Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

دست‌های دخترک را

داستان کوتاه: خوئه ویت ترونگ

Báo Cần ThơBáo Cần Thơ03/01/2026


او ترجیح می‌داد دست‌هایش را طبیعی نگه دارد، چون زیبا بودند. شاید عشق او به او از زمانی شروع شد که دست‌هایش را با ناخن‌های مرتب و کوتاه، نه لاک زده و نه مصنوعی، دید. دست‌هایش سفید، انگشتانش باریک، ناخن‌هایش مرتب و بر روی کف دستانش زیبایی بی‌نظیری داشت. همین موضوع، در اولین ملاقاتشان، لرزه‌ای خفیف در قلبش انداخت، گویی دختری را ملاقات کرده بود که از آن به بعد مسیر زندگی‌اش را با او طی می‌کرد.

زندگی توضیح نمی‌دهد که چرا دو نفر با هم آشنا می‌شوند و عاشق هم می‌شوند، چون اگر می‌توانست، هیچ داستان عاشقانه‌ای در دنیا وجود نداشت. احساس او نسبت به او با آن دست‌های زیبا و مرتب شروع شد.

او و او هر دو هنگام فکر کردن به ازدواج، فرد ایده‌آل خودشان را در ذهن داشتند.

قبل از اینکه با او آشنا شود، زن ایده‌آلش را دختری تصور می‌کرد که بلوز سنتی ویتنامی (آئو با با) بپوشد و غذاهای خوشمزه بپزد. احتمالاً این تصور از زمانی شروع شد که برای بازدید از جزیره کان پونگ به بن تره رفت و راهنمای تور دختری با لباس آئو با با نامی بسیار غیرمعمول بود: فو. شاید فو با دیدن اینکه چقدر عاشق جزیره کان پونگ، زادگاهش، است، او را به خانه‌اش دعوت کرد و مهارت‌های آشپزی‌اش را به نمایش گذاشت و غذاهایی مانند ماهی سرماری کبابی، هات پات با سس ماهی و گوشت خوک آب‌پز با سس خرچنگ درست کرد. در آن زمان، او در مورد پیشنهاد ازدواج به فو خیال‌پردازی می‌کرد، یا اگر او امتناع می‌کرد، به دلتای مکونگ می‌رفت تا با دختری با لباس آئو با ازدواج کند. او فقط به آن فکر می‌کرد، اما پس از سفرش ، زندگی او را به جاهای دور و درازی برد. مدتی بعد که به بن تره بازگشت، فو ازدواج کرده بود. از آن لحظه، او متوجه شد که فاقد عشق و عاشقی است و وقتی به کسی احساسی دارد، قاطعانه عمل نمی‌کند.

او در خیالش با مردی قدبلند و خوش‌قیافه با موهای بلند، لبخندی زیبا و معمولاً پیراهنی سفید یا سرمه‌ای می‌پوشید، ازدواج می‌کرد. او آرزوی عشقی کامل و صادقانه را داشت، عشقی که حتی در مواقع عصبانیت، با ملایمت با هم صحبت کنند. او دوست داشت آخر هفته‌ها را با معشوقش سوار بر وسپا در شهر قدم بزند - شاید به این دلیل که عاشق فیلم "تعطیلات رومی" بود، جایی که دو شخصیت اصلی با این اسکوتر در شهر باستانی سفر می‌کردند. او دستانش را محکم دور معشوقش حلقه می‌کرد و اجازه می‌داد باد به شوخی موهای بلندش را به هم بریزد. او همچنین لحظات عاشقانه دیگری را نیز تصور می‌کرد: گاهی اوقات دریافت یک دسته گل رز که دم در خانه‌اش تحویل داده می‌شد، معشوقش که در هنگام باران چتری برایش در ایوان نگه می‌داشت، یا وقتی بیمار بود، او را به خوردن دارو ترغیب می‌کرد... خلاصه، او زندگی عاشقانه‌اش را مانند چیزی از یک فیلم تصور می‌کرد.

او و او رویاهای متفاوتی داشتند و در دو مسیر متفاوت قدم می‌زدند. با این حال، در این شهر با بیش از یک میلیون نفر جمعیت، آنها در میان جمعیت گم نشدند، بلکه در عوض با هم آشنا شدند و عاشق هم شدند، گویی با نخی قرمز به هم پیوند خورده بودند.

در بیست و چهارمین سالگرد تولدش، به طور غیرمنتظره‌ای با او آشنا شد. آن روز، با عجله به یک قرار قهوه با دوستانش - گروهی از زنان مجرد مثل خودش - رفت. کافه در طبقه دوم، درست سر یک تقاطع شش‌راهی بود، با میزهایی که از آنجا می‌شد شهر شلوغ زیر پایشان را دید.

