Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

آهنگی از جنگل بزرگ

چیزی به آرامی مرا نوازش می‌کند و به خوابی عجیب فرو می‌برد. به وضوح نفسی آرام، مانند نفس یک معشوق، را حس می‌کنم. غرق در صداهایی مانند موسیقی یک هنرمند هستم که در گوش‌هایم می‌پیچد، نت‌های ملایم و آهنگین... آن زمان است که من در کنار جنگل، در جنگل هستم و از لحظاتی از زندگی لذت می‌برم که در این زندگی کوتاه انسانی به راحتی به دست نمی‌آیند.

Báo Thái NguyênBáo Thái Nguyên13/08/2025

هر وقت احساس خستگی می‌کنم، به جنگل برمی‌گردم تا قلبم را در میان احساسی مسحورکننده، نرم و لطیف بیابم. مسیر پر پیچ و خمی را دنبال می‌کنم که ظاهراً با ضربات قلم‌موی قهوه‌ای مایل به قرمز، ردپای نسل‌ها را بر خود دارد. پیرزنی با سبدی بر پشت، گاو خود را در امتداد دامنه کوه هدایت می‌کند؛ کودکی پابرهنه با موهای طلایی آفتاب‌سوخته و بادزده؛ دختری جوان با لبخندی به روشنی گل‌های جنگلی که در آفتاب صبحگاهی غوطه‌ور است. آنها با هیجان مرا به درون جنگل راهنمایی می‌کنند، جنگلی که اصلاً دور نیست؛ طبیعت وسیع و مواج، درست پشت خانه‌های آرام و چوبی قرار دارد که در طول فصول، آفتاب و شبنم بر آنها می‌نشیند. این خانه‌های چوبی که در کنار شانه عظیم و محکم جنگل قرار گرفته‌اند، نسل‌هاست که آنجا ایستاده‌اند.

جنگل در طول گذار از تابستان به پاییز، از قبل به طرز عجیبی زیباست. اما هر بار که آن را می‌بینم، احساس می‌کنم برای اولین بار آن را کشف می‌کنم، با شیفتگی به آن خیره می‌شوم و زیبایی‌اش را در نظر می‌گیرم.

قدم‌های خسته روی شاخه‌های خشک و خشن و چوب‌های پوسیده کشیده می‌شوند. می‌خواهم آنجا دراز بکشم، گوشم را به برگ‌های نرم بچسبانم، به حرکات حشرات، جیک‌جیک مورچه‌ها، عنکبوت‌هایی که تار می‌تنند، زنبورهای پر سر و صدا که لانه می‌سازند گوش دهم... گهگاه، چند لاشه کهربایی شفاف جیرجیرک را می‌بینم که به زندگی در کف جنگل تبدیل می‌شوند. زیبایی جنگل در موجودات زنده بی‌نام و نشان و جاودانه آن، در لایه‌های گل‌ها و گیاهان نادر و عجیب و غریب آن نهفته است که تا ابد کشف نشده باقی می‌مانند. عمیق اما لطیف. باشکوه اما آرام و شاعرانه.

تصویرسازی: دائو توان
تصویرسازی: دائو توان

با تغییر فصل‌ها، تابستان بدون هیچ خداحافظی‌ای از راه می‌رسد. جنگل از نور ملایم خورشید استقبال می‌کند و رنگ‌های طلایی را بر شاخ و برگ‌های سرسبز و شاداب می‌بافد، همراه با خش‌خش بادهای بی‌شمار. انبوهی از گل‌های وحشی در شورشی از رنگ‌ها شکوفا می‌شوند؛ برخی از آنها، که من تازه از وجودشان مطلع شده‌ام، شبیه خوشه‌هایی از زنگوله‌های قرمز-نارنجی هستند که به طور متراکم از پایه تا بالای درخت رشد می‌کنند و به تنه می‌چسبند تا شکوفا شوند. وقتی باد می‌وزد، گل‌ها منتظر یکدیگر نمی‌مانند، بلکه خود به خود گلبرگ‌های خود را تکان می‌دهند و پایه درخت را با فرشی پر جنب و جوش می‌پوشانند. دوست تایلندی من که با من بود، با هیجان پچ پچ کرد:

- خواهر، مردم محلی ما به آن «گل هسته انگور» می‌گویند. این گل هم زیبا و هم خوشمزه است...

دامنه‌های درختان صندل، در امتداد لبه جنگل، در سفیدی بکری می‌درخشیدند. از دور، شکوفه‌های صندل چنان می‌درخشیدند که گویی با اکلیل نقره‌ای پوشیده شده‌اند؛ آیا تخیل من بود یا نور خورشید که چنین رنگ ظریف و در عین حال فریبنده‌ای را نقاشی می‌کرد؟ من در گل‌ها گم شده بودم، در درختان. مانند یک احمق عاشق، زیر تنه‌های تنها، سفید نقره‌ای، صاف و سر به فلک کشیده صندل که به سمت آسمان آبی کشیده شده بودند، ایستاده بودم.

در این فصل، جنگل معطر است، معطر به عطر آفتاب و باد، عطر پوست درختان، عطر گل‌ها و برگ‌ها. عطر هوای بین باران و آفتاب، عطر اصالت‌ها، عطر روح مردمی که در این مکان متولد شده‌اند. نسل‌هاست که جنگل به آنها پناه داده و از آنها در برابر باران و سیل محافظت کرده است.

