Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

یک مغازه چای درمانی راه افتاده است.

Báo Thanh niênBáo Thanh niên20/02/2026

۱. ساختن خانه سخت است، اما خراب کردنش سریع است.

همین هفته‌ی پیش، گروهی چهار یا پنج نفره به خانه‌ی آقای و خانم نام آمدند. درهای چوبی و آهنی را باز کردند. با درهای سالمی که برداشته بودند، بیشتر مراقب بودند. فکر می‌کنم آنها را خواهند فروخت؛ آن قاب‌های پنجره‌ی قدیمی دوباره زنده خواهند شد. قدیمی هستند، بنابراین احتمالاً ارزان خواهند بود. دلم پر از شور و شوق بود، کاش خانه‌ای به اندازه‌ی کافی بزرگ داشتم تا آن قاب‌های پنجره‌ی آبی قدیمی و رنگ و رو رفته را بخرم. انگار می‌خواستند عطری را حفظ کنند، صداهای بم و گرفته و خنده‌های شفاف و شاد را حفظ کنند. قاب‌های پنجره تمام صداهای بچه‌هایی را که با هم حرف می‌زدند و فریاد می‌زدند: «مادربزرگ نام، یک کیسه ماست به من بده!»، صدای آمدن تو برای خرید یک کیسه مواد شوینده و شکایت از اینکه شوهرش اخیراً خیلی اضافه کاری می‌کند، صدای تکیه کلام همیشگی آقای نام: «مادربزرگ، بگذار بعداً انجامش بدهم...» را به خود جذب کرده بودند.

Đã mọc lên một tiệm trà chữa lành - Ảnh 1.

تصویرسازی: ون نگوین

سپس بولدوزرها و ماشین‌آلات از راه رسیدند، و روزها سر و صدای زیادی ایجاد کردند و ابری از گرد و غبار ایجاد کردند. کامیون‌ها تمام آوار و نخاله‌های بتنی را پارو کردند. هیچ اثری از آنها روی قطعه زمین مستطیل شکل باقی نماند. باران میان‌فصل بارید، انگار که می‌پرسید آیا زمین می‌خواهد بذری جوانه بزند یا نه. یادم می‌آید آن زمان، آقای نام همیشه دوست داشت بذر ذرت را در گلدان‌ها بکارد، بذرهایی که از فروشگاه خوراک طیور می‌گرفت. آنها جوانه می‌زدند، اما خانم نام هرگز بهاری "به اطمینان ذرت" نداشت، همانطور که آقای نام وقتی بذرها را برای کاشت می‌برد، گفت. گیاهان ذرت او، که فاقد آفتاب، باران و باد بودند، در کنار قفسه‌های پر از کالا جمع شده بودند و مدتی قبل از پژمرده شدن، قد کشیدند. آنها گل نمی‌دادند، میوه نمی‌دادند. پرورش ذرت، برای آقای نام، مانند یک کوآن ذن بود...

آقای و خانم نام برای محله و ساختمان آپارتمان ما مثل خانواده بودند، خاطره‌ای بی‌نام و نشان وقتی کسی برای همیشه آنجا را ترک می‌کند. بیش از بیست سال از زمانی که به آپارتمان طبقه سومم نقل مکان کردم، صدای جیرجیر ملایم دروازه آهنی و خش‌خش جاروی بامبو صبح‌ها مرا از خواب بیدار می‌کرد. بعد صدای چیدن دو میز و چهار یا پنج صندلی چوبی توسط آقای نام را در حیاط می‌شنیدم. خانم نام در ابتدای روز آب برای چای می‌جوشاند و دو فنجان قهوه درست می‌کرد، یکی برای آقای نام و یکی برای خدای زمین. آن فنجان قهوه او هم بعد از "تمام شدن نوشیدن" خدای زمین بود.

