حالا ما از هم دوریم، هرچند قول نگان برای آوردن مادرش به کانادا برای ملاقات هنوز پابرجاست. روزی که او را به شهر هوشی مین بردم و با شوهرش سوار هواپیما شدم، هرگز تصور نمیکردم که اینقدر دور باشد. آن روز او خیلی گریه کرد و مدام به عقب نگاه میکرد تا اینکه پشت دروازه امنیتی ناپدید شد. آن خداحافظی، سفری هزار مایلی، قولی برای بازگشت بود، قولی که والدینش وقتی برگهای افرا تغییر رنگ دادند، به کانادا سفر کنند.
نظر (0)