و بالاخره کارشان تمام شد. نفس راحتی کشیدند و سپس با هم خندیدند و به بوته گوجه فرنگی که به آرامی در نسیم ملایم تکان می‌خورد، نگاه کردند.

از وقتی بونگ سبزیجات را دوباره در گلدان کاشت، هر روز تبدیل به یک آهنگ فصلی شاد شده است، پر از آفتاب، برگ و... گربه.

صبح، مو قبل از طلوع خورشید به بالکن رفت. جایی نزدیک بوته نعناع را انتخاب کرد، تا لبه گلدان دراز کشید، نفس عمیقی کشید و سپس به آرامی بیرون داد، انگار که جرعه ای از عطر خنک و طراوت بخش آن را نوشیده باشد.

ظهر، مو زیر سایه درخت پریلا چمباتمه زد. برگ‌ها به آرامی مانند بادبزن کاغذی خش‌خش می‌کردند. خواب مو آرام بود، مانند رویایی با عطر آفتاب و چند برگ که به آرامی گوشش را لمس می‌کردند.

بعدازظهر، می به نقطه‌ای نزدیک بوته گوجه‌فرنگی نقل مکان کرد. او کاملاً بی‌حرکت نشسته بود و از گنجی محافظت می‌کرد. هر بار که بونگ زمزمه می‌کرد: «امروز بلندتر از دیروز است!»، گوش‌های می کمی می‌لرزید.

در آن مواقع، بونگ با تلفن همراهش بازی نمی‌کرد یا تلویزیون را روشن نمی‌کرد. او فقط کنار گربه کوچک می‌نشست، چانه‌اش را روی دستش می‌گذاشت و به باغچه کوچک سبزیجات خیره می‌شد، انگار که کتاب داستانی بدون کلمه می‌خواند، فقط برگ‌ها، عطرهای معطر و نفس‌های آرام یک دوست چهارپایی که می‌دانست چگونه گوش دهد.

زندگی مو (Mỡ) بی‌حادثه بود. تا اینکه یک بعد از ظهر، آسمان خاکستری شد. باد شروع به وزیدن در میان بوته‌های گوجه‌فرنگی کرد و برگ‌های جوان را به آرامی تکان می‌داد. مو (Mỡ) خمیازه می‌کشید و آماده می‌شد تا سرش را برای چرت زدن در پایه گیاه بادرنجبویه فرو ببرد که... پلوپ، یک قطره آب خنک روی سرش افتاد. پلوپ... پلوپ... چند قطره دیگر. سپس ناگهان... یک هجوم... یک هجوم، به نظر می‌رسید تمام آسمان فرو می‌ریزد.

می از جا پرید، از روی گلدان سبزیجات پرید و به داخل خانه دوید، خزش مثل تخته پاک کن خیس شده بود. بونگ با صدای بلند خندید. "می، این اولین باران فصل است! خیلی وقت است که نباریده. من عاشقش هستم!"

اما مو اصلاً خوشحال نبود. او زیر میز می‌لرزید و بی‌وقفه خزهایش را لیس می‌زد، اما خشک نمی‌شد. باران بیرون می‌بارید و برگ‌ها را می‌لرزاند. بونگ حوله‌ای برداشت و خز مو را خشک کرد تا سرما نخورد، در حالی که مو فقط احساس سرما و نگرانی می‌کرد. "سبزیجات من، گوجه‌فرنگی‌های من، نمی‌دانم حالشان خوب است یا نه. احتمالاً مثل من هستند، خیلی ترسیده‌ام!"