او، با تی‌شرت راه‌راهش (که به خاطر آبی راه‌راه‌هایش کمی باب میلش بود)، موهایش را نه کوتاه، بلکه بلند گذاشته بود، با آسودگی در خیابان قدم می‌زد، انگار که با لبخندی ملایم بر لبانش دنیا را تماشا می‌کرد. او تازه از یک مغازه ابزارفروشی با یک جعبه ابزار نو بیرون آمده بود، جعبه‌ای که به لطف حراج آخر سالشان، قیمت مناسبی داشت. در این فصل، شهر داشت سرد می‌شد، درختان خیابان برگ‌های سال قبلشان را ریخته بودند و منتظر بودند تا بهار از راه برسد و جوانه‌های سبز جدیدی بزند.

آن دو، مثل خیلی‌های دیگر، در جهت مخالف هم راه می‌رفتند، اما اتفاقی افتاد که انگار مستقیماً از دل یک فیلم رمانتیک بیرون آمده بود: وقتی از کنارش رد می‌شد، پایش گیر کرد و کفش پاشنه‌بلندش شکست.

او و او به طور اتفاقی در روز تولدش با هم آشنا شدند. او نه گلی داشت، نه گیتاری که آهنگ‌های عاشقانه‌ای بنوازد که قلب او را آب کند. اما یک سری ابزار دستی تازه خریده بود. و بنابراین، انبردست و چکش آنها را به هم رساند. به لطف این ابزارها، که هیچ ربطی به عاشقانه نداشتند، او کفش او را تعمیر کرد و کمی بعد، او به عنوان تشکر، او را به قهوه دعوت کرد.

او او را خوب می‌شناخت. هرگز ندیده بود که بلوز سنتی ویتنامی بپوشد. او معمولاً لباس‌های زیبا می‌پوشید، مثل پری‌های قصه‌های پریان. حالا او لباس‌های سفید او را دوست داشت و از تماشای دستانش که چابک روی صفحه کلید حرکت می‌کردند، وظایف محل کار را انجام می‌دادند یا گل می‌چیدند، لذت می‌برد.

زمانی که آنها تازه با هم آشنا شده بودند، پسرهای بی‌شماری در روز تولدش از مغازه‌های معروف برایش خرس‌های عروسکی زیبا یا دسته گل‌های رنگارنگ می‌فرستادند. اما او فقط در فیس‌بوک از کسی که به او کمک می‌کرد تا دروازه را تعمیر کند، تاب نصب کند یا سینک را عوض کند، تعریف می‌کرد... تصاویر وسایل جدیدی که به جعبه ابزار او اضافه شده بود، در صفحه شخصی‌اش هم به منظره‌ای آشنا تبدیل شده بود.

سپس آنها ازدواج کردند. آنها یک آپارتمان کوچک در طبقه پنجم خریدند. ساختمان آپارتمان آنها پر از جوانانی بود که صبح‌ها با عجله می‌آمدند و شب‌ها درهایشان را می‌بستند. حتی بعد از عروسی، او هنوز نمی‌دانست چگونه حرف‌های شیرین به او بزند و خود را کاملاً عاری از عاشقانه می‌دانست. هر روز صبح، با عجله صبحانه را برای او آماده می‌کرد و برای اینکه به موقع برسد، از در بیرون می‌رفت. او رستوران را انتخاب نمی‌کرد؛ او انتخاب می‌کرد. اگر او کنار رودخانه را دوست داشت، او می‌رفت؛ اگر او رستورانی با فانوس‌های زیاد را دوست داشت، او دنبالش می‌رفت. او سفارش نمی‌داد؛ هر چه او سفارش می‌داد، می‌خورد. او برایش هدیه نمی‌خرید، اما او را به تمام جاهایی که دوست داشت برود، همراهی می‌کرد. او می‌توانست هر چه می‌خواست بخرد و او فقط می‌توانست از کارت اعتباری‌اش برای پرداخت استفاده کند. او می‌دانست که نمی‌تواند شگفتی‌های عاشقانه‌ای مانند ایده‌آل او ایجاد کند. و او می‌دانست که او هرگز قولی را نمی‌شکند و هرگز از دوست داشتن او دست برنمی‌دارد.

امروز، او اضافه کاری کرد. او منتظر ماند تا او به خانه بیاید، سپس روی مبل خوابش برد. او آخر شب به خانه آمد و بی سر و صدا وارد خانه شد. او دستان او را گرفت و متوجه ناخن‌های بلندش شد که وقت نکرده بود آنها را کوتاه کند. بنابراین با دقت نشست و ناخن‌هایش را برایش کوتاه کرد. او بیدار بود، اما بی‌حرکت ماند.

«شاید ندانی که حتی کوتاه کردن ناخن‌های همسرت هم یک حرکت خیلی رمانتیک است.» به او لبخند زد.

منبع: https://baocantho.com.vn/doi-ban-tay-cua-co-gai-ay-a196440.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
من عاشق ویتنام هستم

من عاشق ویتنام هستم

گوشه خیابان

گوشه خیابان

کارگران در حال ساخت بخش خط برق مدار ۳ با ولتاژ ۵۰۰ کیلوولت هستند که از رودخانه لام در نِگه آن عبور می‌کند.

کارگران در حال ساخت بخش خط برق مدار ۳ با ولتاژ ۵۰۰ کیلوولت هستند که از رودخانه لام در نِگه آن عبور می‌کند.