قدیم‌ها، صبح‌ها همیشه چند آقای مسن‌تر می‌آمدند، صندلی‌ها را جلو می‌کشیدند، یک فنجان قهوه سفارش می‌دادند و شروع به صحبت درباره انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، سیل‌های شمال و سیاه‌چاله‌های کیهان می‌کردند. گاهی اوقات، صدایشان را پایین می‌آوردند و می‌گفتند که ایکس و ین در طبقه چهارم احتمالاً شب قبل با هم دعوا کرده‌اند. درست وقتی صحبتشان تمام شد، ین با عجله وارد شد: «مادربزرگ نام، لطفاً حواست به ماشین باشد! باید بدوم بالا تا کوله پشتی کوچولو را بیاورم!» او دوید و شوهرش را به خاطر فراموش کردن چنین چیز ساده‌ای لعنت کرد...

شغل اصلی آقای و خانم نام، فروش مواد غذایی بود؛ قهوه صبحگاهی فقط برای سرگرمی بود، چون خانم نام به هر حال باید آن را برای آقای نام و آقای دیا درست می‌کرد. اما با این حال، عطر قهوه‌اش بسیاری از افراد را در آپارتمان مجذوب خود می‌کرد. من در طبقه بالا زندگی می‌کردم و صدای بم و متمایز آقای نام در مکالمات صبحگاهی‌اش، صدای یک روز آرام بود. به نظر می‌رسید فروشگاه مواد غذایی آنها همه چیز دارد، حتی فرکننده‌های مویی که خانم نام به سر داشت. رشته فرنگی فوری، شکر، شیر، ماست، تنقلات، آدامس، کاندوم، شامپو، ژل دوش... واقعاً یک دنیای جادویی بود، بهشتی برای بچه‌ها و پدرانشان، زیرا خانم نام حتی آبجو و سیگار هم می‌فروخت.

اما این همه ماجرا نیست؛ خانم نام همچنین سرشار از شفقت بود. او همیشه هر زمان که کسی برای خرید چیزی می‌آمد و نیاز داشت به او اعتماد کند، با گرمی و گوش دادن آرام به حرف‌هایش، به او کمک می‌کرد. او حتی به مردم اجازه می‌داد با نسیه خرید کنند و به آنها پول قرض می‌داد. در طول همه‌گیری کووید-۱۹، فروشگاه مواد غذایی او بسیاری از مردم را از گرسنگی نجات داد، زمانی که آپارتمانشان در قرنطینه بود. به این ترتیب، آقای و خانم نام در گوشه خیابان من، آرام در کنار ما، بدون هیاهو یا خودنمایی، به نمادی از مهربانی شهری تبدیل شده‌اند. اما اگر آنها از بین بروند، جای خالی که به جا می‌گذارند بسیار زیاد خواهد بود.

۲. چون زندگی پر از تغییرات آهسته اما پیوسته است.

هفت سال پیش، آقای نام به نارسایی مزمن کلیه مبتلا شد. این نشان دهنده هفت سال مبارزه با دیالیز بود، زمانی که به نظر می‌رسید زمان به سرعت می‌گذرد. ​​عصرها، همسایه‌ها اغلب او را در حالی که یک دستش باندپیچی شده بود و برای ورزش راه می‌رفت، می‌دیدند. احتمالاً او تازه دیالیزش را تمام کرده بود. هنگام راه رفتن، عمداً دستانش را به شدت تکان می‌داد تا گردش خون را بهبود بخشد. این تکان دادن، که قرار بود او را قوی‌تر نشان دهد، فقط باعث می‌شد راه رفتنش ناپایدارتر به نظر برسد.

از زمان همه‌گیری، خانم نام دیگر صبح‌ها قهوه نمی‌فروشد. او و همسرش باید به نوبت به بیمارستان بروند و عشق و مسئولیت یک عمر فداکاری و وفاداری را به دوش بکشند. در ابتدا، برنامه دیالیز نامنظم بود، مشتریان هنوز به مغازه می‌آمدند و هنوز صدای خنده می‌آمد؛ سپس بیشتر و منظم‌تر شد. فروشگاه مواد غذایی اغلب بسته بود و حتی وقتی باد برگ‌های خشک را به حیاط جلویی می‌کشید، خانم نام زحمت جارو کردن آنها را به خود نمی‌داد. صدای بم و بم آقای نام هر روز صبح کمتر و منقطع‌تر می‌شد. آن صدای آشنا به تدریج محو و سپس کاملاً قطع شد. همه می‌دانستند که او سرانجام از دنیا خواهد رفت. یک روز، وقتی گروه موسیقی برنجی صبح زود با صدای بلند شروع به نواختن کرد، مردم از ساختمان آپارتمان برای بدرقه آقای نام دویدند، قلب‌هایشان از نگرانی سنگین شده بود و به خانم نام فکر می‌کردند. آنها زندگی آرامی را گذرانده بودند، بنابراین وقتی او بیمار شد، به نظر می‌رسید که او سال‌های زیادی با او همراه می‌شود.