بعد از باران، آسمان صاف شد و درخششی طلایی بر همه چیز انداخت. بونگ با هیجان مو را به بالکن برد و زمزمه کرد: «نگران نباش، برو ببین. اینجا یه چیز خیلی جالب هست.» مو با احتیاط سرش را از سینه بونگ بیرون آورد. معلوم شد که باغچه سبزیجاتشان هنوز دست نخورده است. گلدان‌ها نیفتاده بودند، گیاهان نشکسته بودند. برگ‌ها از آب برق می‌زدند، تازه و خنک بودند، انگار که تازه به اسپا رفته بودند. از همه جالب‌تر اینکه، بوته گوجه‌فرنگی، بعد از باران، بلندتر، ساقه‌اش ضخیم‌تر و برگ‌هایش سبز تیره‌تر به نظر می‌رسید. مو نفس عمیقی کشید و شگفت‌زده شد. «وای، بوی خیلی خوبی داره! بوی خیلی خالص و طراوت‌بخشی داره.» بونگ لبخند زد. «می‌بینی؟ باران فقط برای خیس کردن چیزها نیست. خاک را شل می‌کند، برگ‌ها را سبزتر می‌کند و به رشد سریع‌تر گیاهان کمک می‌کند.»

دخترک نشست و زمزمه کرد: «چیزهایی هستند که فقط بعد از باران ظاهر می‌شوند. مثل برگ‌های تازه. مثل عطر. مثل گل‌ها. می‌بینی، آنها فقط بعد از باران رشد می‌کنند. درختان به آب نیاز دارند. آدم‌ها هم همینطور. گاهی اوقات ما برای رشد به چیزهای ناخوشایند نیاز داریم.»

آن شب، مو روی طاقچه پنجره دراز کشیده بود و به آسمان خیره شده بود و حرف‌های نامفهوم بونگ را به خاطر می‌آورد. او خیسی شدید، سرمای گزنده، و همچنین نور درخشان خورشید پس از باران، قطرات باران چسبیده به برگ‌ها و نحوه کشیده شدن و رشد بوته گوجه‌فرنگی را به خاطر داشت. شاید باران به آن بدی که او فکر می‌کرد نبود. مو قبل از اینکه به خواب برود، زیر لب غرغر کرد، هرچند کاملاً متوجه منظورش نشد.

از آن روز به بعد، مو شروع به مشاهده آسمان کرد. وقتی ابرها جمع شدند، مو دیگر عجله‌ای برای پنهان شدن نداشت. مو کنار پنجره نشست و در سکوت منتظر ماند، اگرچه هنوز کمی از آب می‌ترسید، اما وقتی اولین قطره باران افتاد، فقط برای لحظه‌ای کمی عقب‌نشینی کرد. سپس با آرامش به بالکن، به همان نقطه‌ای که روز قبل بود، رفت تا ببیند گیاهش در چه حال است.

عجیب اینکه، هر چه باران بیشتر می‌بارید، گیاهان سبزتر می‌شدند. هر چه سبزتر بودند، بوی سبزیجات معطرتر بود. مو عاشق استنشاق عطر خاک خیس و بوییدن برگ‌های نعناع خیس خورده مانند سبزیجات تازه پخته شده در سوپ بود. یک بار، بونگ پرسید: "مو، دیگر از باران نمی‌ترسی؟" او سرش را تکان داد. "نه. باران چیزها را خیس می‌کند، اما به گیاهان نیز کمک می‌کند تا زنده بمانند. من باید یاد بگیرم که کمی خیس شدن را تحمل کنم، فقط برای اینکه از آن عطر لذت ببرم." بونگ متعجب شد. "پس، مو درسش را یاد گرفته است؟"

می دم کوچکش را تکان داد. فکری کاملاً نو، آرام آرام در ذهنش جوانه زده بود. باران درختان را پژمرده نمی‌کند. باران آنها را قوی‌تر می‌کند. برگ‌ها پاره نمی‌شوند، بلکه مقاوم‌تر می‌شوند. تنه‌ها نمی‌شکنند، بلکه تنومندتر می‌شوند. ریشه‌ها شسته نمی‌شوند، بلکه خود را عمیق‌تر در زمین تثبیت می‌کنند. معلوم می‌شود که هر چیز مرطوب و سردی ترسناک نیست. بعضی باران‌ها برای رشد درختان هستند. و بعضی چیزهای ناخوشایند برای قوی‌تر و مهربان‌تر شدن ما. آهی از سرِ طراوت کشید، سپس خمیازه بلندی کشید، انگار می چیزی بسیار مهم را بدون نیاز به گفتن فهمیده بود. حالا می همه چیز را فهمیده بود.