زیر درخت توتِ در حالِ تاب خوردن، خوشه‌های توت قرمز رسیده مانند رژ لبی بر لب‌های پاک می‌درخشند. من در سکوت به روستاهای آرام و مرفه که در امتداد رودخانه‌ای آرام قرار گرفته‌اند خیره می‌شوم، انعکاس آنها در سایبان سبز باشکوه جنگل وسیع منعکس شده است. من نت‌های طنین‌انداز آهنگ ریشه‌هایم را تشخیص می‌دهم. بی‌پایان و بی‌کران.

سپس، الزامات کار به تدریج تعاملات من با جنگل را کاهش داد. در موارد نادری که برمی‌گشتم، قلبم فرو می‌ریخت، آمیخته با غم و پشیمانی، که با آهی عمیق و دور ابراز می‌شد. شنل سبز جنگل دیگر با ظرافت در رقص اولیه خود تاب نمی‌خورد، بلکه پاره پاره شده بود، گویی دستی بی‌احساس آن را پاره و خراشیده بود. نمی‌توانستم چشم از تپه‌های بایر بردارم، جایی که فقط درختان تنها باقی مانده بودند. چند ریشه از زمین جدا شده بود، چند حیوان وحشی با دیدن پیکر انسانی وحشت‌زده شدند...

شاید جنگل درد زیادی را تحمل می‌کند، اما نمی‌تواند فریاد بزند. فقط می‌تواند در سکوت تحمل کند، بی‌میل به شکایت، سرزنش یا سوگواری. این سکوت بی‌کلام و عمیقاً عذاب‌آور، ترس از این را در دل می‌پروراند که روزی کوه‌های سرسبز و آب‌های زلال، دامنه‌های سبز بی‌پایان، هنوز در مبارزه برای بقا وجود خواهند داشت.

ناگهان، روزی، سیلی عظیم، همچون جانوری خشمگین که خشم خود را رها کند، همه چیز را درنوردید و غرق کرد. این کابوس هولناک، ناخودآگاه انسان‌های بی‌شماری را که در جنگل زاده شده بودند و در شُرُف بازگشت به آن بودند، تسخیر کرد. در میان جریان‌های چرخان و سرخ‌فام، در میان باد زوزه‌کش و فریادهای دلخراش، آه درمانده‌ی جنگل وسیع آرمیده بود.

ناگهان احساس دلتنگی شدیدی نسبت به جنگل خاطرات کودکی‌ام داشتم. صدای مارمولک‌ها و گوزن‌ها را به یاد آوردم که از رسیدن فصل باران خبر می‌دادند. باران ناگهانی جنگل را به یاد آوردم، خم می‌شدم تا زیر برگ‌های در هم تنیده درختان انجیر وحشی که مادر طبیعت ماهرانه آفریده بود، پناه بگیرم. هر عصر، مادربزرگم با نگاهی متفکرانه و مهربان سرش را برمی‌گرداند تا به سایه‌های تاریک جنگل نگاه کند. روزی که او درگذشت، پدر و مادرم قطعه زمینی باز در دامنه کوه را برای او انتخاب کردند تا در کنار انبوهی از گیاهان وحشی که در طول فصول مختلف لالایی می‌خواندند، استراحت کند...

نمی‌دانم چند فصل بارانی و سیل بر سرزمین فقیر من گذشته است. وقتی باد زوزه می‌کشد، درختان باغ می‌افتند و آب‌های سیل زرد-قهوه‌ای از نهر به جاده سرازیر می‌شوند. بچه‌ها دور هم جمع می‌شوند، چشمانشان به جنگل دوخته شده و آرزوی آغوش و محافظت آن را دارند. جنگل، خانه واقعی ما، سرپا ایستاده و از زمین، میهن و روح زنده محافظت می‌کند.

خاطرات و زمان حال در هم تنیده شده‌اند و مانند جریان‌های زیرین در درونم موج می‌زنند. ناگهان از خواب بیدار می‌شوم و متوجه می‌شوم که خشم طبیعت به تدریج فروکش می‌کند و رودخانه بار دیگر رنگ‌های سبز خود را منعکس می‌کند.

جنگل وسیع زبان خود را زمزمه می‌کند، با این حال هر کسی می‌تواند آن را به وضوح ضربان قلب خود بشنود. زمزمه‌ها در گوشم می‌پیچند و آهنگی را می‌سازند که در من آرزوی فردایی را زنده می‌کند، زمانی که زخم‌های روی پیکره جنگل التیام می‌یابند. دانه‌های بی‌شماری، نهال‌های بی‌شماری به آرامی از خاک بی‌حاصل جوانه می‌زنند. اشتیاقی سرشار از زندگی...

منبع: https://baothainguyen.vn/van-nghe-thai-nguyen/202508/khuc-ca-tu-dai-ngan-1433ae8/


برچسب: لحظه

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

با نزدیک شدن به عید تت، پایتخت گل همیشه بهار در هونگ ین به سرعت در حال فروش است.
پوملو قرمز که زمانی به امپراتور تقدیم می‌شد، اکنون فصلش است و تاجران سفارش می‌دهند، اما عرضه کافی نیست.
روستاهای گل هانوی مملو از جمعیت هستند و خود را برای سال نو قمری آماده می‌کنند.
با نزدیک شدن به عید تت، روستاهای صنایع دستی منحصر به فرد مملو از فعالیت هستند.

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

سیل میوه‌های پوملو اوایل صبح جنوب را فرا می‌گیرد، قیمت‌ها قبل از عید تت افزایش می‌یابد.

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول