Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

راه خانه

کیوتو - در روزهای منتهی به تت (سال نو قمری)، عاشق بالا رفتن از تپه‌ای بلند برای دیدن منظره‌ای پانوراما از روستا بودم. خانه‌های آرام و دلنشینی که زیر سایبان سرسبز درختان جک‌فروت قرار داشتند. از تماشای دودی که بلند می‌شد و ردی از خاطرات قدیمی را با خود به همراه داشت، لذت می‌بردم. در آن زمان، روستای من برق نداشت و جاده خاکی قرمزی که آن را احاطه کرده بود، هر زمان که باران شدید می‌بارید، مانند یک تکه آب‌نبات کشسان بود.

Báo Quảng TrịBáo Quảng Trị20/02/2026

با نزدیک شدن تت (سال نو ویتنامی)، هوا اغلب بارانی است و هوای سرد باعث می‌شود دود به طور غیرمعمولی گرم به نظر برسد. مادربزرگم یک بار به مادرم نشان داد که چگونه با استفاده از خاکستر پوسته برنج، ماهی را آب‌پز کند. من گلدان سفالی گرد (که در روستای ما به آن "تک بو" می‌گوییم) را به خوبی در یک سه پایه بامبو، کنار یک کوزه آب قهوه‌ای تیره که با لایه‌ای از خزه سبز صاف و سرسبز پوشانده شده بود، قرار داده بودم. مادربزرگم آنجا نشسته بود و با دقت جلبک‌های دریایی و زباله‌ها را از تور کوچک پاک می‌کرد. مجموعه‌ای متنوع از ماهی‌های کوچک، تمیز و آبکش شده، روی یک توری خشک‌کن سه شاخه از برگ کاساوا آویزان شده بودند. این توری خشک‌کن مخصوصی بود که هر خانه‌ای از آن استفاده می‌کرد و در نزدیکی حوضچه کوچک کنار چاه قرار داشت.

مادربزرگم از من خواست که به او کمک کنم تا ریشه‌های گالانگال را از خاک بیرون بیاورم، اما در آن زمان من آنها را با گیاه پیکان اشتباه گرفتم. این اولین باری بود که گل‌های گالانگال و پیکان را از نزدیک می‌دیدم و از زیبایی آنها شگفت‌زده شدم. آنها از ماه اوت یا سپتامبر در تقویم قمری شکوفا می‌شدند و حتی بعد از این همه مدت، هنوز پژمرده نشده‌اند...

تصویرسازی: اچ. اچ.
تصویرسازی: HH

مادربزرگم کف قابلمه را با برگ‌های جک‌فروت و گالانگال پوشاند، سپس ماهی را که با شکر، فلفل، مونوسدیم گلوتامات، پیاز و سیر خرد شده، رنگ کاراملی، سس ماهی و گالانگال له شده مزه‌دار شده بود، چید. او ماهی را با مخلوطی از تارو قرمز، شاخه‌های بامبو ترش و انجیرهای ورقه شده نازک لایه لایه کرد. بعد از حدود 30 دقیقه، قابلمه را روی آتش بزرگ و سوزان چوب هیزم گذاشت تا به شدت بجوشد. سپس به تدریج هیزم را کم کرد و فقط به اندازه‌ای که آب به آرامی بجوشد، باقی گذاشت. وقتی آب شروع به تبخیر کرد و ماهی سفت شد، با استفاده از چوب‌های غذاخوری تمام خاکستر را از اجاق گاز پاک کرد و تمام قابلمه سفالی را پوشاند. خاکستر گرم، ماهی را به طور یکنواخت و بدون سوختن می‌پخت. او ماهی را از صبح زود تا زمان شام می‌پخت و در نهایت آن را بیرون آورد.

به محض اینکه برگ موزی که قابلمه را پوشانده بود کنار زدم، عطری معطر به مشامم رسید که به طرز باورنکردنی معده گرسنه‌ام را تحریک می‌کرد. ماهی به رنگ طلایی تیره بود، گوشتش سفت و شیرین، و استخوان‌هایش نرم و لطیف. تکه‌ای از تارو ترشی، شاخه‌های ترش بامبو، یک برش انجیر... و یک قاشق برنج برداشتم، چشمانم را بستم و به آرامی طعم کامل این غذای روستایی از حومه شهر را که با دستان پرمهر مادربزرگم پرورش یافته بود، چشیدم. اوه، خیلی رضایت‌بخش بود! بعداً، حتی اگر تمام غذاهای خوشمزه‌ای را که می‌توانستم پیدا کنم می‌خوردم، هیچ چیز نمی‌توانست با این طعم گرم و دوست‌داشتنی خانواده مقایسه شود. بعد از فوت مادربزرگم، هر بار که دوباره این ماهی را می‌پخت، چشمان مادرم پر از اشک می‌شد. او با بلند کردن کاسه برنجش، بغض گلویش را می‌گرفت. من کمی از آشپزی او یاد گرفتم، اما نتوانستم طعم گذشته را به طور کامل درک کنم.