***

بونگ به محض اینکه در را باز کرد، با خوشحالی فریاد زد: «مو! بوته‌های گوجه‌فرنگی دارند شکوفه می‌دهند!» مو از جا پرید و با عجله بیرون دوید. درست بود. مثل یک هدیه کوچک بعد از روزها انتظار. مو با تعجب گفت: «اینجاست! در میان شاخه‌های سبز، یک گل زرد کوچک، گرد مانند یک دکمه، تازه شکوفا شده است. در کنارش چند غنچه کوچک دیگر هم هست، انگار که آماده می‌شوند تا به سمت خورشید بروند.»

«قسم می‌خورم دیدم درخت می‌لرزد. حتماً باد است. یا شاید دارد می‌خندد.» مو با تکان دادن سرش، انگار که می‌خواست بگوید واقعاً درست نیست، فقط یک لغزش زبانی بوده، جا خورد. بونگ با دقت نگاه می‌کرد، چشمانش برق می‌زد و در حالی که به مو گوش می‌داد، ریزریز می‌خندید، انگار کاملاً قانع نشده بود. ما مدت زیادی منتظر این لحظه بوده‌ایم.

بونگ با احتیاط به بوته گوجه فرنگی نزدیک شد و به آرامی بینی‌اش را به گل کوچک آن نزدیک کرد. عطر آن بسیار لطیف بود. ملایم، مثل یک تشکر. از باران ممنونم که باغچه مو را آبیاری کرد. از تو ممنونم که به او صبر کردن را آموختی. او همچنین یاد گرفت که بعضی از چیزهای خوب به شکل‌های مرطوب و سرد می‌آیند.

یادداشت‌هایی از دفتر خاطرات مو - پس از اولین باران فصل:

«اولین باران‌های فصل من را خیس کرد، اما باعث شد درختان کمی بلندتر هم بشوند. بعضی چیزهایی که ناخوشایند به نظر می‌رسند، ملایم‌ترین راهی هستند که طبیعت برای رشد ما به کار می‌گیرد.»

غذای اضافه کاری مامان

داستان های کوتاه از Duong Phuong Thao

توی در مقایسه با همسالانش کوچک و لاغر است. پدرش زود فوت کرد و تنها او و مادرش را برای حمایت از یکدیگر باقی گذاشت. توی در نه سالگی مجبور شد در خانه مستقل شود در حالی که مادرش در یک کارخانه کار می‌کرد. شب‌هایی که مادرش شیفت شب کار می‌کرد، توی تنها در خانه بود. در ابتدا، او بسیار می‌ترسید، اما در نهایت به آن عادت کرد.

پیش از این، خانه‌ای که مادر و دختر در آن زندگی می‌کردند قدیمی و فرسوده بود. توی کوچک بود، بنابراین مادرش فقط جرات می‌کرد کارهای متفرقه نزدیک خانه انجام دهد و درآمد بسیار کمی داشت. اخیراً، با تمام پس‌اندازی که مادرش جمع‌آوری کرده بود، به همراه مقداری کمک دولتی، توانست خانه کوچکی بسازد تا آنها را از باران و آفتاب محافظت کند. اما او هنوز به پول بیشتری نیاز داشت و مجبور بود بیشتر قرض بگیرد. حالا که خانه داشتند، مادرش با خیال راحت توی را در خانه می‌گذاشت و خودش برای کار به شرکتی در فاصله بیش از ده کیلومتری می‌رفت. اگرچه درآمدش ثابت بود، اما مادر توی هنوز هر پنی را برای پرداخت بدهی پس‌انداز می‌کرد. توی مادرش را درک می‌کرد و هرگز از او هدیه، شیرینی یا لباس نو نخواست.