آقای نام بیمار است، که مطمئناً پرهزینه است، اما فروشگاه مواد غذایی هر روز خالی‌تر می‌شود. داستان آقای و خانم نام فقط مربوط به بیماری‌های پیری و زوال یک خانواده یا شکست کسب و کارشان نیست. بلکه در یک زمینه بزرگتر نهفته است: تغییر در عادات خرید با گسترش تجارت الکترونیک در گوشه و کنار زندگی شهری مانند یک موج جزر و مد.

در سال‌های اخیر، نه تنها در شهر هوشی مین، بلکه در سراسر کشور، فروش کالا از طریق پلتفرم‌های تجارت الکترونیک رونق گرفته است. بازار خرده‌فروشی آنلاین ویتنام در سال ۲۰۲۴ از ۲۵ میلیارد دلار فراتر رفت که در مقایسه با سال‌های گذشته افزایش قابل توجهی را نشان می‌دهد. پلتفرم‌هایی مانند Shopee، Lazada، TikTok Shop... فقط کالا نمی‌فروشند. آن‌ها راحتی، میل به رضایت و تحویل سریع درب منزل را می‌فروشند. در کشوری که گوشی‌های هوشمند و شبکه‌های ۴G/۵G همه جا هستند، خرید یک میان وعده، یک کارتن شیر یا سفارش یک تن برنج تنها با چند لمس انگشت امکان‌پذیر است.

با ساده‌تر شدن خرید، عادت رفتن مکرر به فروشگاه مواد غذایی آشنا به تدریج از بین رفت. آقای و خانم نام دیگر صبح‌ها قهوه نمی‌فروختند و نقش آنها به عنوان "قطب اطلاعاتی" محله تغییر کرد. خانم نام دیگر نمی‌توانست در انتشار اطلاعات مربوط به سیاست‌ها با رهبر محله همگام باشد، زیرا ساکنان از زمان همه‌گیری یک گروه مشترک زالو داشتند. هشدارها در مورد کلاهبرداری‌ها، به‌روزرسانی‌های زندگی روزمره و سایر اطلاعات، همگی از طریق تلفن به یکدیگر منتقل می‌شدند.

می‌دانم که خانم نام زندگی‌اش را با مهربانی خالصانه نسبت به همه، به خصوص ساکنان ساختمان آپارتمان، گذرانده است. یک بار، خانم چیو را دیدم که نشسته و گریه می‌کرد و خانم نام بی‌سروصدا صندلی را جلو کشید، نخ شل پرده آفتابگیر را وصله می‌کرد و گهگاه شانه‌های لرزان خانم چیو را نوازش می‌کرد. او را به زیبایی هر زن روستایی مهربانی یافتم، اما سرشار از شفقت و همبستگی عمیق مخصوص سایگون. خانم نام به من یادآوری کرد که در همه جا زنانی هستند که می‌دانند چگونه از یکدیگر مراقبت کنند.

داده‌های دیگر نیز این روند را نشان می‌دهند: تقریباً ۷۰٪ از تراکنش‌های تجارت الکترونیک در ویتنام در سال ۲۰۲۴ از طریق تلفن‌های همراه انجام خواهد شد - به این معنی که بیشتر تراکنش‌های خرید از در چوبی آبی خانم نام، جایی که هدایا و شیرینی‌های بی‌شماری آویزان است و وقتی مغازه‌دار در داخل مشغول است، یک زنگوله کوچک برنجی به صدا در می‌آید، دور شده‌اند.