از بالای تپه، می‌توانستم به وضوح تغییرات در خانه‌ها را ببینم. جلوی دروازه‌های بسیاری از خانه‌ها درختان شکوفه هلو و زردآلو وجود داشت که به طرز شگفت‌آوری با آب و هوا و خاک این مکان سازگار بودند. شکوفه‌های زردآلو، به ویژه، همگی از انواع وحشی بودند، بنابراین سرزندگی آنها قابل توجه بود و انواع آب و هوا را تحمل می‌کردند. بسیاری از خانه‌ها درختان هلو و زردآلوی خود را زود هرس می‌کردند، بنابراین شکوفه‌ها زود شکوفا می‌شدند و به فضای شلوغ منتهی به تت می‌افزودند. هر بار که مادرم و دیگر زنان مسن محله را از بازار برمی‌گرداندم، در حالی که شلوارهایمان را تا ساق پا بالا زده بودیم، وقتی همدیگر را ملاقات می‌کردیم، هنوز چند دقیقه‌ای در آنجا می‌ماندیم و گپ می‌زدیم. من از نحوه احوالپرسی زنان با یکدیگر بسیار تحت تأثیر قرار گرفتم - هم ظریف و هم گرم بود.

«این روزها حال فرزندان و نوه‌هایتان چطور است؟ آیا از نظر مالی وضعشان خوب است؟»

«مادربزرگ، از نگرانی‌ات ممنونم. خوشبختانه بچه‌ها و نوه‌هایم همگی سالم هستند، غذا برای خوردن داریم و کار برای انجام دادن.»

«امروز در روستای ما یک اجرای اپرای سنتی برگزار می‌شود. مادربزرگ، می‌خواهی آن را ببینی؟»

«وای خدای من، باید بروم و نقش بزرگترها را ببینم، برنج، ذرت و سیب‌زمینی‌ها همه کاشته شده‌اند و آماده‌اند. حالا می‌توانم استراحت کنم و از تعطیلات تت لذت ببرم!»

صدای خنده و هیاهو در کوچه‌های روستا طنین‌انداز بود. مردم برگ موز جمع می‌کردند، چاقوها و قمه‌هایشان را تیز می‌کردند، خوک و مرغ پرورش می‌دادند و لباس‌های نو می‌خریدند و پارچه‌های ابریشمی زیبایی را که فرزندان و نوه‌هایشان از دوردست‌ها آورده بودند، به نمایش می‌گذاشتند... در روستای کوچک من، هر خانواده‌ای فرزند یا نوه‌هایی داشت که در ارتش خدمت می‌کردند. هر بار که تت (سال نو قمری) از راه می‌رسید، بچه‌ها فریاد می‌زدند: «آه، آن تو، آن چائو، آن تای... برگشته‌اند!»

بچه‌ها در حیاط یا انتهای کوچه روستا مرتب صف می‌کشیدند تا از سربازان شیرینی و تنقلات بگیرند. در شب سال نو، زمین فوتبال روستا مثل یک گروهان کامل سرباز بود، شاد، سرزنده و دوستانه... صدای مردمی که یکدیگر را صدا می‌زدند تا یک کاسه فرنی بخورند، چند سیخ گوشت خوک بخورند و دو تا کیک برنجی چسبناک رد و بدل کنند... چطور کسی می‌تواند آن حال و هوای سال نو را فراموش کند...

حالا جاده هموار و هموار است و دو طرف آن با گل‌های کیهانی، رز و گل ختمی پوشیده شده است. مسیر بالای تپه با فرشی طلایی از گل‌های آفتابگردان وحشی پوشیده شده است...

پروژه‌های انجام‌شده توسط زنان روستا در سراسر روستاها گسترش یافته و تصویری واقعاً متمدن، تمیز و زیبا از چشم‌انداز جدید روستایی ایجاد کرده است. روستاها در دود غرق شده‌اند؛ توده‌هایی از برگ‌های خشک برای نرم کردن برگ‌های سبز درخت دونگ و درختان موز آتش زده می‌شوند؛ و لوله‌های بامبو و نی نیز قبل از اینکه به نوارهای نازک تیز شوند، روی آتش گرم می‌شوند.

بعد از یک شب طولانی مراقبت از آتش، دیگ‌های کلوچه‌های برنجی چسبناک (بان چنگ و بان تت) را بیرون می‌آورند و در آب سرد خیس می‌کنند تا لجن آن گرفته شود، سپس دوباره می‌جوشانند تا دانه‌های برنج داخل آن نرم شود. مهم نیست چند کلوچه در یک دیگ باشد، باید چند کلوچه کوچک وجود داشته باشد، مخصوصاً برای بچه‌ها که از دو سر بسته شده و دور گردنشان حلقه شده است، در حالی که در محله می‌دوند. من به وضوح چشم‌ها و لبخندهای آن بچه‌ها را به یاد دارم... من آرزوی حس دوستانی را دارم که دور هم جمع شده‌اند. من در سکوت از دود زادگاهم که آن خاطرات قدیمی را گرم می‌کرد سپاسگزارم...

ترک دیم

منبع: https://baoquangtri.vn/van-hoa/202602/duong-ve-nha-02457a1/


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
خیلی خوشحال

خیلی خوشحال

پل همبستگی

پل همبستگی

جشنواره بادبادک‌ها

جشنواره بادبادک‌ها