تصویرسازی: دائو توان
تصویرسازی: دائو توان

در طول تعطیلات تابستانی، وقتی مادرش سر کار بود، توی به باغچه می‌رفت تا علف‌های هرز را بکند، به باغچه‌ی سرسبز سبزیجات رسیدگی کند، حیاط کوچک را جارو کند و خانه را مرتب کند. توی می‌خواست مادرش حتی اگر خسته بود، با لبخندی بر لب به خانه برگردد. مادرش اغلب خیلی دیر به خانه می‌آمد چون اضافه کاری می‌کرد. بعضی روزها، توی از دروازه بیرون می‌رفت و تقریباً ده بار منتظر می‌ماند تا مادرش را ببیند. بچه‌های دیگر منتظر بودند تا مادرانشان به خانه بیایند تا بتوانند کمی خوراکی بخورند. اما توی مشتاق بازگشت مادرش بود تا بتواند احساس راحتی کند و کمتر احساس تنهایی کند. در طول سال تحصیلی، او در مدرسه دوستان و معلمانی داشت. اما در طول تعطیلات تابستانی، فقط توی و خانه‌ی کوچکش منتظر مادرش بودند.

هر روز بعد از کار، مادرش کیک و شیر توی، تنقلات اضافه شیفت اضافه‌اش، را برایش می‌آورد. او هرگز واقعاً آنها را نمی‌خورد. هر وقت آنها را دریافت می‌کرد، آنها را ذخیره می‌کرد و برای دخترش به خانه می‌آورد. آن کارتن‌های کوچک و خوشمزه شیر برای توی خیلی وسوسه‌انگیز بودند. اما او فقط در مواقع ضروری آنها را می‌خورد. در غیر این صورت، آنها را مرتب در یک جعبه نگهداری می‌کرد. هر وقت از خانه دور بود، توی آنها را بیرون می‌آورد، می‌شمرد و مرتب می‌چید تا دلتنگی‌اش برای مادرش را تسکین دهد. مادرش آنقدر سخت کار می‌کرد و نگران چیزهای زیادی بود که به طور فزاینده‌ای لاغر به نظر می‌رسید. توی بیشتر نگران این بود که مادرش بیمار شود و نداند چگونه از او مراقبت کند. روزی، اگر مادرش آنقدر بیمار بود که نمی‌توانست کار کند، توی این کارتن‌های شیر را به او می‌داد تا بنوشد، به این امید که زودتر حالش بهتر شود.

طبق معمول، بعد از جارو کردن حیاط، توی پلوپز را به برق زد و به سمت دروازه رفت تا ببیند مادرش به خانه آمده است یا نه. باد شروع به وزیدن کرد، سپس باران شدیدی بارید، رعد و برق زد و برق قطع شد. توی هرگز اینقدر نترسیده بود. او در اتاق تاریک کز کرد، به این امید که مادرش به زودی برگردد. باران بی‌وقفه ادامه داشت. از پنجره به بیرون نگاه کرد، فقط برق رعد و برق را در آسمان دید. با خود فکر کرد که آیا مادرش تا الان برگشته است یا نه. توی ساکت ماند، قلبش از اضطراب می‌سوخت.

بیرون دروازه، ناگهان صدای پارس سگ‌ها و نور سوسو زننده چراغ قوه‌ها آمد. مردم توی را صدا می‌زدند. توی کلاهش را سرش گذاشت و بیرون دوید. چند همسایه داشتند به مادرش کمک می‌کردند تا وارد خانه شود. دست‌ها و پاهای مادرش خراشیده و خونریزی داشت. توی به سرعت حوله‌ای برداشت تا صورت مادرش را پاک کند. معلوم شد که مادرش نزدیک خانه از موتورسیکلتش افتاده و کنار جاده غش کرده است. خوشبختانه، چند رهگذر او را پیدا کردند و به خانه آوردند.

مادرش روی تخت دراز کشیده بود و چشمانش کمی باز بود. توی ناگهان زد زیر گریه. او یک پاکت شیر ​​از شیفت اضافه کاری‌اش به مادرش داد. مادرش کم کم به هوش آمد.

اما اولین کاری که مادر بعد از بیدار شدن انجام داد این بود که دست دخترش را گرفت و او را ترغیب کرد که به ماشین برود تا غذای اضافه‌اش را کنار بگذارد تا صبح روز بعد چیزی برای صبحانه داشته باشد.

نگوین تی چوک

(کلاس هفتم ب، مدرسه راهنمایی هوانگ نگان)

مسواک زدن

من زود بیدار می‌شوم.