آقای و خانم نام کمی عقب رفتند، بعد دو قدم، بعد سه قدم... چه بخواهند چه نخواهند، آن مغازه مواد غذایی در گرگ و میش زندگی خودشان در حال غروب بود. واضح بود که بادی وزیده و چیزهایی را که به نظر تغییرناپذیر می‌آمدند، تکان داده است.

۳. سرانجام، آنها به کلی ناپدید شدند. پس از مراسم خاکسپاری آقای نام، خانم نام خانه را فروخت و به همراه فرزندانش به جای دیگری نقل مکان کرد.

خیلی سریع، مردم در ساختمان آپارتمان به قطعه زمین خالی اشاره کردند و گفتند که مالک جدید در آنجا یک فروشگاه چای شفابخش خواهد ساخت.

یک چایخانه که شفا می‌دهد، خیلی شیک و مد روز، خیلی شیک. جایی که مردم برای استراحت، نوشیدن چای و گرفتن عکس‌های زیبا به آنجا می‌آیند. ایده زیباست و من از فضای جدید، از قصد حفظ کمی آرامش در میان شهر پر سر و صدا خوشحالم. فقط تعجب می‌کنم، در حالی که یک چایخانه می‌تواند چشم‌ها را التیام بخشد، آیا می‌تواند شانه‌ای برای تکیه دادن ارائه دهد؟ من از چند مکان از این دست بازدید کرده‌ام: جوانان می‌آیند، در سکوت لپ‌تاپ یا تلفن‌های خود را باز می‌کنند، موسیقی مراقبه‌ای است، اما آنها حتی اگر با دوستان باشند، در تنهایی غرق هستند.

وقتی راحتی، ارتباط مستقیم را از بین می‌برد، برخی از ارزش‌های ناملموس فراتر از مرزهای قابل اندازه‌گیری قرار می‌گیرند: اعتماد، آشنایی، صمیمیت. در بسیاری از محله‌های کوچک، فروشگاه‌های مواد غذایی چیزی بیش از مکان‌هایی برای تبادل کالا هستند. هیچ رسیدی وجود ندارد، فقط دفاتر کل بدهی با عجله نوشته شده‌اند. در آنجا، مردم با سیستمی از اعتماد زندگی می‌کنند که هیچ برنامه‌ای نمی‌تواند آن را به طور کامل برنامه‌ریزی کند.

منظورم این نیست که توسعه را محکوم کنم، فقط می‌خواهم آقای و خانم نام را به یاد بیاورم: عطر قهوه، صدای جاروی بامبو، زمان‌هایی را که او هر کودک را با لقب محبت‌آمیزشان صدا می‌زد، به یاد بیاورم. به یاد بیاورم که چگونه یک عمر می‌تواند گوشه خیابان را گرم‌تر کند...

امیدوارم روزی، وقتی چایخانه کاملاً جا افتاد، وارد شوم، پشت میزی گوشه بنشینم، یک فنجان چای سفارش بدهم و برای کسی از آقای و خانم نام، از دفتر کل قدیمی و زرد شده‌ی بدهی‌ها، از زنگوله‌های روی قاب آبی پنجره، از بسته‌های رشته فرنگی فوری در طول همه‌گیری، از زمان‌هایی که مادربزرگ مخفیانه به بچه‌ها هدیه می‌داد، تعریف کنم...

آقا و خانم نام دیگر اینجا نیستند؛ انگار بخشی از روح شهر را با خود برده‌اند. اما در گرمای بهار، وقتی منتظر باز شدن آن چایخانه‌ی شایعه‌شده بودم، چند ساقه‌ی ذرت را دیدم که روی قطعه زمین مستطیلی جوانه زده بودند...

منبع: https://thanhnien.vn/da-moc-len-mot-tiem-tra-chua-lanh-185260130194400503.htm


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
داوطلبان جوان

داوطلبان جوان

مادر و نوزاد

مادر و نوزاد

دستگاه جوجه کشی تخم مرغ

دستگاه جوجه کشی تخم مرغ