برو مسواک بزن

کمی خامه بردارید

روی مسواک

فک پایین

سپس فک بالا

دهان خود را سریع بشویید.

مادرم مرا تحسین کرد:

دندونات خیلی تمیزن!

جشنواره نیمه پاییز کودکان

شب جشنواره نیمه پاییز خیلی خوش گذشت!

کودک توانست در رژه فانوس شرکت کند.

ماهی را در دست خود نگه دارید.

جاده‌ی آشنا برق می‌زند.

کودک به سرعت چند قدم برداشت.

مستقیم برو وسط روستا.

خانواده مادربزرگم در حال تدارک یک جشن هستند.

لطفا برای صرف غذا به ما بپیوندید.

این جشنواره نیمه پاییز خیلی سرگرم کننده است!

دوستانی برای بازی کردن وجود دارند.

مادربزرگم هم آنجاست.

بچه با خوشحالی بالا و پایین می‌پرید و می‌خندید.

ترونگ آنه پنجشنبه

(کلاس هفتم الف، مدرسه راهنمایی هوانگ نگان)

مامان همه چیزه.

مامانم خیلی کار داره.

و همیشه با لبخند

تا دیروقت بیدار ماندن و زود بیدار شدن

مشغول و نگران.

هر سپیده دم

مامان سر وقت بهم زنگ زد.

به آنها یادآوری کنید که مرتب و با ملاحظه باشند.

برای آماده شدن برای مدرسه

دلم برای زحمات مادرم می‌سوزد.

همیشه باید به خودت قول بدی که

باید خوش اخلاق باشی و خوب درس بخونی.

برای اینکه مادرم را خوشحال کنم.

مادرم مریض است.

امروز از خواب بیدار شدم.

خیلی خیلی صبر کن

من هیچ جا نمیتونم مامانمو پیدا کنم.

فقط وقتی وارد اتاق شدم دیدمش.

مامان اونجا دراز کشیده.

هیچ‌کس در آن نزدیکی نبود.

بابا رفت دارو بخره.

او فرنی مرغ پخت.

پس این طوریه دیگه.

خانه در سکوت عجیبی فرو رفته بود.

اون موقع که مامان مریضه.

لوک تی تو پونگ

(کلاس هشتم ب، مدرسه راهنمایی هوانگ نگان)

فصل چای مادر

جوانه‌های چای سبز پررنگی دارند.

مراقبت یک مادر

با دستان مادرم چیده شده.

سریع، سریع

تپه‌های چای در دامنه کوه

جاده خیلی طولانی است.

مادر عزیزم.

زود از خواب بیدار شدن

کیسه‌های چای سنگین بودند.

مادر آن را بر پشت خود حمل می‌کرد.

خورشید را هم با خود ببر.

سایه روی جاده کج می‌شود.

بعد مامان چای دم کرد.

دودش داره چشمامو میزنه.

اینهمه سختی و مشقت

یک قوری چای سبز دم کنید!

حیاط مدرسه

آن پاییز

نور ملایم خورشید در حیاط مدرسه

کودک معصوم

با احساس ناراحتی وارد شدن.

سه سال گذشت.

به سرعت یک نسیم

ما بزرگ شدیم.

کینه هنوز پابرجاست.

حیاط مدرسه هم اکنون

رنگ آفتاب و ابر

بذر امید بکارید

دلشکسته از انتظار

یک سفر دریایی جدید

آماده شدن برای سفر به اعماق دریا...

منبع: https://baothainguyen.vn/van-nghe-thai-nguyen/202507/van-hoc-thieu-nhi-a0154ff/


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

گردشگران بین‌المللی برای جشن گرفتن سال نو ۲۰۲۶ به دانانگ هجوم می‌آورند.
گردشگران خارجی در جشن‌های سال نو به مردم هانوی می‌پیوندند.
فوتبال ویتنام پس از افزایش در سال 2025، در سال 2026 چه انتظاری می‌تواند داشته باشد؟
آتش بازی برای استقبال از سال نو 2026

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

نمای نزدیک از آتش‌بازی‌های جشن سال نو ۲۰۲۶ در هانوی.

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول